از حدود دو دهه پيش فرضيهاي را براي فهم رفتار ايرانيان طرح كردم كه اولينبار، دقيقا 10 سال پيش در همين ستون «چسب و قيچي» به لطف و همراهي مديران روزنامه اعتماد و با همين عنوان «روح امپراتوري» منتشر شد، هرچند پيش از آن در يادداشتهاي ديگري نيز به آن پرداخته بودم، ولي بنا به دلايلي كه در ادامه به آن اشاره ميكنم، چندان جراتش را نداشتم به صراحتي كه در يادداشت «روح امپراتوري» به آن پرداختم، وارد موضوع شوم كه در ادامه دليلش را ميگويم. در آن فرضيه اشاره شده بود كه رفتار ايرانيان زاييده يك هويت تاريخي بسيار كهن است و هركس كه در كشورمان قدرت را به دست ميگيرد، وارث همين هويت كهن است و اين طور نيست كه كسي در فرهنگ ايراني متولد شود و رشد و نمُو كند، ولي از اين فرهنگ تاثير نگيرد. البته انسانها ممكن است به اراده خود، آداب و رفتاري ديگر اختيار كنند، اما اين آداب و رفتار اختياري، زماني در ذهن او مينشيند كه سالهاي بسياري از تاثيرگذاري آداب غيراختياري كه از محيط كسب كرده ميگذرد و آن آداب و رفتارهاي اكتسابي محيطي، شخصيت او را قبلا شكل دادهاند و در ناخودآگاه او مستقر شدهاند. براي همين براي فهم هويت واقعي هر كسي در هر جامعهاي، لازم است بيشتر از اينكه به ادعاهاي او توجه كنيم، ببينیم او در چه محيطي و چه جامعهاي رشد كرده و متوجه باشيم كه آداب و اعتقادات اختياري بعدي او نيز روي همان پايه آموختههاي اكتسابي پيشين كه از محيط كسب كرده، مستقر شده است. و از همين رو بود كه در آن يادداشت تاكيد كرده بودم كه جداي از اينكه حاكمان اين كشور چه لباسي به تن دارند و حتي به اراده خود، چه لباسي پوشيدهاند، ميراثدار فرهنگي هستند كه هزاران سال پيش از آنها و به مرور شكل گرفته و جامعه را از خود متاثر كرده است. براي همين هم هست كه اكثريت ايرانيان شيعه هستند و اين شيعه بودن ايرانيان و تفاوتهاي مشخصي كه با دیگر مذاهب ميتوان در آنان ديد.
شهيد مطهري را به نوشتن كتاب «خدمات متقابل ايران و اسلام» وا داشت. ميراثي آنقدر بزرگ و سنگين است كه هيچ ايراني، هيچ وقت و با هر ارادهاي نميتواند از زير بار آن بيرون بيايد و اصلا هر فردي، آن زماني ايراني است كه شخصيتش را اين هويت كهن شكل داده باشد. براي همين نيز تمام آناني كه در اين فرهنگ بزرگ شدهاند، خواسته يا ناخواسته، همين فرهنگ را در رفتارهايشان بروز ميدهند.
هم از اين روست كه در بررسي كنشهاي رفتاري حاكميتهاي قرنهاي متمادي اين سرزمين، آرزوها و رفتارهاي مشابهي را ميتوان مشاهده كرد و بهخصوص ميتوان ديد كه چطور و چگونه حكومت صفوي بر پايه همين تعريف ايرانيان از خود شكل ميگيرد و پس از آن نيز حكومتهاي جانشين، همان ويژگيها را دنبال ميكنند. ويژگيهايي كه خواسته يا ناخواسته، ريشه در يك امپراتوري بدون وقفه 1500 ساله تا سقوط ساسانيان دارد و همچون يك روح، در همه ايرانيان جاري است كه من آن را «فرضيه روح امپراتوري» ناميدم. فرضيهاي كه نهتنها رفتارهاي حاكميتهاي مختلف در ايران را تعريف ميكند، بلكه رفتارهاي تمام ايرانيان را نيز تعريف ميكند و از آنجا كه حاكمان اين كشور، برآمده از دل مردمان همين سرزمين هستند، در عمل همان طريقي را در پيش ميگيرند كه زاييده همان «روح امپراتوري» مردمان اين سرزمين است.
