به گزارش گروه رسانهای شرق،
عطیه رفیع-پژوهشگر شهری: چهارراه ولیعصر تا پیش از مداخلات دو دهه اخیر، یکی از معدود فضاهای شهری تهران بود که در آن مردم نهفقط عبور میکردند، بلکه میماندند. محوطه تئاتر شهر و پیرامون آن یک «مکان» به معنای دقیق کلمه بود؛ تلاقی دانشگاه، هنر، پاتوق و زندگی روزمره. عصرها روی سکوهای سنگی، بساط شطرنج برپا میشد و حلقهای میاننسلی شکل میگرفت؛ دستفروشان، کتاب و کاستهای کمیاب میفروختند و گروههای تئاتر خیابانی بیمجوز اجرا میکردند. مهمتر از همه، فضا شمولگرا بود؛ دانشجو، خانواده، هنرمند نامآشنا، بازنشسته و بیخانمان در کنار هم و بدون مزاحمت حضور داشتند. این همان چیزی است که در ادبیات شهری «برخورد» و ارزش مصرف فضا نامیده میشود؛ سرمایهای که به سختی ساخته میشود و به راحتی از بین میرود.
نقطه چرخش، تبدیل این گره به یک مبادلهگاه کلان حملونقلی بود. ایستگاه تقاطعی خطوط ۳ و ۴ مترو، همزمان با دو خط ویژه اتوبوسرانی (BRT)، روزانه حجم عظیمی از جریان انسانی را به این نقطه وارد کرد و این گره را از یک «مکان» به یک «ابرگذرگاه» بدل کرد. فضایی که تنها محل عبور است، صاحب ندارد و همین فقدان تعلق، به تدریج زمینهساز بیگانگی و بروز آسیبهای اجتماعی شد. در طول دو دهه، سه مداخله کالبدی این گره را بازساختند؛ مسجد ولیعصر، زیرگذر پیاده و حصارکشی محوطه تئاتر شهر. این مداخلات در زمانهای متفاوت و با انگیزههایی کاملا جداگانه اجرا شدند؛ زیرگذر برای حل اختلاط پیاده و سواره، حصار برای حفاظت از بنا و مسجد با رویکرد تسهیل شرایط برای نمازگزاران . اما آنچه آنها را به یک زنجیره تبدیل میکند، نه انگیزه مشترک، بلکه اثر مشترک است. هر سه، فارغ از هدف اولیه، به یک منطق فضایی واحد تن دادهاند؛ مرزبندی و فیلتر بهجای بازتوازن. هدف این یادداشت آشکارکردن همین منطق است. پرسش اصلی این است که مداخلات کالبدی تدریجی چگونه حتی بدون هماهنگی، به ابزار بازتنظیم رابطه قدرت و فضا تبدیل میشوند و کنش روزمره شهروندان در برابر آنها چه اشکالی از مقاومت و بازتعریف فضایی را پیدا میکند. در ادامه، سه فاز این بازتعریف از یکدیگر تفکیک میشود؛ سه مداخلهای که هرکدام به شکلی الگوی حضور و حرکت در این گره شهری را تغییر دادهاند.
جنگ نشانهها؛ فرم نرم در برابر مقیاس قلمروخواه: مسجد ولیعصر
مجموعه تئاتر شهر از زمان احداث، یکی از مهمترین نشانههای معماری مدرن و فرهنگی تهران بوده است. ساخت مسجد ولیعصر در مجاورت مستقیم این مجموعه، تغییر مهمی در سازمان بصری و نشانهشناختی محدوده ایجاد کرد. از نظر لوفور (۱۹۹۱)، یادمانها نمونه اعلای فضایی هستند که نظمهای معنایی را در کالبد فیزیکی تثبیت میکنند. مسجد ولیعصر (طراحیشده توسط رضا دانشمیر و کاترین اسپریدونوف) در سطح فرم، از زبان سنتی مانند گنبد و منارههای بلند فاصله گرفته و با پوسته شیبدار و فرم باز خود، تلاش کرده است با قشر جوان و هنرمند گفتوگو کرده و با تئاتر شهر پیوند بصری برقرار کند؛ تا جایی که تحسین جامعه معماری جهانی را نیز برانگیخت. اما اثر قلمرویی آن نه در فرم، بلکه در مقیاس و موقعیت آن نهفته است؛ قرارگرفتن یک یادمان بزرگ در حساسترین گره نمادین شهر، مستقل از زبان معماری آن. نکته تعیینکننده این است که در مشاهدههای این پژوهش، بنا عمدتا کماستفاده به نظر میرسد؛ حتی قشر مذهبی نیز بهرهبرداری گستردهای از آن ندارد. بااینحال، مسئله «بیمصرفبودن» نیست؛ مسئله این است که چه بنا پر باشد و چه خالی، آنچه جایگزین شد، تکثر و خودجوشی پاتوق پیشین نبود. مسجد آن نقطه را نه به یک مکان زنده (که در آن زیست جریان داشته باشد) و نه به یک گذرگاه، بلکه به حجمی درونگرا و بسته تبدیل کرد؛ حجمی که ظرفیت مکانشدن آن بخش را جذب کرد، بدون آنکه حیات عمومی جایگزین آن شود. این نخستین و انتزاعیترین لایه از تبدیل مکان به فضای راکد است.
