شناسهٔ خبر: 78637420 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: ایرنا | لینک خبر

از مصائب گُلگُثا تا سوگ شهیدان کربلا

تهران- ایرنا- میراث شعر و ادب و آیین‌هایی که در گرامی‌داشت یاد و خاطره شهیدان والامقام کربلا و در وصف رشادت و شهادت مظلومانه مسلم بن عقیل در کوفه و آنان که با کاروان‌داری حضرت زینب (س)، به اسارت رفتند، چونان گنجینه‌های معنوی گران‌بها، پس از گذشت یک هزاره و نیم، همچنان ما را جان می‌بخشند.

صاحب‌خبر -

سرزمین باستانی و تاریخی میان‌رودان یا بین‌النهرین خاستگاه اسطوره‌ها و آیین‌های سوگواریِ کشته و مثله شدنِ سوگناکِ دموزی یا تموز (Tammuz)، ایزد باروری سومریان، بود. منابع و مستندات تاریخی و باستان‌شناختی گواهی می‌دهند که مشابه چنین اسطوره‌ها و آیین‌هایی در میان مصریان، کنعانیان، فریژیان، مردمان آسیای صغیر، حوزه دریای اژه و یونانیان باستان نیز مرسوم بوده و برگزار می‌شده است.

در میان ایرانیان باستان، جایگاه سیاوش در اسطوره‌ها و آیین‌های سوگ و سوگواری سیاوش یا سُووشون برجستگی ویژه داشت و سوگناک برگزار می‌شد. سیاوش، ایزد باروریِ دموزی یا تموز سومری و آدونیس (Adonis) و آتیس (Attis) آسیای صغیری و اُزیریس (Osiris) مصری نبود. سیاوشِِ اسطوره‌ها و آیین‌های ایرانی، فرزند برومند کیکاووس، پهلوانی خوش‌سیما، نیک‌سرشت، نیک‌نام، راستگو و راست‌کردار ایرانی است. انسان است و سیمای اسطوره‌ای و آیینیِ انسانی والاتبار، والامقام، اصیل، راستین، پاکیزه‌سرشت، آزاده، عزتمند، فرهمند، خردمند و پهلوانی نیک‌پی، نیک‌خو و نیک‌خواهِ مردمان در اسطوره‌های ایرانی است که دلیر و سربلند بر کوه آتش، آزمونی سخت و سنگین و سهمگین، فراز می‌آید. او مظلومانه و ناجوانمردانه، سرش به دست گرسیوز از تن جدا و کشته می‌شود.

وفای به عهد، پیمان‌داری، دادوری، زندگی و مرگ عزتمندانه و حساسیت و باور به نیک‌فرجامی، فرهمندانه و خردمندانه زیستن و مردن، تن و سر و جان دلیرانه و پهلوانانه و عزتمندانه و غیرتمندانه و گشاده‌دست و گشاده‌روی، هدیه و فدیه و فدای ایمان به ارزش‌های اصیل و گوهرین و راستین و متعالی و مینوی کردن، میراث معنوی گران‌قدری بود که طلوع‌گاهش عهد باستانِ ایرانِ نبوی و معنوی بود؛ میراثی که در روزگار زرّین دولت اسلام و قرآن، درخت گُشنِ آن بار و بر بسیار ریخت و داد و همچنان بار و بر می‌ریزد و می‌دهد.

چششِ زیبایی، حزن و سوگ در همه ما آدمیان هست

آن میراث گران‌قدر و غنی و ذهنیت تاریخی و زمینه و زیست مومنانه و معنوی و حافظه جمعی، در حساس شدن، در پاس و عزیز و به یاد داشتن و به خاطر سپردن و از یاد نبردن و مانایی آنچه در سرزمین باستانی و تاریخی بین‌النهرین، در جنوب عراق، در کربلا، در سال ۶۱ هجری قمری اتفاق افتاده بود و بر امام حسین(ع) و خاندان و یارانش گذشته بود، نقش و سهمی به‌غایت تاثیرگذار و تعیین‌کننده داشت.

