چهارده قرن پیش، در سرزمینی که خورشید بیرحمانه بر شنهای داغ میتابید، مردی ایستاده بود که میان آب و وفاداری، وفاداری را انتخاب کرد. فرات در چند قدمی او موج میزد، اما دریا هرگز نتوانست مردی را که به اقیانوس یقین رسیده بود، وسوسه کند.
تاسوعا، روز تشنگی نیست؛ روز انتخاب است.
روز مردی است که میتوانست بماند، اما ماندن را بدون امامش نوعی مرگ میدانست. روز مردی که اماننامه را دید، اما در خطوط آن بوی اسارت شنید. عباس بن علی(ع) خوب میدانست که همه زنجیرها از آهن ساخته نمیشوند؛ بعضی از جنس وعدهاند، بعضی از جنس ترس و بعضی از جنس مصلحت.
ابنزیاد برای شکستن خیمههای حسین(ع)، پیش از شمشیر به سراغ کاغذ رفت. زیرا همه مستبدان تاریخ یک راز مشترک را میدانند؛ سقوط یک جبهه، ابتدا در قلبها اتفاق میافتد و بعد در میدانها.
اما عباس(ع)، دیوار نفوذناپذیر وفاداری بود.
او نه فقط علمدار کربلا، که پرچمدار یک مکتب شد؛ مکتبی که به انسان میآموزد برخی حقیقتها را نمیتوان با امنیت معاوضه کرد و برخی ارزشها را نمیتوان پای میز معامله برد.
شاید راز آنکه پس از قرنها هنوز نام عباس(ع) زنده است، همین باشد. تاریخ، فاتحان بسیاری را به خود دیده است؛ فرمانروایانی که بر شهرها حکومت کردند و ارتشهایی که سرزمینها را فتح کردند. اما امروز کمتر کسی نام آنان را به خاطر دارد. در مقابل، مردی که تشنه به شهادت رسید، همچنان بر دلهای میلیونها انسان فرمان میراند.
زیرا تاریخ را همیشه قدرتمندترینها نمیسازند؛ گاهی وفادارترینها میسازند.
تاسوعا از همین رو به امروز ما نزدیک است.
زیرا فرات هنوز جاری است؛ فقط جغرافیایش عوض شده است.
امروز نیز ملتها در برابر همان آزمونی قرار دارند که عباس(ع) در برابر آن ایستاد؛ آزمون تهدید و تطمیع، آزمون ترس و امید، آزمون عزت و سازش.
در روزهای تلخ جنگ رمضان، هنگامی که آسمان منطقه از آتش تجاوز آمریکا و رژیم صهیونیستی سرخ شده بود و شعلههای جنگ بر خانهها و دلها سایه انداخته بود، بسیاری گمان میکردند میتوان با قدرت آتش، اراده یک ملت را در هم شکست.
اما آنان یک حقیقت تاریخی را فراموش کرده بودند؛ ملتهایی که در مکتب عاشورا تربیت شدهاند، پیش از آنکه به سلاح تکیه کنند، به باور تکیه دارند.
ماه رمضان آن سال، تنها ماه روزهداری نبود؛ ماه آزمون بود. ماهی که در آن، بار دیگر واژههای ایثار، مقاومت و شهادت از صفحات کتابها بیرون آمدند و در متن زندگی مردم جاری شدند.
در آن روزها، ایران تنها یک جغرافیا نبود؛ شبیه خیمهای بود که همه در پاسداری از آن سهم داشتند.
و در میان آن التهابها، خبر شهادت قائد امت، امام خامنهای، همچون صاعقهای بر جان ملت فرود آمد. مردی که سالها نشانهای از زخمهای راه را بر جسم خود داشت و عمر خویش را در مسیر آرمانهایی سپری کرده بود که به آنها باور داشت.
اما تاریخ بار دیگر نشان داد که شهادت، پایان راه مردان باور نیست.
همانگونه که شهادت عباس(ع) نتوانست پرچم عاشورا را بر زمین بگذارد، شهادت رهبر نیز نتوانست پرچم یک ملت را از حرکت بازدارد.
شاید به همین دلیل بود که شبهای ایران رنگ دیگری گرفت.
میدانها و خیابانها تنها معبر عبور مردم نبودند؛ به رودخانههای خروشان همبستگی تبدیل شدند.
حدود ۱۲۰ شب، مردم آمدند؛ نه برای تماشا، بلکه برای حضور.
آمدند تا بگویند میان ما و آرمانهایمان فاصلهای نیست.
آمدند تا ثابت کنند که ملتها را با موشک نمیتوان شکست داد، اگر حافظه تاریخیشان هنوز زنده باشد.
آمدند تا نشان دهند عاشورا برای آنان یک مناسبت نیست؛ یک هویت است.
آن شبها، خیابانها شبیه فرات بودند؛ فراتی که در آن میلیونها انسان، تشنه حقیقت، تشنه عزت و تشنه استقلال ایستاده بودند.
و شاید بزرگترین شباهت میان عباس(ع) و ملتهای مقاوم همین باشد؛ هر دو آموختهاند که گاهی باید تشنه ماند تا حقیقت سیراب شود.
تاسوعا، هر سال از راه میرسد تا این درس فراموش نشود.
تا یادمان بماند که همه اماننامهها نشانه نجات نیستند.
تا یادمان بماند که برخی پرچمها با دست حمل نمیشوند؛ با ایمان حمل میشوند.
و تا یادمان بماند که فرات هنوز جاری است؛ فقط جغرافیایش عوض شده است.
امروز نیز، همچون دیروز، جهان در انتظار پاسخ به همان پرسش تاریخی است؛
اگر میان آب و وفاداری قرار بگیریم، کدام را انتخاب خواهیم کرد؟