وارونگی هرم حرکت و تجاریسازی اجباری عبور: زیرگذر ولیعصر
در برنامهریزی شهری انسانمحور، هرم اولویت حرکت به این ترتیب است: ۱. پیاده، ۲. دوچرخه و حملونقل پاک، ۳. حملونقل عمومی و ۴. خودروی شخصی. اما مدیریت شهری در این نقطه با وارونهسازی این هرم، بهجای آرامسازی ترافیک و هدایت خودرو به زیر زمین، انسان را به اعماق زمین منتقل کرد تا سطح زمین بهطور کامل در اختیار سرعت خودروها قرار گیرد. پیامدها سهگانه بود: زیرگذر با قطع ارتباط بصری عابر با آسمان و نشانههای سطح شهر، به تعبیر لینچ (۱۹۶۰)، پیوستگی ادراکی و جهتیابی محیطی را مختل میکند و کریدور زیرزمینی حس مکان را از بین میبرد. وابستگی حرکت به آسانسور و پلهبرقی و اختلالهای مکرر در عملکرد آنها، دسترسی سالمندان، افراد کمتوان و توانخواهان را دشوار کرده و به طرد فضایی گروههای آسیبپذیر انجامیده است. زیرگذر همچنین از یک مسیر صرفا حرکتی، به یک دالان تجاری تبدیل شده است. به تعبیر لوفور، ارزش مبادله بر ارزش مصرف غلبه یافته؛ زیرا شهروند برای عبور ساده از خیابان، ناچار است از میان غرفهها عبور کند و در مقام مصرفکننده تعریف شود. در اینجا حق حرکت به یک تجربه مصرفی تبدیل شده است. اگر فاز نخست ظرفیت نمادین مکان را تضعیف کرد، این فاز بدن متحرک را از سطحی که مکان در آن شکل میگیرد، حذف و به زیر زمین تبعید کرد.
حصارکشی محوطه تئاتر شهر
حصارکشی، صریحترین و عریانترین فاز این بازتعریف فضایی است. استدلال موافقان بر واقعیتی استوار است که نمیتوان آن را نادیده گرفت؛ بار انسانی این ابرگذرگاه و افزایش شمار افرادی که صرفا عبور میکردند و هیچ حس تعلقی به فضا نداشتند، زمینهساز بروز آسیبهایی مانند وندالیسم شد؛ بنابراین برای حفاظت از این اثر ملی، ایجاد مرز ضروری به نظر میرسید. اما مسئله اینجاست که این رویکرد در واقع درمان معلول است، نه علت؛ آسیبها خود محصول همان روند مکانزدایی هستند و حصار، بهجای حل مسئله، بخشی از چرخه تولید آن است.
در اینجا میتوان به یک پاسخ نظری روشن اشاره کرد: جین جیکوبز (۱۹۶۱) نشان میدهد امنیت در فضای شهری نه از دیوار و کنترل، بلکه از «چشمها بر خیابان» حاصل میشود؛ از حضور پیوسته افرادی که در فضا ذینفع هستند و بهطور طبیعی آن را پایش میکنند. محوطه پاتوق پیشین، با حضور شطرنجبازها، تماشاگران و دستفروشان، خود منبع امنیت بود. حصار دقیقا همان حیات را حذف میکند که فضا را امن میکرد و در نتیجه مسئلهای را که قرار است حل کند، تشدید میکند. این همان چیزی است که فوکو (۱۹۷۵) «فضای انضباطی» و سیبلی (۱۹۹۵) «تطهیر فضا» مینامند: حذف تکثر به نام نظم. در نهایت، آخرین لایههای مکانبودگی این گره، پشت نردهها محصور شد.