بهره‌مندی از پیشینه و زمینه فکری و فرهنگی و تجربه‌های زیسته ژرف و راستین و اصیلِ مومنانه از معنای زندگی و مرگ، از ژرفای واقعیت‌ها و وقایع گذشته، نقش و سهم موثر در ردیابی و رصد و دستیابی به معنای ژرف و ریشه‌ای و سرچشمه‌ای و بنیادی‌تر رخدادها یا وقایعی که با ویژگی و برجستگی خاص در روزگاران سپسین اتفاق می‌افتاده، داشته است.

در برهوت و بدون پیشینه و زمینه زیست معنوی، بدون بهره‌مندی از حسی و تجربه‌ای اصیل و گوهرین و ریشه‌ای و سرچشمه‌ای و بنیادین از «درستی» و «راستی» معنای مرگ و زندگی، نه می‌توان نسبت و رابطه‌ای واقعی و ژرف و وجودی با واقعیت‌ها و رخدادهایی که در جامعه و جهانی که در آن زندگی می‌کنیم اتفاق می‌افتد برقرار کرد، نه می‌شود به یاد و خاطرشان سپرد و پاسشان داشت و نه می‌توان با ژرفای معنا و حقیقت و اهمیتشان نسبت برقرار کرد و عمیق فهمیدشان. بدون تدارک معنوی، بدون زمینه فکری و معنوی ژرف و زیست اصیل و عزتمندانه، بدون دست و دامنی پر از میراث معنوی، بدون حسی ژرف از سوگناکی و راستیِ فرجام و غایت حضور انسان در جهان، بدون ایمان و امید به ارزش‌های اصیل و گوهرین و متعالی و مینوی، انسان شایستگیِ پاس و گرامی داشتن کرامت وجودی خود را از کف می‌دهد و خفته و خواب و خام، لرزش‌ها و تکان‌های ارض تاریخ را احساس نکرده و زیر ریزش آوارشان مرده و در لایه‌های تاریخ مدفون شده و بی‌خبر زیسته و بی‌خبر رفته است.

زیبایی، والایی، رفعت، عظمت و ژرفای سوگ و سوگناکیِ رخدادها، واقعیت‌ها و وقایع را هنگامی زنده و ژرف احساس کرده‌ایم؛ هنگامی جان و وجدان ما را برانگیخته است؛ و هنگامی تأثیر ژرف بر روان و رفتار ما و بر نحوه زیستن و زندگی ما نهاده است که پیشاپیش حظ و حلاوت زیبایی و والایی، رفعت و عظمت و شکوهمندی چیزها را چشیده باشیم. پیشاپیش تجربه‌ای ژرف از سوگناکی را در بطن و بستر زندگی و تجربه‌های زیسته خود از سر گذرانده باشیم. حس و کشش و چششِ زیبایی، حزن و سوگ و سوگناکی در همه ما آدمیان هست؛ بسیار ریشه‌ای و سرچشمه‌ای هم هست. این حس‌ها و حال‌ها و کشش‌ها و چشش‌های ریشه‌ای و سرچشمه‌ای و بنیادین در همه فرهنگ‌ها و جامعه‌ها دیده شده و وجود داشته است. تاریخ، فرهنگ، جامعه و جهان بشری ما رنگ‌آمیزی شده با صورت‌ها و شکل‌های رنگارنگِ چنین تجربه‌های زیسته ریشه‌ای و سرچشمه‌ای و بنیادین است؛ لیکن گستره و ژرفایشان از فرهنگی به فرهنگی، از جامعه‌ای به جامعه‌ای، از انسانی به انسانی و، کوتاه سخن آن‌که، از دوره‌ای به دوره دیگر متفاوت بوده و متفاوت تجربه و بیان شده است. در برخی فرهنگ‌ها و جامعه‌ها، به‌غایت ژرف و با سویه‌های وجودیِ به‌غایت متعالی و بسیار غنی بیان شده است.

کلمه‌الله و روح‌القدس را که نمی‌توان به صلیب کشید

عیسای ناصری در اورشلیم نبوی به صلیب آویخته و مصلوب شد؛ لیکن ژرفا و رفعت و عظمت آن واقعه و سوگناکی آنچه در فلسطینِ روزگار برآمدن عیسای مسیح(ع) اتفاق می‌افتاد را نه یهودیان و نه رومیان، که اندک‌شمار حواریون او احساس کردند. رفعت و عظمت و والایی و شکوه برآمدن و عمق سوگناکی مصلوب شدن او در آتن هلنی بیش از هر جای دیگر احساس شد؛ در آتن هلنی که مردمانش به حسی و آگاهی‌ای و تجربه‌ای ژرف و ریشه‌ای و سرچشمه‌ای از تقدیر سوگناک حضور انسان در جهان دست یافته بودند. در ادبیات و آثار فاخر و نمایشنامه‌های حزن‌ناک یا تراژیکشان آن را بیان و بازمی‌نمودند.

