شناسهٔ خبر: 78657921 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: ایبنا | لینک خبر

مکث در پیچ‌وخم تردیدها و ناگفته‌های یک زندگی

شاید هیچ‌جا این رنج به اندازه جمله‌های پایانی «پاییز آمد» و درد فخری، عریان و بی‌واسطه خودش را نشان ندهد: «بدون حرفی رفت توی سردخانه. دنبالش رفتم. رفت سمت یک دریچه آن را باز کرد و پیکر را کشید بیرون.

صاحب‌خبر -

سرویس میهن و مقاومت خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)_ حنان سالمی: «پاییز آمد» را از بین کتاب‌های قفسه بالا بیرون می‌کشم. عکس دختر جوانی که زانوهایش را بغل گرفته روی جلد چاپ شده. لبخندش آرام و غمناک است و نگاهش عمیق. دست‌هایش را با تسلیم توی هم قفل کرده و انگار در انتظار تقدیرش نشسته؛ تقدیری که گاهی از یک روایتِ خطی هم فراتر می‌رود و طوری نوشته شده که جز با صبر یک انسان، سنجیده نخواهد شد.

گلستان جعفریان، نویسنده‌ این کتاب است؛ روایت‌گری که قلمش قدرت عجیبی در بیرون کشیدن رنج آدم‌ها از درون خودشان دارد؛ او غم‌ها را نه آن‌طور که همه، بلکه آغشته به روزمره زندگی کسانی می‌بیند که شاید بی‌تفاوت و یا حتی با نگاهی گذرا از کنار اسم‌شان رد می‌شویم؛ غافل از اینکه همان‌ها، قبل از شهید شدن یک انسان بوده‌اند؛ آن هم با تمام در هم و بر همِ ابعاد یک زندگی کاملا معمولی.

«پاییز آمد»، فقط یک داستان مستند از زندگی خانوادگی شهید سردار احمد یوسفی نیست چون نویسنده ما را با زنی روبه‌رو می‌کند که با وجود ظرافت، زیبایی، استعداد و رفاه خانوادگی اما پایش را در کفشی فرو می‌بَرَد که سرنوشتش را به طور کلی تغییر می‌دهد و برای ابد گرفتار پاییز می‌کند! تا جایی که خود جعفریان می‌گوید: «پاییز آمد، ماحصل سی ساعت مصاحبه و حداقل بیست سفر به زنجان در طول این چهار سال است. در تمام جلسات خانم موسوی اشک می‌ریخت. هر جلسه فکر می‌کردم جلسه بعد اشک‌هایش تمام می‌شود، اما نشد!»

فخرالسادات موسوی یا همان فخری، همسر شهیدی است که داستان با شخصیت زنانه او سپری می‌شود؛ گاهی آرام، گاهی پر از لبخند و گاهی سریع اما شکننده. روایت، با کودکی و خانه قدیمی و معرفی خانواده فخری شروع می‌شود تا به جرقه‌های انقلاب و بعد جنگ می‌رسد. فخری، آن زمان، هجده ساله است و دختر مادری که از زنانگی هیچ چیزی‌اش را کم ندارد ولی معتقد است دختر وقتی خوب درس خواند و دستش به جای جیب مرد توی جیب خودش رفت، تازه بعد از بیست و چند سالگی باید ازدواج کند؛ دو خواهر بزرگ‌ترش پرستار و معلم می‌شوند و بعد زنِ خانه یک مرد اما فخری دختری نیست که دنبال زنانگی و البته ازدواج باشد و حتی با اصرار مادرش هم طلا دستش نمی‌کند.

مکث در پیچ‌وخم تردیدها و ناگفته‌های یک زندگی

«پاییز آمد»، بیشتر از شهید سردار احمد یوسفی، تصویر فخری است، زن او! کسی که از دختری نازپرورده به زنی تبدیل می‌شود که برای شوهرش آواز می‌خوانَد، ضامن مین را می‌کشد، برنج و رب می‌خورد، مادر می‌شود، جنازه دختر چند ماهه‌اش را می‌بیند، کشوی سردخانه را باز می‌کند و به سوگ مرد دست بریده‌اش می‌نشیند اما چشم‌هایش را روی زندگی نمی‌بندد. زنی که جعفریان، بی‌پروا از زیبایی‌هایش می‌نویسد و جسم و روح و احساساتش را به خاطر کلیشه‌های زنِ شهیدِ پشت پرده بودن پنهان نمی‌کند، تا مخاطب، در برابرش تصویری واضح از یک سرنوشت انسانی را، بدون فیلتر و سانسور مرسوم برای خانواده‌های شهدا ببیند.

