فرشيد فرحناكيان
در جنگهاي مدرن، گاهي سرنوشت اقتصادها نه در ميدانهاي نبرد، بلكه در بندرهاي كوچك و گمنامي رقم ميخورد كه ناگهان به گرههاي حياتي تجارت تبديل ميشوند. امروز در حالي كه تنگه هرمز بار ديگر به يكي از كانونهاي اصلي تنشهاي ژئوپليتيكي (Geopolitical Tensions) جهان تبديل شده و حملات به شناورهاي ايراني، امنيت مسيرهاي سنتي تجارت را با چالش مواجه كرده، نگاهها به بندري كوچك در شمال عمان دوخته شده است؛ بندر «خصب» (Khasab) در شبهجزيره مسندم (Musandam) . تا همين چندي پيش، خصب بيشتر به عنوان مقصدي گردشگري در ميان كوههاي صخرهاي و آبدرههاي عمان شناخته ميشد. جنگ و اختلال در مسيرهاي دريايي، اما اين بندر آرام را به يكي از مهمترين شريانهاي جايگزين تجارت ايران تبديل كرده است. امروزه بخشي از كالاهايي كه پيشتر از مسيرهاي متعارف و كمهزينه وارد ايران ميشدند، از طريق خصب و شبكهاي از شناورهاي كوچك و لندينگكرافتها (Landing Craft) به بنادر جنوبي كشور ميرسند. اهميت اين تحول فراتر از يك تغيير ساده در مسير حملونقل است. ظهور خصب نشان ميدهد كه چگونه بحرانهاي ژئوپليتيكي ميتوانند جغرافياي تجارت را بازآرايي كنند و بازيگران جديدي را وارد معادلات اقتصادي منطقه سازند. اين بندر كوچك اكنون به نمادي از رقابت ميان ژئوپليتيك و ژئواكونومي تبديلشده است؛ جايي كه فشارهاي نظامي و محدوديتهاي دريايي از يك سو و ضرورت تداوم تجارت و تامين كالا از سوي ديگر، در حال ترسيم نقشهاي جديد براي اقتصاد خليجفارس هستند.
داستان خصب در واقع داستان توانايي اقتصادها براي سازگاري با شوكهاي ژئوپليتيكي است. هر چه فشار بر مسيرهاي رسمي بيشتر ميشود، اهميت مسيرهاي جايگزين نيز افزايش مييابد. از اين منظر، خصب تنها يك بندر عماني نيست، بلكه پنجرهاي است براي درك اين واقعيت كه در عصر جنگهاي اقتصادي و رقابتهاي ژئواستراتژيك، گاهي يك اسكله كوچك ميتواند نقشي بزرگتر از بسياري از بنادر عظيم و مدرن منطقه ايفا كند.
از دوبي به خَصَب؛ جابهجايي ژئواكونوميك تجارت ايران
تشديد درگيريهاي نظامي در خليجفارس و گزارشهاي متعدد درباره حملات امريكا به برخي شناورهاي ايراني و لنجهاي حامل كالا در محدوده تنگه هرمز، صرفا يك تحول نظامي نبود؛ اين رخداد در عمل به بازآرايي بخشي از جغرافياي تجارت منطقه منجر شد. در پي افزايش ريسكهاي امنيتي، بيمهاي و عملياتي، بسياري از مسيرهاي سنتي واردات ايران كه طي دهههاي گذشته از بنادر امارات متحده عربي، بهويژه دوبي، به بنادر جنوبي كشور متصل بودند با اختلال مواجه شدند. شركتهاي كشتيراني، موسسات بيمه و فعالان لجستيكي نيز براي اجتناب از هزينههاي فزاينده و خطرات ناشي از درگيريها، محدوديتهاي بيشتري بر حمل كالا به مقصد ايران اعمال كردند. همانگونه كه تجربه تاريخي تحريمها و محاصرههاي اقتصادي اما نشان داده است، تجارت به ندرت متوقف ميشود، بلكه مسير خود را تغيير ميدهد. در چنين شرايطي بندر خصب در استان مسندم عمان به يكي از مهمترين مسيرهاي جايگزين براي انتقال كالا به ايران تبديل شد. امروز بخشي از كالاهاي وارداتي ابتدا از بنادر امارات به خصب منتقل ميشوند و