در هنر، شعر و ادبیات حماسی و نمایشنامه‌های تراژیکشان، در هنرهای تجسمی‌شان، بر سنگ‌مزارها و جام‌های سفالینشان، هم فراق و مرگ عزیزانشان و هم تقدیر سوگناک و مرگ و فرجام تراژیک قهرمانانشان را شکوه‌مندانه می‌سرودند و به نقش و تصویر می‌کشیدند. یونانیان عهد باستان دست و دامنی پر از چنین تجربه‌های زیسته ژرف و حس حماسی و قهرمانی و سوگناکی تقدیر و فرجام سوگناک قهرمانانشان، به معنای اخص، و انسان، به معنای اعم، داشتند؛ داشتند که تا ژرفای مصائب گُلگُثا (Γολγοθάς) و سوگناکی مصلوب شدن عیسی بن مریم(ع) و نیز رفعت و عظمت برآمدن او را احساس کردند.

نگارش نخستین اناجیل به زبان فاخر یونانی اصلاً تصادفی نبود. میراث شمایل‌نگاری مسیحیت ارتدکس یونانی تصویری زنده و بیان و بازنمایی ژرف و هنرمندانه‌ای هم از زیبایی و هم از والایی و رفعت و عظمت و شکوه برآمدن مسیح(ع) بود و هم حس عمیق جامعه و جهان هلنی را از سوگناکی مصلوب شدن عیسی مسیح(ع) و واقعه عظیمی که در تاریخ اتفاق می‌افتاد، آشکار و بیان می‌کرد؛ حس عمیق جامعه و جهانی را که دست و دامنش پیشاپیش پر از نمایشنامه‌ها و آثار تراژیک بود و تقدیر و فرجام سوگناک و تراژیک قهرمانانش را در اسطوره‌ها و آیین‌های عهد باستانش زیسته بود و سوگناکی حضور انسان را در جهان ژرف و ریشه‌ای احساس کرده و دریافته بود. یک گُلگُثا و یک صلیب و یک واقعه؛ اما یک جهان تاثیر بر حیات مدنی و معنوی انسان در گستره جغرافیای تاریخی و فرهنگی و فکری و مدنی و معنوی جامعه و جهان بشری، در مقیاسی انسان‌شمول! این چیزی بود که یونانیان پیشاپیش آن را احساس کرده بودند.

به خواست فریسیان یهود و به فرمان فرماندار رومی اورشلیم، پیلاتیس، تن عیسای ناصری کشیده شد و او را مصلوب کردند؛ گمان بردند که کلمه‌الله و عیسی بن مریمِ مؤید به روح‌القدس را مصلوب کرده و کشته‌اند! «وَ قَوْلِهِمْ إِنَّا قَتَلْنَا الْمَسِیحَ عِیسَی ابْنَ مَرْیَمَ رَسُولَ اللَّهِ وَ مَا قَتَلُوهُ وَ مَا صَلَبُوهُ وَلَکِنْ شُبِّهَ لَهُمْ» [نساء، ۱۵۷]. آن‌ها نه به صلیبش کشیدند و نه او را کشتند؛ پنداشتند که چنین کردند. گمان بردند که او را مصلوب کرده و کشته‌اند! کلمه‌الله و روح‌القدس را که نمی‌توان به صلیب کشید و مصلوب کرد! آن‌ها گمان بردند و پنداشتند چنین کرده‌اند. عیسی مسیح، کلمه‌الله «جسم» و «متجسم» و مؤید به روح‌القدس بود. حقیقتِ متجسم بود: Ὁ Λόγος σὰρξ ἐγένετο (Ιω.۱,۱۴) «کلمه جسم شد». او تنها بشارت‌دهنده راستی نبود؛ او خود راستی بود. مصداق مژده خوشی بود که می‌داد. انجیل واژه‌ای یونانی است؛ «اِوانگِلیو» (Ευαγγέλιο)، یعنی مژده خوش.

