شناسهٔ خبر: 78597048 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه اعتماد | لینک خبر

تفاهم در سايه تقابل

ماني محرابي

صاحب‌خبر -

ظهور چارچوبي از تفاهم ميان تهران و واشنگتن پس از يك دوره تقابل فرسايشي، بار ديگر اين پرسش را مطرح كرده است كه آيا منطقه با تغييري پايدار در الگوي تعاملات روبه‌روست يا صرفا شاهد يك توقف موقت در روند تنش‌هاست. پاسخ به اين پرسش، مستلزم فاصله گرفتن از روايت‌هاي حداكثري و توجه به مجموعه‌اي از متغيرهاي همزمان است. از يك‌سو، دشوار است تفاهم اخير را نشانه تغييري بنيادين در موازنه منطقه‌اي يا پايان اختلافات ساختاري ميان طرفين دانست. ازسوي ديگر، تقليل آن به وقفه‌اي موقت و كم‌اهميت نيز مي‌تواند بخشي از واقعيت را ناديده بگيرد. آنچه در شرايط كنوني محتمل‌تر به نظر مي‌رسد، بازبيني در محاسبات هزينه-فايده و حركت به سمت سازوكارهايي براي مهار ريسك‌هاي ناشي از تشديد بحران است. در اين چارچوب، تفاهم اخير را مي‌توان در شش سطح به‌هم ‌پيوسته تحليل كرد: محدوديت ابزار نظامي، متغيرهاي ژئواكونوميك، موقعيت اروپا، امنيت دريايي، تحول در سازوكارهاي مديريت بحران و نهايتا تاثير سياست داخلي امريكا بر پايداري توافقات.

هزينه‌هاي تقابل و منطق بازدارندگي

يكي از مهم‌ترين متغيرهاي موثر بر بازگشت نسبي به ديپلماسي، افزايش هزينه‌هاي تقابل مستقيم و محدوديت‌هاي ابزار نظامي بود. در مراحل ابتدايي بحران، بخشي از ارزيابي‌ها بر اين فرض استوار بود كه فشار نظامي مي‌تواند به كاهش ظرفيت‌هاي بازدارندگي ايران و تغيير محاسبات راهبردي تهران منجر شود. با اين حال، استمرار نسبي ظرفيت پاسخ‌دهي ازسوي ايران و دشوارتر شدن تحقق اهداف حداكثري ازسوي ايالات‌متحده، اين فرض را با محدوديت‌هايي مواجه كرد. همزمان، بحران اخير بار ديگر نشان داد كه محيط امنيتي خاورميانه بيش از گذشته ماهيتي شبكه‌اي يافته است. رخدادهاي مرتبط با لبنان، درياي سرخ، عراق يا غزه ديگر الزاما جدا از يكديگر عمل نمي‌كنند و احتمال سرايت بحران به چندين جبهه همزمان، هزينه‌هاي تصميم‌گيري را براي همه بازيگران افزايش داده است. در چنين محيطي، بازدارندگي صرفا به توان نظامي مستقيم محدود نمي‌شود، بلكه به ظرفيت مديريت همزمان چند سطح از تهديد نيز وابسته است. با اين حال، تفسير اين روند صرفا به عنوان «شكست ابزار نظامي» نيز مي‌تواند ساده‌سازي باشد. كاهش تنش را مي‌توان نه صرفا ناشي از ناكارآمدي كامل فشار نظامي، بلكه نتيجه تغيير محاسبات راهبردي با هدف جلوگيري از گسترش بحران نيز دانست. در هر دو روايت، يك متغير مشترك قابل مشاهده است؛ افزايش هزينه تقابل و دشوارتر شدن مديريت جنگ‌هاي چندسطحي.

ژئواكونومي بحران

بحران اخير بار ديگر نشان داد كه ژئوپليتيك خاورميانه همچنان پيوندي عميق با اقتصاد جهاني دارد. پس از جنگ اوكراين و كاهش وابستگي اروپا به انرژي روسيه، حساسيت بازارهاي جهاني نسبت به هرگونه بي‌ثباتي در خليج‌فارس افزايش يافته است. حتي احتمال محدود اختلال در مسيرهاي انتقال انرژي مي‌تواند بر قيمت نفت، گاز، هزينه‌هاي بيمه و انتظارات بازار اثرگذار باشد. براي اروپا، به عنوان يكي از بازيگران مهم و اثرگذار در ائتلاف غرب، مساله صرفا دسترسي به منابع انرژي نيست، بلكه پيش‌بيني‌پذيري محيط امنيتي نيز اهميت دارد. اقتصادهاي اروپايي كه همچنان با فشارهاي تورمي و هزينه‌هاي بالاي انرژي مواجهند، نسبت به شوك‌هاي جديد آسيب‌پذير باقي مانده‌اند. در چنين شرايطي، كاهش تنش با ايران مي‌تواند بخشي از راهبرد گسترده‌تر مديريت ريسك نه صرفا از سوي اروپا بلكه ازسوي متحد اول آن يعني واشنگتن تلقي شود. با اين حال، تجربه‌هاي پيشين نشان داده كه رابطه ميان كاهش تنش‌هاي ژئوپليتيك و ثبات پايدار اقتصادي، رابطه‌اي خطي و خودكار نيست. اثرگذاري تفاهم‌هاي سياسي بر بازارهاي انرژي و تجارت جهاني معمولا به ميزان پايداري آنها، قابليت پيش‌بيني رفتار بازيگران و تداوم ثبات در مسيرهاي انتقال انرژي وابسته است. از اين منظر، شايد بتوان از كاهش نسبي فشارهاي محيطي سخن گفت، اما قضاوت درباره پيامدهاي پايدار ژئواكونوميك همچنان زودهنگام به نظر مي‌رسد.