قدرت کتاب «پاییز آمد» در کلمات و جملات کوتاه و ساده‌اش پنهان است؛ اتفاقی که یک‌شبه نیفتاده و در کتاب‌های دیگر نویسنده، مثل «گلستان یازدهم» هم به خوبی خودش را نشان می‌دهد. جعفریان، تصویرها را با کلمات سنگین از دهان مخاطب نمی‌اندازد و با چاشنی آرایه‌های ادبی، فصل‌ها را تند و تیز نمی‌کند. او فقط هر آنچه را که از زبان فخری و در مصاحبه‌هایش شنیده، مثل یک فیلم بلند، کوتاه کوتاه به تصویر می‌نویسد. «مامان لعیا نگاهی به دیس برنج کرد و نگاهی به من و گفت: «همین؟!» گفتم: «آره!» گفت: «برنج قرمز؟! کو مرغش؟ کو خورشتش؟» گفتم: «پیاز و رب گوجه فرنگی را سرخ می‌کنم، برنج را هم می‌ریزم، خیلی خوشمزه می‌شود.» تصویری که هم رنگ دارد، هم عطر و صدا و جنس. البته قابلیت تصور و تعمیم به زندگی‌های خانوادگی‌ که هر زن ایرانی، در دهه شصت و حتی جنگ پشت سر گذاشته.

اما «پاییز آمد» با تمام اشک‌ها، صبوری‌ها و تصویرهای زنده‌اش، گاهی آن‌قدر به فخری نزدیک می‌شود که فرصت کمتری برای ایستادن و تماشای او از دور به مخاطب می‌دهد. روایت، دست خواننده را می‌گیرد و بدون آنکه زیاد در پیچ‌وخم تردیدها و ناگفته‌های زندگی مکث کند، از میان رنج‌ها عبورش می‌دهد؛ اتفاقی که هرچند از تاثیر عاطفی کتاب کم نمی‌کند اما در بعضی فصل‌ها، فرصت شناخت بیشتر را از خواننده می‌گیرد.

با این همه، همین غلبه احساس بر محتوای روایت هم نتوانسته از ارزش «پاییز آمد» کم کند و با اینکه نمی‌توان به عنوان یک مستندنگاری تاریخی و حتی صددرصد اجتماعی به کتاب مراجعه کرد اما نگاه مستندنگارانه جعفریان به احساسات زنان در جنگ، عمق معنایی بالایی به «پاییز آمد» داده چون مخاطب را به کش‌وقوس‌های انتظار، صبر، مقاومت، عشق، ایمان و حتی ترس زنی وصل می‌کند که پابه‌پای همسرش در تلاش بوده تا به روحی بزرگ برسد.

مکث در پیچ‌وخم تردیدها و ناگفته‌های یک زندگی

نویسنده در «پاییز آمد»، به جای تمرکز بر سیر و سلوک شهید و محوریت قرار دادن سبک زندگی‌اش، تلاش می‌کند تا نشان دهد که خط سیر زندگی زنان شهدا، در مواقعی حتی از آن‌ها نیز بزرگ‌تر است چون پایان زندگی یک شهید، بخشیدن جان شیرینش است اما زن یک شهید از عشق، پناه، امنیت، سایه مرد و حتی شیرین‌ترین لحظاتش هم می‌گذرد و بدون اینکه به دنیایی دیگر کوچ کرده باشد، همچنان در این دنیاست و هر روزش را جان می‌دهد؛ با تمام غم‌ها و حسرت‌ها و بغض‌هایی که حتی اگر فرو خورده شوند اما فراموش نخواهند شد. شاید هیچ‌جا این رنج به اندازه جمله‌های پایانی کتاب و درد فخری، عریان و بی‌واسطه خودش را نشان ندهد: «بدون حرفی رفت توی سردخانه. دنبالش رفتم. رفت سمت یک دریچه آن را باز کرد و پیکر را کشید بیرون. کفن را باز کرد و رفت. کفنش غرق خون بود. دو تا دستش قطع شده بود و فقط از پوست آویزان بود. چشم‌هایش نیمه‌باز بودند، درست مثل زمانی که می‌خوابید. چند بار صدایش کردم. جوابی نداد. با دست تکانش دادم ...»