دیپلماسی ایرانی: سیاست، سیاستگذاری عمومی و روابط بینالملل، حوزههایی هستند که برای موفقیت در دسترسی به انگاره و اهداف، افزون بر دانش، هنر سیاسی کارگزاران را نیاز دارند. فهم رهبران و سیاستگذاران تنها به دانش سیاسی خلاصه نمیشود و هنر سیاستگذاری است که رمز یک سیاست موفق است.
هر گاه فهم سیاستها و روابط بینالملل در چارچوب سیاستگذاری خارجی با هنر سیاست ترکیب شود، بازیگر میتواند چشمانداز خود در مناسبات قدرت را روشن و اهداف را با کمترین هزینه برآورده کند. اما بازیگری که سیاستگذارانش از هنر سیاستگذاری برخوردار نباشند، دولتی ناکام در مناسبات قدرت خواهد بود که میان سیاستهای خود و دیگران سرگردان است.
آنچه جنگهای ۱۲ روزه و ۴۰ روزه ۱۴۰۴ امریکا و اسرائیل علیه ایران نامیده میشوند، نشان داد که سیاستگذاران ایرانی نهتنها از تکانه این تهاجم خارج نشدهاند، بلکه فهم عمیق و دقیق از سیاست دشمنان نیز ندارند!
نامگذاری دو تهاجم ویرانگر خرداد و اسفند ۱۴۰۴ با عنوان جنگ ۱۲ روزه و جنگ ۴۰ روزه، جلوهای از سرگردانی راهبردی و بیهنری بسیاری از کارگزاران و کارشناسان ایران است. مؤلفه مهم این روند سرگردانی را میتوان در عدم تشخیص و انتخاب الگوی سیاستگذاری راهبردی چند دهه اخیر ایران برشمرد که توان شناسایی راهبرد رئالیسم تدافعی از رئالیسم تهاجمی را نداشتند.
جنگهای دوگانه ۱۴۰۴ علیه ایران، نشان داد که دشمنان منطقهای و جهانی، دههها برای چنین تهاجمی برنامهریزی و تمرین داشتند. بنابراین نامیدن این جنگها با عنوان ۱۲ روزه و ۴۰ روزه، گونهای سادهسازی راهبرد دشمنان و گرفتاری ایران در مرداب سیاست تهاجمی دیگر بازیگران نظام جهانی است.
رخدادهای دو سال گذشته از اردیبهشت ۱۴۰۳ تا اسفند ۱۴۰۴ با خاستگاه شهادت رئیس جمهوری ایران در اردیبهشت ۱۴۰۳ و ترور اسماعیل هنیه در تهران، مؤلفههای طرحریزی و اجرای راهبرد ۴۰ ساله دشمنان ایران را افشا میکند. راهبردی که آنرا میتوان جنگ ۴۰ ساله علیه ایران قلمداد و در محورهای زیر تفسیر کرد:
یکم - چهل سال یا چهل روز: اکنون در خرداد ۱۴۰۵، کارشناسان و سیاستگذاران ایرانی اصرار دارند تا تهاجم ۳۹ یا ۴۰ روزه اسفند ۱۴۰۴ را جنگ ۴۰ روزه برساخته و در سادهسازی خود از الگوهای راهبردی، سرخوش باشند.
دو تهاجم ۱۲ روزه و ۴۰ روزه ۱۴۰۴ علیه ایران را باید با دانش سیاستگذاری راهبردی کنکاش کرد. کنکاشی که نشان میدهد این دو تهاجم تنها دو جلوه بسیار برجسته از جنگی درازمدت و سخت هستند که شکاف عمیق تحلیل ایرانی با واقعیت مناسبات قدرت و سیاستگذاری دیگران را روشن میسازد.
