قرن چهاردهم شمسي تازه آغاز شده بود كه مردي از خاندان اذان و آواز، در كوچه پسكوچههاي تفرش و قم، الفباي شعر را با شير مادر نوشيد. مظاهر مصفا از همان روزهاي نخست ميدانست كه «سخن» براي او صرفا كلمه نيست؛ جانمايهاي است كه بايد چون امانتي، از دستبرد روزگار مصون بماند. بعدها در كلاسهاي متعدد او در دانشگاه تهران - روزهايي كه هنوز نسيم آزادانديشي در تالارهاي دانشكده ادبيات ميوزيد - از نزديك دريافتم اين مرد، فقط مصحح بيادعاي متون كهن نيست؛ شاعري است با غزليات آتشين و نگاهي كه هرگز از «سودايي خاك وطن» بودن خسته نميشود.
«امروز امير مُلك سخن، بيسخن منم
وين خود حقيقتي است كه همتاي من منم
بعد از هزار سال ز دوران رودكي
اكنون هزار مرد سخن، بيسخن منم
شيرينِ شعر شور و شعور و شرف مراست
در بيستون صعب سخن كوهكن منم
هر جا ستارگان سخن انجمن كنند
خورشيد روي انجم آن انجمن منم
چشم و چراغ چينِ صور در فنون شعر
آيينهسازِ رومِ دل و جان و تن منم
سور و سرور و سروري و سروقامتي
سودايي هميشه خاك وطن منم
خونيندلي كه در غم ويراني وطن
خونين ز خونِ ديده كند پيرهن منم
ايرانِ من به شعرِ من امروز خرّم است
فخر و شكوهمندي ايرانِ من منم»
اين ابيات، كوتاه و صريح، تمام انديشه او را در خود جاي داده است؛ غروري از جنس آگاهي به ديروز و امروز فرهنگ ايراني. مصفا در روزگاري كه بسياري از شاعران به دنبال مدهاي غربي بودند، بيپروا خود را «امير ملك سخن» خواند؛ اميري كه ملكش ايران است و سخن، شمشيرش.
اگر تنها يك بيت از او در حافظه تاريخ بماند، همان «سودايي هميشه خاك وطن منم» خواهد بود. در همين يك جمله، تمام حماسه شاعري خلاصه شده كه عشق به ايران را تا آخرين نفس، همچون خون در رگهايش جاري داشت. او سالها در دانشگاه تهران به نسلهاي مختلف، ادب فارسي ميآموخت و در آن سالهاي پاياني، وقتي برخي كجسليقگيها او را از كرسي استادي دور كردند، هيچ گلهاي نكرد و جز چند بيت شعر، شكايتش را به صبا و باد نسپرد. آنجا كه سرود:
«به گردِ كعبه ايران نميگردي چه ميگردي؟
گر از حالِ ديارِ من نميگويي چه ميگويي؟»
اگر بخواهيم يك غزل از او برگزينيم كه فرياد تمامعيار يك نسل باشد، آن «صباگر از ديار من نميگويي چه ميگويي» است. غزلي كه در آن، شاعر با بادي كه قرار بود پيامآور عشق باشد، به گفتوگو مينشيند. از او ميپرسد: اگر از ديار من نميگويي، پس چه ميگويي؟ اگر از دربندان آزاده و آزادان افتاده نميگويي، پس چه ميگويي؟ اگر از خونين لالهزار و كعبه ايران نميگويي، پس چه ميگويي؟ پرسشهايي تند و تيز و پشت سر هم كه نرم اما بُرنده، خواننده را در ميانه يك عاشقانه سياسي، سرگردان ميكند.
