اول
باز محرم آمد و کوفه، بوی غربت گرفت. شب، آرامآرام بر بامهای خاموش شهر فرود میآید و باد، از کوچههایی میگذرد که روزی لبریز از دعوت بودند و اکنون از وفا تهیاند. در میان این همه درِ بسته، مردی ایستاده است؛ خسته از راه، اما استوار چون کوه.
مسلم... فرستادهی خورشید در شهرِ بیوفایان. چه تلخ است که دستهای بیعتکننده، زودتر از برگهای پاییزی فرو بریزند و دلهایی که نامه نوشتند، پیش از رسیدن سپاه ظلم بلرزند.
امشب، کوفه خوابیده است؛ اما تاریخ بیدار است. تاریخ میبیند مردی را که میان هزاران نفر تنها مانده، مردی که در ازدحام جمعیت، غریبتر از یک مسافر بیپناه است.
ای پیامآور بیپناهی ...
هنوز از دیوارهای کوفه صدای قدمهای تو میآید و هنوز ماه، هرگاه بر بام غربت میتابد، به یاد چشمان اشکبار تو سر به زیر میافکند.
دوم
کاروان ایستاد.باد، نام سرزمینی را بر گوش زمان زمزمه کرد؛ کربلا...ناگهان زمین لرزید.گویی خاک، صاحب خویش را شناخته بود.نخلها خاموش شدند و فرات، از دور به تماشای کاروان نور نشست.
حسین از مرکب فرود آمد؛ آرام، اما اندوهگین.گویی سالها پیش این خاک را دیده بود.گویی میدانست که چند روز دیگر، همین ریگهای داغ، بالش آخرین سجدهاش خواهند شد.ای کربلا...چه رازی در سینه داشتی که آسمان از شنیدن نامت گریست؟چه اندوهی در دامانت نهفته بود که فرشتگان، از همان روز جامه عزا پوشیدند؟کاروان هنوز نرسیده بود که غربت، خیمههایش را برپا کرد.
سوم
در گوشهای از خیمهها، دختری نشسته است.دستان کوچکش را بر زانو نهاده و نگاهش را به چهره پدر دوخته است.نمیداند روزگار چه خوابی برای او دیده است.نمیداند میان آتش و خرابه و اشک، نامش جاودانه خواهد شد.ای رقیه...ای شکوفهی نازک بوستان حسین...
کاش تاریخ کمی مهربانتر بود.کاش بادهای شام هرگز نمیوزیدند.کاش خرابهها هرگز سقف کودکی تو نمیشدند.اما تقدیر، برای چشمان کوچک تو دریایی از اشک نوشته بود.و تو آنچنان مظلومانه گریستی که قرنها بعد نیز هر دل شکستهای با شنیدن نامت، بوی غربت شام را احساس میکند.
چهارم
گاهی میان بهشت و جهنم، تنها یک تصمیم فاصله است.حرّ، سالها در میدانها تاخته بود؛ اما دشوارترین نبردش نه با شمشیر، که با دل خویش بود.خورشید عاشورا هنوز طلوع نکرده بود که لرزه بر جانش افتاد.صدای بهشت را میشنید.
صدایی که از میان خیمههای نور برمیخاست.و آنگاه، مردی که راه را بر حسین بسته بود، راه خویش را به سوی حسین گشود.چه باشکوه است توبهای که از دل آتش برخیزد.چه زیباست بازگشتی که آسمان را به گریه اندازد.ای حر...نام تو را خدا بر صفحه امید نگاشت تا هیچ دل شکستهای از رحمت او ناامید نگردد.
پنجم
شب، آرام بر خیمهها فرود آمده بود و ستارگان، یکییکی بر آسمان کربلا روشن میشدند. در میان آن همه اندوه، کودکی نفس میکشید که هنوز بوی خانهی مجتبی را با خود داشت.عبدالله...یادگار غربت حسن.چه کسی میپنداشت که فردا، این دستهای کوچک، از تمام شمشیرهای عالم بزرگتر شوند؟چه کسی میدانست که کودکی، میان خون و نیزه، درس وفاداری خواهد آموخت؟
فردا، هنگامی که آفتاب بر نیزهها خواهد تابید و زمین از هجوم ظلم خواهد لرزید، تو از میان خیمهها خواهی دوید؛ نه برای نجات جان خویش، که برای آنکه میان عمویت و مرگ فاصله شوی.ای کودک آسمانی...
تاریخ، مردان بسیاری دیده است که در میدان جنگ جنگیدهاند؛ اما کمتر دیده است کودکی که با دستان کوچکش، به استقبال شمشیر برود.و از آن روز، هرگاه نام تو برده میشود، دلها به یاد آن دست کوچک میافتند که از عمق عشق رویید و تا ابد در حافظهی آسمان ماندگار شد.
