گروه اجتماعي
بعدازظهر اواخر ارديبهشت؛ دانشكده علوم ورزشي دانشگاه علامه. اين دانشكده روبهروي استاديوم آزادي و سازمان هوافضاست و اطرافش هم چند پايگاه نظامي و خاص و در جنگ 40 روزه 29 بار بر اثر موج انفجار حملات هوايي به اين نقاط لرزيد و حالا، در راهروهاي ساختمان 5 طبقه كه راه ميروي، انگار در همين روزهاي اخير، تعدادي كلنگ به دست آمده باشند براي تخريب سقف و ديوار و قاب پنجرهها و درها. در حياط دانشكده، بقاياي تيرآهن و تركش موشك افتاده و ديوار كلاسهاي ضلع شمالي دانشكده كه رو به ساختمان هوافضا بوده، در چند نقطه، طوري با تركش سوراخ شده كه ميتوان از همين سوراخها، از اين كلاس به آن كلاس رفت. سومين روزي است كه گروه جهادي مشغول پاكسازي محيط دانشكده است. از اولين روز كه گروه جهادي آمد، به جمع كردن آوار سقفهاي كاذب و قابهاي شكسته و خردهشيشههايي كه مثل فرش، كف اتاقها را پوشانده بود، مشغول شد و بعد از نظافت كل ساختمان، به قابهاي خالي از شيشه، پلاستيك كشيد و حالا، كار خيلي زيادي ندارد و بقيه تعميرات و مرمت بايد سپرده شود به شهرداري. حدود يك ماه از آتشبس گذشته و گروه جهادي، هر كار براي خانههاي تخريب شده مردم لازم بوده هم انجام داده و بعد از خانهها، رسيده به پاكسازي مدارس و دانشكدههاي آسيبديده. اين گروه جهادي، بزرگترين تيم همياران داوطلب در كل كشور است كه سابقه آشنايي اعضاي گروه، به زلزله سرپل ذهاب كرمانشاه برميگردد؛ پاييز 1396 كه هر كدامشان از يك سمت كشور راهي منطقه زلزلهزده شدند براي كمك به مردمي كه خانه و زندگيشان زير آوار زمين لرزه مانده بود. از همان موقع، تا حالا، در هر بحراني كه به مردم آسيب زده، مثل سيل پل دختر و سيل آققلا و گميشان، گروه جهادي «قرارگاه حضرت بقيهالله» هم حضور داشته تا با كمك داوطلبانه، از رنج مردم كم كند. استاد دانشگاه، دانشآموز، دانشجو، جراح، خانم خانهدار، كاسب، كارمند، بازنشسته، همه جور آدمي با هر مهارتي و با هر سطح درآمد و سواد و تفكري بينشان پيدا ميشود. آنچه بينشان مشترك است و همين اشتراك هم باعث شده اين همه سال به هم وصل بمانند پاي هر بحران، عشق به وطن و عشق به مردمي است كه دچار آسيب ميشوند.
سعيد سليماني كه مسوول اين گروه جهادي است، خودش هم دانشجو است؛ دانشجوي ترم دوم دكتراي رشته مديريت. سابقه فعاليتش براي جنگ، از بعضي افراد گروهش بيشتر است، چون هم در جنگ 12 روزه و هم در جنگ 40 روزه به خانههاي آسيبديده رفته و به مردم مصيبتزده كمك كرده است. سليماني، چند سرگروه دارد كه در جنگ 40 روزه، بعد از هر حمله، مديريت خانهها را به سرگروههايش ميسپرد و خودش هم با بقيه اعضاي گروه در خانههاي ديگري مشغول به كمك ميشد. در اين گروه جهادي از نصاب و نقاش و نجار و بنا و گچكار و برقكار و شيشهبر و نصاب درهاي ضد سرقت و شيشههاي دوجداره ميتوان پيدا كرد تا پردهدوز و حتي داوطلباني كه حاضرند براي اسبابكشي به مردمي كه خانههايشان نيمه تخريب شده، كمك كنند و وسايل خانهها را از يك محل به محل ديگري ببرند. سليماني از شرط اين كمكهاي داوطلبانه ميگويد و اينكه در جنگ 40 روزه، گروه جهادي چه زماني اجازه داشت به مناطق هدف حمله برود.
