برترینها: این روزها، همزمان با اخبار مربوط به کسالت اخیر میرحسین موسوی و بستری شدن او در بیمارستان، بار دیگر شایعاتی درباره کمرنگتر شدن محدودیتهای او و همسرش زهرا رهنورد مطرح شده است. زوجی که در ادبیات سیاسی ایران، اخیر بیشتر با «ساکنان بنبست اختر» شهرت یافتهاند؛ کوچهای که در هفده سال گذشته، معنایی فراتر از یک نشانی ساده پیدا کرده و به یکی از نمادهای مناقشات سیاسی جمهوری اسلامی تبدیل شده است.

در این میان، برخی گزارشها از رویکردی متفاوت در میان طیفی از اصولگرایان حکایت دارند. گفته میشود محمدباقر قالیباف و بخشی از نیروهای نزدیک به او، نسبت به موضوع حصر موضعی معتدلتراتخاذ کردهاند. هرچند این گمانهزنیها هنوز به معنای تغییر قطعی وضعیت نیست، اما طرح دوباره این بحث نشان میدهد که یکی از طولانیترین پروندههای سیاسی سالهای پس از انقلاب، همچنان زنده است.
اما شاید کمتر به یک وجه دیگر این ماجرا پرداخته شده باشد؛ اینکه آیا حصر، فارغ از همه ابعاد سیاسیاش، ناخواسته به نوعی «توفیق اجباری» برای میرحسین موسوی تبدیل شد؟
هفده سال زمان کمی نیست. در این مدت، ایران فراز و فرودهای بسیاری را از سر گذرانده؛ 4 رئیس جمهور، اعتراضات خیابانی، تحریمها، مذاکرات هستهای، برجام، خروج آمریکا از توافق، همهگیری کرونا و تحولات متعدد داخلی و خارجی نظیر دو جنگ 12 روزه و چهل روزه. در تمام این سالها، بسیاری از چهرههای سیاسی دستخوش تغییر شدند، مواضعشان تغییر کرد یا کمیت سرمایه اجتماعیشان متحول شد.
اما میرحسین موسوی، به واسطه شرایط خاصی که در آن قرار داشت، عملا از ورود به بسیاری از این منازعات روزمره دور ماند. او فرصت آن را پیدا نکرد که در برابر تکتک این رخدادها موضعگیری کند؛ مواضعی که شاید میتوانست بخشی از بدنه اجتماعی حامی او را ناامید یا از او دور کند. چهرهای که در آن سال خلق شد، یکی از بزرگترین هیاهوهای سیاسی چهار دهه اخیر را رقم زد. پس از دوم خرداد ۱۳۷۶، شاید کمتر رویدادی به اندازه انتخابات ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ و رخدادهای پس از آن، توانسته بود چنین حجم گستردهای از مشارکت، امید، اعتراض و کنش سیاسی را در جامعه ایران برانگیزد. جنبش سبز و آنچه بعدها در ادبیات رسانهای به «خرداد پرحادثه» معروف شد، بخشی جداییناپذیر از تاریخ سیاسی جمهوری اسلامی است.
البته منتقدان موسوی همواره به کارنامه او در دهه شصت و دوران نخستوزیریاش اشاره کردهاند و برخی تصمیمات آن دوران را مورد نقد قرار دادهاند. اما حتی منتقدان او نیز به دشواری میتوانند انکار کنند که میرحسین موسوی در سال ۱۳۸۸، با نوعی تغییر تدریجی چهره سیاسی و فاصله گرفتن از تصویر نخستوزیر دهه شصت، توانست بخش قابل توجهی از جامعه را حول خود بسیج کند.
شاید اگر وقایع پس از انتخابات رخ نمیداد و او همچون بسیاری دیگر از سیاستمداران، در کشاکش روزمره قدرت باقی میماند، امروز نامش در جایگاه دیگری قرار داشت. شاید موضعگیریهای متعدد، ائتلافها، شکستها و مصالحههای سیاسی، تصویری متفاوت از او ساخته بودند. شاید حتی بخش مهمی از سرمایه نمادینش، در طول زمان فرسوده میشد.
البته که او در این 17 سال تکیده شد و به هر حال مرارتهای ماجرا را چشید اما شاید همه این ماجراها موجب شد که بخش قابل توجی از مردم موسوی را در همان قاب 88 تماشا کنند؛ که اگر آن وقایع رخ نمیداد، شاید امروز حتی نوشتن این سطور نیز ضرورتی پیدا نمیکرد.