شناسهٔ خبر: 78532231 - سرویس استانی
نسخه قابل چاپ منبع: نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور | لینک خبر

یادداشت/

بازتاب تجربه خدمت فرهنگی در شهرستان حمیدیه

«حمیدیه؛ فصلی از خدمت، کتاب و امید» روایت یک کتابدار از روزهای فرهنگ‌سازی در شهر، که با ارتباط با کودکان و نوجوانان و تلاش برای گسترش فرهنگ کتابخوانی در این شهرستان پرداخت.

صاحب‌خبر -

به گزارش روابط عمومی اداره کل کتابخانه‌های عمومی استان خوزستان، نغمه میلانی‌فر، سرپرست اداره کتابخانه‌های عمومی شهرستان حمیدیه، در یادداشتی با عنوان «حمیدیه؛ فصلی از خدمت، کتاب و امید» به روایت تجربه‌های خود از فعالیت فرهنگی، ارتباط با کودکان و نوجوانان و تلاش برای گسترش فرهنگ کتابخوانی در این شهرستان پرداخت.

حمیدیه؛ فصلی از خدمت، کتاب و امید

نمی‌دانم از کجا باید آغاز کنم؛ از نخستین روزی که قدم در حمیدیه گذاشتم، از کتابخانه‌ای که خانه‌ی دوم من شد، یا از چشمان معصوم دخترکان و پسرکانی که با حضورشان به این خانه‌ی کوچک فرهنگ، جان و روح می‌بخشیدند.

هر بار نام حمیدیه را می‌شنوم، پیش از هر تصویر و خاطره‌ای، نگاه‌های روشن و لبخندهای بی‌ریای کودکانش در ذهنم زنده می‌شود؛ همان‌هایی که بی‌آنکه بدانند، زیباترین بخش روزهای خدمت مرا ساختند.

شاید تقدیر چنین نوشته بود. شاید خداوند خواسته بود نخستین تجربه مدیریتی و حرفه‌ای من در نقطه‌ای رقم بخورد که قرار است آدم‌هایش آرام‌آرام از غریبه‌هایی ناآشنا به بخشی از زندگی‌ام تبدیل شوند. عجیب است کارِ روزگار؛ گاهی انسان‌هایی را در مسیرت قرار می‌دهد که هرگز گمان نمی‌کنی روزی دلت برای حضورشان تنگ شود، اما ناگهان چنان در تار و پود روزهایت تنیده می‌شوند که نبودنشان خلأیی بزرگ بر جا می‌گذارد.

این حقیقت را روزهای سخت جنگ بیشتر فهمیدم. وقتی رفت‌وآمدها کمتر شد و صندلی‌های کتابخانه خلوت‌تر از همیشه ماند، تازه دریافتم چه اندازه به صدای خنده‌هایشان، به شور حضورشان و به نگاه‌های مشتاقشان عادت کرده‌ام. دلتنگی، گاهی بهترین متر برای اندازه‌گیری عمق یک تعلق است.

آمدنم به حمیدیه با هفته کتاب گره خورد؛ چه آغاز مبارکی. گویی سرنوشت می‌خواست نخستین سلامم به این شهر با نام کتاب همراه باشد. از همان روزهای نخست، کتابخانه پر بود از شور دانش‌آموزان، عطر کتاب‌های تازه و هیاهوی دلنشین برنامه‌های فرهنگی. و در کنار همه این‌ها، رود آرام و چشم‌انداز زیبای اطراف کتابخانه، قاب خاطراتم را کامل‌تر می‌کرد.

هنوز هم وقتی کسی می‌گفت: «ما تا امروز نمی‌دانستیم در حمیدیه چنین کتابخانه‌ای وجود دارد و شما باعث شدید پایمان به اینجا باز شود»، در دلم نوری روشن می‌شد. آن لحظه‌ها احساس می‌کردم رسالتم را یافته‌ام. خدا را شکر می‌کردم که فرصتی به من داده تا سهم کوچکی در پیوند آدم‌ها با کتاب و دانایی داشته باشم.

کتابداری، تنها یک شغل نیست؛ سفری است میان دل‌ها و اندیشه‌ها. راهی است که گاه خسته‌کننده و دشوار می‌شود، اما شیرینی اثرش همه سختی‌ها را از یاد می‌برد. کتابدار بودن یعنی ساختن پنجره‌هایی رو به نور، حتی اگر کسی آن پنجره‌ها را نبیند.

