آن شب، همه چیز عادی به نظر میرسید. کودکان با رؤیای فردایی زیبا به خواب رفته بودند؛ مادران آخرین چراغ خانه را خاموش کرده بودند و پدران، خسته از کار روزانه، چشم بر هم گذاشته بودند. هیچکس نمیدانست که تنها چند لحظه بعد، زمین تصمیم گرفته است روایت تلخی را آغاز کند؛ روایتی که پایانش با آوار، اشک و دلتنگی گره خواهد خورد.
ناگهان سکوت شب با غرش سهمگین زمین شکسته شد. خانهها یکی پس از دیگری فرو ریختند، کوهها مناطقی را در خود بلعیدند؛ دیوارهایی که سالها مأمن عشق و آرامش بودند، در چند ثانیه به تلی از خاک تبدیل شدند. فریاد کودکی که مادرش را صدا میزد، ناله مادری که نام فرزندش را فریاد میکرد و دستان پدری که با امیدی لرزان آوار را کنار میزد، صحنههایی بودند که هیچ قلمی توان توصیف کامل آنها را ندارد.
در آن شب، بسیاری از مردم طارم دیگر طلوع خورشید را ندیدند. خانوادههایی بودند که دور یک سفره نشسته بودند، اما صبح، دیگر هیچکس از آن جمع باقی نمانده بود. کوچههایی که تا دیروز صدای خنده کودکان در آنها میپیچید، به راهروهای سکوت تبدیل شدند. درختان همچنان ایستاده بودند، اما صاحبانشان دیگر نبودند تا زیر سایهشان بنشینند.
با روشن شدن هوا، عمق فاجعه آشکار شد. روستاهای زیبا، زخمی و خاموش بودند. مردم، با دستهای خالی، سنگها را کنار میزدند؛ نه برای یافتن گنج، بلکه برای پیدا کردن عزیزانی که شاید هنوز نفسی در سینه داشته باشند. هر قطعه آوار، داستانی از یک زندگی ناتمام بود؛ داستان مادری که فرصت خداحافظی نیافت، کودکی که اسباببازیاش زیر خاک ماند و پیرمردی که تمام خاطرات عمرش را در میان ویرانهها جا گذاشت.
اما در میان این همه تلخی، چیزی از جنس امید نیز زنده بود. مردم از شهرهای دور و نزدیک، بیآنکه یکدیگر را بشناسند، برای کمک آمدند. دستهایی که دیروز غریبه بودند، امروز شانهبهشانه هم آوار برمیداشتند. نان، آب، دارو و مهربانی، از هر سو به سوی طارم روانه شد. در آن روزهای سخت، انسانیت زیباترین تصویر خود را به نمایش گذاشت؛ تصویری که نشان داد حتی پس از سهمگینترین زلزلهها، قلب انسانها هنوز میتواند محکمتر از هر کوهی بتپد.

زخم طارم هنوز درد میکند
سیوشش سال از شبی میگذرد که زمین در طارم، رودبار و منجیل لرزید؛ شبی که در چند ثانیه، هزاران خانواده داغدار شدند و خاطرهاش تا امروز در ذهن بازماندگان زنده مانده است.
۳۱ خرداد، یادآور یکی از تلخترین و مرگبارترین حوادث طبیعی تاریخ معاصر ایران است؛ شبی که زمینلرزه ویرانگر رودبار و طارم، هزاران خانواده را داغدار کرد و بخش وسیعی از استانهای گیلان و زنجان را به ویرانهای بزرگ تبدیل ساخت.
بر اساس آمارهای رسمی و برآوردهای منتشر شده، این حادثه جان بیش از ۳۵ هزار نفر را گرفت، بیش از ۶۰ هزار نفر را مجروح کرد و صدها هزار نفر را بیخانمان ساخت. همچنین بیش از ۷۰۰ روستا و چندین شهر به شدت آسیب دیدند و خسارتهای گستردهای به زیرساختها، راهها، تأسیسات عمومی و اراضی کشاورزی وارد شد.
در شهرستان طارم نیز بسیاری از روستاها خسارتهای سنگینی را متحمل شدند و شماری از ساکنان این منطقه جان خود را از دست دادند. صعبالعبور بودن مسیرهای ارتباطی، عملیات امدادرسانی را در ساعات و روزهای نخست با دشواریهای فراوان همراه کرد و ابعاد فاجعه را افزایش داد.
زلزله رودبار و طارم، علاوه بر خسارتهای انسانی و اقتصادی، نقطه عطفی در توجه به مقاومسازی ساختمانها، تدوین و اجرای آییننامههای نوین ساختوساز و توسعه آموزشهای مدیریت بحران در کشور به شمار میرود. کارشناسان معتقدند تجربه این زمینلرزه، زمینهساز بازنگری جدی در مقررات فنی ساختمان و ارتقای فرهنگ آمادگی در برابر مخاطرات طبیعی شد.