قامت ریسمان دلوِ «تاریخی‌گیری» کوتاه است

سخن این است؛ آیا مشابهتی میان آنچه بر عیسی مسیح(ع) گذشت و واقعه محرم ۶۱ هجری قمری که در کربلا بر حسین بن علی(ع) و خاندان و یاران او گذشت، می‌توان یافت؟ در صورت و سویه بیرونی دو واقعه، هیچ مشابهت مکانی و مقارنت زمانی دیده نمی‌شود. خط‌کش‌ها و ترازها و ترازوهای دانش تاریخ و تاریخ‌دانی و فهم تاریخی ما از تاریخ باطنی و متعالی و باطن تاریخ و آنچه در لایه‌های زیرین و نهان‌تر و باطن تاریخ اتفاق می‌افتد، چیزی به ما نمی‌گویند. قامت ریسمان دلوِ «تاریخی‌گیری» کوتاه است و به آبی از آگاهی سرچشمه‌ای، از سفره‌های زلال نهان در ارض تاریخ، نمی‌رسد که برکشد. چون نمی‌تواند برکشد و قامتش کوتاه است، انکارش می‌کند؛ یا در وقوع تاریخی رخدادها تردید می‌کند و یا آن‌که به قطع، انکارشان کرده و آن‌ها را ساخته و پرداخته توهمات و تخیلاتی که در خدمت نیت‌ها و انگیزه‌های دیگر بوده‌اند تفسیر کرده است.

در وثاقت وقایع کربلا نیز بذر چنین تردیدها و انکارهایی را بر زمین ذهن‌ها و فکرها افشانده است و در تحریف و تخفیف و تردید و انکار واقعه، بذرهای تردید و تخفیف و یا انکار را بر زمین ذهن‌ها و فکرها افشانده است. حتی به فرض بپذیریم که وقایع محرم ۶۱ هجری قمری در کربلا همه یکسر ساخته و پرداخته ذهن و فکر و خِرَد و خیال بوده است و اسطوره‌سازی و خیال‌ورزی‌های وهم‌انگیز مردمان! سخن این است؛ آن قوم، آن مردم، آن تاریخ، آن فرهنگ، آن جامعه و جهانی که چنین انسان‌ها و چهره‌های تابناکی را با چنین ویژگی‌ها و فضیلت‌های متعالی و ارزش‌های مشترک انسانی و با چنین ژرف‌اندیشی و ژرفابینی و ریشه‌ای و سرچشمه‌ای و زلال و غنی و پرمایه از زیبایی و والایی و رفعت و عظمتِ روح و ایمان ستبر و دلیر و روح دلاوری، و با چنین درجه و دامنه بی‌انتها از فداکاری و ایثار و از جان‌گذشتگی، در ذهن و فکر و خِرَد و خیال و ذوق و ذائقه زیباشناختی و تخیل‌ورزی‌های هنرمندانه و خلاق خود بازخوانی کرده و پدید آورده است، و یا حتی به مدد پهلوانان و چهره‌های شاخص اسطوره‌ای خود مشابه‌سازی و بازآفرینی کرده است، و میراثش را نه یک سده که یک هزاره و نیم پاس داشته و عزیز و گرامی شمرده است و در سوگشان عاشقانه و شورمندانه گریسته و بر سر و سینه کوفته است و سوگوار و سنگربان و میراثدار و علمدار عالَمی از فضیلت‌های ملکوتی و متعالی و ارزش‌های مشترک ریشه‌ای و سرچشمه‌ای و گوهرین انسانی بوده است؛ او نیز چونان شهیدان والامقامش بزرگ است و جایگاهش رفیع، و در میانه آوردگاه، ستبر و استوار و سرفراز و دلاورانه ایستاده است. او میراثدار و سنگربان و علمدار واقعه‌ای است که شهیدانش در آوردگاه و در شهادتگاهِ آزمون و عمل، همه یک به یک مصداق راستین و گوهرین زیبایی و والایی، رفعت و عظمت، دلیری و دلاوری، آزادگی و ازخودرستگی، پایمردی و فداکاری، ایمان تابناک و زیست عزتمندانه بوده‌اند و گواهان و شاهدان راستینِ عزتمندانه زیستن. مناسبت ژرف میان معنای شاهد و گواه بودن و شهید و شهادت دادن تصادفی نیست. در زبان یونانی نیز چنین است. از واژه «مارتیراس» (Μαρτυράς) هم معنای شاهد و هم معنای شهادت افاده شده است؛ واژه‌هایی که رایحه قدسی‌شان در هر دو جهان ایرانی و هلنی و در هر دو میراث ارتدکس و شیعی به مشام می‌رسد و احساس می‌شود. به ‌هر روی، آن قوم و تاریخ و فرهنگ و جامعه و جهانی که چنین جان‌های تابناک و وجدان‌های بیدار و چهره‌های آینه‌ای و مصادیق و مظاهر ارزش‌ها و فضیلت‌های متعالی و راستین و مشترک و ریشه‌ای و سرچشمه‌ای و گوهرین انسانی را با هنر و هنرمندی و ذوق و ذائقه نجیب و خلاق خود پدید آورده است، ستودنی و درخور تحسین است. تاریخ‌ها و فرهنگ‌ها، جامعه‌ها و جهان‌های زنده چنین‌اند. در بازخوانی، در بازآفرینی و به حضور فراخواندن خاطرات ازلی‌شان، در میراثداری و سنگربانی ارزش‌های اصیل و گوهرین و حیات معنوی‌شان، دست و دامنشان پر و غنی از پیشینه و ریشینه فکری و فرهنگی و مدنی و معنوی است.

