شناسهٔ خبر: 78656259 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه صبح‌نو | لینک خبر

مراسم عزاداری اباعبدالله الحسین(ع) در حسینیه امام برگزار می‌شود اما از آن قامت آشنا، هیچ خبری نیست. در خیابان کشوردوست روضه‌ها غریبانه‌تر است، چرا که «حسینیه خودش امسال آخر قتلگاه است»

اینجا روضه قتلگاه می‌خوانیم

فاطمه ترکاشوند

صاحب‌خبر -



فلسطین را که از تقاطع جمهوری اسلامی سرازیر می‌شوم پایین، آن جا که می‌رسد به کوچ لقمان الدوله، از شمال شرق، حریم محوطه بیت و حسینیه‌ای است که دیگر نیست. تا انتها می‌روم و ورود مردان و پسربچه‌ها به قسمتی که میله‌کشی شده، توجه‌م را جلب می‌کند. یاد مراسم دیشب می‌افتم که به رسم بزرگ‌ترین بانی روضه سیدالشهدا (ع) در چنین شب‌هایی در سال‌های پیش، برگزار شده است اما این بار بدون حضور خود بانی!
در ورودی بانوان کمی بالاتر است. برای کسب اجازه عکاسی با چند نفر از سربازان نیروی انتظامی و سپاه هم‌کلام می‌شوم؛ اصرار دارند که عکاسی مجاز نیست. سعی می‌کنم مشخصات ساختمان‌های تخریب‌شده آن حوالی را به ذهن بسپارم شاید برای گزارشم لازم شوند. اما من حافظه خوبی ندارم و این که آن ساختمان‌ها هیچ‌کدام به اندازه ساختمان حسینیه امام خمینی برایم مهم نیستند هم، در به یاد نسپردن‌شان بی‌تاثیر نیست.
ساختمانی که یکی از شب‌های فاطمیه چند سال پیش، توی پارکینگ طبقاتی‌اش با آن دیوارهای سیمانی و رمپ‌هایی که به شکل حلزونی گردش می‌کردند، با بچه‌ها در سراشیبی نشستیم و برای روضه حضرت زهرا (س) اشک ریختیم درحالی که بعدها فکر می‌کردم چنین موقعیتی را هیچ کسی نخواهد فهمید و برای آن که دستم نیندازند نباید جز به محارم، بگویم که ما به همراه جمعیتی که قابل شماره نبود و ساعت‌ها در صف ایستاده بود در سراشیبی رمپ حلزونی یک پارکینگ نشستیم فقط برای این که در مراسم یک بانی خاص روضه، حضوری بزنیم.
حالا اما به نظرم همه مردم محرم شده‌اند. مردمی که قبل از محرم هم مشکی می‌پوشیدند و هنوز هم وقتی از حوالی خیابان جمهوری و امام خمینی و شهید رئیسی و کشوردوست عبور می‌کنند و دیوارهای بتونی را می‌بینند، اشک می‌ریزند. آن‌ها را قبلا هم دیده‌ام. آدم‌هایی که بی‌علت لبه جدول یکی از این کوچه‌ها و خیابان‌ها، چنبره زده و بیتوته می‌کنند. گویی هیچ ضریحی را بزرگ‌تر از این مستطیل سراغ ندارند؛ مستطیل 12فروردین تا ولیعصر (عج)، جمهوری اسلامی تا جامی. مستطیلی که انتهای کشوردوست، یک قلب کوچک 10متری را بغل کرده است.
فلسطین را رو به بالا برمی‌گردم و ناخودآگاه به چهره‌های زنانی خیره می‌شوم که وارد محل مراسم می‌شوند. هم غبطه می‌خورم و هم به نظرم می‌رسد که آیا توان نشستن در مراسمی را دارم که صاحب آن دیگر نیست؟ سخنران مراسم حالا باید کدام زعیم امور مسلمین را بالای منبر موعظه کند و او فروتنانه بنشیند و گوش بسپارد؟ روضه‌خوان وقتی از سادات برای اشاره به بدن بی‌سر حسین (ع) اجازه می‌گیرد، به سوی کجا نگاه خواهد کرد؟ مردم وقتی از اشک به فریاد و فغان می‌رسند به صورت چه کسی خیره خواهند شد تا قلب وسیع پر آرامش او پشت اشک‌های باوقارش، آرام‌شان کند؟ شاید اصلا توانش را نداشته باشم.
خیابان شهید صالحی را به سمت غرب در پیش می‌گیرم. شکستگی‌ای در کمرگاه خیابان است که نه کوچه است و نه ساختمان. طرف شمالی‌اش را با تصاویری از رهبر شهید انقلاب در ادوار مختلف پوشانده‌اند و سمت جنوبی‌اش را مردم با دست‌نوشته‌هایشان بر هر گوشه و کنار پوشانده‌اند. به نظرم می‌رسد این جا باید شبیه پنجره فولاد امام رضا (ع) باشد. جایی که راحت میزبان همه دردمندان است و هر قلب پردردی آن جا دخیلی بسته است. و یادداشت‌های کوتاه مردم، دخیل‌های آنان است: حلالم کن، شفاعت‌مان کن، دعا کن ما هم شهید شویم، مرگ بر اسرائیل، راهت ادامه دارد، دلم خیلی برات تنگ شده آقا، هر که را صبح شهادت نیست/ شام مرگ هست، الی اللقاء...
پاسداران جوانی که جای برادران کوچکم هستند، به عکاسی‌ام خرده می‌گیرند. سخت‌گیری بی‌موردی است. تند می‌شوم که خبرنگارم و کارت نشان‌شان می‌دهم. به نظر قانع شده‌اند اما کوتاه نمی‌آیدم و تندی می‌کنم که «آقا می‌گفتند بگذارید روایت شود و شما که فقط زورتان به خبرنگارها می‌رسد، نگذاشتید درست روایت کنیم». انگار آدم فقط دنبال فرصت است برای تخلیه ناکامی‌های ساختاریافته‌اش در سیستم فشل فرهنگی کشور! اما حالا چه وقت این حرف‌هاست؟! داد و بیدادم بی‌خیال‌شان می‌کند.
در کوچه‌های اطراف گم می‌شوم آن طور که آدم دوست دارد در صحن‌های حرم امام رضا (ع) گم شود. روضه تازه مهدی رسولی در گوشم می‌پیچد:
حسینیه خودش لبریز آه است
خودش امسال آخر قتلگاه است
همین جا بود ماه افتاد بر خاک
از این جا روح او پر زد به افلاک