نویسنده: دکتر کریستین الکساندر، پژوهشگر ارشد و سرپرست موسسه تحقیقات امنیتی و دفاعی ربدان در ابوظبی، امارات متحده عربی است. او مشاور گلف استیتس آنالیتیکس، یک شرکت مشاوره‌ای در زمینه ریسک ژئوپلیتیک مستقر در واشینگتن، نیز هست. او پیش از این به عنوان پژوهشگر ارشد در ترندز ریسرچ اند ادوایزری (Trends Research & Advisory ) و پیش از آن به عنوان استادیار در دانشکده علوم انسانی و اجتماعی دانشگاه زاید در ابوظبی، امارات متحده عربی، فعالیت داشته است.
دیپلماسی ایرانی: موفقیت قبلی دونالد ترامپ در ونزوئلا احتمالاً بر انتظارات او تأثیر گذاشته است. برکناری سریع نیکولاس مادورو از طریق یک عملیات هدفمند، این باور را تقویت کرد که اقدام قاطع میتواند بدون درگیری طولانی مدت، نتایج سریعی به همراه داشته باشد. این امر یک الگوی ذهنی قدرتمند برای مقابله با دشمنان تحت فشار ایجاد کرد. بهطور خاص، بهنظر میرسد مورد ونزوئلا، اعتماد به استراتژیهای سرنگونی رهبری، کاربردهای نیروی سریع و عملیاتهای مبتنی بر فناوری را که برای ایجاد شوک سیاسی و در عین حال به حداقل رساندن تلفات و مواجهه نظامی طولانی مدت ایالات متحده طراحی شدهاند، تقویت کرده است. ادغام نظارت، هدفگیری دقیق، قابلیتهای سایبری و خنثیسازی سریع ساختارهای رهبری، به نظر میرسد این ایده را تأیید میکند که برتری نظامی مدرن میتواند بدون نیاز به اشغال طولانی مدت یا ملتسازی، نتایج سیاسی قابل توجهی ایجاد کند. از دیدگاه تحلیل سیاست خارجی، این مهم است زیرا رهبران اغلب هنگام تفسیر بحرانهای جدید از مداخلات "موفق" اخیر استفاده میکنند. چنین استدلال قیاسی با ارائه الگوهای شناختی آشنا برای اقدام، به سادهسازی محیطهای استراتژیک پیچیده کمک میکند.
با این حال، اعمال این مدل در مورد ایران خطرات قابل توجهی را به همراه دارد. ونزوئلا یک رژیم نسبتاً منزوی و ضعیف بود، در حالی که ایران از قابلیتهای منطقهای گسترده و گزینههای تلافیجویانه برخوردار است. استفاده از قیاس، اگرچه در تصمیمگیری رایج است، اما میتواند به تعمیم بیش از حد منجر شود، زمانی که تفاوتهای ساختاری نادیده گرفته میشوند. محققان FPA مدتهاست استدلال میکنند که استدلال قیاسی میتواند هم به تصمیمگیری در سیاست خارجی کمک کند و هم آن را تحریف کند. قیاسهای تاریخی به سیاستگذاران اجازه میدهد تا انسجام را بر عدم قطعیت تحمیل کنند، اما همچنین میتوانند تفاوتهای اساسی در جغرافیا، ساختارهای اتحاد، انسجام ایدئولوژیک، تابآوری نظامی و پتانسیل تشدید تنش را پنهان کنند. ایران اساساً از نظر ظرفیت دولت، شبکههای نیابتی منطقهای، قابلیتهای موشکی، اهرم دریایی، بسیج ایدئولوژیک و توانایی تحمیل هزینه بر دشمنان و بازارهای جهانی با ونزوئلا متفاوت است. بنابراین، خطر صرفاً این نیست که ترامپ قیاس اشتباهی را به کار برده، بلکه خود قیاس ممکن است اعتماد بیش از حد به قابلیت انتقال راهحلهای سریع از یک محیط استراتژیک به محیط دیگر را تشویق کرده باشد.
مقایسه آموزندهتر با حمله جورج دبلیو بوش به عراق در سال ۲۰۰۳ است. این تصمیم نگرانیهای امنیتی را با جاهطلبیهای گستردهتر برای تغییر شکل خاورمیانه، از جمله ترویج دموکراسی، ترکیب کرد. جورج بوش مجوز کنگره را دریافت کرد و مبنای قانونی رسمی برای جنگ فراهم کرد. با این وجود، مورد عراق خطرات اهداف و ابزارهای ناهماهنگ را نیز نشان میدهد. در حالی که ایالات متحده به موفقیت نظامی سریعی دست یافت، فاقد یک برنامه جامع برای حکومت پس از جنگ بود. تصمیماتی مانند انحلال ارتش عراق و برچیدن نهادهای دولتی به بیثباتی، شورش و درگیری طولانی مدت منجر شد. تجربه عراق به ویژه مرتبط است زیرا محدودیتهای برتری نظامی در ایجاد تحول سیاسی پایدار را نشان داد. تسلط سریع در میدان نبرد به طور خودکار به نظم سیاسی، مشروعیت یا ثبات استراتژیک تبدیل نشد. شورشهای بعدی، تجزیه فرقهای و ظهور خشونت غیرمتمرکز نشان داد که چگونه حذف رژیم میتواند به راحتی خلاهای قدرت و پویاییهای تشدید ناخواسته ایجاد کند.
رویکرد ترامپ در روش متفاوت است، قدرت هوایی و مشارکت محدود را بر اشغال ترجیح میدهد، اما سوالات مشابهی را در مورد نتایج بلندمدت مطرح میکند. اگر هدف فراتر از بازدارندگی فوری به تحول سیاسی باشد، فقدان یک استراتژی روشن پس از جنگ به یک آسیبپذیری حیاتی تبدیل میشود. این امر به ویژه با توجه به اتکای آشکار به قدرت هوایی، هدف قرار دادن رهبری و استراتژیهای سرکوب قهری در مورد ایران، قابل توجه است. دکترین نظامی مدرن اغلب وعده داده است که حملات هوایی دقیق و سرکوب رهبری میتواند بدون جنگهای زمینی پرهزینه به فروپاشی سیاسی منجر شود. با این حال، شواهد عراق، لیبی، صربستان، افغانستان و سایر صحنههای نظامی نشان میدهد که قدرت هوایی بهتنهایی به ندرت تحول سیاسی قاطع یا شکست پایدار رژیم باعث میشود. رژیمها صرفاً افرادی در صدر سلسله مراتب نیستند؛ آنها سیستمهایی تعبیه شده متشکل از نهادهای امنیتی، شبکههای ایدئولوژیک، ساختارهای حمایتی و سازمانهای سرکوبگری هستند که به سازگاری پس از ازدست دادن رهبری قادر هستند. در نتیجه، استراتژیهای سرکوب ممکن است رژیمها را به طور موقت تضعیف یا مختل کنند، بدون اینکه لزوماً نظم سیاسی حامی آنها را از بین ببرند. در مورد ایران، این فرض که حملات تنبیهی و از دست دادن رهبری به طور خودکار باعث تسلیم سیاسی یا فروپاشی داخلی میشود، ممکن است نشاندهنده یک برآورد گستردهتر از آنچه اجبار مبتنی بر فناوری میتواند به طور واقعبینانه به تنهایی به دستآورد، باشد.
منبع: ای-اینترنشنال ریلیشنز (E-International Relations)/ترجمه: سید علی موسوی خلخالی