شناسهٔ خبر: 78582473 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه اعتماد | لینک خبر

تأملاتي درباره عشق

درك وجودِ «ديگري»

فرناز خطيبي جعفري

صاحب‌خبر -

هيچ چيز در او برايم جذب‌كننده نبود، جز چيزي كه در اعماق نگاهش بود؛ گويي مانند كتابي باز مرا دعوت مي‌كرد تا آنچه وراي نگاهش هست را بخوانم. من در نگاه او دشتي باز را ديدم كه از آسمان تا زمينش يكدست سفيد بود و برف مي‌باريد. در ذهنم، صداي نفس‌هاي سردي و قدم‌هاي نرمي را مي‌شنيدم كه در اين دشت برفي طنين‌انداز شده بود. من حال او را مي‌خواندم، بي‌آنكه كلامي، لمسي يا صدايي در ميان باشد. من او را در خود مي‌ديدم. مي‌دانستمش، اما هيچ‌كس مرا عاشق نمي‌دانست؟پس عشق چيست؟ عشق واقعي كدام است و آيا در دنياي امروز، با تمام شتاب، تكنولوژي و فرسايش روابط انساني، هنوز مي‌توان از امكان عشق سخن گفت؟ در روايت‌هاي كلاسيك، عشق نام‌هايي دارد: ليلي و مجنون، خسرو و شيرين. در عرفان، عشق حالتي است كه انسان را از خود خالي مي‌كند؛ همان‌گونه كه مولانا و بسياري از عارفان توصيف كرده‌اند. اما در جهان امروز، تعريف عشق دچار دگرگوني شده است. روانشناسي و علوم پزشكي، عشق را بيشتر به‌مثابه يك وضعيت فيزيولوژيك توضيح مي‌دهند: مجموعه‌اي از واكنش‌هاي عصبي، ترشح هورمون‌ها  و فعال شدن مراكز لذت در مغز. در اين نگاه، عشق نتيجه كاركرد بدن است؛ حالتي خوشايند كه نامي شاعرانه به آن داده‌ايم. اما اين تعريف، هر چند دقيق و علمي، به نظر مي‌رسد چيزي را ناديده مي‌گيرد.
در گذشته، عشق بيش از آنكه جسماني باشد، امري روحي تلقي مي‌شد؛ تجربه‌اي كه اغلب به رنج، فقدان و تراژدي مي‌انجاميد. حتي در ساختارهاي اجتماعي سنتي، عشق نه‌تنها بنيان خانواده محسوب نمي‌شد، بلكه گاه امري خطرناك يا گناه‌آلود تلقي مي‌شد؛ زيرا فرد را از عقلانيت، جايگاه اجتماعي و كنترل خويش خارج مي‌كرد.
در نگاه‌هاي قديمي، عشق نيرويي بود كه اختيار را از انسان مي‌گرفت و شايد همين ويژگي دليل هراس از آن بود و عشق را به پاك و ناپاك تقسيم مي‌كرد: عشق جسماني ناپاك، تهذيب و عشق الهي پاك و مقدس شمرده مي‌شد. امروز، در مقابل، روانشناسي مدرن اغلب عشق را نوعي ميل خودخواهانه مي‌داند: ما ديگري را مي‌خواهيم تا احساسي خوشايند در ما ايجاد كند، تا منبع امنيت، لذت و انرژي ما باشد. در اين چارچوب، عشق سازوكاري براي بقا تلقي مي‌شود؛ ابزاري براي پيوند، توليدمثل و استمرار نسل. اما اگر عشق فقط اين باشد، چرا اين‌چنين ماندگار، ويرانگر يا دگرگون‌كننده است؟ شايد عشق پيش از هر چيز يك خاطره است؛ نه خاطره‌اي به معناي يادآوري ساده يك شخص يا يك لحظه، بلكه خاطره‌اي از آگاهي. ما وقتي عاشق مي‌شويم، جسمي يا رواني، درنهايت چيزي در ذهن ما ثبت مي‌شود: يك صورت، يك صدا، يك حضور و يك حالت خاص از بودن. سوال اساسي اين است: اگر آن خاطره پاك شود، آيا آن حس نيز از بين مي‌رود؟ يا عشق چيزي فراتر از حافظه معمولي است؟
عشق، لزوما يك «حس خوبِ برخاسته از گذشته» نيست. عشقي كه از خاطره بيايد، با يادآوري يا فراموشي از ميان مي‌رود؛ اما عشق چنين نيست. عشق به ياد آورده نمي‌شود و فراموش هم نمي‌شود. عشق حواس را با خود همراه مي‌كند و در حافظه مي‌ماند، نه به عنوان خاطره؛ عشق، درك است: درك آن حالي كه ايجاد شده، تجربه شده و در حافظه مانده است. درك، كارِ ذهن است و جايگاه آن در عقل است؛ عقلي كه پس از عشق، جهان را به شيوه‌اي ديگر مي‌بيند.
عشق نوعي تغيير در ادراك است. مانند چشيدن طعمي كاملا جديد: تجربه‌اي كه فقط يك‌بار رخ مي‌دهد، اما اثرش براي هميشه باقي مي‌ماند. نمي‌توان آن لحظه نخست را تكرار كرد، اما خاطره آن تغيير در ذهن مي‌ماند و ديگر هرگز به حالت پيشين بازنمي‌گردد. يا مانند انساني نابينا كه براي لحظه‌اي مي‌بيند؛ حتي اگر دوباره به تاريكي بازگردد، آگاهي آن ديدن، آن فهم تازه، براي هميشه با او خواهد ماند. عشق الزاما وابسته به تماس جسماني، رابطه پايدار يا حتي حضور فيزيكي ديگري نيست. عشق مي‌تواند بدون اتصال مادي وجود داشته باشد، همان‌گونه كه درختان در كنار يكديگر، بدون تماس، در يك زيست مشترك تاثيرگذارند. اگر يكي از آنها از بين برود، ديگري نيز ديگر همان درخت سابق نخواهد بود. از اين منظر، عشق نوعي اتصال است؛ نه اتصال بدن‌ها، بلكه اتصال دو ذهن؛ ذهني كه به عمق مي‌رود، لايه‌به‌لايه، فراتر از ظاهر، فراتر از نقش‌ها و تعاريف اجتماعي، مي‌بيند، مي‌شنود، درك مي‌كند و در اين درك محو مي‌شود؛ گويي از درون خود تهي شده و در ديگري زيست مي‌كند. عشق، درنهايت، نه يك رابطه است، نه يك قرارداد، نه صرفا يك احساس. عشق درك نگاه است؛ يك لرزه در ادراك از خود، كه تمام وجود را زير و زبر مي‌كند، حال جديدي را بر ذهن آوار مي‌كند كه بازسازي گذشته را غير ممكن مي‌كند. ذهنِ عاشق نگاهي را مي‌بيند كه در حواس نيست و از همان لحظه، گذشته ديگر قابلِ بازسازي نيست. براي من عشق درك از وجود ديگري است، دركي كه جنسيت، سن و هر چيز مادي در آن تاثيري ندارد. عشق سياحت در يك نگاه، در خاموشي است. وهم سكوتي كه مجال دانستن، شناختن و آگاه شدن را مي‌دهد، دركي كه وراي ظاهر و گفتار، همان دشت برفي بود كه هيچ چيز، حتي وجود من، نبايد كمترين آشفتگي‌اي در سكوت و وهم آن ايجاد كند. عشق سفيد شدن و محو شدن در آن سپيدي است، بي‌آنكه ردپايي باقي بماند.
استاد دانشگاه يوكوهاما