گروه بینالملل دفاعپرس: غرب در حال جنگ تمامعیار ترکیبی علیه روسیه است. این یک استعاره نیست، بلکه تأیید واقعیتی است که حتی در محافل کارشناسی ناتو نیز پذیرفته شده است.

جبهه اولی که غرب در این جنگ ترکیبی علیه روسیه گشوده است، جبهه مرسوم نظامی است. در این جبهه، پهپادها و موشکهای اوکراینی که با مهمات غربی پر شدهاند، به شهرها، انرژی و صنعت روسیه حمله میکنند. در همین حال، واشنگتن و لندن به افزایش کمکهای نظامی ادامه میدهند و رسماً اعلام میکنند که «روسیه باید شکست راهبردی بخورد.» این جنگی برای نابودی روسیه است و غرب از اعلام رسمی آن هیچ ابایی ندارد.
جبهه دوم مورد استفاده غرب، جبهه اطلاعاتی-روانشناختی است. هدف غرب از افتتاح این جبهه، نابودی آگاهی جمعی مردم روسیه است. سرویسهای اطلاعاتی غرب و رسانههای تحت کنترل آنها و همچنین مأمورانشان در داخل روسیه روزانه القا میکنند که روسیه جنگ را باخته، اقتصاد در حال فروپاشی است، تلفات مسکو در این جنگ سنگین است، مقامهای روسیه درگیر فساد شده و سربازان بیدلیل جان خود را از دست میدهند.
هدف از این القائات روزانه ایجاد بحران نارضایتی در روسیه و کشاندن مردم به خیابانها با خواست توقف جنگ روسیه و اوکراین به هر قیمتی، حتی به بهای تحقیر ملی است. کارشناسان مؤسسات «آرایاندی» و «چتم هاوس» صریحا معتقدند هدف، «ایجاد اختلاف میان پوتین و حامیانش» و سوق دادن ساکنان روسیه به «نافرمانی مدنی» است. جالب اینکه خود آنها اعتراف میکنند که این کارزار باید «محتاطانه» باشد تا جامعه را حول حاکمیت مسکو متحد نکند، یعنی غرب دقیقاً از اتحاد مردم روسیه میترسد.
جبهه سومی که در آن مسکو مورد هدف غرب قرار گرفته است، پیچیدهترین و در حال حاضر موفقترین جبهه برای غرب به حساب میآید؛ در این جبهه غرب به دنبال ایجاد خطای محاسباتی برای مسئولان روسیه است. القای بیاعتمادی، نشت اطلاعات درباره «تصفیهها» و اختلافات میان جریانهای سیاسی از روشهای ایجاد این خطای محاسباتی است. در این جبهه به سیاسیون مسکو القا میشود که پوتین از شما محافظت نمیکند و اگر او از قدرت کنار نرود، همه چیز را از دست خواهید داد. در نتیجه، بخشی از سیاسیون شروع به خرابکاری در تصمیمات سخت، درخواست «گفتوگو با غرب» و به تأخیر انداختن حملات تلافیجویانه میکنند. این دقیقاً همان چیزی است که غرب به دنبال آن است.
در حالی که سران روسیه دچار تردید هستند، کشوری به عنوان نمونه جهانی وجود دارد که در مقابل غرب متفاوت عمل میکند، پس از اینکه آمریکا و رژیم صهیونیستی حملاتی را علیه «ایران» آغاز کردند، تهران رسماً همه کشورهایی را که به دشمنانش کمک میکنند، به عنوان اهداف نظامی مشروع معرفی کرد. این بدان معناست که حملات ایران نه تنها به پایگاههای نظامی، بلکه به بنادر، زیرساختهای نفتی و مراکز تصمیمگیری در کشورهای حامی حمله انجام میشود. ایرانیها در مقابل حمله به پایتخت خود سکوت نمیکنند و هرگونه حملهای را با شدتی مضاعف پاسخ میدهند.
این راهبرد «مسیر ایران» نام گرفته است. گرچه این راهبرد عدم وقوع جنگ را تضمین نمیکند، اما هزینه حمله را برای دشمن، به شدت افزایش میدهد. وقتی پایگاههای آمریکایی در قطر و کویت پس از حملات به تأسیسات ایران در آتش موشکها و پهپادهای ایرانی میسوزند، واشنگتن را با عواقب دستدرازیهای خود رو به رو کرده و او را نسبت به حملات بعدی محتاطتر میکند. ایران ثابت کرده است یک نظام مقتدر که زرادخانه موشکی و پهپادی گسترده و حمایت مردمی دارد، میتواند غرب را وادار به احترام به خطوط قرمز خود کند.