«معمولا بايد چند ساعت از حملات ميگذشت و امدادگران و آتشنشانها شرايط آوار را بررسي ميكردند و در صورت امن بودن شرايط، به ما اجازه ورود ميدادند. در بعضي خانهها، شدت تخريب در حدي بود كه حتي ساكنان هم از ورود به خانه منع شده بودند. در بعضي خانهها، آوار به حدي ناامن بود كه حتي امدادگران هم بعد از لحظات اوليه جستوجوي ساكنان خانه، اجازه ورود به آوار نداشتند. وقتي مجوز ورود به خانههاي امن ميگرفتيم، آواربرداري و تخليه آوار شروع ميشد. در خانههايي كه جريان برق قطع نشده بود، ميتوانستيم تا ساعتي قبل از نيمه شب هم كار كنيم وگرنه ادامه كار را به فردا موكول ميكرديم. روزهاي اول، براي پنجرههاي بدون شيشه، فقط پلاستيك ميزديم ولي به مرور كه افراد جديدي به گروهمان ملحق شدند، توانستيم پنجرههاي دوجداره براي قابهاي UPVC و درهاي ضد سرقت نصب كنيم و حتي به نقاشي خانههاي آسيبديده و تعمير و تعويض قاب پنجرهها رسيديم و شستوشوي فرشها و مبلها را هم به كمكهايمان اضافه كرديم. از روزهاي اول، در تمام مناطقي كه هدف حمله بود، يك كارگاه شيشهبري داير كرديم و اولين كارگاه پردهدوزي را هم اوايل ارديبهشت در خيابان طالقاني راه انداختيم كه اغلب اعضاي اين كارگاه هم، خانمهايي هستند كه به كار خياطي و دوخت پرده واردند.»
چند نفر از چهرههاي هنري، پزشك عمومي، جراح، استاد دانشگاه، دانشآموز، دانشجو، كارمند، همگي به رايگان با اين گروه جهادي همكاري ميكنند. حتي نصاب و نقاش و برقكار و شيشهبر هم بابت كمكهايشان هيچ دستمزدي نميگيرند. سليماني ميگويد در اين گروه، چند نفر مسوول درست كردن لقمههاي كوچك به عنوان ناهار و شام گروه جهادي هستند كه در همان روزهاي جنگ، اين لقمهها را به گروهها ميرساندند تا كمترين زمان براي استراحت اختصاص يابد و بيشترين زمان براي كمك به مردم صرف شود.
«پزشكاني با ما همراه شدند كه خانههاي مردم را جارو ميزدند و گرد و خاك آوار را تميز ميكردند. چند چهره هنري با ما همراه شدند كه سر صحنه فيلمبرداري بودند و صبح با ما به خانههاي آسيبديده ميآمدند و عصر، براي دو ساعت به صحنه فيلمبرداري ميرفتند و دوباره به گروه ملحق ميشدند. ما به خانههايي ميرفتيم كه تا 90 سانت ارتفاع آوار بود و به اندازه دو كمپرسي آوار از اين خانهها بيرون ميبرديم. معمولا خانمهاي جهادي به محض ورود به خانهها به تخليه آوار از آشپزخانه و اتاقهاي خواب مشغول ميشدند و آقايان، در سالنها و اتاق پذيرايي كار ميكردند. وقتي وارد خانهها ميشديم، جز خاك و خرده شيشه و خرابي چيز ديگري نميديديم. در يكي از خانهها، اعضاي گروه، 102 ميليون تومان تراول و اسكناس زير آوار پيدا كردند. وقتي پول را به صاحبخانه تحويل دادند، قبول نكرد و گفت اين پول براي شما كه زحمت ميكشيد و خانه ما را تميز ميكنيد. ما به صاحبخانه گفتيم اصول كارمان اين است كه جز وسايل و ابزاري كه با خودمان آورديم و جز دستكشي كه به دست داريم، هيچ چيزي از مردم نگيريم و هيچ چيزي هم از اين خانهها بيرون نبريم. همراهان من در اين گروه جهادي، همگي به رايگان كار ميكنند و خيليهايشان براي كمك به مردم، مرخصي بدون حقوق ميگيرند. در جنگ 40 روزه، تعداد زيادي از اعضاي گروه از شهرستان به تهران آمده بودند و چون خوابگاه نداشتيم، شبها در مساجد يا پاركينگ خانههاي تخريب شده ميخوابيدند. هيچ كدام از اعضاي گروه هم محبور به همراهي نبودند.»
سليماني در جواب «تلخترين صحنه در جنگ 40 روزه» به دو جمله بسنده ميكند؛ دو جملهاي كه معنايي كامل دارد: «تمام صحنهها براي ما تلخ بود. واقعا صحنه قشنگي نديديم.»