یک جهان زیر و زبر شدن در نسبت و نگاه انسان به انسان بودن

باری، عنان سخن را در بازخوانی مشابهت میان مصائب گُلگُثا و سوگ مصلوب کردن عیسی بن مریم(ع) و واقعه کربلا پی می‌گیریم. عیسای ناصری نه مجرم اجتماعی بود، نه شورشیِ انقلابی و نه مرتد اعتقادی؛ هرچند به چنین اتهاماتی مصلوبش کردند. ارمغان و پیامش برای آدمیان، مژده‌های خوشناک سروری و شهریاری جهان و کسب نام و فراوانی نان و بسیاری دام و چریدن و خرامیدن خوش در مزرعه‌های سبز دنیا نبود. ارمغانش مژده خوشِ ملکوتِ نیک و پاک و راست و اصیل و عزتمندانه زیستن و مردن بود؛ مژده خوش و ارمغانی که او خود گواه زنده و عینی و واقعی و راستین و مصداق و عیار و طراز و ترازوی آن بود. او خود کلمه‌اللهِ موید به روح‌القدس بود. این‌چنین بود که یک مسیح و یک صلیب و یک گُلگُثا، یک جهان خیزش و چرخش و زیر و زبر شدنِ تاریخ و فرهنگ و حیات فکری و مدنی و معنوی را در جامعه و جهان بشری ما، در مقیاسی انسان‌شمول، در پی داشت و برانگیخت و برپا کرد. او خود حقیقت زنده و جاری بود؛ خود مژده و ارمغان راستین ملکوت بود؛ شاهد و مشهود بود؛ آینه بود.

در واقعه کربلا نیز چنین مصادیقی را زنده و راستین می‌بینیم. چنین نیز می‌توان آن واقعه را فهمید. چنین می‌شود با آن نسبت برقرار کرد. چنین می‌شود پاس و گرامی و عزیزش داشت. واقعه سوگناک کربلا نه از نوع لشکرکشی‌ها و جنگ‌های کلانِ پرخسارت و پرتلفات و طولانی‌مدت شاهانه، میان شاهان و قیصران و سلطانان و سرداران و نظامیان، به هدف گشودن کشورها و به مقصد فتح سرزمین‌ها بود؛ نه از سنخ و جنس شورش‌ها و نهضت‌های انقلابیِ اجتماعی و دهقانی و کارگری برای نام و نان بود؛ و نه از نوع جنگ‌ها و منازعات خونبار قبیله‌ای که در میان اعراب حجاز پیش از برآمدن اسلام رونق و رواج بسیار داشت و بسیار مرسوم بود. شمار انسان‌هایی که همراه و در رکاب امام حسین(ع) بودند و او را به سوی کوفه عراق آن زمان همراهی می‌کردند، به 200 تن هم نمی‌رسید. زنان و کودکان که اصلاً مناسب جنگ، به‌ویژه جنگ و نبرد تن‌به‌تن که در آن روزگار در میان اعراب مرسوم بود، نبودند. آن‌گونه که روایت شده است، زمان نبرد نیز بسیار کوتاه بوده و شمار کشته‌ها نیز از دو سوی نبرد چندصد تن بیش نبوده است. خلافِ آمدِ عادت را ببینید!

