شناسهٔ خبر: 78655624 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه اعتماد | لینک خبر

با امیدهای کوچک، روزها را شب می‌کنیم

غزل حضرتی

صاحب‌خبر -

بین خبرهای انفجار در ضاحیه و امضای تفاهم ایران و آمریکا می‌چرخم. مغزم پر شده از خبرهای جنگ. صفحه سفید روبه‌رویم باز است و خیره شده‌ام به سفیدی‌اش. نتانیاهو می‌خواهد برود واشنگتن. تیم ملی در لس‌آنجلس بازی داشته و بلافاصله به مکزیک برگردانده شده، ابی در گوشم می‌خواند «منو نسپر به فصل رفته عشق...» هرچه قهوه در جهان بوده را خورده‌ام بازهم منگم. یک شب بی‌خوابی من را از پا می‌اندازد، ابروهایم را به زور بالا نگه می‌دارم. صدای ابی را بلند می‌کنم. باید به مغزم آب برسانم، دارد خشک می‌شود. کمی می‌روم در بالکن روزنامه قدم می‌زنم، پاهایم باز شوند. هوای داغ خشک را فرومی‌کنم در ریه‌هایم، تنم گر می‌گیرد از گرما،‌ برمی‌گردم سرجایم، زیر کولر. وقت‌هایی که میزان نیستم، لب‌هایم آویزان است. هرچند دقیقه یکبار لب و لوچه‌ام را جمع می‌کنم، باز به خودم که می‌آیم آویزان است.
این خبرخوانی دارد سلامت ذهن و روانم را می‌گیرد. وسط نوشتن ستونم، گزارش ژنو می‌آید، باید بخوانم. حالا  سوگند دارد می‌خواند توی گوشم «در دل من این همه درد است خدایا...» موسیقی می‌گذارم تمرکزم برود بالا، برعکس شد. دوستم برایم از جنوب چای کرک آورده. دلم به این خوش است که یک ساعت دیگر باهم چای می‌خوریم. صدای زنگ گوشی یکی از همکارها قطع نمی‌شود، امروز روز خوبی نیست که به‌خاطر صدای زنگ تلفن از کوره به در بروم. باید مسلط باشم بر خودم. یک شب فقط بی‌خوابی کشیده‌ام، اما خب این تقلیل دادن ماجراست به بی‌خوابی. این همه ماجرا نبود. من شب خوبی را نگذراندم. بی‌خوابی نتیجه‌اش بود. باورم نمی‌شد ساعت 4 و نیم صبح آفتاب می‌زند و هوا روشن می‌شود. اما خب به چشمان خودم دیدم. پسرم از من خواست ساعت کوک کنم برای بازی ایران و نیوزیلند. بیدارش کردم، در خواب و بیدار چند جمله فوتبالی می‌گوید. یکهو به خودش می‌آید «ساعت چنده مامان؟» «نزدیک پنجه. بازی شروع شده، نمی‌خواستی مگه ببینی بازی ایرانو؟» سراسیمه می‌دود در هال و می‌نشیند روبه‌روی تلویزیون. کلافه خواب است. می‌گویم «برو بخواب. یک هیچ عقبیم. اگه گل زدن میام بهت میگم.» می‌گوید «فقط بازی انگلیس رو دوست دارم ببینم، میرم بخوابم.» وسط راه تازه می‌فهمد برای چه بیدار شده. خواب از سرش می‌پرد و می‌آید کنارم می‌نشیند به تماشای بازی. چند دقیقه بعد برادرش هم از سروصدای ما بیدار می‌شود. سه تایی می‌نشینیم به دیدن اولین بازی ایران. خودم بیشتر از آن دوتا هیجان دارم و باید حواسم باشد جیغ و داد نزنم با موقعیت‌های گلی که دارد یکی یکی از دست می‌رود. صدا از همسایه‌ها درنمی‌آید. پسر کوچکم به تقلید از من شروع می‌کند و جیغ و داد خوشحالی از گل دوم. ادای من را درمی‌آورد «رامین توروخدا، توروخدا یه گل دیگه بزن، یه پاس گل دیگه بده. ایول به تو.» لپش را می‌کشم و می‌گویم «یاد گرفتیا. رامین خیلی خوب بازی کرد. آفرین پسر.» می‌خندد و رامین را تشویق می‌کند. بازی تمام می‌شود و من مغزم آماده خواب می‌شود. قهوه‌ای می‌خورم و بچه‌ها را می‌رسانم به پدرشان و برمی‌گردم توی جایم و دو- سه ساعتی می‌خوابم. اما این خواب، برایم خواب نمی‌شود بسکه صدای راننده وانتی که دنبال وان حمام و رادیاتور خراب است می‌کوبد توی گوشم. آخرش نزدیک ظهر بیدار می‌شوم و پناه می‌برم به دوش آب خنک و راهی کار می‌شوم.
داستانی را در ذهنم شروع کرده‌ام، تا بیاید روی کاغذ سال‌ها طول می‌کشد. من کارهایم را سر فرصت انجام می‌دهم. دیگر به خودم سخت نمی‌گیرم. منتظر روزش می‌مانم. مثل دیروز که دیدم انرژی بردن بچه‌ها به کلاس بسکتبال را پیدا کرده‌ام و راهی شدیم. ماکان برگشت به زمین بسکت و اورهان در کشاکش اینکه ثبت‌نام کند یا نه، مردد، می‌رفت توی زمین و برمی‌گشت. یکبار می‌گفت «می‌خوام ثبت‌نام کنم»، وقتی می‌دید مربی جدی ایستاده و باید گرم کنند، پشیمان برمی‌گشت پيشم و می‌گفت «اصلا هیچ کلاس ورزشی نمی‌خوام برم.» من هم که هرچه می‌گفت می‌گفتم «باشه. فکراتو بکن حالا، تا آخر کلاس تصمیمت رو بهم بگو.»
یادم هست سال‌ها پیش، اوایل دهه نود بود، در تراس روزنامه با دوستی ایستاده بودم و در جواب بی‌انگیزگی‌اش در زندگی می‌گفتم «برای ادامه زندگی، باید دنبال امیدهای کوچیک باشی.» خودم حالا دوره افتاده‌ام، ذهنم را بالا‌پایین می‌کنم دنبال امیدهای کوچک، امیدهایی برای گذراندن روزها، نه هفته و ماه. فقط برای اینکه روزهایم به شب برسند و شب خستگی‌هایم را به بالشتم بدهم و صبح دوباره با ذره‌بین دنبال همین امیدهای ریز بگردم، بلکه چیزی بیابم و روز را بدوزم به شب. ناامیدانه است، بله، می‌دانم، اما انکار نمی‌کنم ناامیدی‌ام را، همین است حال این روزهای من و ما. داریم کش می‌دهیم زندگی را بلکه روزهای قشنگش برسد.