سپس از طريق لندينگكرافتها، لنجهاي باري و شناورهاي كوچكتر به بنادر جنوبي ايران ميرسند. اين سازوكار درواقع شبكهاي موازي با مسيرهاي رسمي گذشته ايجاد كرده كه امكان ادامه جريان تجارت را، هر چند با هزينهاي بيشتر فراهم ميكند. اهميت خصب ريشه در موقعيت ژئوپليتيكي و جغرافيايي منحصربهفرد آن دارد. اين بندر در دهانه تنگه هرمز قرار گرفته و نزديكترين بندر خارجي به بخش مهمي از سواحل جنوبي ايران محسوب ميشود. برخلاف بنادر بزرگ منطقه كه تحت نظارت گسترده سامانههاي بينالمللي كشتيراني و كنترلهاي امنيتي قرار دارند، خصب از شبكهاي از اسكلههاي كوچك، مسيرهاي كوتاه دريايي و زيرساختهاي انعطافپذير برخوردار است. همين ويژگيها باعث شده است كه اين بندر در شرايط بحران به يك «هاب لجستيكي اضطراري» (Emergency Logistics Hub) براي اقتصاد ايران تبديل شود؛ هابي كه قادر است بخشي از نيازهاي وارداتي كشور را در شرايط اختلال در مسيرهاي اصلي تامين كند. نكته قابل توجه آن است كه خصب پيش از بحران نيز در اقتصاد غيررسمي منطقه شناخته شده بود. سالها قايقهاي موسوم به «شوتي دريايي» در اين مسير به جابهجايي كالاهاي مصرفي، لوازمخانگي، قطعات خودرو و ساير اقلام ميان عمان و ايران مشغول بودند؛ اما جنگ و محدوديتهاي دريايي موجب شدهاند همان شبكههاي غيررسمي كه پيشتر در حاشيه اقتصاد فعاليت ميكردند، اكنون بخشي از زيرساخت راهبردي زنجيره تامين (Supply Chain) ايران شوند. به بيان ديگر، آنچه زماني يك مسير فرعي و كماهميت تلقي ميشد، امروز به يكي از كانالهاي حياتي تجارت خارجي كشور تبديل شده است. با اين حال، ظهور خصب به عنوان مسير جايگزين، بيش از آنكه نشانه شكست محاصره دريايي باشد، بيانگر هزينهاي است كه ژئوپليتيك بر اقتصاد تحميل ميكند. فعالان اقتصادي گزارش ميكنند كه انتقال كالا از طريق عمان چندين برابر گرانتر از مسيرهاي سنتي است. افزايش هزينههاي بيمه دريايي (Marine Insurance)، تعدد مراحل تخليه و بارگيري، استفاده از شناورهاي كوچكتر، طولانيتر شدن زمان حملونقل و افزايش ريسكهاي امنيتي، همگي به قيمت نهايي كالا افزوده ميشوند. در نتيجه، حتي اگر جريان تجارت ادامه يابد، هزينه اين تداوم در نهايت به توليدكنندگان، واردكنندگان و مصرفكنندگان منتقل خواهد شد.
در واقع، آنچه امروز در خصب مشاهده ميشود، نمونهاي كلاسيك از عملكرد فشارهاي ژئواكونوميك (Geoeconomic Pressure) در اقتصاد جهاني است. هدف چنين فشارهايي معمولا قطع كامل تجارت نيست، زيرا در اقتصاد شبكهاي قرن بيستويكم اين امر تقريبا ناممكن است. هدف اصلي، تحميل «ماليات ژئوپليتيكي» (Geopolitical Tax) بر تجارت است؛ يعني افزايش هزينه، كاهش بهرهوري، ايجاد نااطميناني و تضعيف رقابتپذيري اقتصادي. از اين منظر، خصب همزمان دو واقعيت را نمايندگي ميكند: از يك سو توانايي اقتصاد ايران براي سازگاري با محدوديتها و يافتن مسيرهاي جايگزين و از سوي ديگر بهاي سنگيني كه اين سازگاري بر اقتصاد ملي تحميل ميكند. اين بندر كوچك عماني اكنون نهفقط يك مسير حملونقل، بلكه نمادي از نبرد ميان ژئوپليتيك و تجارت دريكي از حساسترين گلوگاههاي اقتصادي جهان است.