تعدادي از اعضاي گروه جهادي، در جنگ 40 روزه به گروه ملحق شدهاند. آقا خليل، يكي از همين تازه واردهاست؛ كارمند بازنشستهاي كه در اولين روزهاي جنگ، بعد از چند نوبت كه خودش براي كمكهاي داوطلبانه به مناطق تخريب شده رفت، از طريق دوستانش با اين گروه جهادي آشنا شد و شماره تلفنش را به مسوول گروه داد براي كمك داوطلبانه و رفاقت با گروه، بعد از آواربرداري خانههاي مردم، كشيد به پاكسازي محوطه دانشگاهها و مدارس آسيبديده از جنگ. در جنگ 12 روزه، اين گروه را نميشناخت و تنها كاري كه آن زمان از دستش برميآمد، اين بود كه به سرعت خودش را به خيابانهايي كه در جوار هدف حملات بودند، برساند و با كمك دوستانش، انتقال مجروحان و عبور و مرور را نظم و سامان بدهد. آقا خليل، حوالي سهروردي زندگي ميكند؛ در محلهاي كه هم در جنگ 12 روزه و هم در جنگ 40 روزه، چند بار سخت لرزيد. خانه آقا خليل، در هر دو نوبت سالم ماند ولي در جنگ 40 روزه، انقدر آوار زندگي مردم را جمع كرد كه حالا خيلي خوب ميفهمد رنج ويران شدن زحمات 30 ساله و 40 ساله يك خانواده در جنگ چه معنايي دارد.
«هر خانهاي كه در اين جنگ تخريب ميشد، احساس ميكردم خانه خودم آسيب ديده، احساس ميكردم خواهر و برادر خودم زير آوار ماندهاند و حالا بايد به كمكشان بروم. فكر ميكنم من استثنا نيستم و همه مردم هم چنين احساسي دارند. ما ايراني هستيم و حداقل 3 هزار سال تمدن داريم. من در جنگ 40 روزه شاهد بودم كه از هر قشري چطور از صبح با جان و دل به مردم آسيبديده كمك ميكردند. شايد شما و ديگران فكر كنيد كه سن و سال من، ديگر براي كارهاي سنگيني مثل آواربرداري مناسب نيست ولي باور كنيد كه در جنگ 40 روزه، هر نوبت كه فراخوان ميدادند و نقطه حمله را اعلام ميكردند، به سرعت راهي ميشديم و تا شب كار ميكرديم و خسته هم نميشديم.»
روال كار گروه جهادي اين بود؛ بعد از هر حمله، آتشنشانها و امدادگران هلالاحمر و ماموران گاز و برق، اولين گروههايي بودند كه به منطقه تخريب شده وارد ميشدند تا هم اگر انفجار و آتشسوزي رخ داده، اطفاي حريق كنند و زير آوار به دنبال افراد زنده بگردند و همزمان، هر چه از بقاياي پيكرها پيدا ميكنند، بيرون بياورند و براي قطع جريان برق و گاز براي جلوگيري از فجايع بيشتر اقدام شود. اگر امدادگران و آتشنشانها، اعلام ميكردند كه منطقه هدف حمله، ايمنسازي شده و خطري بابت ريزش وجود ندارد، اعضاي گروه به سرعت خودشان را به محله آسيبديده ميرساندند. اول يك ارزيابي از تعداد خانههاي آسيبديده و سپس تقسيم نفرات حاضر در خانهها. آقا خليل از همين ساعتهاي حضور در خانههاي آسيبديده ميگويد: «ما ميدانستيم كه اين خانوادهها بر اثر آسيبي كه به زندگيشان وارد شده تا چه حد دچار تاثر روحي هستند. اين خانوادهها تا ديروز در اين خانه با آرامش زندگي ميكردند و حالا ظرف چند دقيقه، تمام زندگيشان نابود شده بود و ديوارهاي خانهشان ترك خورده بود و شيشهها شكسته بود و قاب در و پنجره از جا درآمده بود. واقعا حال اين خانواده چطور ميتوانست باشد؟ دعاي همهمان در اولين لحظههاي ورود به خانهها اين بود كه خانواده، تلفات جاني نداشته باشد، چون حتما حال بسيار بدتري داشت ولي حتي اگر همه اعضاي خانواده هم سالم بودند، آنچه به سرشان آمده بود قابل توصيف نبود. در بعضي خانههايي كه وارد ميشديم، اعضاي خانواده چنان بر اثر تاثير صداي انفجار و ويراني ساختمان از نظر روحي قفل شده بودند كه حتي متوجه نبودند چه اتفاقي برايشان رخ داده است. ما هم قبل از ورود به هر خانه، از اعضاي خانواده ميپرسيديم آيا نياز به كمك داريد؟ همين سوال و لحن صحبت ما، فضا را تغيير ميداد. از همان لحظه تقسيم كار شروع ميشد.»