اين نظريه اما با مخالفت شديد دو گروه و باعث سالها عدم جرات صريح من در بيان اين تئوري شده بود. دسته اول كساني كه به شدت با حاكميت كنوني ايران در تعارض بودند و از بنيان با اين معنا كه حاكميت كنوني كشورمان، برآمده از دل همين فرهنگ ايراني است، مخالف ميكردند. در اين نگاه، حكومتهاي ايراني، گويي حاكميتهاي بريده بريده و منفك از جامعه هستند و فقط همان حكومتي كه خود ميپسندند، به جامعه پيوند دارد و غير از آن، هيچ حكومتي ربطي به پيشينه فرهنگي جامعه ندارد. البته از حق نبايد گذشت كه هر كدام از حكومتهايي كه در اين سرزمين به قدرت رسيدهاند، سعي ميكردند كه خود را كاملا متفاوت از پيشينيان جلوه بدهند و حتي بخش يا بخشهايي از فرهنگ عمومي را از بنيان نفي و طرد و مميزي كنند و همين را، بسياري شاهد ميگيرند كه پس اين يا آن حكومت، هيچ ربطي به فرهنگ ايراني ندارد. دسته دوم كه از نظر سياسي با آنان در يك گروه قرار ميگيرند و با اين نظريه مخالفت ميكردند، آناني هستند كه از بنيان با تفكر و علائق امپراتوريگرايي مخالفند و اين نوع گرايش را براي حركت به سوي جامعهاي مدرن و متكي بر حقوق انساني مضر ميدانند. اما اين بزرگواران گويا متوجه نيستند كه «تئوري روح امپراتوري» فقط قصد توضيح آنچه هست را دارد و نه تاييد يا نفي آن. اين تئوري نميخواهد بگويد «چه خوب كه ما متكي به فرهنگ امپراتوري هستيم» بلكه فقط ميخواهد بگويد كه جامعه ايراني به اين فرهنگ متكي است و خوب يا بد، همين اعتقاد و باور است كه جامعه و در نتيجه حاكمان جامعه را هدايت ميكند. بر همين اساس هم بوده كه جامعه ما، با آنكه در معاهده تركمانچاي، توانست در مذاكره و با اتكا بر ديپلماسي، نزديك به نيمي از سرزمينهايي را كه در جنگ از دست داده بود پس بگيرد، چنين موفقيت بزرگي را كه حاصل ديپلماسي بود را نپذيرفت و «معاهده تركمانچاي» را نشانه خفت خود ميدانست و همچنان ميداند؛ چرا؟ احتمالا براي اينكه در ته ذهنش، خود را امپراتور ميداند و احتمالا انتظار داشتيم با اينكه در جنگ شكست خورديم، در مذاكره، سنپترزبورگ را هم ميگرفتيم.
در هر صورت، همين روح امپراتوري بود كه سبب شد بعد از مرگ «آقامحمدخان» و با وجود پيروزيهاي اوليه عباس ميرزا در جنگ با روسيه، با شكست نهايي از قواي روسی، به يك تونل تاريك 200 ساله وارد بشويم و در شهريور 1320 و تسليم بيقيد و شرط رضاشاه و فرار او از ايران، به تاريكترين و تحقيرآميزترين بخش اين تونل برسيم، تحقيري كه جامعه را به چنان حركتي وادار كرد كه در ادامه به انقلاب 57 و بعد از 47 سال به آنجا رساند كه امروز در مقابل قدرتمندترين ارتش تاريخ، نهتنها سر خم نكنيم كه سربلند از اين تونل تاريك 200 ساله بيرون بياييم.
امروز در تحليلهاي بسياري از تحليلگران غربي ميبينم كه آنها نيز ميگويند، اگر ايران با وجودي كه از نظر نظامي در مرتبه بسيار پايينتري از امريكا قرار داشت، ولي با اتكاي به همان فرهنگ تاريخي خود بود كه توانست مقاومت كند. فرهنگي كه 1500 سال تاريخ مستمر امپراتوري داشته و حتي پس از شكست مقابل اسكندر، ايران يك سرزمين زير فرمان حكومت يونان نشد، بلكه سلوكيان، ادامه امپراتوري هخامنشي شدند و سپس قدرت را به اشكانيان سپردند. و اين، چنان هويتي براي ايرانيان ساخت كه حتي 100 سال پس از سقوط ساسانيان، وقتي ابومسلم امويان را شكست ميدهد، مركز خلافت عباسي را به تيسفون، يعني همان سرزميني كه 1250 سال پايتخت ايران بود ميآورد. هرچه هست، خوشمان بيايد يا نيايد، همين «روح امپراتوري» است كه 900 سال پس از سقوط دولت ساساني، دوباره ايران را با دولت صفوي بازسازي كرد و با آقامحمدخان و در هيات «ممالك محروسه ايران» به شمايل كنون ميراث نهاد و كشورمان را حفظ كرد. اين اتفاقي است كه افتاده، ميتوان آن را ستايش و تاييد يا نفي و تحقير كرد، ولي هرچه هست همين روح توانسته ما را به عنوان ايران و ايراني حفظ كند و بالاخره از تونل تاريك 200 ساله بيرون بياورد.