شناسهٔ خبر: 78672283 - سرویس سیاسی
نسخه قابل چاپ منبع: ایبنا | لینک خبر

قمقمه‌های بی‌آب در عملیات عطش

عبور از تنگه بعضی بچه‌های باهنر توی سواری ابوقریب و توقف‌های کوتاهی که در راه داشتند، نماز مغربشان را خواندند. بقیه هم وقتی از ماشین‌ها پیاده می‌شدند نماز می‌خواندند و نماز به‌جا می‌آوردند. آب نبود. از فرط گرمای هوا و خستگی بچه‌ها، آب قمقمه‌ها توی همان پل نادری تمام شده بود.

صاحب‌خبر -

به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، کتاب «عملیات عطش» تالیف جواد کلاته عربی یکی از آثار مستند- روایی در حوزه ادبیات دفاع مقدس است که با نگاهی داستانی، بخشی از تجربه‌های کمتر گفته‌شده رزمندگان در جبهه‌های جنوب و غرب کشور را روایت می‌کند. این کتاب بیش از آن‌که صرفاً یک گزارش نظامی باشد، تلاش دارد فضای انسانی جنگ را بازسازی کند؛ فضایی که در آن تشنگی، خستگی، اضطراب و انتظار در کنار ایمان و مقاومت معنا پیدا می‌کند. مولف با استفاده از روایت‌های میدانی و خاطرات رزمندگان، به سراغ عملیات‌ها و درگیری‌هایی می‌رود که در مناطق سخت و کم‌آب مانند فکه و ابوقریب رخ داده‌اند. یکی از محورهای اصلی کتاب، نشان دادن شرایط طاقت‌فرسای نیروها در حین پیشروی و استقرار در نزدیکی مواضع دشمن است؛ جایی که کمبود آب، گرمای شدید و فشار روانی، به اندازه خود درگیری نظامی اهمیت پیدا می‌کند. «عملیات عطش» در واقع تلاش دارد نشان دهد که جنگ فقط صحنه نبرد گلوله‌ها نیست، بلکه میدان آزمون انسان در برابر کمبودها و سختی‌های حدی است.

در بخش‌هایی از کتاب، به عملیات تنگه ابوغریب اشاره می‌شود؛ منطقه‌ای حساس که نیروهای نظامی در شرایط بسیار دشوار، شبانه و در سکوت عملیاتی به دشمن نزدیک می‌شوند. در این بخش‌ها، مولف بر لحظات انتظار، کمبود آب، خستگی شدید نیروها و تصمیم‌گیری‌های لحظه‌ای فرماندهان تمرکز دارد. این روایت‌ها نشان می‌دهد که چگونه رزمندگان در دل تاریکی و در فاصله‌ای نزدیک با نیروهای بعثی، خود را برای یک درگیری احتمالی آماده می‌کردند؛ در حالی که کوچک‌ترین خطا می‌توانست به یک درگیری سنگین و سرنوشت‌ساز منجر شود. ادامه روایت در همین فضا، عمق بیشتری به مفهوم «عطش» می‌دهد؛ عطشی که هم جسمی است و هم نمادی از فشار و انتظار در آستانه عملیات.

قمقمه‌های بی‌آب در عملیات عطش

بعضی بچه‌های باهنر توی سه راهی ابوقریب و توقف‌های کوتاهی که در راه داشتند، نماز مغربشان را خواندند. بقیه هم وقتی از ماشین‌ها پیاده می‌شوند، تیمم می‌کنند و نماز می‌خواندند و نماز را به‌جا می‌آوردند. آب نیست. از فرط گرمای هوا و خستگی بچه‌ها، آب قمقمه‌ها توی همان پل نادری تمام شده بود. کم‌کم هر کسی یک جا پیدا می‌کند و می‌نشیند. چشم چشم را نمی‌بیند. بیست و هفتم ماه قمری است. از نور ماه هیچ خبری نیست. یزدی چند نفری را می‌فرستد که روی تپه‌های اطراف تلمبه‌خانه که نگهبانی دهند. خوب نیست قبل از اینکه انها جلوی عراقی‌ها ظاهر شوند و غافلگیرشان کنند، اتفاق دیگری بیفتد و جاشان لو برود.