آنجا یک گُلگُثا، یک صلیب و مصلوب شدنِ یک تن، و یک جهان چرخش و خیزش در حیات مدنی و معنوی انسان، در مقیاسی انسان‌شمول، در جامعه و جهان بشری ما؛ و اینجا یک واقعه و یک عاشورا و یک جهان جنبش و خیزش، یک جهان زیر و زبر شدن در نسبت و نگاه انسان به انسان بودن و باشیدن و نحوة حضورش در جهان، و یک هزاره و نیم سوگ و آیین‌های سوگواری و پاس و گرامی داشتن عاشقانه و شورمندانه یاد و خاطره آن جان‌های از خود رسته و مصادیق و مظاهر و آینه‌های عزتمندانه و شرافتمندانه زیستن.

روزی‌های بی‌حساب ملکوتی‌اند

خط‌کش‌ها و عیارها و ترازها و ترازوهای کوتاه و تنگ تاریخی‌گری (Historicism) و فروکاستن تاریخ باطنی و متعالی به «تاریخِ ظاهر» و ظاهر تاریخ، به رویه و پوسته بیرونی وقایع و واقعیت‌ها و پدیدارهایی که در جغرافیای تاریخی و فرهنگی ما، در زیست‌اقلیم و عالَم انسانی ما، افق گشوده و آشکار شده‌اند و رخ داده‌اند، ره‌زنند و راه دستیابی به لایه‌های درونی و زیرلایه‌های نهان و ژرفا و حقیقتشان را به روی ما می‌بندند؛ محدود و مسدود می‌کنند. آن‌ها را تا «ابژه‌های سرد و منجمد و بی‌روح» و ماده‌های شناختِ تکه‌تکه‌شده تقلیل می‌دهند. نسبت زنده و زیستِ بازنگرانه را به تماشاگریِ سرد و منجمد فرو می‌کاهند. چنان تصویری منجمد از سویه‌های بیرونی رخدادها و واقعیت‌های تهی از درونِ زندگی ترسیم می‌کنند که نتوانی با آن نسبت زنده و واقعی برقرار کنی؛ نتوانی حسشان کنی.

زیبایی و والایی، رفعت و عظمت، ایمان و احسان، دادگری و دادوری و دادمندی، و تَطَهُّر و پاکدامنی، فضیلت‌های چشیدنی‌اند؛ زیستنی‌اند؛ گوهرهای سرشتینِ وجودی و آزمودنی‌اند؛ رزق‌اند؛ قوت و رزق نورند؛ روزی‌های بی‌حساب ملکوتی‌اند، به سخن قرآن. نور عرشی‌اند، به تعبیر مولانا، ملهم از قرآن:

قوت اصلی بشر نور خداست
قوت حیوانی مرا او را ناسزاست

شد غذای آفتاب از نور عرش
مر حسود و دیو را از دود و فرش

در شهیدان یرزقون فرمود حق
آن غذا را نی دهان بود نی طبق

هر آنچه زیباتر و والاتر و پرشکوه‌تر، سوگناک‌تر! ژرفاسوگ‌انگیز است. «جمال» و جلالت و جبروت، والایی و رفعت و عظمت و شکوه‌مندی، سوگناک است؛ سوگناکی را دامن می‌زند؛ و البته سوگناکی‌ای از جنس و سنج دیگر. سوگناکی‌ای که جام جان انسان را پر از باده شرم حضور می‌کند؛ شرم حضور در پیشگاه زیبایی و والایی و رفعت و عظمتِ اتصال به ژرفا و به حقیقت و به سرچشمه هستی؛ به ساحت ملکوت. افق‌گشایی‌هایی که حدّی و مرزی‌اند؛ وقایعی که ریشه‌ای و سرچشمه‌ای‌اند. چون حدّی و مرزی و ریشه‌ای و سرچشمه‌ای‌اند، در مواجهه با آن‌ها جان و وجدان ما احساس شرم حضور در پیشگاهشان می‌کند. سهیم شدن و چشیدن ملکوتِ رفعت و عظمت و زیبایی و والایی و شکوهشان، جان ما را به سوی خود برمی‌کشد؛ برکشیدنی شادناک و سوگناک؛ تجربه حس رفعت و برکشیدنی که در آن شادناکی و سوگناکی به وحدت و یگانگی آغازین رسیده‌اند.