روایتی از بازماندگان زلزله طارم؛ الهامگرفته از تجربه بازماندگان
سالها از آن شب گذشته است، اما برای بازماندگان، زمان هرگز نتوانسته خاطره آن چند ثانیه را پاک کند. هر کدام از آنها، داستانی دارند که شنیدنش، انسان را به فکر فرو میبرد.
رضا شفیعی، یکی از بازماندگان زلزله، هنوز وقتی از آن شب حرف میزند، نگاهش به جایی دور خیره میشود. با صدایی آرام میگوید: آن شب همهچیز عادی بود. همسرم کنار بچهها خوابیده بود و من تازه چشمهایم را بسته بودم. ناگهان صدایی آمد؛ انگار کوه روی خانه افتاده باشد. هرچه فریاد زدم، فقط گرد و خاک بود و تاریکی. با دستهای خالی آوار را کنار میزدم. هر لحظه امیدوار بودم صدای همسرم را بشنوم، اما سکوت، سنگینتر از هر چیزی بود. وقتی پیدایش کردند، دیگر خیلی دیر شده بود. آن شب فقط همسرم را از دست ندادم؛ بخشی از زندگیام زیر همان آوار ماند.
او مکثی کرده و اشکهایش را پنهان میکند و ادامه میدهد: خانه را دوباره ساختیم، اما خانه بدون او، فقط چهار دیوار است. هنوز هم بعضی شبها از خواب میپرم و خیال میکنم زمین دوباره میلرزد.
چند کوچه آنطرفتر، مریم اسدی زندگی میکند؛ مادری که در آن زلزله، دو فرزندش را از دست داد. هنوز اسباببازی کوچکی را که از میان آوار پیدا کرده، نگه داشته است. آن را در دست میگیرد و میگوید:مادر بودن یعنی همه دنیایت در لبخند بچهها خلاصه شود. آن شب، دنیا برای من تمام شد. هرچه صدایشان زدم، پاسخی نیامد. آرزو میکردم کاش جای آنها من زیر آوار مانده بودم. هیچ مادری نباید داغ فرزندش را ببیند.
او لحظهای سکوت میکند و با چشمانی اشکآلود ادامه میدهد: سالها گذشته، اما هنوز وقتی صدای خنده کودکی را میشنوم، یاد بچههایم میافتم. آدم یاد میگیرد با درد زندگی کند، اما هیچوقت فراموشش نمیکند.
روایت رضا و مریم، تنها دو قصه از هزاران قصه زلزله طارم است؛ قصههایی که در آن، انسانها عزیزترین داراییهایشان را از دست دادند، اما امید را نه. آنان با قلبی زخمی، دوباره زندگی را از نو ساختند و به ما آموختند که حتی پس از بزرگترین ویرانیها، میتوان دوباره ایستاد.

واقعیت این است که همه چیز قابل بازسازی نیست
سالها از زلزله ویرانگر رودبار و طارم میگذرد؛ حادثهای که در یک شب، هزاران خانه را ویران کرد و هزاران خانواده را برای همیشه دگرگون ساخت. امروز اگر مسافری از این مناطق عبور کند، شاید کمتر نشانی از آن همه آوار و ویرانی ببیند. خانههای جدید جای خانههای فروریخته را گرفتهاند، جادهها بازسازی شدهاند، باغها دوباره جان گرفتهاند و زندگی در ظاهر به جریان عادی خود بازگشته است.
یک روانشناس دراین رابطه به خبرنگار ایسنا میگوید: زلزله تنها ساختمانها را تخریب نمیکند؛ خاطره، امنیت روانی، امید و پیوندهای خانوادگی نیز زیر آوار میمانند. بسیاری از بازماندگان زلزله رودبار و طارم هنوز هم پس از گذشت دههها، از شب حادثه با بغض یاد میکنند. خاطره از دست دادن پدر، مادر، فرزند، همسر یا خواهر و برادر، زخمی است که زمان تنها آن را کمرنگ میکند، نه اینکه درمانش کند.
لیلا حسنلو تصریح میکند: سوگ ناشی از بلایای طبیعی با سوگهای معمول تفاوت دارد. در چنین حوادثی، افراد در مدت زمانی کوتاه، هم عزیزان خود را از دست میدهند، هم خانه و داراییشان را و گاهی نیز شغل و منبع درآمدشان نابود میشود. این انباشت فقدان، زمینهساز افسردگی، اضطراب، اختلال استرس پس از سانحه و احساس ناامنی مداوم میشود؛ پیامدهایی که ممکن است سالها و حتی دههها ادامه داشته باشد.