به محض آنكه گروه با اجازه خانواده و ساكنان خانه، اجازه ورود پيدا ميكرد، يك نفر، مديريت كار را به عهده ميگرفت و وظايف هر كدام را معين ميكرد. گروه جهادي، فقط سراغ خانههايي ميرفت كه تخريبهايي قابل مرمت داشتند و اگر شدت تخريب به گونهاي بود كه بايد از تجهيزات و ماشينآلات آواربرداري استفاده ميشد، گروه، با ماموران شهرداري و امدادگران هماهنگ ميكرد و ميرفت سراغ خانه بعدي.
«ما به خانههايي ميرفتيم كه تخريبش در حد تركخوردگي ديوار و شكستگي قاب پنجره و خرد شدن شيشه بود و با چند ساعت كار، ميتوانستيم اين خانه را از نظر سكونت، امن و پاكسازي كنيم. خودمان تمام وسايل پاكسازي را داشتيم و به هر خانه كه ميرفتيم، بيل و كلنگ و فرغون و استانبولي هم به همراه ميبرديم. مهمترين اصلي كه رعايت ميكرديم، احترام به حريم زندگي مردم و حفظ اموال مردم بود. ما به خانههايي وارد ميشديم كه تمام وسايل زندگيشان به اطراف خانه پرتاب شده بود و اموال و اسنادشان زير آوار مانده بود. در آواربرداري، حتي اگر يك پيچ فلزي پيدا ميكرديم، كنار ميگذاشتيم، چون همين پيچ فلزي، بخشي از اموال اين خانواده بود. بارها از زير آوار، طلا و دلار و پول نقد بيرون كشيديم و به صاحبخانه تحويل داديم؛ صاحبخانهاي كه اصلا در آن لحظه و با آن آسيب روحي، به ياد نداشت كه پول و طلا و دلارش سالم مانده يا كجا دفن شده است. ما بايد اعتماد اين مردم را جلب ميكرديم و البته مردم هم اعتماد ميكردند، چون شاهد بودند كه با دل و جان فقط براي كمك رفتهايم و نه غذا ميخواهيم و نه دستمزد ميگيريم و نه به گروهي وابستهايم. در دين ما اين توصيه هست كه اگر به مصيبتزدهاي رسيديد، حتي غذاي او را نخوريد، بلكه برايش غذا ببريد، چون اين فرد مصيبتزده است و به آرامش و همبستگي و همدردي نياز دارد. روحيه ما به همين خانواده آسيبديده انرژي مثبت ميداد بهطوري كه بسياري از خانوادهها، به ما ميگفتند با كمكهاي ما كمي تسكين پيدا كردهاند و حالا ميتوانند به اين فكر كنند كه از الان براي زندگي و خساراتشان چه كنند.»
اين گروه جهادي در جنگ 40 روزه تقريبا به تمام مناطقي كه هدف حملات قرار گرفت، سر زد، اما بيشترين فعاليتشان در مناطق 1 و 2 و 5 و 6 و 7 بود.آقا خليل، يك نمونه از كاري كه براي خانوادههاي آسيبديده انجام ميدادند را تعريف ميكند.
«بعد از تقسيم وظايف، اول هر چه آوار و خرابي و آجر و سيمان ريخته بود را به سرعت با بيل و فرغون جمع ميكرديم و از خانه خارج ميكرديم. درها و قاب پنجرههاي شكسته را از خانه بيرون ميبرديم. تمام وسايل خانه را كنار ميزديم. در بعضي خانهها، مبلها زير آوار مانده بود. فرش زير مبل را جمع ميكرديم و ميتكانديم و تميز ميكرديم و جارو ميزديم. اگر فرش نياز به قاليشويي داشت و با جاروي ساده، تميز نميشد، فرش را كنار ميگذاشتيم. مبلهاي سالم را هم تميز ميكرديم، به تمام پنجرههاي بدون قاب و شيشه هم پلاستيك ميچسبانديم كه تا زماني كه گروه نصاب و شيشه و برقكار براي اندازهگيري و نصب قاب و شيشه و وصل برق ميآيند، هم از ورود باد و باران جلوگيري شود و هم هواي سرد به داخل خانه نيايد. تمام خانه را از خاك و آوار پاك ميكرديم و جارو ميزديم و خداحافظي ميكرديم و ميرفتيم. بسته به وضع تخريب و مساحت خانه، ميتوانستيم پاكسازي را ظرف دو يا سه روز تمام كنيم در حالي كه اگر قرار بود يك نفر به اين كارها مشغول شود شايد تا يك ماه طول ميكشيد. كار سنگيني بود. گاهي قاب يك پنجره 100 كيلو وزن داشت و بايد 4 نفر با كمك همديگر اين قاب را جابهجا ميكردند. تميز ميكرديم و يك چاي هم به خانواده ميداديم و گپي هم با خانواده ميزديم و خداحافظي ميكرديم و ميرفتيم.»
