روزبه کردونی مشاور عالی وزیر و مدیرکل حوزه وزارتی وزارت میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی در روزنامه اطلاعات نوشت: در کربلا لحظهای هست که امام حسین(ع) دیگر نه سپاهی دارد، نه پناهی، نه امکانی برای گفتوگو با قدرتی که تصمیم خود را گرفته است. میدان از یاران خالی شده و حقیقت، تنها ایستاده است.
درست در چنین لحظهای، وقتی امام به صف لشکریان میتازد، نه از مرگ میگریزد، نه از دشمن امان میخواهد، نه خود را با زبان قدرت معرفی میکند. او رجز میخواند؛ اما این رجز، فقط شعر میدان نیست؛ اعلام هویت است.
کربلا فقط صحنه نبرد شمشیرها نبود؛ صحنه نبرد روایتها نیز بود. قدرت اموی میکوشید پیش از کشتن حسین بن علی(ع)، معنای او را بکشد. او باید در روایت رسمی، نه فرزند پیامبر، نه وارث علی و فاطمه، بلکه خروجکننده، نافرمان، مخل نظم و تهدیدکننده قدرت معرفی میشد. این منطق همیشگی قدرتهای بیحقیقت است: پیش از حذف انسان، نام او را تغییر میدهند؛ پیش از ریختن خون، معنا را آلوده میکنند.
در چنین لحظهای، امام حسین(ع) خود روایتگر خویش میشود. او اجازه نمیدهد دشمن، داستان را از زبان قدرت بنویسد. وقتی در میدان میفرماید: خِیرةُ اللهِ من الخلقِ أبی ثمّ أُمّی فأنا ابنُ الخیرتین (پدرم برگزیده خدا از میان خلق است، و مادرم نیز؛ پس من فرزند دو برگزیدهام.) این بیت، نسبنامهای ساده نیست؛ ضدروایت است. امام فقط نمیگوید پدرم علی است و مادرم فاطمه. او به سپاه مقابل و به تاریخ یادآوری میکند که کسی را هدف گرفتهاند که پیوند زنده نبوت، ولایت و فاطمیت است. یعنی اگر شمشیر بر من کشیدهاید، بدانید با یک فرد تنها نمیجنگید؛ با حافظه مقدس امت میجنگید. قدرت عاطفی این بیت در همین تضاد است: انسانی تنها، در برابر سپاهی انبوه، با شریفترین نسبتها خود را معرفی میکند؛ اما این شرافت، تفاخر قبیلهای نیست. در کلام حسین(ع)، نسب یعنی حافظه حقیقت. علی(ع) فقط پدر نیست؛ نشانه عدالت، شجاعت و ولایت است. فاطمه(س) فقط مادر نیست؛ کانون طهارت، مظلومیت و پیوند بیواسطه با پیامبر است. امام با آوردن این نامها، صحنه را از دست روایت دشمن بیرون میکشد.
در ادامه میفرماید: فِضّةٌ قد خَلُصَت من ذهبٍ فأنا الفِضّةُ وابنُ الذهبین این تصویر، فقط زیبایی شاعرانه ندارد؛ منطق روایت را کامل میکند. دشمن میخواهد حسین(ع) را به «مسئله امنیتی» تقلیل دهد، اما امام خود را به سرچشمههای معنا بازمیگرداند؛ به طلا و نقره، به خلوص، به اصل، به خانوادهای که دین از آن معنا گرفته است. در برابر روایتی که تحریف میکند، امام روایتی میسازد که یادآوری میکند. پس رجز امام در میدان، احضار حافظه فراموششده امت است. او میداند جامعهای که حافظه خود را از دست بدهد، ممکن است در برابر فرزند پیامبر بایستد و همچنان گمان کند که بر دین پیامبر است. از همینرو، امام نام علی و فاطمه را میآورد تا نشان دهد مسئله فقط قتل یک انسان نیست؛ مسئله گسستن امت از سرچشمه اخلاقی خویش است.
آنجا که میفرماید: فاطمُ الزهراءُ أُمّی وأبی قاصمُ الکفرِ ببدرٍ وحُنین (مادرم فاطمه زهراست، و پدرم همان کسی است که کفر را در بدر و حنین شکست.) کربلا از یک حادثه محدود بیرون میآید و به تاریخ نبوت وصل میشود. امام نشان میدهد که این میدان، ادامه نزاع دیرین میان عدالت و سلطه، ایمان و تزویر، حقیقت و قدرت بیحقیقت است. سپاه مقابل میخواهد کربلا را مسئله اطاعت از حکومت نشان دهد؛ امام آن را مسئله وفاداری به حقیقت میکند.
اینجاست که «حسینِ روایتگر» پدیدار میشود. او فقط موضوع روایت نیست؛ خود، راوی حقیقت است. او پیش از شهادت، معنای شهادت خود را تثبیت میکند. اجازه نمیدهد قاتلان، نام او را تعیین کنند. اجازه نمیدهد قدرت، قتل را به نظم، خشونت را به اطاعت، و جنایت را به حفظ حکومت ترجمه کند. این یادداشت، فقط خوانشی از یک بیت مقتل نیست؛ یادآوری یک قاعده بزرگ تاریخی است: هر قدرتی که انسان را پیش از شنیدن، با برچسب حذف میکند، نخستین گام خشونت را برداشته است. سیاست، وقتی از اخلاق جدا میشود، ابتدا زبان را آلوده میکند؛ مخالف را فتنه مینامد، منتقد را دشمن میخواند، مظلوم را آشوبگر معرفی میکند، و سپس حذف او را آسانتر میسازد.
درس سیاستی کربلا از منظر روایت همین است: جامعهای که اجازه دهد قدرت، نام انسانها را عوض کند، دیر یا زود حقیقت را نیز گم خواهد کرد. هیچ نظمی پایدار نمیماند اگر برای حفظ خود، حقیقت را تحریف کند. هیچ حکومتی اخلاقی نمیماند اگر مخالف خود را از شأن انسانی و تاریخیاش تهی کند. در کربلا، دشمن توانست بدن حسین(ع) را محاصره کند، اما نتوانست روایت او را محاصره کند. امام با رجز خود، پیش از آنکه تیغ بر پیکرش فرود آید، نام خویش را از زبان قدرت پس گرفت. گفت من را آنگونه که شما میخواهید روایت نکنید؛ مرا در نسبت با پیامبر، علی، فاطمه، عدالت، طهارت و حقیقت بفهمید. از این منظر، «خِیرةُ الله من الخلق أبی» فقط مصراعی برای سوگ نیست؛ لحظهای است که حقیقت، نام خود را بازمیگوید. حسین(ع) در میدان تنها ماند، اما روایتش تنها نماند. او کشته شد، اما معنایش کشته نشد؛ زیرا پیش از شهادت، خود را روایت کرده بود. و شاید راز ماندگاری عاشورا همین باشد: کربلا فقط واقعه شهادت نیست؛ پیروزی روایت مظلوم بر روایت قدرت است. در آن میدان، حسین(ع) آخرین بار خود را معرفی کرد؛ اما همان معرفی، آغاز روایت ابدی او شد.
انتهای پیام/