اروپا و موازنه دشوار

واكنش اروپا به تفاهم اخير را مي‌توان در چارچوب تنش ميان دو منطق تحليل كرد؛ وابستگي امنيتي به ايالات‌متحده و تلاش براي حفظ سطحي از استقلال در حوزه‌هاي ژئواكونوميك و مديريت بحران. تجربه سال‌هاي اخير نشان داده كه اروپا در حوزه امنيت سخت همچنان تا حد زيادي در هماهنگي با واشنگتن عمل مي‌كند؛ با اين حال، در موضوعاتي چون انرژي، تجارت و كنترل بحران‌هاي منطقه‌اي، برخي پايتخت‌هاي اروپايي تلاش كرده‌اند سطحي از انعطاف‌پذيري تاكتيكي را حفظ كنند. در اين چارچوب، استقبال محتاطانه اروپا از كاهش تنش با ايران را مي‌توان بيش از آنكه نشانه چرخش راهبردي دانست، تلاشي براي محدودسازي ريسك‌هاي اقتصادي و امنيتي تلقي كرد. اروپا احتمالا همچنان ميان ملاحظات هسته‌اي، روابط فراآتلانتيكي و ضرورت ثبات منطقه‌اي در حال موازنه باقي خواهد ماند.

امنيت دريايي و كنترل بحران

يكي از ابعاد كمتر موردتوجه تفاهم اخير، تاثير آن بر الگوي مديريت تنش در حوزه‌هاي دريايي و خطوط مواصلاتي منطقه است. تجربه بحران اخير نشان داده كه حتي در شرايط تداوم اختلافات سياسي و امنيتي، بازيگران منطقه‌اي و خصوصا فرامنطقه‌اي ناگزيرند حداقلي از قابليت پيش‌بيني را در محيط عملياتي حفظ كنند؛ چراكه فقدان چنين وضعيتي مي‌تواند دامنه بحران را فراتر از اهداف اوليه گسترش دهد. در جريان تنش‌هاي اخير، مساله اصلي صرفا احتمال اختلال در تجارت يا ناوبري نبود، بلكه افزايش ريسك سوءمحاسبه و دشوارتر شدن كنترل بحران در محيطي بود كه بازيگران متعدد با منافع و برداشت‌هاي امنيتي متفاوت در آن حضور دارند. در چنين شرايطي، حتي حوادث محدود نيز مي‌توانند به تشديد ناخواسته تنش يا شكل‌گيري چرخه‌هاي بي‌ثباتي منجر شوند. از اين منظر، تفاهم اخير را مي‌توان نشانه‌اي از پذيرش ضمني يك واقعيت عملياتي نيز دانست؛ تداوم رقابت راهبردي الزاما به معناي فقدان قواعد حداقلي براي مديريت بحران نيست. اگرچه اختلاف بر سر ترتيبات امنيتي منطقه و نقش بازيگران مختلف همچنان پابرجاست، اما تجربه اخير نشان داد كه حفظ سطحي از قابليت پيش‌بيني در مسيرهاي دريايي و محيط پيراموني، به يك ضرورت مشترك براي همه طرف‌ها تبديل شده است. اين تحول را نبايد به عنوان دگرگوني بنيادين نظم امنيتي منطقه تعبير كرد؛ با اين حال، مي‌توان آن را نشانه‌اي از افزايش اهميت سازوكارهاي كنترل بحران در محيطي دانست كه ظرفيت سرايت‌پذيري تنش در آن بيش از گذشته افزايش يافته است.