آقا خليل، تا چند سال قبل يك بيماري خيلي سخت داشت و مدتي طولاني به درمان اين بيماري مشغول بود. حالا چند ماه است كه روحيه بهتري دارد، چون درمانها جواب داده و حالش خوب است و با همين حال خوب هم همه روزهاي جنگ 40 روزه به كمك مردم آسيبديده رفت. تعداد خانههايي كه براي پاكسازي و نظافت رفته را نميداند، اما چند خانه در منطقه سعادتآباد و سهروردي و بزرگمهر را جارو زده و تميز كرده و به قاب پنجرهها پلاستيك چسبانده است.
«در جنگ 40 روزه، بعضي محلات دو يا سه بار مورد اصابت قرار گرفت. در ميدان نيلوفر، موشك به آسفالت خيابان خورد ولي موج انفجار همين موشك، تخريب زيادي ايجاد كرد، چون با يك موشك، 100 تا خانه توي يك خيابان يا 10 تا خانه توي يك كوچه آسيب ميديد. ما در اين 40 روز، از صبح تا شب از اين خانه به آن خانه ميرفتيم.»
جنگ، هيچ زيبايي ندارد. آوار و ويراني، هيچ زيبايي ندارد. فردي كه از آوار جنگ جان سالم به در ميبرد ولي تمام زندگياش زير ويراني جا مانده، از نظر جسمي سالم است، اما آسيبي كه به روحش وارد ميشود تا مدتهاي طولاني باقي ميماند. گروه جهادي كه در اين 40 روز خانه به خانه براي كمك رفت، شاهد بود كه مردم بهتزده و غمگين، چه رنج سنگيني را تحمل ميكردند.
«ما به هر خانهاي كه ميرفتيم، خودمان را به جاي آن خانواده ميگذاشتيم. به چند خانه رفتيم كه اهالي خانه در زمان حمله در سفر بودند و با تلفن همسايهها به خانه برميگشتند. اينها وقتي وارد خانه ميشدند، از آنچه ميديدند دچار شوك ميشدند و حق هم داشتند. هر كسي جاي آنها بود دچار شوك ميشد. تصور كنيد كه يك آپارتمان 70 متري يا 100 متري را به صورت قسطي و با 30 سال زحمت خريدهايد و زمان انفجار هم بيرون از خانه بودهايد و از حمله باخبر شدهايد و به خانه برميگرديد و كليد مياندازيد و ميبينيد يخچال تركيده، قاب در از جا كنده شده، ديوار فرو ريخته. واقعا چه حالي پيدا ميكنيد؟ ما تلاش ميكرديم به خانواده روحيه بدهيم. به همهشان ميگفتيم خدا را شكر كنيد كه سالم ماندهايد، چون اجاق گاز و يخچال و قاب در و پنجره را ميتوانيد دوباره تهيه كنيد. همين حرفهاي ما روحيهشان را تغيير ميداد. همين كه ميديدند حالا كه مصيبتزدهاند، چند نفر به كمكشان آمدهاند و يكي جارو ميزند و يكي گردگيري ميكند و يكي به قاب پنجره پلاستيك ميچسباند، روحيهشان بهتر ميشد. البته آقايان، از نظر روحي مقاومترند ولي به خانمهايي هم كه گريه ميكردند، ميگفتيم خدا را شكر كنيد كه خودتان آسيب نديدهايد و نگران نباشيد و وسايل خانهتان هم دوباره برميگردد. همين خانمها هم آرام ميشدند و با ما حرف ميزدند و از آنچه به سرشان آمده بود، تعريف ميكردند. بچههاي خانوادهها هم به حال پدر و مادرشان نگاه ميكردند. اگر روحيه پدر و مادر خوب بود، بچهها هم حال خوبي داشتند.»