روزهای حمیدیه، مجموعه‌ای از خاطرات رنگارنگ است؛ از جشنواره‌های سنتی و محلی کسب و کار و صنایع دستی و غذا و محافل شعر گرفته تا برنامه‌های کودک، طرح‌های آموزشی، دوره‌های گردشگری و کشاورزی، محافل قرآنی و مذهبی، موکب‌ها، جشن‌ها و کاروان‌های دانایی و کتاب در روستاها. از حضور در کلاس‌های درس و گفت‌وگو با دانش‌آموزان تا دورهمی‌های صمیمانه بانوان؛ هر روزش داستانی تازه بود.

اما خدمت، فقط پشت میز و میان کتاب‌ها معنا نمی‌شد. گاهی روی پشت‌بام کتابخانه بودم، گاهی میان نهال‌ها و خاک باغچه. گاهی درگیر تعمیر کولر و تابلو، گاهی مشغول هماهنگی با شهرداری، باغبان، شیشه‌بر و تعمیرکار. مسئولیت، مرا به همه جا می‌کشاند و هر روز درسی تازه برایم داشت. با این حال، در میان همه این مشغله‌ها، چیزی که بیش از همه در جانم ریشه دواند، خنده‌های کودکان بود؛ خنده‌هایی که هنوز هم هر وقت به یادشان می‌افتم، لبخندی ناخواسته بر لبانم می‌نشیند.

در جایگاهی قرار گرفته بودم که برای نخستین بار یک بانو مسئولیت اداره کتابخانه‌های عمومی شهرستانی با بافتی سنتی را برعهده داشت. مسئولیتی سنگین، اما افتخارآمیز. بارها خسته شدم، اما هیچ‌گاه از ادامه راه پشیمان نشدم؛ زیرا عشق به کار و امید به اثرگذاری، همواره مرا به پیش می‌راند.

رئیس یک شهرستان بودن، گاهی یعنی همه‌چیز بودن؛ از مدیر و برنامه‌ریز گرفته تا روابط عمومی، عکاس، سخنران، حسابدار، نیروی خدماتی و حتی تعمیرکار و غیره و غیره. تجربه‌ای که هم دشوار بود و هم سرشار از آموختن.

شهری که روزی تنها مقصد چند بازدید اداری کوتاه بود، کم‌کم به خانه دومم تبدیل شد. مردمی که زمانی برایم غریبه بودند، چنان به قلبم نزدیک شدند که گویی سال‌هاست آن‌ها را می‌شناسم.

تنها چند ماه از آغاز این مسیر گذشته بود و ذهنم پر از طرح‌ها و آرزوهای تازه بود که جنگ آغاز شد. روزهایی پرالتهاب که در کنار مردم، کودکان و اعضای کتابخانه ایستادیم؛ با طرح‌های همدلی، برنامه‌های فرهنگی و تلاش برای روشن نگه داشتن چراغ امید. در آن روزها بیش از هر زمان دیگری فهمیدم که کتابخانه فقط یک ساختمان نیست؛ پناهگاهی است برای دل‌ها.

در این مدت، کارهای نیمه‌تمام را به سرانجام رساندیم، برنامه‌های تازه اجرا کردیم، پیوندها را مستحکم‌تر ساختیم و برای خدمت، معنایی عمیق‌تر یافتیم. در روزهای آرامش و در روزهای سختی، تنها یک کار کردیم؛ صادقانه و بی‌وقفه خدمت کردیم.

و امروز، وقتی به پشت سر نگاه می‌کنم، بیش از هر چیز احساس سپاس دارم؛ سپاس برای تمام لحظه‌هایی که در این مسیر زیسته‌ام، برای تمام لبخندهایی که دیده‌ام و برای تمام آدم‌هایی که بخشی از خاطرات ماندگار زندگی من شدند.

و اما حمیدیه...

تو برای من فقط یک شهر نیستی؛
فصلی از زندگی‌ام هستی،
فصلی که با عطر کتاب آغاز شد،
با لبخند کودکان جان گرفت،
و در گوشه‌ای از قلبم برای همیشه ماندگار خواهد شد.

حمیدیه برای من مزرعه‌ای از آفتابگردان‌ها بود؛

جایی که آموختم حتی در تاریک‌ترین روزها، باید سر به سوی نور داشت و به آمدن خورشید ایمان آورد.