اگر او را با نام ابوعلي احمد بن محمدبن يعقوب ياد كنيم، نامي ناآشنا است. اما كنجكاوان تاريخ اسلامي، كمابيش ابنمسكويه را ميشناسند. خانواده او ايرانيتبار و از طبقه دبيران و كارگزاران ديواني بودهاند. اگر خودش را هم در آينه تاريخ بنشانيم، چهرهاي ديده ميشود كه ميان كتاب و ديوان، ميان انديشه و سياست، ميان اخلاق و قدرت در رفتوآمد است. مردي كه در روزگار آشوبهاي سياسي قرن چهارم هجري ميزيست. روزگاري كه خلافت عباسي سايهاي از اقتدار گذشته بود و آلبويه با شمشير و تدبير، نبض بغداد و ري را در دست داشتند. در چنين فضايي، فلسفه ديگر سرگرمي ذهنهاي آرام نبود؛ ضرورتي بود براي فهميدن چرخه خشونت، ميل، قدرت و فروپاشي.
او در دستگاه ديواني آلبويه رشد يافت، با كاغذ و قلم و حساب و سياست مأنوس شد و از نزديك ديد كه چگونه تصميمهاي كوچك در اتاقهاي قدرت، به موجهاي بزرگ در ميدانهاي جنگ تبديل ميشوند. همين تجربه زيسته، در تار و پود آثار اخلاقي او تنيده شد. گويي جملاتش از دل يك مشاهده سياسي بيرون آمده باشد، نه از خلوتي منزوي و سري در كتاب! در كتاب مشهور «تهذيبالاخلاق و تطهيرالاعراق»، انسان را موجودي چندلايه تصوير ميكند. موجودي كه در درون خود سه نيروي بنيادين عقل، خشم و شهوت را دارد. عقل در نگاه او چراغ راه است، خشم نيروي دفاع و واكنش، و شهوت سرچشمه ميل به بقا و لذت. هنگامي كه اين سه در تعادل باشند، زندگي انساني به سمت اعتدال حركت ميكند. اما هرگاه يكي از اين نيروها بر ديگران غلبه پيدا كند، نظم دروني فرو ميپاشد و اين فروپاشي، از درون فرد به بيرون جامعه سرايت ميكند.
اگر تاريخ عصر او را با اين نگاه بازخواني كنيم، جنگهاي پيدرپي آلبويه، نزاعهاي اميران محلي، رقابتهاي خونين بر سر بغداد و ري، تصويري از همان نيروهاي مهارنشده است. خشم سياسي در لباس غيرت ديني يا رقابت حكومتي ظاهر ميشد و شهوت قدرت، در قالب توسعه قلمرو و غنيمت خود را توجيه ميكرد. در چنين فضايي، عقل بيشتر نقش تماشاچي داشت تا فرمانده.
ابن مسكويه به روايت اين وضعيت اكتفا نميكند؛ بلكه آن را به يك مساله اخلاقي تبديل ميسازد. در نگاه او، جامعه سالم از انسانهاي متعادل ساخته ميشود و جامعه متلاطم از انسانهايي كه درونشان به ميدان جنگ تبديل شده است. جنگ بيروني، انعكاس جنگ دروني است. انديشهاي كه بعدها در سنت فلسفه اخلاق اسلامي و حتي روانشناسي مدرن نيز ردپايي از آن ديده ميشود.
در آثار تاريخي او مانند «تجاربالامم»، تاريخ به فهرست رويدادها منحصر نميشود. تاريخ در نگاه ابن مسكويه، آزمايشگاه رفتار انسان است. واقعههاي تاريخي از ديد او، نتيجه تركيب پيچيدهاي از ميل، ترس، خشم و عقلانيت است. او از دل روايتها، الگو بيرون ميكشد. الگويي كه نشان ميدهد چگونه عطش قدرت، دولتها را ميسازد و همان عطش، آنها را فرسوده ميكند.
اگر از قرن چهارم هجري عبور كنيم و به جهان معاصر نگاه بيندازيم، همان الگو با لباسهاي تازه ديده ميشود. جنگها ديگر با شمشير آغاز نميشوند. روزهاي نخست جنگها با تصميمهاي اقتصادي، رقابتهاي ژئوپليتيكي، رسانههاي جهتدهنده و روايتهاي هيجاني شكل ميگيرند. خشم جمعي، در شبكههاي ارتباطي بازتوليد ميشود و شهوت ديده شدن، شهوت برتري، شهوت تصاحب منابع، در سطحي گستردهتر عمل ميكند.
در اين ميان، آموزه ابن مسكويه درباره مهار خشم و شهوت، رنگي تازه پيدا ميكند. او اگر امروز در ميان ساختارهاي پيچيده قدرت حضور داشت، احتمالا همان پرسش را با زباني ديگر مطرح ميكرد. اينكه چگونه ميتوان نيرويي را كه براي بقا ضروري است، از تبديل شدن به موتور تخريب بازداشت؟
در نگاه او، خشم اگر از مدار عقل خارج شود، به انتقام جمعي تبديل ميشود. شهوت اگر مهار نشود، از نياز طبيعي عبور ميكند و به ميل سيريناپذير براي تصاحب بدل ميگردد. اين دو نيرو وقتي در سطح فردي كنترل نشوند، در سطح اجتماعي به سياست، اقتصاد و حتي فرهنگ نفوذ ميكنند.