چرخش ژئواكونوميك عمان
يكي از مــهمترين برنــدگان ژئواكــونوميك (Geoeconomic Winners) بحران هرمز را ميتوان عمان دانست. كشوري كه طي دهههاي گذشته با اتخاذ سياست خارجي متوازن و پرهيز از ورود به رقابتهاي تند منطقهاي، همواره تلاش كرده بود خود را به عنوان يك بازيگر ميانجي و قابل اعتماد در خليجفارس معرفي كند، اكنون در حال بهرهبرداري از مزيتهاي اقتصادي همين موقعيت سياسي است. در سه دهه گذشته، امارات متحده عربي و بهويژه دوبي، قلب تپنده تجــارت واسطهاي ايران محسوب ميشدند. بخش قابل توجهي از واردات، صــادرات مجدد (Re-export)، خدمات مالي، لجستيكي و حملونقل مرتبط با ايران از طريق بنادر و مناطق آزاد امارات انجام ميشد. افزايش ريسكهاي ناشي از جنگ، تشديد كنترلهاي دريايي و آسيبپذيري مسيرهاي سنتي، اما موجب شده است بخشي از اين كاركرد تاريخي به تدريج به بنادر عمان منتقل شود. در اين ميان، خصب به دليل نزديكي استثنايي به سواحل ايران، به يكي از مهمترين نقاط اتصال ميان اقتصاد ايران و بازارهاي منطقه تبديلشده است. براي عمان، اين تحول صرفا به معناي افزايش تردد كشتيها يا رشد درآمدهاي بندري نيست، بلكه فرصتي براي ارتقاي جايگاه اين كشور در معماري تجاري جديد خليجفارس است. هر كانتينر، هر محموله و هر شركت حملونقلي كه به دليل ناامني مسيرهاي سنتي به سمت بنادر عمان هدايت ميشود، به تقويت نقش اين كشور در زنجيرههاي تامين منطقهاي (Regional Supply Chains) كمك ميكند. درواقع، عمان در حال تبديل شدن از يك بازيگر حاشيهاي در تجارت خليجفارس به يك گره راهبردي (Strategic Node) در شبكههاي لجستيكي منطقه است. علاوه بر اين، رونق مسيرهاي تجاري عمان ميتواند سرمايهگذاريهاي جديدي را در زيرساختهاي بندري، انبارداري، مناطق آزاد، خدمات كشتيراني و صنايع پشتيبان لجستيك جذب كند. تجربه جهاني نشان داده است كه بحرانهاي ژئوپليتيكي اغلب موجب بازتوزيع مزيتهاي اقتصادي ميان كشورها ميشوند و در بسياري موارد، كشورهايي كه در حاشيه رقابتهاي سياسي قرار دارند، بيشترين بهره را از تغيير مسيرهاي تجاري ميبرند. عمان اكنون در چنين موقعيتي قرارگرفته است. از منظر كلانتر، آنچه در خصب رخ ميدهد را ميتوان نشانهاي از انتقال تدريجي بخشي از مركز ثقل ژئواكونومي خليجفارس از محور دوبي به محور عمان دانست. البته اين جابهجايي هنوز محدود و مشروط به تداوم تنشهاست، اما پيام روشني براي بازيگران منطقه دارد: در شرايط بحران، مزيتهاي ژئوپليتيكي ميتوانند به سرعت به مزيتهاي ژئواكونوميك تبديل شوند. هر چه فشار بر مسيرهاي سنتي تجارت ايران افزايش يابد، ارزش راهبردي بنادر عمان نيز بيشتر خواهد شد و مسقط بيش از گذشته به يكي از بازيگران تعيينكننده در معادلات اقتصادي و لجستيكي خليجفارس تبديل خواهد شد. به همين دليل، خصب را نبايد صرفا يك بندر كوچك در شمال عمان تلقي كرد؛ اين بندر در حال تبديل شدن به نمادي از تغيير توازنهاي اقتصادي منطقه است. همانگونه كه دوبي در دهههاي گذشته از موقعيت جغرافيايي خود براي تبديلشدن به هاب تجاري خاورميانه بهره برد، عمان نيز ممكن است از بحران هرمز به عنوان فرصتي براي تثبيت جايگاه خود در نظم جديد تجارت منطقهاي استفاده كند. اگر تنشهاي كنوني استمرار يابند، مورخان اقتصاد احتمالا از اين دوره به عنوان نقطه آغاز «چرخش ژئواكونوميك عمان» (Oman’s Geoeconomic Pivot) ياد خواهند كرد.