ميانجي‌هاي منطقه‌اي

يكي از وجوه قابل‌توجه تفاهم اخير، پررنگ‌تر شدن نقش بازيگران منطقه‌اي در فرآيندهاي ميانجيگري و كنترل تنش است؛ روندي كه مي‌تواند نشانه‌اي از تغيير تدريجي در الگوهاي مديريت بحران در خاورميانه تلقي شود. روابط ايران و امريكا طي دهه‌هاي گذشته همواره تركيبي از بازدارندگي، مذاكره محدود و دوره‌هاي متناوب تنش بوده است. حتي در مقاطع توافق، اختلافات بنيادين، از مساله هسته‌اي تا ترتيبات امنيتي منطقه، تداوم يافته‌اند. در چنين بستري، تفاهم اخير را مي‌توان بيشتر به عنوان سازوكاري براي كنترل ريسك و جلوگيري از سوءمحاسبه فهم كرد تا نشانه‌اي از پايان رقابت راهبردي. در همين راستا كشورهايي مانند قطر، پاكستان و حتي عربستان تلاش كردند از طريق كانال‌هاي ارتباطي و ديپلماتيك، به كاهش تنش كمك كنند. اين روند را مي‌توان بخشي از تحول تدريجي در معماري ديپلماسي خاورميانه دانست؛ جايي كه بازيگران منطقه‌اي بيش از گذشته در مديريت بحران‌هاي پيراموني نقش ايفا مي‌كنند. با اين حال، تفسير اين تحول به عنوان جايگزيني كامل نظم غرب‌محور نيز اغراق‌آميز خواهد بود. ايالات‌متحده و اروپا، هر چند ديگر، تنها بازيگران تعيين‌كننده معادلات منطقه نيستند، اما همچنان از ظرفيت‌هاي قابل‌توجه براي اثرگذاري بر ترتيبات منطقه برخوردارند. آنچه احتمالا در حال شكل‌گيري است، نه انتقال كامل مركز ثقل ديپلماسي، بلكه ظهور مدلي چندلايه‌تر از ميانجيگري و مديريت بحران است.

سياست امريكا و مسير تفاهم

يكي از متغيرهاي اثرگذار بر مسير تفاهم اخير، نحوه مواجهه ساختار سياسي ايالات‌متحده با روند كاهش تنش خواهد بود. سياست امريكا درقبال ايران طي دهه‌هاي گذشته همواره تحت تاثير مجموعه‌اي از عوامل داخلي، از رقابت‌هاي حزبي و تغيير دولت‌ها گرفته تا نقش كنگره و نهادهاي سياستگذار شكل گرفته است. از اين منظر، هرگونه تحول در روابط تهران-واشنگتن معمولا در بستري پيچيده از ملاحظات داخلي امريكا دنبال مي‌شود. در اين چارچوب، تفاهم اخير نيز احتمالا با ارزيابي‌هاي متفاوتي در فضاي سياسي امريكا مواجه خواهد شد. بخشي از بازيگران سياسي ممكن است آن را در راستاي كاهش هزينه‌هاي بحران و جلوگيري از تشديد تنش ارزيابي كنند، درحالي كه برخي ديگر بر ضرورت پيگيري مطالبات گسترده‌تر يا حفظ اهرم‌هاي فشار تاكيد داشته باشند. اين تنوع ديدگاه، بخشي از واقعيت ساختار تصميم‌گيري در واشنگتن است و لزوما به معناي فقدان ظرفيت براي پيشبرد تفاهم‌ها تلقي نمي‌شود. تجربه دو دهه گذشته نشان داده كه هزينه‌هاي درگيري مستقيم در خاورميانه چه از منظر اقتصادي و چه سياسي براي امريكا افزايش يافته است. همزمان، ظهور اولويت‌هاي جديد در سياست خارجي واشنگتن، از رقابت با چين گرفته تا جنگ اوكراين، باعث شده مديريت همزمان چند بحران منطقه‌اي دشوارتر شود. در چنين شرايطي، كاهش تنش در برخي پرونده‌ها مي‌تواند براي بخشي از تصميم‌گيران امريكايي به عنوان راهي براي جلوگيري از افزايش هزينه‌هاي امنيتي و تمركز بر اولويت‌هاي ديگر تلقي شود. اين ملاحظات، احتمالا بر نحوه تداوم تعاملات واشنگتن با ايران نيز اثرگذار خواهد بود. در مجموع مي‌توان گفت، تفاهم اخير ميان تهران و واشنگتن را نه مي‌توان نشانه‌اي از حل ‌و فصل پايدار اختلافات تعبير كرد و نه صرفا وقفه‌اي تاكتيكي و فاقد پيامد دانست. آنچه در شرايط كنوني محتمل‌تر به نظر مي‌رسد، تغيير در محاسبات بازيگران در محيطي با سطح بالاي ريسك ژئوپليتيك است؛ محيطي كه در آن، هزينه‌هاي تقابل مستقيم افزايش يافته، اما اختلافات ساختاري همچنان پابرجاست. در كوتاه‌مدت، محتمل‌ترين سناريو استمرار نوعي مديريت كنترل‌ شده تنش است؛ الگويي كه در آن رقابت ژئوپليتيك ادامه مي‌يابد، اما بازيگران مي‌كوشند از عبور بحران به سطح تقابل فراگير جلوگيري كنند. با اين حال، تداوم بي‌اعتمادي، شكنندگي تفاهم‌ها و وابستگي روندها به تحولات داخلي و منطقه‌اي، همچنان فضاي معناداري از عدم قطعيت را حفظ خواهد كرد.

تحليلگر مسائل بين‌الملل