«بازگشت چورب» مجموعهاي گردآوري از چند داستان كوتاه از نويسنده معروف روس ولاديمير ناباكوف است كه با ترجمه آبتين گلكار در نشر چشمه منتشر شده است. معمولا ناباكوف را با رمانهايش مخصوصا لوليتا ميشناسند، اما داستانهاي كوتاه او نيز از رمانهايش كم ندارند. داستانهايي كه در اين مجموعه آمده است به دوران اول نويسندگي او (وقتي كه به زبان روسي آثارش را مينوشت) و دوران مهاجرتش به اروپا برميگردد. داستانهاي مجموعه بازگشت چورب منتخبي از دو يا سه مجموعه از داستانهاي كوتاه او است كه از زبان روسي به فارسي درآمده است. مجموعه داستانهاي از ما بهتران، تصادف، كوتوله سيبزميني، بازگشت چورب، برايتن اشترتر-پائولينو، تيغ، رنجش، بادرنجبويه، موسيقي و اعلام خبر را شامل ميشود.
داستان بازگشت چورب، داستاني كوتاه از ولاديمير نابوكوف است كه به نام مستعار روسي ولاديمير سيرين در برلين در سال ۱۹۲۵ به زبان روسي نوشته شده است. در اين داستان كوتاه ميبينيم كه كلرزها يك زوج بورژوايي هستند كه در شهر كوچكتر آلمان زندگي ميكنند و دخترشان با نويسنده مهاجر روس به نام چورب ازدواج كرده است. بياعتمادي بين چورب و پدرشوهرش هنگامي بيشتر ميشود كه چورب و عروسش از رسميت عروسي فرار ميكنند تا اولين شب خود را در يك هتل محلي دلفريب بگذرانند. اما ماه عسل به گونهاي ديگر پيش ميرود كه ماجراهاي بعدي را رقم ميزند. «ساعت پنج بعدازظهر قطار به برلين ميرسيد و ساعت هفت دوباره به سوي مرز فرانسه به راه ميافتاد. لوژين انگار روي تابي فلزي زندگي ميكرد: فقط نيمهشبها فرصت فكر كردن و به ياد آوردن داشت، در پستوي تنگي كه بوي ماهي و جوراب نشسته ميداد. بيش از همه اتاق كارش در خانه پتربورگ را به ياد ميآورد: دگمههاي چرمي روي انحناي مبلهاي نرم و همسرش، يلِنا، را كه پنج سال بود هيچ خبري از او نداشت. خودش حس ميكرد كه زندگي روزبهروز بيمايهتر ميشود. از كوكايين و از استنشاق بيش از حد آن، روحش تهي و تهيتر ميشد و در سوراخهاي بيني، روي غضروف دروني، زخمهاي باريكي به وجود ميآمد. هنگامي كه لبخند ميزد، دندانهاي درشتش با درخشش پاك خاصي برق ميزد و دو پيشخدمتِ ديگر، به خاطر همين لبخند سفيد روسي، به سبك خودشان با او دوست شده بودند: هوگو، برليني چهارشانه و موبوري بود كه حسابها را يادداشت ميكرد و ماكس چالاك، با بيني تيز، شبيه روباهي حنايي كه در كوپهها آبجو و قهوه پخش ميكرد. ولي اين اواخر لوژين كمتر لبخند ميزد.
در آن روزهاي تعطيل كه موج براق بلورينِ سمّ به جانش ميزد و با درخششي اعماق افكارش را ميشكافت و هر چيز پيشپاافتادهاي را به معجزهاي سبك بدل ميكرد، لوژين با جدوجهد تمام اقداماتي را كه قصد داشت براي يافتن همسرش انجام دهد روي برگهاي يادداشت ميكرد. تا وقتي قلمش غژغژ ميكرد و همه آن احساسات هنوز در درونش محبوس بودند، اين يادداشت به نظرش فوقالعاده مهم و صحيح ميرسيد. ولي صبح كه سرش تير ميكشيد و زيرپوش به تنش ميچسبيد، با نفرت و ملال به سطور لرزان و خرچنگقورباغه مينگريست. به تازگي هم فكر ديگري مشغولش ميكرد. با همان ريزبيني و دقت نقشه مرگ خود را تنظيم ميكرد و لحظات سقوط يا اوج گرفتن احساس ترسش را روي نمودار ميبرد و سرانجام، براي راحتتر شدن كار، زمان دقيقي براي خود تعيين كرد: شب اول اوت.»
بازگشت چورب
اسدالله امرايي
صاحبخبر -
∎