خصب؛ نماد اقتصاد سازگارشونده
خصب را ميتوان نماد «اقتصاد سازگارشونده» (Adaptive Economy) ايران در دوران فشارهاي ژئوپليتيكي دانست؛ اقتصادي كه برخلاف تصور رايج، لزوما با انسداد مسيرهاي رسمي متوقف نميشود، بلكه خود را از طريق شبكههاي جايگزين، مسيرهاي فرعي و بازيگران جديد بازآرايي ميكند. درواقع، همانگونه كه آب در برابر سد راه خود را تغيير ميدهد، تجارت نيز در برابر محدوديتهاي ژئوپليتيكي مسيرهاي تازهاي پيدا ميكند. ظهور خصب در معادلات تجاري ايران نشان ميدهد كه حتي شديدترين فشارهاي دريايي نيز الزاما به قطع كامل مبادلات منجر نميشوند، بلكه جغرافياي تجارت را تغيير ميدهند. اين سازگاري اما رايگان نيست. هر كالايي كه پيشتر از مسيرهاي مستقيم و كمهزينه وارد ايران ميشد، اكنون بايد از زنجيرهاي طولانيتر، پيچيدهتر و پرريسكتر عبور كند. هزينههاي بيمه (Insurance Costs)، حملونقل (Transportation Costs)، تخليه و بارگيري مجدد، تاخيرهاي زماني و ريسكهاي امنيتي همگي به قيمت نهايي كالا افزوده ميشوند. به بيان ديگر، اگرچه اقتصاد ايران همچنان قادر به تنفس است؛ اما اين تنفس از طريق دستگاههاي كمكي و با هزينهاي بسيار بالاتر انجام ميشود. از منظر ژئواكونوميك، خصب نماد گذار اقتصاد ايران از «كارايي» (Efficiency) به «تابآوري» (Resilience) است. در شرايط عادي، هدف شبكههاي تجاري كاهش هزينه و افزايش سرعت است؛ اما در شرايط بحران، اولويت به حفظ جريان تجارت حتي با هزينههاي بيشتر تغيير ميكند. به همين دليل، خصب را بايد بخشي از زيرساخت تابآوري اقتصادي ايران دانست؛ زيرساختي كه امكان ادامه واردات كالاهاي اساسي، مواد اوليه و قطعات صنعتي را فراهم ميكند، هر چند با بهايي سنگينتر از گذشته.
در سطحي عميقتر، داستان خصب نشان ميدهد كه جنگهاي مدرن بيش از آنكه اقتصادها را فلج كنند، آنها را فرسوده ميسازند. هدف فشارهاي دريايي امروز نابودي كامل تجارت نيست، بلكه تحميل «ماليات ژئوپليتيكي» (Geopolitical Tax) بر فعاليتهاي اقتصادي است؛ مالياتي نامرئي كه خود را در قالب افزايش هزينه، كاهش بهرهوري، رشد نااطميناني و كاهش رقابتپذيري اقتصاد نشان ميدهد. در اين چارچوب، خصب همزمان دو واقعيت متناقض را بازنمايي ميكند: از يك سو توانايي ايران براي تطبيق با فشارها و حفظ جريان تجارت و از سوي ديگر هزينه سنگيني كه اين تطبيق بر اقتصاد ملي تحميل ميكند.
بنابراين خصب تنها يك بندر يا يك مسير حملونقل نيست، بلكه آينهاي است كه وضعيت اقتصاد ايران در عصر رقابتهاي ژئوپليتيكي را منعكس ميكند. اين بندر نشان ميدهد كه اقتصاد ايران هنوز قادر به يافتن راههاي جايگزين است؛ اما هر چه فشارها طولانيتر شوند، فاصله ميان «ادامه تجارت» و «تجارت كارآمد» بيشتر خواهد شد. در نهايت، چالش اصلي اقتصاد ايران نه يافتن مسير براي تجارت، بلكه كاهش هزينههاي فزايندهاي است كه ژئوپليتيك بر هر تن كالا، هر كانتينر و هر مبادله اقتصادي تحميل ميكند.