پایان جنگ ۸ ساله ایران و عراق در سال ۱۳۶۷ را میتوان سال پایه برای طرحریزی راهبرد ناتوانسازی و فروپاشی ایران در نظم منطقهای و جهانی دانست که طراحان آن انواع ابزارها، تاکتیکها و سیاستهای مقابله با ایران را آماده و بسیاری از آنها مانند ترور فرماندهان، آشوبهای صنفی، سیاسی و اجتماعی، درگیری مرزی در سیستان، شرق و غرب ایران، ستیز با طالبان، برآمدن داعش و ... را نیز اجرایی کردند.
رفتارشناسی دشمنان و رقیبان ایران در چهل سال اخیر نشان داده که ایران از همان فردای توافق صلح ۵۸۴ با عراق، مورد تهاجمی فراگیر و بسیار رازآلود شده است که آخرین لایههای آن در اردیبهشت ۱۴۰۳ تا اسفند ۱۴۰۴ آشکار شد. جنگی که برنامهریزی، ابزارها و تاکتیکهای آن صدها بار در چهل سال گذشته مورد بازبینی، تمرین و رزمایش قرار گرفته، در نهایت در ۲۳ خرداد و ۹ اسفند ۱۴۰۴ با غافلگیری و خسارت سخت به ایران، اجرایی شد.
نباید فراموش کرد که دوره آتشبس نیز بخشی از جنگ است. با توجه به اینکه از ۲۳ خرداد ۱۴۰۴ که تهاجم اسرائیل و امریکا به ایران آغاز شد، هیچگونه پیمان صلحی میان دو طرف جنگ برقرار نشده، بنابراین جنگ فراگیر و مستقیم از همان ۲۳ خرداد ۱۴۰۴ تاکنون ادامه داشته و آتشبس کنونی نیز دوره جنگی و تقویت منابع جنگ است که دانش و هنر سیاستگذاران ایرانی در فهم راهبردها را خدشهدار میسازد.
دوم – رویکرد تدافعی ما مقابل الگوی تهاجمی دشمن: سیاستگذاران ایرانی حوزه سیاستگذاری دفاعی و امنیتی در چهل سال گذشته یعنی از فردای جنگ ۸ ساله با عراق، در چارچوب الگوی بازسازی پساجنگ، به جای فرصتشناسی و برسازی انگاره رئالیسم تهاجمی در سیاست خود، الگوی رئالیسم تدافعی را انتخاب و اجرا کردند!
رئالیسم تهاجمی رقیبان و دشمنان بر اولویت منافع ملی آنان در تقویت و کارایی برای پاسخ مناسب به تهدیدات اصلی در بهترین فرصت موجود استوار بود. الگویی که اسرائیل و ایالات متحده امریکا از آن بهره گرفتند، از فرصتهای مناسب برای آسیب زدن به ایران و منافع راهبردی آن در منطقه استفاده کردند.
در مقابل، الگوی ایران که در چارچوب رئالیسم تدافعی قرار داشت، بر صبر راهبردی، بازآفرینی و پایداری ساختاری حکمرانی تمرکز داشته است و تهاجم فراگیر و مستقیم دشمن را غیرممکن میپنداشت!
این بدفهمی از رئالیسم تدافعی و رئالیسم تهاجمی، در چهل سال گذشته با دستاویز انگاره سازندگی و بازسازی ایران پساجنگ ۸ ساله در ساختارها و میان کارگزاران ارشد ایرانی نهادینه شده است، زیربنای تصمیم گیری و کنش راهبردی ایران را سست و شکننده کرد. باید الگوی واکنشی یا پاسخگویی به تهدیدات پس از حمله دشمن را بر الگوی کنش و تهاجم پیشگیرانه برتری داد.
الگوی واکنشی و تدافعی ایران که همواره پذیرای ضربه ویرانگر اول بوده و در این ضربه اول، بخش مهمی از توان راهبردی دفاعی و تهاجمی خود را از دست داده، با کمترین منابع باقیمانده خود به دفاع از ایران پرداخته، هنر جنگ سیاستگذاران ایرانی را ناکارآمد ساخته است.
