دختری که داغ دنیا و اخرت را به جان خریدار شد...
داغ بابا حسین، عموی ساقی عطشان، برادر شیرخوار و سرخی سیلی روی صورت عمه زینب را دید...
او رقیه بود!! همان بی بی سه ساله! نگویم از دختری که مثل مادر پهلو شکسته شد، مثل عمه سیلی بی کسی خورد و مثل برادر شیرخوار تشنه لب شد...
مگر یک دختر جز بابایی بودن و ناز داشتن چه چیزی از این دنیا میخواست!؟ دختری که حتی به موها و کش مویش هم رحم نشد!
دختری که شد ثواب روضه ها...
دختری که شد سرنوشت امروز دختران میناب!
کوفه و مینابی که شد قتلگاه رقیه و علی اصغر ها
اما با آن دستان کوچکشان وقتی زبری دستان بابا را می گرفتند فهمیدند که هیچ مردی مثل بابا نیست
همیشه چشم انتظار بودن سخت بوده، این را تاریخ هم بارها ثابت کرده
از انتظار رقیه بابا بگیر تا دختران مینابی که با چشم باز به شهادت رسیدند!
با همه این ماجرا ها دیگر دختران ما همان دختر بابایی نیستند بلکه کسانی هستند که می گویند تاریخ تکرار می شود ...
و این چنین دختر هایی بودند که با بند بند ظریف وجودشان به دنیا فهماندند اسرائیل و امریکا همان شمر و یزید این دوره اند...
دخترانی که با سرخی خونشان رسم مادرانگی را یاد دادند؛ آنهم مادری که جان داد تا جان های دیگری برای انتقام خونشان به دنیا بیایند!
دخترانی که با اشک هایشان یک جهان از عدالت سیراب خواهد شد...
نویسنده: ارزو زارع
تصویرسازی: نرجس شفیعی