امسال، اجتماع شیرخوارگان حسینی رنگ دیگری دارد، مادران، فرزندانشان را در آغوش گرفتهاند، اما دلهایشان در کنار گهوارههای خالی کودکانی است که در جنگ تحمیلی اخیر مظلومانه پر کشیدند.
اشکهایشان تنها برای تشنگی علیاصغر نیست، برای تمام گلهای پرپرشدهای است که قربانی قساوت و جنایت شدند.
و در میان این همه اشک و دلتنگی، مادرانی را فراموش نکنیم که امسال قرار بود با دستانی پر از امید، فرزندانشان را به محفل شیرخوارگان حسینی بیاورند، مادرانی که قلبشان با تپش قلب کودکی در وجودشان میتپید و روزها را به شوق در آغوش گرفتن نوزادشان میشمردند. مادرانی که شاید برای نخستین سربند «یا علیاصغر» فرزندشان رویاها بافته بودند، اما تقدیر، روایت دیگری برایشان نوشت. آنها همراه با نوزادان ندیده و جگرگوشههای ناآمدهشان، پیش از آنکه چشم به این دنیا بگشایند، نامشان در دفتر مظلومان تاریخ ماندگار شد.
امروز در میان اشکهای مادران و زمزمه لالاییهای آنها، یک صدا از دل تاریخ شنیده میشود، «هَل مِن ناصرٍ یَنصُرُنی...» و پاسخی که این مادران یکصدا میدهند لبیک یا حسین...
وارد سیدحمزه که میشوم، همهجا عطر عشق و ارادت پیچیده است. مادران در تکاپوی آماده کردن کودکانشان هستند، یکی سربند «یا علیاصغر» را بر پیشانی فرزندش میبندد، دیگری لباس سبز کوچکش را مرتب میکند و آن یکی، کودک خود را در آغوش میفشارد و زیر لب ذکر میگوید.
در گوشهای مادری به نیت حاجتی که گرفته، توپهای رنگی را میان کودکان پخش میکند و لبخند را مهمان صورتهای معصومشان میکند. کمی آنسوتر، مادری دیگر به یاد طفل شیرخواره کربلا، شیر نذری میان کودکان توزیع میکند، گویی میخواهد سهم کوچکی از محبتش را نثار علیاصغر(ع) کند.
اینجا هر کس با قصهای آمده است، مادری که سالها چشمانتظار شنیدن واژه «مادر» بود، امروز کودک خود را در آغوش گرفته و در میان زمزمه روضهها اشک میریزد، اشکی از سر شوق و سپاس.
شاید هم بانویی در میان این جمعیت، با دلی پر از امید و چشمانی خیس از دعا نشسته باشد، بانویی که آرزو دارد سال آینده، او نیز کودکش را در آغوش بگیرد و با دامنی سبز، در این اجتماع عاشقانه حضور پیدا کند.
اینجا نذریهای شکلات، آب و سربند هر کدام روایتی از یک حاجت و قصه دلی است که روزی شکسته بود و امروز به عشق علیاصغر(ع) آرام گرفته است.
مداح که روضه را آغاز میکند و نوای سوزناک «لای لای بالام یاتارسان...» در فضای امامزاده سید حمزه میپیچد، ناگهان گویی زمان متوقف میشود. مادران، شیرخوارگان خود را در آغوش گرفته و آرام به سوی آسمان بلند میکنند، گهوارههای کوچک بر دستان مادران به حرکت درمیآید و اشکها بیاختیار بر گونهها جاری میشود.