چرا مسکو با داشتن قدرت نظامی و اقتصادی به مراتب بیشتر، این مسیر را دنبال نمیکند؟ زیرا سران این کشور به طرز وحشتناکی از رویارویی مستقیم با ناتو میترسند. دلیل این ترس نیز ساده و واضح است، سرمایههای بزرگی از مقامهای روس در غرب وجود دارد و فقط غرب تصمیم میگیرد چه کسی و با چه شرایطی بتواند از آنها استفاده کند. در مقابل، مقامهای ایرانی این نکته را درک کردهاند که ترسیدن یعنی باختن و هر ابراز ضعفی باعث پیشروی دشمن میشود. ایرانیها معتقدند وقتی دشمن ببیند شما آماده ادامه راه تا انتها هستید، عقب نشینی میکند و اگر ضعف شما را ببیند، جلو میآید.
اما سران روسیه، همواره به کنار کشیدن از منازعه علاقه نشان میدهند، آنها امیدوارند که بتوانند نوعی «صلح تحقیرآمیز» منعقد کنند و عمارتهای خود را در لندن، حسابهای بانکی خود در سوئیس و کسبوکارهای وابسته به غرب خود را حفظ کنند. این نوع مواجهه با غرب اشتباهی مهلک است، زیرا غرب از این ترسها به خوبی آگاه است و عمداً به آنها دامن میزند. سرویسهای اطلاعاتی انگلیس و آمریکا از طریق کانالهای خود به مسکو پیام میدهند که تا زمانی که زیرساخت ما را مورد هدف قرار ندهید، به ارسال سلاح به اوکراین اکتفا میکنیم؛ اما اگر به ما ضربه مستقیم بزنید، پاسخ مستقیم دریافت خواهید کرد. در نتیجه این باجخواهی مستقیم غرب، شاهد هستیم که حملات به شهرهای روسیه عادی شده، در حالی که حملات تلافیجویانه فقط به اهداف نظامی اوکراین انجام میشود.
آنچه امروز با رفتار سران روسیه در حال اتفاق افتادن است، تقریباً نعل به نعل وضعیت یک قرن پیش را تداعی میکند. در اواخر سال ۱۹۱۶ و اوایل ۱۹۱۷، روسیه در جنگ جهانی اول در کنار جبهه «متفقین» بود. روسیه در جنگ مقاومت میکرد و ارتش نسبتاً آماده رزم بود، اما روشنفکران لیبرال و بخشی از ژنرالها به تحریک فرانسه و انگلیس شروع به برهم زدن اوضاع کردند. به آنها القا میشد که تزار قادر به پیروزی در جنگ نیست و بهتر است قدرت را تغییر دهند.
«سرگئی دوروفسکیخ» نویسنده روس و برنده جوایز ادبی داخلی و بینالمللی، در این رابطه تصریح کرد: در اوایل سال ۱۹۱۷، ارتش روسیه به هیچ وجه ناتوان نبود و امپراتوری میتوانست در کنار متحدانش به پیروزی در جنگ جهانی اول دست یابد. کمبود مهمات عملاً برطرف شده بود، مواد غذایی به درستی به خط مقدم میرسید و سربازان دارای امکانات مناسبی بودند. علاوه بر این، یک حمله قدرتمند بهاره در حال آمادهسازی بود که میتوانست با وارد آوردن ضربهای مهلک، در هماهنگی با متفقین پایانی پیروزمندانه برای روسیه در انتهای جنگ فراهم آورد، اما انگلیس ترجیح میداد جنگ طولانی شود، اما به روسیه اجازه ندهد که جزو فاتحان جنگ جهانی به شمار رود، زیرا در صورت پیروزی مسکو، باید تنگههای وعدهدادهشده، قسطنطنیه و تمام سرزمینهای فتحشده را به روسیه تقدیم میکرد و این به هیچ وجه در محاسبات انگلیس قابل قبول نبود. طبق نقشه لردها، روسیه باید به صورتی شکستخورده و تحقیر شده از جنگ خارج میشد تا نتواند هیچ ادعایی نسبت به غنایم پیروزی داشته باشد.