بچه‌ها حسابی تشنه شدند. تدارکات هنوز آبی نیاورده و از شام هم خبری نیست. یزدی چند نفری را می‌فرستند که توی مقرهای ارتش دنبال آب بگردند. کنار یکی از سنگرهای ارتش تعداد زیادی هندوانه روی هم چیده شده. در راهی که پیاده می‌آیند، یزدی هم مثل خیلی از بچه‌های دیگر هندوانه‌ها را دیده بود، ولی بی‌تفاوت از کنارشان می‌گذرد. یکی از بچه‌ها می‌گوید: «آقا رضا! اون هندونه‌ها رو چی کار کنیم؟ ببریم؟ بدیم بچه‌ها بخورن؟» بهش می‌گوید: «تقسیم کنید بین بچه‌ها.» هندوانه‌ها مال بچه‌های ارتش است که به هر دلیلی آن را کنار سنگرشان خالی کرده‌اند یا نگه داشته‌اند. البته اگر یزدی احساس می‌کرد مال کشاورزهای بومی منطقه هست هم دوباره همین تصمیم را می‌گرفت. چون پای جان این همه آدم در میان است. اما حتما پولش را به صاحبش می‌داد.

یزدی خودش هم از فرط تشنگی کم آورده بود. از ساعت دو بعدازظهر تا الان که ده شب است، یک لیوان آب نخورده بود. فقط گه گاهی از قمقمه بچه‌ها لبی تر کرده بود. حرف زدن‌ها و جر و بحث‌های پشت پل هم جانش را حسابی گرفته بود. همان موقع که بچه‌ها را می‌فرستند دنبال هندوانه‌ها، سرکاراستوار، می‌گوید مقداری آب یخ دارد. با هم می‌روند پشت ماشینش. فقط یک تکه یخ توی کلمن باقی مانده بود. یزدی به حسین‌زاده می‌گوید یخ را خرد کند و بدهد به هرکسی که بیشتر دهانش خشک شده. حسین‌زاده هم با یک خشاب می‌افتد به جان یخ و خردش می‌کند. بچه‌هایی که فهمیده‌اند یخ دارند، خودشان می‌آیند جلو. نفری یک تکه یخ برمی‌دارند و می‌گذارند توی دهانشان. همین‌قدر که خشکی لب‌هایشان را برطرف می‌کند، خوب است.

بچه‌ها حسابی خسته‌اند. از ساعت دو بعدازظهر در حال جنب و جوش‌اند. دو سه ساعت توی پل نادری معطل شده‌اند و همان‌جا کلی انرژی ازشان گرفته شده. چند ساعت توی راه بوده‌اند و یکی دو کیلومتر هم پیاده‌روی کرده‌اند. حالا هر کسی یک گوشه‌ای نشسته به استراحت، حتی بعضی‌ها دراز کشیده‌اند و خوابشان برده. بعضی‌ها هم هنوز سر حال‌اند، دور هم نشسته‌اند و حرف می‌زنند. بعضی گوشه‌ای گیر آوردند و نماز می‌خوانند. اما نماز شب یا چه نمازی، کسی نمی‌داند. بعضی‌ها مثل حمیدرضا معیا هنوز بگو و بخند دارند. تک و توکی هم توی حال خودشانند. ذکر می‌گویند و نجوا می‌کنند.

آن‌ها نمی‌دانند که بمانند یا باید زودتر حرکت کنند. باید زودتر برسند به عراقی‌هایی که الان یک جایی از دشت ابوقریب مستقر شده‌اند و فردا صبح موج بعدی حمله‌شان را شروع می‌کنند. باید آن‌قدر فرصت داشته باشند که قبل از روشن شدن هوا با آن‌ها درگیر شوند و ازشان تلفات بگیرند. تعداد عراقی‌ها حتماً خیلی بیشتر از نیروهای گردان عمار است. باید در دل ظلمات شب بزنند بهشان. خوبی‌اش هم این است که متوجه تعداد کم نیروهای ایرانی نمی‌شوند. اما اگر بایستند و صبح بهشان حمله کنند، هیچ کاری از پیش نمی‌برند. بچه‌ها فاصله زیادی با عراقی‌ها ندارند. شاید به اندازه یک ساعت پیاده‌روی یا کمتر و بیشتر. نور شلیک رگبار پلامین را توی افق نه‌چندان دوری می‌شود دید. اصغر منتظری هم رگبار پلامین را دیده. منتظری به نبی‌لو می‌گوید: «من فکر می‌کنم خیلی به عراقیا نزدیکیم.» نبی‌لو می‌گوید: «چطور مگه؟» منتظری جواب می‌دهد: «برد پلامین خیلی زیاد نیست.» هرازگاهی خمپاره منور می‌زنند. با توپ ضدهوایی ۲۳م‌م که تیرهای رسام دارد هم شلیک می‌کنند. صالحی که آمده پیش آن‌ها، می‌گوید عراقی‌ها روی جاده ابوقریب آمده‌اند جلو و از رودخانه دویرج هم رد شده‌اند. یعنی در نهایت، چهار پنج کیلومتر با آن‌ها فاصله دارند. اما ممکن است از رودخانه جلوتر آمده باشند و الان فاصله کمی با هم داشته باشند. فاصله شلیک منورها و پلامین‌ها هم این فرضیه‌ها را تأیید می‌کند...