برآمدن اشوزردشت(ع) و ابراهیم(ع) و عیسی بن مریم(ع) و محمد مصطفی(ص)، و وقایع کربلا و شهادت امام حسین(ع) و شماری از اعضای خاندان و یارانش و به اسارت گرفته شدن جان‌های پاکی که همراه او بودند، رخدادهای معمولی و متعارف در میان سیلابی از رخدادها و وقایع دیگر تاریخ و فرهنگ و جامعه و جهان بشری ما نبوده‌اند. هر آنچه در تاریخ اتفاق افتاده است و در تاریخ افق گشوده است، لزوماً نه تاریخی است و نه از سنخ و جنس مطلق تاریخ. رخدادها و وقایعی هستند که عمیقاً حدّی و مرزی‌اند و سرشتی ریشه‌ای و سرچشمه‌ای دارند و تأثیرشان بر تاریخ، فرهنگ، جامعه و جهان بشری ما نیز ریشه‌ای و سرچشمه‌ای و زیر و زبرکننده بوده است. به هزار خلعت و فضیلت و زیبایی و والایی و رفعت و عظمت آراسته بوده‌اند. مژده و ارمغان جان‌بخششان، فرهنگ و زندگی ما و نحوه بودن و هستن و حضور ما را در جهان زیر و زبر کرده است. به تعبیر نغز و مغز و ژرف مولانا:

طراز خلعت آن خوش‌نظر چو دیده شود
هزار جامه ز درد و دریغ و غم بدرد

سوگناکی رفعت و عظمت و شکوه و والایی را بر بالای صلیب ببینید:

«خدای من! خدای من! چرا مرا تنها گذاشتی؟»

«خلافِ آمدِ عرف و پارادوکس تاریخ و رفعت و عظمت حضور انسان را در جهان ببینید! او که بر بالای صلیب، تا ژرفای وجود، تنهایی انسان را در پیشگاه یگانه احساس کرد و زیست! او خود یگانه بود؛ رفعت و شکوه عشق او، زیبایی و والایی مژده‌های خوشِ راستینِ جانبخشِ او را آن‌ها که به صلبش آویختند و کشیدند، نه شنیدند، نه دیدند، نه دانستند، نه فهمیدند، نه پذیرفتند؛ چون شایسته دیدن و لایق شنیدن و دانستن و فهمیدن و پذیرفتنش نبودند!

نه یک جان، که صد جان هدیه و فدیه و فدا کند

کمتر از دو سده، صومعه از پی صومعه و کلیسا از پی کلیسا در شرق و غرب سیاره زمین به نام او و خدای او پاشد و هزاران راهب و قدیس و هنرمند و عاشق و پیرو راه او و خدای او، نیوشای کلام و مژده‌های خوش او، شمایل او، تندیس او، و مریم مقدسی که او را زاده بود، و حواریون و راهبان و قدیسان پرشماری که پیرو راه او بودند و شدند، شورمندانه و عاشقانه و هنرمندانه کشیدند و در و دیوار و سقف کلیساها و صومعه‌هایشان را با چهره او و نحوه زادن و زیستن و مصلوب شدن و برآمدن و رستاخیز او و شهیدان راه او آذین بستند و آراستند؛ زیبا و والا هم آراستند و آذین بستند و همچنان نیز زیبا و والا آذین می‌بندند و می‌آرایند: شوکت و رفعت و عظمت انسان بودن و حضور انسان در جهان.