مکان در برابر گذرگاه
بااینحال، فضا هرگز بهطور کامل در کالبد منجمد نمیشود. مشاهدههای میدانی نشان میدهد با وجود زیرگذر و حصارها، بخش درخور توجهی از عابران همچنان عبور همسطح را ترجیح میدهند؛ از گشودگیهای میان نردهها، از لبه تقاطع و از مسیرهای غیررسمی. میشل دوسرتو (۱۹۸۴) این وضعیت را در تمایز میان «استراتژی» نهادهای مسلط و «تاکتیک» کنشگران روزمره توضیح میدهد؛ جایی که عابر با «بلاغت راهرفتن» نقشه رسمی فضا را بازنویسی میکند. آصف بیات (۲۰۱۰) این روند را «پیشروی آرام امر روزمره» مینامد و کاظمی (۱۳۹۵) نیز نشان میدهد که در ایران، امر روزمره به عرصهای از کنشگری خاموش تبدیل میشود.
اما این مقاومت را باید دقیق فهمید؛ این صرفا نافرمانی یا لجاجت عابر نیست، بلکه تلاش فضا برای «مکانماندن» است. حتی فشار این الگوها در مقاطعی مدیریت شهری را به اصلاح یا حذف بخشهایی از نردهها واداشته است؛ نشانهای از اینکه رابطه میان کالبد و استفاده، یکسویه و قطعی نیست، بلکه میدان دائمی چانهزنی است. امروز زیرگذر بیش از آنکه مسیر اصلی عبور عرضی باشد، به دسترسی حملونقل عمومی تقلیل یافته؛ در حالی که سطح زمین همچنان مطلوبترین بستر عبور و حضور باقی مانده است. این نظم خودجوش از پایین، اصرار گره است بر مکانبودن.
نقد این وضعیت به معنای نفی مدیریت شهری یا رهاسازی کامل فضا نیست. چهارراه ولیعصر یکی از پرتراکمترین گرههای شهری تهران است و همزیستی ایمن میان پیاده، حملونقل عمومی و سواره، ضرورتی انکارناپذیر دارد. اما مسئله اصلی ترافیک نیست؛ مسئله «مکان» است. هدف باید بازگرداندن شرایط تعلق باشد؛ زیرا خودِ تعلق، مهمترین عامل امنیت پایدار شهری است. بر این اساس، میتوان چهار محور را پیشنهاد کرد. نخست، بازپسگیری سطح زمین برای زندگی شهری؛ به رسمیت شناختن حضور پیاده بهعنوان منطق اصلی سطح زمین و کاهش انحصار خودرو. زیرگذر میتواند گزینهای اختیاری باشد، نه مسیر تحمیلی؛ اما سطح باید به مردم بازگردد.
سپس فعالسازی بهجای حصار؛ پاسخ به ناامنی، افزایش حضور است، نه افزایش مرز. بازگرداندن کاربریهای خرد فرهنگی و اجتماعی مانند نشستنگاهها، اجراهای خیابانی و حضور دستفروشان فرهنگی میتواند همان «چشمها بر خیابان» را بازتولید کرده و نظارت طبیعی را جایگزین کنترل فیزیکی کند.
سپس مدیریت هوشمند تقاطع و آرامسازی ترافیک؛ استفاده از الگوهایی مشابه تقاطع شیبویا در توکیو یا یانگ-دانداس در تورنتو؛ بهگونهای که در ساعات اوج، جریان خودرو در همه جهات برای لحظاتی متوقف شود و کل تقاطع در اختیار عبور پیاده قرار گیرد. این روش هم ایمنی را افزایش میدهد و هم فشار ناشی از خروجی مترو را مدیریت میکند.
آرامسازی ترافیک در پیرامون؛ کاهش سرعت خودروها، بازطراحی کفسازی و تقویت کیفیت پیادهمدار در شعاع اطراف چهارراه، بهگونهای که راننده بهطور ادراکی وارد یک زون فرهنگی-مدنی شود، نه یک شریان صرفا عبوری. این رویکرد بهجای حذف جریانها، رابطه میان آنها را تنظیم میکند و پیچیدگی واقعی فضا را میپذیرد.
سرگذشت چهارراه ولیعصر، روایت تبدیل یک «مکان» به یک «گذرگاه» است و در برابر آن، مقاومت روزمره شهروندان، تلاش همان مکان برای زندهماندن. سه مداخله کالبدی هر یک بخشی از این فرایند را پیش بردهاند، اما هیچکدام نتوانستهاند منطق حیات روزمره را بهطور کامل متوقف کنند.
«حق به شهر» (لوفور، ۱۹۶۸) را میتوان از سادهترین مطالبه آغاز کرد: حق بر زمین بودن، دیدهشدن و ماندن؛ زیرا فضا در نهایت به سود زندگی عمل میکند، نه به سود دیوارهای انضباطی قدرت.
پرسش نهایی این است که آیا سیاست شهری حاضر است بهجای افزودن بر مرزها و کنترلها، به منطق استفاده روزمره گوش دهد و آن را مبنای طراحی قرار دهد؟