به گزارش ایرنا، خورشید صبحگاهی که هنوز به صورت کامل از پشت قلههای دنا بالا نیامده است، نسیمی خنک روی شالیزارها میوزد و آبِ کمعمق مزارع، تصویر آسمان خاکستری را در خود منعکس میکند. کشاورزان پا در گل گذاشتهاند و مشغول نشاکاریاند. سکوتی در کار نیست. صدایی از میان مزرعه بلند میشود: «یالی یوسه...» چند نفر دیگر پاسخ میدهند.
دستها سریعتر حرکت میکنند. صف نشا جلو میرود. خندهای میان کارگران میپیچد و دوباره آواز ادامه پیدا میکند.
برای بسیاری از افراد نسل جوان، چنین صحنهای بیشتر به یک روایت شاعرانه شباهت دارد تا واقعیتی تاریخی، اما تا چند دهه پیش، در بخش بزرگی از کهگیلویه و بویراحمد، کار بدون شعر به طور تقریبی قابل تصور نبود.
در جهان سنتی زاگرس، آواز تنها برای شادی و جشن نبود؛ بخشی از فرآیند تولید بود. همانطور که داس، مشک، هاون و چوب چوپانی ابزار کار محسوب میشدند، شعر نیز ابزاری برای پیش بردن زندگی بود.
اما چه شد که این صداها خاموش شدند؟ و آیا با از میان رفتن آنها، تنها چند ترانه محلی از دست رفت یا بخشی از حافظه فرهنگی یک منطقه نیز به فراموشی سپرده شد؟
شعر؛ ابزاری برای کار
مطالعهای که محمدباقر کمالالدینی و محمد جاودانخرد درباره «اشعار کار در کهگیلویه و بویراحمد» انجام دادهاند، تصویری متفاوت از نقش شعر در زندگی سنتی ارائه میدهد.
در این پژوهش منتشر شده در شماره پنج از دوفصلنامه « فرهنگ و ادبیات عامه »، شعر نه به عنوان یک هنر تجملی یا فعالیتی روشنفکرانه، بلکه به عنوان بخشی از نظام معیشتی جامعه معرفی میشود؛ جامعهای که بخش عمده جمعیت آن تا دهههای اخیر را کشاورزان، دامداران و عشایر تشکیل میدادند.
در چنین جامعهای تقریبی برای هر فعالیت اقتصادی، آوازی ویژه وجود داشت؛ از نشاکاری برنج و برنجکوبی گرفته تا شیردوشی، دوغزنی، خرد کردن بلوط و حتی بردن برهها به چرا نمود دارد.
این پژوهشگران معتقدند این اشعار چندین کارکرد همزمان داشتند؛ ایجاد انگیزه، کاهش خستگی، هماهنگ کردن فعالیتهای گروهی و تقویت همبستگی اجتماعی. به بیان دیگر، شعر در اینجا فقط ادبیات نبود بلکه نوعی فناوری اجتماعی بود.
«یالی یوسه»؛ موسیقی پنهان شالیزارها
یکی از شناختهشدهترین نمونههای اشعار کار، آوازهای نشاکاری برنج است. در گذشته، نشاکاری فعالیتی گروهی بود که ساعتها ایستادن در آب و گل را میطلبید. شرایطی که میتوانست به سرعت موجب خستگی و فرسودگی شود.
اما کارگران راهحلی پیدا کرده بودند. آنان در حین کار اشعاری کوتاه، آهنگین و پاسخخوانی میخواندند. یکی آغاز میکرد و دیگران پاسخ میدادند.
کمالالدینی و جاودانخرد نوشتهاند که عبارت مشهور «یالی یوسه» در واقع صورت محلی «یا علی، نشا کن» بود؛ ندایی برای آغاز کار و حفظ ریتم جمعی اجرا میشد.
این آوازها گاه حالت رقابتی داشتند. افراد با شعر یکدیگر را به تندتر کار کردن تشویق میکردند و گاه با طنز و شوخی، فضای کار را سبکتر میکردند.
یکی از پیرمردان روستایی در منطقه پاتاوه که هنوز بخشی از این اشعار را به خاطر دارد، میگوید: «اگر کسی در شالیزار آواز نمیخواند، انگار کار لنگ میماند. شعر فقط برای خوشی نبود؛ با همان شعرها خستگی را از تن بیرون میکردیم.»
وقتی صدای هاون با شعر زنان یکی میشد
اما شاید هیچ جلوهای از فرهنگ کار در کهگیلویه و بویراحمد به اندازه آیین برنجکوبی شگفتانگیز نباشد.
پیش از ورود آسیابهای مدرن، زنان برای آمادهسازی برنج مراسمی جمعی برگزار میکردند. 2 زن در 2 سوی هاون چوبی بزرگی که در گویش محلی «سرکو» نامیده میشد میایستادند و دستههای سنگین چوبی را به صورت متناوب بالا و پایین میبردند.
هماهنگی کامل ضروری بود. کوچکترین اشتباه میتوانست به برخورد دستهها و آسیب جدی منجر شود. اما راز این هماهنگی در موسیقی نهفته بود. یکی از زنان آواز میخواند و دیگران پاسخ میدادند. ضربههای هاون دقیق با وزن شعر هماهنگ میشد.
پژوهشگران معتقدند موسیقی و محتوای این اشعار چنان با فرآیند کار درآمیخته بود که در عمل امکان جداسازی آنها از یکدیگر وجود نداشت.