«صبا گر از ديارِ من نميگويي چه ميگويي؟
اگر پيغامِ يارِ من نميگويي چه ميگويي؟
چو از كويش گذر داري به خاك آستانِ او
حديثِ حالِ زارِ من نميگويي چه ميگويي؟
سخن از مشك تاتاري بسي گفتي به گوشِ من
ز گيسوي نگارِ من نميگويي چه ميگويي؟
چو بر زلفِ پريشانش زماني ميرسد دستت
سخن از روزگارِ من نميگويي چه ميگويي؟
پريشان ساختي اوراقِ زرّينِ خزاني را
حكايت از بهارِ من نميگويي چه ميگويي؟
اگر خاك سرِ كويش نميآري چه ميآري؟
ز روي خاكسارِ من نميگويي چه ميگويي؟
اگر بر روزگارِ من نميگِريي چه ميگِريي؟
اگر از شامِ تارِ من نميگويي چه ميگويي؟
به هايوهوي تو عمري است تا من گوش ميدارم
تو هيچ از خارخارِ من نميگويي چه ميگويي؟
دلِ بيغمگسارِ من نميجويي چه ميجويي؟
ز چشمِ اشكبارِ من نميگويي چه ميگويي؟
به زخمِ خستگانگر نيستي مرهم چرا هستي؟
ز نخلِ زخمدار من نميگويي چه ميگويي؟
سرودِ خون خاموشان نميخواني چه ميخواني؟
ز خونين لالهزارِ من نميگويي چه ميگويي؟
ز دربندانِ آزاده ز آزادانِ افتاده
نشاني از تبارِ من نميگويي چه ميگويي؟
چو حلّاج ار بگويي حق كشد كارت به دار آخر
ز كارِ من ز دار من نميگويي چه ميگويي؟
به گردِ كعبه ايران نميگردي چه ميگردي؟
گر از حالِ ديارِ من نميگويي چه ميگويي؟
ز دمسازي سراندازي به گوشِ جانِ من رازي
صبا اي رازدارِ من! نميگويي چه ميگويي؟
اين غزل، يك فرياد است. فرياد كسي كه ميداند صدايش به جايي نميرسد، اما باز هم ميگويد. ترفند مصفا در اين است كه اعتراض را در قالب پرسش ميريزد. پرسش از باد، اما باد كه پاسخ نميدهد. اين سكوت، خود گوياترين پاسخ است. در روزگاري كه بسياري از روشنفكران براي اثبات مدرن بودن، از هويت ايراني خود فاصله ميگرفتند، مصفا فرياد ميزد: «سخن از مشك تاتاري بسي گفتي به گوش من / ز گيسوي نگار من نميگويي چه ميگويي؟» يعني: به جاي تقليد از بيگانه، سراغ هويت خود برو.
مظاهر مصفا در هشتم آبان ۱۳۹۸ چشم از جهان فروبست. آنچه از او برجاي ماند، فقط دهها جلد تصحيح از متون كهن و غزلهاي ناب نيست.
نسلي از شاگردان و فرزنداني است كه هر كدام در عرصهاي از فرهنگ و علم ايران درخشانند. از علي مصفا كه نامش در سينماي ايران ميدرخشد تا دكتر گلزار مصفا كه در كسوت استادي زبان و ادبيات فارسي، راه پدر را ادامه ميدهد و دكتر اميراسماعيل مصفا كه در فيزيك نظري، از بزرگان است.
وجه كمتر شناخته شده مظاهر مصفا، استادي او در عرفان نظري و بلكه عملي بود. در عمل كه عارفانههاي او را بايد با او معاشر ميشدي تا درك ميكردي، اما در نظر، شاگردانِ ديگر او نيز تصديق ميكنند حضرت ايشان در كلاسهاي ادبيات خود نيز پارههاي وزيني از عرفان براي دانشجويان ميگفت كه از كمتر استادي ميشد شنيد.
مصفا ميدانست روزي بادها هم خاموش ميشوند، اما كلمهها ميمانند. كلمههاي او، از خونيندلي در سوگ وطن تا كعبه ايران و دربندان آزاده، هنوز هم در گوش زمان ميپيچند كه:
«به گرد كعبه ايران نميگردي چه ميگردي؟
گر از حال ديار من نميگويي چه ميگويي؟»
و امروز، صاحب اين قلم و ساير شاگردان مكتبش، با تأسي از همان نگاه، ميكوشند گرد و غبار فراموشي را از چهره اين كعبه بزدايند. يادش گرامي باد.
مظاهر مصفا و عشق دلدوز به ايران
علیاصغر شعردوست
صاحبخبر -
∎