او که در میانه آوردگاه و قتلگاه و شهادتگاه و ستمگاه خاندان و یاران دلیر، جان‌برکف و وفادارش، در نبردی نابرابر، با سینه‌ای ستبر و قامتی استوار ایستاد و این‌چنین رسا و بلند و غرا گفت: «هیهات منّا الذلّة». او خود مصداق زیبایی و والایی و رفعت و عظمت حضور عزتمندانه انسان در جهان بود. او که در دارالعماره اسارت، در پاسخ به تحقیر و طعنه نیشناک عبیدالله بن زیاد، در جایگاه رفیع ایمانیِ ستبر و دلیر و صبری نستوه، با قامتی استوار ایستاده بود؛ راست و رسا و غرا چنین پاسخ گفت: «ما رأیتُ إلّا جمیلاً». او نه تنها به اسم زینب کبری، که به صفت، زینت کبری و مصداق کبریایی و زیبایی و والایی و رفعت و عظمت و شکوه فضیلت‌های متعالی و ارزش‌های راستینی بود که در پاسداری و صیانتشان آمده، نه یک جان، که صد جان هدیه و فدیه و فدا کند؛ حتی اگر یک جهان لشکرِ زیادیان و یزیدیان، رویاروی او صف بیارایند. جان‌ها و ایمان‌های سترگ و ستبر و دلیر و نستوه و صبور و فداپیشه و فداکار و فدایی، گزیدگان و شایستگان آزمون‌های بزرگ‌اند. این‌چنین، میراث گران‌قدر و کارنامه درخشان آزمون‌های بزرگشان، تاریخ، فرهنگ، جامعه و جهان ما را زیر و زبر کرده است.

این‌چنین، هر بار که به بازخوانی‌شان فراخوانده‌ایم، روح عزتمندی و عزتمندانه زیستن، قوت و همت و صلابت و پایمردی و دلیری و فداکاری در جان و وجدان و روان و رفتار ما در آوردگاه‌های خطرخیز تاریخ و در آزمون‌های سنگین و سهمگین دمیده‌اند. این‌چنین، نحوه بودن (باشیدن) و هستن و هستیدن و حضور ما را در جهان زیر و زبر کرده‌اند. شالوده «هستی» انسانی و انسان بودن ما به نحوی ریخته شده است که کشش و خیزش و پرش به سوی چشش زیبایی، والایی و کمال و ژرفا و مظاهر و مصادیق چنین ارزش‌ها و فضیلت‌های متعالی و مشترک، سنبه‌اش بسیار پرزور و پرقوت است. به هر میزان، هر آنچه سطحی و لغزنده و شناور و لوس و هرزه بوده است و از سطحی به سطحی لغزیده و خزیده و دم‌به‌دم رنگ عوض کرده و تغییر چهره داده است، گریخته‌ایم و گریزان بوده‌ایم؛ بدورش روبیده‌ایم و بدورش ریخته‌ایم و از یاد برده‌ایم و پسش زده‌ایم و فراموشش کرده‌ایم، و هر آنچه اصیل و گوهرین بوده است، زیبا و والا بوده است، برآمده و تابیده از ژرفا و از سرچشمه سرشت مشترک انسانی و انسان بودن ما بوده است، دوستش داشته‌ایم، پاس و گرامی و عزیزش داشته‌ایم، به خاطر و به یادش سپرده‌ایم.

آری، این‌چنین است که نه میلیون‌ها، که ده‌ها و ده‌ها میلیون انسان همچنان نامشان را با نام شهیدان والامقام کربلا آراسته و می‌آرایند. این‌چنین، میراث شعر و ادب و سروده‌ها و نوحه‌ها و مرثیه‌ها و تعزیه‌ها و آیین‌هایی که در پاس و گرامی‌داشت یاد و خاطره شهیدان والامقام کربلا و در وصف رشادت و پایمردی و پیمان‌داری و شهادت مظلومانه مسلم بن عقیل در کوفه، و آنان که با کاروان‌داری حضرت زینب، زینت کبرای خاندان نبوی و علوی، به اسارت رفتند، چونان گنجینه‌های معنوی گران‌بها و مانا و پایان‌ناپذیر جامعه و جهان بشری ما، پس از گذشت یک هزاره و نیم، همچنان ما را جان می‌بخشند و همچنان منبع و مایه و سرچشمه الهام صاحبان ذوق و هنر و هنرمندان روزگار ما زنده و مانا مانده‌اند و هستند.

استاد بازنشسته دانشگاه تهران