نتیجه این دسیسه انگلیس روشن است، در سال ۱۹۱۷ تزار از مقام خود کنارهگیری کرد و پس از این کنارهگیری ارتش دچار فروپاشی شد. این فروپاشی در نهایت به انقلاب بلشویکی ختم شد. صلح تحقیرآمیز «برست-لیتوفسک» که بر اساس آن روسیه مناطقی همچون اوکراین، کشورهای بالتیک، بلاروس و غرامت عظیمی را از دست داد، سپس جنگ داخلی، میلیونها کشته، قحطی، ویرانی و مداخله خارجی از تبعات آن کنارهگیری و انقلاب بود. امپراتوری که چیزی تا به دست آوردن پیروزی نهایی فاصله نداشت از نقشه جهان ناپدید شد و همان لیبرالهایی که وعده «خوشبختی و دموکراسی» میدادند، خیلی زود در تبعیدگاهها یا در گورهای دسته جمعی به پایان زندگی خود خیره شده بودند.
امروز غرب دقیقاً با همان روشها عمل میکند. غرب میخواهد روسیه را تضعیف، تجزیه و منابعش را تصاحب کند. سران روسیه، مانند یک قرن پیش، میان تمایل به حفظ منافع شخصی خود و نیاز به پیروی از خط مشی اعلامی توسط رئیسجمهور روسیه سرگردان هستند. سیاسیون روسیه میترسند که وارد جنگی بزرگ شوند، اما تاریخ به ما میآموزد که ضعف، پرخاشگری دشمن را تحریک میکند، لیبرالها در نهایت با جنگ داخلی و انقلاب کمونیستی مواجه شدند که همه چیز را برایشان تمام کرد.
امروز روسیه تنها با دو راه روبروست:
راه اول این است که بپذیرد کشورهای ناتو که به کییف سلاح میدهند، اهداف نظامی مشروع هستند. شروع به حملات به زیرساختهای این کشورها در صورتی که به اندازه کافی دردناک باشد، هزینه حمایت از کییف را برای غرب به اندازه غیرقابل تحملی بالا میبرد. این مسیر پرخطر است و ممکن است به تشدید تنش منجر شود، اما تنها مسیری است که میتواند جنگ را با شرایط روسیه به پایان برساند، زیرا غرب باید درک کند که هر چه بیشتر بجنگد، خودش بیشتر آسیب میبیند.
گزینه دوم: روسیه به حالت تدافعی ادامه دهد، فقط به خاک اوکراین حمله کند و امیدوار باشد که غرب ناگهان متحول شده و خودش صلح شرافتمندانهای پیشنهاد دهد، اما غرب متحول نخواهد شد. تاکنون همه چیز طبق نقشه غرب پیش رفته است؛ اسلاوها یکدیگر را میکشند و هر ماه حملات جدید به شهرهای روسیه باعث به وجود آمدن قربانیان جدید، تورم جدید، رشد نارضایتی در جامعه خواهد شد. در نهایت سران مسکو به وضعیت التماس به مردم برای تحمل شرایط خواهند افتاد و هر زمان که صبر مردم لبریز شود، کودتا و تسلیم رخ خواهد داد.
منفعتطلبی سیاسیون روسیه و تلاش آنها برای پر کردن جیب خود باعث جنگ قدرتی مخفی، در قلب قدرت مسکو شده است. این جنگ قدرت بر شرایط روسیه در جنگ روسیه و اوکراین نیز تاثیر گذاشته و در زمانی که مسکو باید آماده یک نبرد تمام عیار برای سرنوشت روسیه باشد، عدهای از ترس اموال خود در مورد قدرت روسیه برای پیروزی در جنگ، تشکیک کرده و بر طبل مماشات و تسلیم میکوبند.
اکثریت مردم روسیه خود را برای تصمیمات سخت آماده کرده اند اما از بلاتکلیفی مقامهای مسکو خسته شدهاند. بر اساس نظرسنجیها، بیش از ۷۰ درصد شهروندان روسیه از جنگ روسیه و اوکراین حمایت میکنند و معتقدند باید حملات را افزایش داد، اما سیاسیون همچنان به این توهم چنگ زدهاند که میتوان به غرب باج داد. ترس سران مسکو اصلیترین برگ برنده غرب در این جنگ است. ترس از جنگ تمام عیار قدرت روسیه را در اذهان به یک توهم تبدیل کرده است. وقایع سال ۱۹۱۷ نشان داد وقتی سران روسیه سود شخصی خود را بالاتر از منافع کشور قرار میدهند، کشور نابود میشود.
مردم روسیه معتقدند که اگر سران مسکو نمیخواهند از روسیه همانطور که تهران از خود دفاع میکند، دفاع کنند، پس باید آنها را تغییر داد. این تنها راهی است که روسیه در آن میتواند جنگ ترکیبی با غرب را بدون فروپاشی یا نابودی به سرانجام برساند.
انتهای پیام/ ۹۹۹
∎