یکی از زنان سالمند روستایی بویراحمد میگوید: «صدای هاون با صدای زنها در هم می آمیخت. ما آن روزها فقط میخواستیم کارمان زودتر تمام شود و همزمان سرگرم می شدیم.»
بلوط؛ درختی که در شعر زندگی میکرد
امروز برای بسیاری از مردم، بلوط بیش از هر چیز یادآور جنگلهای زاگرس است، اما برای نسلهای گذشته، بلوط معنایی بسیار فراتر داشت.
در دورههایی از خشکسالی و فقر، بلوط غذای اصلی بسیاری از خانوادههای عشایری بود. زنان ساعتها برای تهیه غذایی به نام «کلگ» به خرد کردن و آسیاب کردن آن مشغول میشدند. این کار نیز با شعر همراه بود.
در مقاله کمالالدینی و جاودانخرد، بلوط «توتم عشایر» توصیف شده است؛ عنصری که نهتنها در تغذیه، بلکه در فرهنگ، خاطره و هویت مردم حضور داشت.ترانههای بلوطکوبی سرشار از مضامین عاشقانه، طنز، امید و دلتنگی بودند.
در واقع، مردم زاگرس حتی دشوارترین بخشهای زندگی خود را نیز با زبان شعر روایت میکردند.
گفتوگوهایی برای دامپروی
شاید عجیبترین بخش این میراث فرهنگی به اشعار شیردوشی مربوط است. در زندگی عشایری، دام تنها یک دارایی اقتصادی نبود، بقای خانواده به سلامت دام وابسته بود. به همین دلیل، رابطهای عاطفی میان انسان و حیوان شکل میگرفت. در اشعار شیردوشی، زنان هنگام دوشیدن گاو برای حیوان آواز میخواندند.
پژوهشگران میگویند: مردم باور داشتند که گاو با صدای صاحب خود آرام میشود و شیر بیشتری میدهد.
یکی از این اشعار با عبارت «پی پی پی گام اومه» آغاز میشود؛ نغمهای که همزمان با حرکت دستهای زن بر پستان گاو تکرار میشد.
یکی از زنان روستایی در کهگیلویه میگوید:«اکنون جوانها باور نمیکنند که برای گاو شعر میخواندیم. اما گاو صدای صاحبش را میشناخت. وقتی آرام میشد، شیرش هم بیشتر میشد.»
شعر مشکزنی
صبح زود، پیش از آنکه خورشید طلوع کند، زنان عشایر برای دوغزنی بیدار میشدند. آنها مشک را به سهپایهای موسوم به «ملار» میآویختند و ساعتها آن را تکان میدادند تا کره از دوغ جدا شود.
در این هنگام نیز شعر حضور داشت. جالب آنکه در بسیاری از ترانههای دوغزنی، زن عشایری خود را در رقابتی دوستانه با گنجشکان سحرخیز میبیند.
گنجشک روی شاخه آواز میخواند و زن در کنار مشک پاسخ میدهد. تصویری شاعرانه که نشان میدهد در جهان سنتی زاگرس، طبیعت و زندگی انسانی از یکدیگر جدا نبودند.
میراثی که آرامآرام خاموش شد
ورود آسیابهای صنعتی، تغییر الگوی معیشت، گسترش شهرنشینی و کاهش جمعیت عشایری، بسیاری از این سنتها را به حاشیه راند.
دیگر خبری از برنجکوبیهای جمعی نیست. مشکهای دوغزنی جای خود را به دستگاهها دادهاند. بسیاری از شالیزارها مکانیزه شدهاند و اشعاری که روزگاری در کوهستانها و دشتهای زاگرس طنینانداز بودند، امروز تنها در حافظه معدودی از سالمندان باقی ماندهاند.
یکی از پیرمردان دامنههای دنا میگوید: «وقتی آسیاب آمد، همه خوشحال شدند چون کار آسانتر شد. اما کمکم شعرها هم رفتند. آن موقع کسی فکر نمیکرد با رفتن هاون، این همه خاطره هم از بین برود.»
شاید همین جمله، مهمترین پرسش این گزارش را در خود نهفته داشته باشد، وقتی فناوری جایگزین ابزارهای قدیمی شد، آیا فقط شیوه کار تغییر کرد یا بخشی از حافظه فرهنگی زاگرس نیز خاموش شد؟
اشعار کار تنها ترانههایی محلی نبودند. آنها سندی زنده از شیوه زیست مردمانی بودند که کار، هنر، طبیعت و معنویت را از یکدیگر جدا نمیدانستند.
امروز اگر در برخی روستاهای سختگذر کهگیلویه و بویراحمد پای صحبت سالخوردگان بنشینید، هنوز ممکن است تکههایی از این آوازها را بشنوید؛ صداهایی که زمانی با زنگ گلهها، ضربههای هاون، حرکت مشک دوغ و گامهای نشاکاران درهم میآمیختند و شاید به همین دلیل است که در حافظه فرهنگی زاگرس، هنوز هم بسیاری معتقدند کارِ بیصدا، چیزی کم دارد.
به گزارش ایرنا، کهگیلویه و بویراحمد با جمعیتی افزون بر ۷۱۳ هزار نفر دارای ۹ شهرستان، ۱۷ شهر و بیش از یکهزار روستا است