وی عنوان میکند: شاید مهمترین درس زلزله رودبار و طارم این باشد که بازسازی، تنها ساختن دیوار و سقف نیست. همان اندازه که ساخت خانههای مقاوم اهمیت دارد، ترمیم روح و روان آسیبدیدگان نیز ضروری است. حمایتهای روانشناختی، تقویت سرمایه اجتماعی، حفظ خاطره جمعی و رسیدگی مستمر به بازماندگان، بخش جداییناپذیر مدیریت بحران محسوب میشود.

وقتی بازسازی شهر به معنای بازسازی جامعه نیست
از منظر جامعهشناسی، بلایای طبیعی تنها یک رخداد زمینشناختی نیستند، بلکه بحرانی اجتماعی محسوب میشوند که ساختارهای زندگی فردی و جمعی را تحت تأثیر قرار میدهند. زلزله، علاوه بر تخریب کالبدی شهرها و روستاها، روابط اجتماعی، سرمایه اجتماعی، احساس امنیت و هویت جمعی را نیز دچار آسیب میکند.
یک جامعهشناس میگوید: یکی از مهمترین پیامدهای اجتماعی چنین حوادثی، گسست شبکههای ارتباطی میان افراد است. در بسیاری از موارد، خانوادهها اعضای خود را از دست میدهند، همسایگان از یکدیگر جدا میشوند و با مهاجرت اجباری بازماندگان، پیوندهای اجتماعی که طی سالها شکل گرفته بود از هم میگسلد. این تغییرات میتواند حس تعلق به جامعه محلی را کاهش داده و زمینه انزوای اجتماعی را فراهم کند.
زینب مصطفوی تصریح میکند: از سوی دیگر، از دست رفتن سرمایههای اقتصادی، کشاورزی، دامداری و کسبوکارهای محلی، تنها یک خسارت مالی نیست، بلکه بر جایگاه اجتماعی افراد نیز اثر میگذارد. خانوادههایی که پیش از حادثه از ثبات اقتصادی برخوردار بودند، ممکن است پس از زلزله با فقر، بیکاری یا وابستگی به کمکهای حمایتی مواجه شوند؛ شرایطی که پیامدهای اجتماعی و روانی گستردهای به دنبال دارد.
وی ادامه میدهد: یکی دیگر از آسیبهای مهم، تداوم احساس ناامنی است. حتی پس از بازسازی خانهها و زیرساختها، بسیاری از بازماندگان سالها با ترس از تکرار حادثه زندگی میکنند. این احساس ناامنی میتواند بر کیفیت زندگی، روابط خانوادگی، سلامت روان و حتی تصمیمگیری درباره آینده، اشتغال یا ماندن در محل زندگی تأثیر بگذارد.
جامعهشناسان بر این باورند که بازسازی پس از بحران نباید صرفاً به ساخت ساختمانها محدود شود. بازسازی واقعی زمانی محقق میشود که اعتماد اجتماعی، همبستگی، امید به آینده و احساس امنیت نیز در جامعه احیا شود. به همین دلیل، حمایتهای روانی، مشارکت دادن مردم در فرآیند بازسازی، حفظ هویت محلی و تقویت شبکههای اجتماعی، به اندازه ساخت مسکن و زیرساختها اهمیت دارد.
تجربه زلزله رودبار و طارم نشان داد که آثار بلایای طبیعی سالها پس از پایان عملیات آواربرداری ادامه دارد. اگرچه شهرها و روستاها دوباره ساخته میشوند، اما پیامدهای اجتماعی و فرهنگی حادثه ممکن است نسلها باقی بماند. از این رو، مدیریت بحران تنها به امدادرسانی و بازسازی فیزیکی محدود نمیشود، بلکه مستلزم توجه همزمان به ابعاد اجتماعی، فرهنگی و روانی جامعه آسیبدیده است؛ چرا که تابآوری یک جامعه، تنها با استحکام ساختمانها سنجیده نمیشود، بلکه به توان آن در حفظ انسجام اجتماعی، اعتماد متقابل و امید به آینده نیز وابسته است.
و اما ...
این روایت، ادای احترامی است به همه کسانی که در آن شب تلخ، عزیزی را از دست دادند؛ کسانی که هنوز خاطره آن ثانیههای هولناک را با خود حمل میکنند و با وجود همه داغها، زندگی را ادامه دادهاند. برای همه جانباختگان حوادث طبیعی از جمله هم استانیهایمان در طارم کلاه از سر برداشته و یک دقیقه سکوت میکنیم.
انتهای پیام