بعضی از کودکان در خواب ناز فرو رفتهاند، بیخبر از اشکهایی که برایشان ریخته میشود و بیخبر از قصه طفلی که قرنها پیش در آغوش پدر، تشنه و مظلوم به شهادت رسید. اما مادران با یک دنیا آرزو، با هزاران دعا و امید، فرزندانشان را به این محفل آوردهاند، آمدهاند تا بگویند علیاصغر(ع) هنوز تنها نیست، میلیونها مادر، کودکانشان را به نام او در آغوش میگیرند و هنوز لالایی رباب(س) در گوش تاریخ طنینانداز است.
با شنیدن این لالایی، بیاختیار یاد آن روضه میافتم که میگوید: «لالا لالا، یکم دیگه دووم بیار...» و با خودم فکر میکنم، امسال چه میکشند مادرانی که دیگر کودکی در آغوش ندارند و اجتماع شیرخوارگان را از قاب تلویزیون تماشا میکنند؟
مادری، امیرعباس شیرخواره خود را محکم در آغوش گرفته است. به چهره آرام کودک نگاه میکنم و با خود فکر میکنم، چه نیتی این همه مادر را از نخستین ساعات صبح، در میان گرما و شلوغی، به اینجا کشانده است؟
در همین فکرها هستم که آن مادر، بیآنکه سوالی بپرسم، لبخندی میزند و میگوید: «آوردهایم تا آخر عمرش سرباز امام زمان(عج) باشد، آوردهایم تا از همین کودکی در پناه آقا صاحبالزمان بیمه شود.»
مادری را میبینم که سرپا ایستاده و شیرخوارش را در آغوش گرفته و آرام در گوش او زمزمه میکند: «آتام، توتام من سنی... شکره قاتام من سنی...»، لالایی شیرینی که میان هیاهوی جمعیت، رنگ و بوی دیگری دارد و همه ما با آن خاطره داریم.
او در گفتوگو با ایسنا در حالی که اشک از چشمانش جاری میشود، میگوید: بیقرار است، برایش لالایی میخوانم، شاید آرام بگیرد.
از او میپرسم چه چیزی او را در این صبح گرم، همراه با کودکش به این مراسم کشانده است؟ نگاهی به فرزندش میاندازد، او را محکمتر در آغوش میگیرد و میگوید: انتقام مظلوم، وعده الهی است و ما و فرزندانمان وارثان این وعدهایم. فرزندم را آوردهام تا با نام حسین(ع) بزرگ شود، با عشق اهلبیت(ع) نفس بکشد و سرباز امام زمان(عج) تربیت شود.
او میافزاید: همه این مادران با عشق و خلوصی، کودکان را به این محفل آوردهاند تا کودکانشان مردان و زنانی از تبار عاشورا تربیت شود.
وارد بخش زیارتگاه سیدالحمزه که میشوم، هوای اینجا از دیگر بخشهای مراسم خنکتر است، گویی نسیمی آرام، خستگی گرمای بیرون را از شانههای مادران میگیرد.

مادران، کودکانشان را روی پاهای خود نشاندهاند و آرام تابشان میدهند، رفتوآمدی نرم و مادرانه که بیقراری شیرخوارگان را به سکوتی شیرین تبدیل میکند. کودکی با چشمانی کنجکاو، اسباببازیهایش را نگاه میکند و ناگهان خندهای معصومانه، صورتش را روشن میکند.
در میان جمع، دختربچهای زیبا و آراسته با گلسرهای رنگی بر موهایش، با چشمانی درشت و پر از شوق، به اطراف نگاه میکند، با مادرش همکلام میشوم لحظهای سکوت میکند، دست بر سر فرزندش میکشد و با چشمانی که ردی از سالها انتظار در آن پیداست، میگوید: بعد از ۱۶ سال خدا این هدیه زیبا را به من بخشید. با خودم عهد بستهام تا هر زمان که بتوانم، حتی وقتی بزرگ هم شد، او را به این محافل بیاورم تا در مکتب امام حسین(ع) قد بکشد.

دختر بچهای زیبا توجهم را جلب میکند، آرام و معصوم. نزدیکتر که میروم، میبینم ایستاده و در حال زیارت است، با لباسی مشکی که بر قامت کوچک و کودکانهاش نشسته و حال و هوای محرم را در نگاهش پررنگتر کرده است.
دستانش پر از شکلات است، من را که میبیند یکی را برمیدارد و با خنده به سمت من میآورد و بقیه را تند تند خودش میخورد.
مادرش کنار او ایستاده است، دستی بر سرش میکشد، پولی به او میدهد تا در ضریح بیندازد، گویی کودک، سهم کوچکی از نذر و نیت مادر را با دستان کوچک خود به حرم میسپارد.
ناگهان لبهای مادران به ذکر «حیدر حیدر» میچرخد، و با صدای کوبندهشان، شعارهای «مرگ بر اسرائیل»، «مرگ بر منافق» سر داده و با غروری برخاسته از ایمان فریاد میزنند «ای رهبر شهیدم راهت ادامه دارد» « هیهات من الذله».
اینجا، گهوارهها تنها نماد یک کودک نیستند، پرچم مظلومیتیاند که از کربلا تا امروز امتداد یافته است.
اینجا مادران عهد میبندند که فرزندانشان رهرو مکتب حسین(ع) باشند، مکتبی که عزت را با ذلت معامله نمیکند و در برابر ظلم، سکوت را جایز نمیداند.
کودکان امروز، سربازان فردای حضرت ولیعصر(عج) هستند، وارثان پرچم سرخی که از گهواره علیاصغر تا ظهور صاحبالزمان بر زمین نخواهد ماند.
به گزارش ایسنا، همایش شیرخوارگان حسینی، امروز جمعه ۲۹ خرداد ماه همزمان با بیش از ۹۰۰۰ نقطه ایران و ۴۵ کشور جهان در امامزاده سید حمزه تبریز برگزار شد.
انتهای پیام