سوم – عقدهگشایی ۴۰ ساله: تهاجم چندین باره بهخصوص دو تهاجم ۱۲ روزه خرداد و ۴۰ روزه اسفند ۱۴۰۴ که آشکارترین جلوه جنگ ۴۰ ساله علیه ایران بودند را میتوان نتیجه برونریزی عقدههای ژئوپلیتیکی ۴۰ سال گذشته بازیگران منطقهای و جهانی در کانون ایران دانست.
عقده دولتهای عرب منطقه از ۴۰ سال تهدید از سوی ایران و نیروهای نیابتی آن در منطقه که گاه حمله مستقیم به خاک این کشورهای عربی را سبب شده بود. عقده ۴۰ ساله و بلکه ۵۰ ساله ایران از بلندپروازی دولتهای عربی و تهدید علیه ایران که به یکباره سر باز کرده و موشکباران فراگیر مراکز اقتصادی و ... خاک اعراب از سوی ایران در روز ۹ اسفند ۱۴۰۴ را شکل داد.
این عقده ۴۰ ساله همچنین همکاری فراگیر بازیگران عرب با اسرائیل و ایالات متحده امریکا در تهاجم مستقیم برخی دولتها مانند امارات متحده عربی به خاک ایران بهویژه جزیره لاوان در روز آخر تهاجم ۴۰ روزه را موجب شد. سیاستگذاران ایران در ۴۰ سال اخیر نتوانستند هنر سرکوب عقدههای رقیبان عرب را در سیاست راهبردی خود اجرایی و از گستاخی آنان در شرایط بحرانی پیشگیری کنند.
*
نامگذاری دو تهاجم ۱۲ روزه و ۴۰ روزه اسرائیل و ایالات متحده امریکا به ایران به عنوان جنگ تحمیلی دوم و سوم یا جنگ ۱۲ روزه و جنگ ۴۰ روزه از سوی کارشناسان و سیاستگذاران ایرانی را باید یک انحراف سیاستگذاری، سادهاندیشی و تاریکی چشمانداز راهبردی دانست.
سادهاندیشی یا سادهانگاری روندها و رویکردهای دشمن و رقیب که در چهار دهه اخیر بر سیاستگذاری راهبردی ایران چیره شده است و در نهایت تهاجم مستقیم و خسارتبار ۲۳ خرداد تاکنون را بر ایران تحمیل کرد. این سادهاندیشی، ریشه در انگاره پایان جنگ در دهه ۱۳۸۰ شمسی و فراموشی راز بقای ایران در کانون آشوب نظام جهانی در آسیای جنوب غربی دارد.
این ساده اندیشی و گم کردن چشمانداز راهبردی، سرگردانی راهبردی ایران مقابل دشمنان و رقیبان را سبب شده، انتخاب راهبرد نظامی ایران در میانه دو الگوی رئالیسم تدافعی یا رئالیسم تهاجمی را سخت کرده است. سرگردانی راهبردی که تمام فرصت و توان تهاجم پیشدستانه و پیشگیرانه ایران مقابل دشمنان را نابود و ایران را به سیاست واکنشی مقابل ضربه اول دشمنان مجبور کرد.
سرگردانی سیاستگذاران ایران مقابل سیاستگذاران دشمن را میتوان در نامگذاری دو تهاجم اخیر به عنوان دو جنگ ۱۲ روزه و ۴۰ روزه به خوبی دید، این سیاستگذاران ایرانی هنوز متوجه نشدهاند که این دو تهاجم، بخشی از جنگ ۴۰ ساله گذشته است.
تهاجم چهل روزه، یکی از دهها و بلکه صدها مؤلفه و جلوه جنگ ۴۰ ساله دشمنان علیه ایران است که در اسفند آغاز شده و همچنان در چارچوب آتشبس شکننده ادامه داشته، فهم این جنگ ۴۰ ساله و رهایی از آن به دانش و هنر سیاستگذاری راهبردی در ساختار حکمرانی و کارگزاران ارشد ایران نیازمند است.