تبديل بندر كوچك عماني به گلوگاه واردات ايران
اگر تنشهاي تنگه هرمز ادامه يابد و حملات به شناورهاي ايراني، لنجهاي تجاري و شبكه حملونقل دريايي ايران تداوم پيدا كند، اهميت خصب از يك بندر جايگزين فراتر خواهد رفــت و به يك دارايي ژئواكونــوميك (Geoeconomic Asset) براي ايــران و يــكي از مهمترين گرههــاي لجستيكي (Logistics Node) تجارت ايران تبديل خواهد شد؛ جايگاهي كه تاكنون در اختيار بنادر امارات بود. در چنين شرايطي، اين بندر عماني ميتواند نقشي مشابه «شريان پشتيبان استراتژيك» (Strategic Backup Artery) را براي تجارت خارجي ايران ايفا كند؛ شرياني كه هرچند ظرفيت آن با بنادر بزرگ منطقه قابل مقايسه نيست؛ اما قادر است جريان حداقلي كالا، قطعات صنعتي، مواد اوليه و كالاهاي اساسي را در شرايط بحران حفظ كند.
اهميت خصب زماني بيشتر آشكار ميشود كه به راهبرد تاريخي قدرتهاي دريايي در اعمال فشار اقتصادي توجه كنيم. هدف از محدودسازي كشتيراني الزاما متوقف كردن كامل تجارت نيست، بلكه افزايش هزينه، زمان و ريسك مبادلات است. در چنين فضايي، هر بندر، اسكله يا مسير جايگزيني كه بتواند بخشي از اين فشار را خنثي كند، به يك مولفه راهبردي در امنيت اقتصادي (Economic Security) كشور تبديل ميشود. از اين منظر، خصب نه صرفا يك بندر عماني، بلكه بخشي از زيرساخت تابآوري اقتصادي (Economic Resilience) ايران در دوران بحران محسوب ميشود. همزمان، رشد نقش خصب نشاندهنده تغيير تدريجي جغرافياي تجارت خليجفارس است. براي دههها، امارات متحده عربي و بهويژه دوبي، مركز اصلي واسطهگري تجاري ايران بودند. جنگ، تحريم و افزايش ريسكهاي امنيتي، اما باعث شدهاند بخشي از اين كاركرد به بنادر عمان منتقل شود. اين تحول ميتواند به بازتوزيع مزيتهاي لجستيكي (Logistics Advantages) در منطقه منجر شود و جايگاه عمان را در زنجيرههاي تامين خليجفارس ارتقا دهد. شايد مهمترين پيام داستان خصب، اما در سطحي فراتر از ايران و عمان نهفته باشد. اين بندر نشان ميدهد كه در عصر جهاني شدن و شبكههاي پيچيده حملونقل، محاصره كامل اقتصادها تقريبا ناممكن شده است. اقتصادها مسيرهاي جديد پيدا ميكنند، بازيگران جديد وارد ميدان ميشوند و گرههاي لجستيكي تازهاي شكل ميگيرند. با اين حال، اين سازگاري هزينه دارد؛ هزينهاي كه خود را در افزايش قيمت كالاها، كاهش كارايي تجارت، رشد هزينههاي حملونقل و افزايش نااطميناني اقتصادي نشان ميدهد. به همين دليل، خصب را بايد بيش از يك بندر محلي دانست. اين بندر به نمادي از رقابت ميان ژئوپليتيك و ژئواكونومي در خليجفارس تبديل شده است؛ جايي كه فشارهاي نظامي و امنيتي از يك سو و ضرورت تداوم تجارت و تامين كالا از سوي ديگر، در حال بازآرايي نقشه اقتصادي منطقه هستند. اگر بحران هرمز طولاني شود، ممكن است در آينده مورخان اقتصاد از خصب به عنوان بندري ياد كنند كه در بحبوحه يكي از بزرگترين بحرانهاي دريايي خاورميانه، از يك بندر حاشيهاي به يكي از مهمترين گرههاي راهبردي تجارت ايران تبديل شد.
دكتراي حقوق نفت و گاز