ششم
امشب، باد بوی مدینه میآورد.بوی خانهای که روزگاری حسن در آن نفس میکشید و کودکی را در آغوش میگرفت که اکنون جوانهای از بهشت شده است.قاسم...ای ماهِ نیمهشبِ کربلا...هنوز قامتت بوی نوجوانی میداد و هنوز دلت به رؤیای جوانی میتپید؛ اما تقدیر، راه دیگری برای تو نوشته بود.میگویند از مرگ پرسیدند و تو لبخند زدی.
چه رازی در دل داشتی که مرگ در نگاهت شیرینتر از عسل شد؟
شاید فرشتگان را میدیدی که از پس پردهها تو را میخواندند.شاید صدای پدرت حسن را میشنیدی که در آستانه بهشت انتظار تو را میکشید.امشب، ماه بر خیمهها میتابد؛ اما نمیداند که فردا، روشنترین ماهِ کربلا بر خاک خواهد افتاد.و زمین، جوانی را در آغوش خواهد گرفت که هنوز شکوفههای عمرش کامل نشکفته بود.
هفتم
آه از امشبی که فرات، از شرم سر به زیر انداخت...آه از امشبی که گهواره، مرثیهی فردای خویش را زمزمه میکرد...در خیمهها صدای تشنگی میپیچید و باد، لبهای خشکیده کودکان را نوازش میداد.در گوشهای از آن دشت غریب، گهوارهای بود و کودکی که هنوز دنیا را نشناخته بود.
علیاصغر...کوچکترین مسافرِ کاروان عشق.چه گناهی داشت آن لبخند نیمهتمام؟چه دشمنی میان این طفل و عطش بود؟ای کوچکترین شهیدفردا، پدرت تو را بر دست خواهد گرفت و آسمان، برای لحظهای نفس کشیدن را فراموش خواهد کرد.فرات خواهد لرزید.نخلها خواهند گریست. و تاریخ، برای همیشه در برابر مظلومیت تو سر فرود خواهد آورد.
هنوز پس از قرنها، هرگاه نامت بر زبان میآید، گهوارهها آرام نمیمانند و دل مادران، بیاختیار به گریه میافتد.گویی هنوز صدای عطش تو در گوش باد مانده است.
هشتم
امشب، آسمان بیش از همیشه به زمین نزدیک است.گویی فرشتگان آمدهاند تا چهره جوانی را تماشا کنند که آیینهی پیامبر است.علیاکبر...ای شکوفهی قامت رسول خدا...هرگاه در خیمهها قدم میزدی، حسین بوی محمد را استشمام میکرد.
هرگاه سخن میگفتی، مدینه در گوش زمان زنده میشد.اما فردا...فردا، پدری باید جوان خویش را بدرقه کند.
فردا، آفتاب بر صورتی خواهد تابید که شبیهترین چهره به پیامبر بود.ای علیاکبر...چه سخت است نوشتن از داغ تو. زیرا هیچ واژهای تاب اندوه پدری را ندارد که قامت جوانش را بر خاک ببیند.امشب، ماه به تو مینگرد و شرم میکند.زیرا میداند فردا، زیباترین ماه کربلا غروب خواهد کرد.
نهم
امشب، دشت کربلا سنگینتر از همیشه نفس میکشد.گویی آسمان هم میداند که ستون خیمههای حسین، آخرین شب حضور خویش را میگذراند.عباس...
ای علمدارِ بیهمتای عشق...
نام تو را فرات بهتر از هرکس میفهمد؛ زیرا سالهاست تشنهی نگاهت مانده است.امشب، خیمهها به تو تکیه دارند؛ نه به شمشیرها، نه به نیزهها، بلکه به قامت استواری که معنای وفا شده است.
تو سقای تشنگانی، اما خودت تشنهی رضای برادری.تو علمداری، اما علمت را نه باد، که ایمان بلند نگاهت نگه داشته است.فردا...فردا دستانت را خواهند گرفت، اما وفا را هرگز نخواهند توانست.ای عباس...کربلا با نام تو زنده است و با فقدان تو، فرو خواهد ریخت.
دهم
امشب، زمین و زمان در سکوتی سنگین فرو رفتهاند. خیمهها، آخرین نفسهای آرامش را میکشند. ستارگان، اشکهای خود را پنهان کردهاند و ماه، از تماشای این وداع، پشت ابرها پنهان شده است.
حسین... ای روحِ جاری در رگهای تاریخ...
امشب، تو در میان یاران قدم میزنی؛ گویی نه برای جنگ، که برای وداع آمدهای. هر نگاهت، یک سلام است به فردایی که در آن دیگر صدایی از تو نخواهد بود؛ جز ناله باد بر خاک کربلا. تو قرآن را میخوانی، آرام، بیلرزش. و فرشتگان، در سکوت، به تلاوتت گوش میسپارند.
ای حسین...
اگر کربلا را از تو بگیرند، چیزی از انسانیت باقی نمیماند. اگر نام تو را از تاریخ حذف کنند، آسمان بیستاره میشود.
امشب، زمین نمیداند چگونه تو را در آغوش فردا تحویل بگیرد.