به گزارش خبرگزاری حوزه، در شبهای سوگواری حضرت اباعبدالله الحسین (ع)، مجموعهای از اشعار برگزیده شاعران آیینی ویژه دههٔ نخست محرم را به محضر ارادتمندان و دلدادگان مکتب عاشورا تقدیم میکنیم.
نرفته از نظرم ذوالجناح برمیگشت
که رفتهرفته صدایت ضعیفتر میگشت
زِ بس که بر بدنت زخمهای کاری بود
که زخمِ تازه اگر بود، بیاثر میگشت
در ازدحام حرامی و نیزههای بلند
شکافِ زخمِ تنت باز و بازتر میگشت
میان حلقهی نامحرمان خودم دیدم
که شمر با سرت از قتلگاه برمیگشت
غروب بود و ربابت میانِ آتش و دود
هنوز بین مزارع پیِ پسر میگشت

تو را به غارت و غوغا سپردم و رفتم
به اشکِ دیدهی زهرا سپردم و رفتم
برای بردن عمامهی تو دعوا شد
تو را به آن همه دعوا سپردم و رفتم
هزار و نهصد و پنجاه زخمِ جسمِ تو را
به آه و زاریِ طاها سپردم و رفتم
گلوی خشک و لبِ تشنهی سپاهِ تو را
به آه و حسرتِ دریا سپردم و رفتم
عزیزِ مادرم، از بس که قطعهقطعه شدی
تو را به سینهی صحرا سپردم و رفتم
تو ماندی و تنِ خونی و پیکرِ درهم
تو را به اکبر و سقا سپردم و رفتم
کنار جسمِ تو جبرئیل بالوپر میزد
تو را به عالمِ بالا سپردم و رفتم
تو را که میوهی قلبِ علی و فاطمهای
غریب و بیکس و تنها سپردم و رفتم
پس از تو اهلِ حرم بیقرار و مضطر شد
تو را به روضه و نجوا سپردم و رفتم
به زورِ سیلی و سرنیزه میروم اما
تو را به اشک و تمنا سپردم و رفتم
کنار شمر و سنان رفتم از کنارِ تنت
تو را به نیزهی اعدا سپردم و رفتم
دلم کنارِ تو جا ماند و میروم تا شام
تو را به این دلِ شیدا سپردم و رفتم
تویی که خونِ خدایی، خدا نگهدارت
تو را به خالقِ یکتا سپردم و رفتم
سعید مرادی

بستهام بارِ سفر را، پس خداحافظ حسین
میبرند این خونِ جگر را، پس خداحافظ حسین
در دو زانویم نمانده قوّتی، دلواپسم
میکشم دردِ کمر را، پس خداحافظ حسین
کو علمداری که زانو را رکابم مینمود؟
دادهام از کف، قمر را، پس خداحافظ حسین
بعدِ تو یک نیمهجانی در گلویم مانده است
میبرند این محتضر را، پس خداحافظ حسین
زینب و نامحرمان؟ اصلاً چطوری ممکن است؟
یک نظر کن همسفر را، پس خداحافظ حسین
چون پرستو میروم زخمی ز کعبِ نیزهها
دادهای نا بالوپر را، پس خداحافظ حسین
اولین بار است از مرکب تماشا میکنم
بر روی سرنیزه، سر را، پس خداحافظ حسین
میروم تا شهرِ کوفه با زبانی چون علی
زنده گردانم پدر را، پس خداحافظ حسین
معجری کو تا که سازم سایبانی بر تنت؟
میچشی هُرمِ شرر را، پس خداحافظ حسین
محسن راحتحق

بیسرپناه، سایهٔ بر سر کجا روم
با شمر و با سنانِ ستمگر کجا روم
همراه خواهرت شده چشمانِ پَستِشان
از ترسِ دستِ دشمن و معجر کجا روم
با گریهاش آخرش از دست میرود
من با ربابِ بیعلیاصغر کجا روم
در آتشِ خیام به صحرا دویدهایم
از بغضِ شهرِ شام، برادر کجا روم
زد تازیانه، لحظهٔ محملسواری است
وقتی که نیست شانهٔ اکبر کجا روم
حامد آقایی

باید خودت یاری کنی ورنه محال است
بوسه بگیرد از گلوی پاره زینب
خونِ گلویت را کسی تا آسمان برد
پیراهن و عمامهات را این و آن برد
آیا نگفتم دربیاور خاتمت را
راضی شدی انگشترت را ساربان برد
گفتند که پیراهنت را میکشیدند
تصویر غارت کردنت را میکشیدند
نه اینکه نیزه بر تنت میریخت دشمن
بلکه به نیزهها تنت را میکشیدند
رفتی و دستم بر ضریحِ دامنی بود
رفتی، ز دستم رفتنت چه رفتنی بود؟
تا آن زمانی که به یادم هست، داداش
وقتی که میرفتی تنت پیراهنی بود
رفتی که اشکِ خواهرت را دربیاوری
بغضِ گلوی دخترت را دربیاوری
آیا نمیشد ای سلیمانِ زمانه
قبل از سفر انگشترت را دربیاوری؟
علیاکبر لطیفیان

تنِ ناشناس بود، صدا آشنا ولی
آری حسین بود، سر از تن جدا ولی
یک کشته هم شبیه تنِ زخمیاش نبود
سر را بریده بود عدو از قفا ولی
زینب شنید تا که «أخیه، إلیَّ» را
در پیش او نشست برای عزا ولی
تا خواست با برادرِ خود شرحِ غم کند
وا شد دهانِ حنجرهای بیحیا ولی
آن لحظه دید دور و برش نیست محرمی
پا در رکاب برد و پیِ آشنا ولی...
یادش به خیر، دور و برش حلقه میزدند
حالا عقیله میرود از کربلا ولی...
در آسمانِ خواهرِ خود چون هلال رفت
در شام و کوفه بود بر آن نیزهها ولی
خونِ خدا هر آنچه که در غاضریه برد
بردند و ماند جوششِ خونِ خدا ولی
حامد آقایی