تحليل او از انسان، شباهتي به نقشهاي دروني دارد. نقشهاي كه نشان ميدهد بحرانهاي بيروني، پيش از آن در لايهاي از روان انسان شكل ميگيرند. همين نگاه، او را از يك مورخ ساده جدا ميكند و در جايگاه يك تحليلگر ساختار رفتار انساني قرار ميدهد.
در فضاي ديواني آلبويه، جايي كه رقابت ميان فرماندهان نظامي و وزراي درباري گاه به تغيير سريع قدرت منجر ميشد، مشاهده اين چرخهها براي او تجربهاي زنده بود. او ميديد چگونه يك تصميم مبتني بر هيجان، شهري را درگير آشوب ميكند و چگونه ميل به قدرت، اتحادهاي شكننده را از هم ميپاشد.
اين تجربهها در نوشتههايش تهنشين شد و به صورت نظريهاي اخلاقي درآمد. اخلاق در نگاه او، تزئين رفتار نيست. اخلاق از منظر اين مسكويه، سازوكار تنظيم نيروهاي دروني است. اگر اين تنظيم به هم بخورد، جامعه نيز دچار بيتعادلي ميشود. در سنت فلسفي پيش از او، مانند متفكران يوناني حدفاصل ارسطو تا جالينوس، بحث درباره نفس و قواي انساني وجود داشت. ابن مسكويه اين ميراث را در بستر جهان اسلامي بازخواني كرد و آن را به زبان تجربه سياسي و اجتماعي نزديك ساخت. به همين دليل آثارش حالت انتزاعي صرف ندارند. در آنها صداي بازار، ديوان، ميدان جنگ و راهروهاي قدرت شنيده ميشود.
اگر امروز به جهان نگاه كنيم، ميتوان رد همان سه نيرو را در مقياسهاي بزرگتر ديد. عقل در قالب نهادهاي تصميمگيري، خشم در قالب واكنشهاي جمعي و شهوت در قالب رقابت براي منابع و اعتبار ديده ميشوند. جنگها همچنان از همين تركيبزاده ميشوند، هرچند ابزارها تغيير كردهاند.
در سياست جهاني، تصميمهايي كه با سرعت و تحت فشار هيجاني گرفته ميشوند، گاه پيامدهايي ميآفرينند كه سالها ادامه پيدا ميكند. اين همان لحظهاي است كه خشم جمعي، جاي گفتوگوي عقلاني را ميگيرد. در اقتصاد، ميل به سود سريع، ساختارهاي پايدار را تحت فشار قرار ميدهد. در فرهنگ، ميل به ديده شدن، كيفيت را به حاشيه ميبرد. ابن مسكويه اگر اين صحنهها را ميديد، احتمالا بر اين نكته پافشاري ميكرد كه تمدنها زماني فروميريزند كه مهار دروني انسانها سست شود. فروپاشي از درون آغاز ميشود، سپس به بيرون سرايت ميكند.
در روزگار او، اين فروپاشي در قالب جنگهاي منطقهاي و رقابتهاي درباري ديده ميشد. در روزگار ما، در قالب بحرانهاي پيچيده جهاني، عرصههاي اقتصاد، محيطزيست، رسانه و سياست را در بر ميگيرد. صورتها تغيير كردهاند، اما ريشهها همان نيروهاي بنيادينند.
نكته ظريف انديشه او در اين است كه راهحل را در حذف اين نيروها جستوجو نميكند. خشم و شهوت در نگاه او بخشي از ساختار وجود انساناند. مساله، هدايت آنهاست. عقل بايد نقش تنظيمگر داشته باشد، نه سركوبگر.
اين نگاه، فاصلهاي عميق با برخي برداشتهاي سطحي از اخلاقي دارد كه صرفا بر منع و اجبار تكيه ميكند. در دستگاه فكري او، اخلاق نوعي مهندسي دروني است. مهندسياي كه اگر درست انجام شود، جامعه نيز به تعادل نزديك ميشود.
اگر بخواهيم تصويري جامع از او ترسيم كنيم، بايد او را در ميانه راهي ببينيم كه از كتاب آغاز ميشود و به ميدان سياست ميرسد، از تحليل نفس عبور ميكند و به تحليل جنگ ختم ميشود. انديشه او يادآور اين نكته است كه هيچ جنگي در خلأ شكل نميگيرد. هر جنگ، پيش از آن در جايي از درون انسان آغاز شده است، در لحظهاي كه عقل كنار ميرود و هيجان، فرمان را در دست ميگيرد.
آنها يادآور شدند كه يوتوپولوس به اتهام طراحي و هدايت ترورهاي متعدد عليه ديپلماتهاي ترك در آتن از جمله ترور رايزن مطبوعاتي سفارت تركيه در سال ۱۹۹۱، سوء قصد عليه رايزن سفارت تركيه در همان سال و ترور رايزن سفارت تركيه در سال ۱۹۹۴ محكوم شده است. به اعتقاد تركيه، «تحملي كه در قبال اين تروريست نشان داده ميشود، بياحترامي بزرگي به ياد و خاطره ديپلماتهاي شهيد و خانوادههاي آنهاست و غيرقابل قبول است. از مراجع يونان ميخواهيم از هرگونه اقدامي كه مبارزه با تروريسم را تضعيف ميكند خودداري كنند و به تعهدات خود در قبال مجازات تروريستها عمل كنند.»
شهوت قدرت در لباس تمدن
مهدي خاكيفيروز
صاحبخبر -
∎