بیستوچهار ساعت پیش از آغاز تجاوز علیه ایران، بدر البوسعیدی، وزیر امور خارجه عمان که نقش میانجی را در مذاکرات ایران و آمریکا برعهده داشت، شتابان خود را به واشنگتن رساند و در گفتوگو با شبکه CBS یادآوری کرد که ایران امتیازهای مهمی داده است و هشدار داد که باید به دیپلماسی فرصت بیشتری داد. او در روزهای نخست جنگ نیز در هفتهنامه اکونومیست همین موضع را با صراحت بیشتری تکرار کرد: «ایالات متحده و ایران بر سر دشوارترین موضوع اختلافی میان خود، یعنی برنامه هستهای ایران و نگرانیهای آمریکا از احتمال نظامی شدن آن، در آستانه دستیابی به یک توافق واقعی قرار داشتند.» با این اوصاف، منطق حمله به ایران، این اقدام پرهزینه و غیرقانونی چه بود؟ در روزهای آغاز جنگ بیش از هر چیز منتظر نخستین اظهارات ترامپ بودم. شاید فرمانده کل کشوری که این تجاوز را آغاز کرده بود پاسخ این پرسش را در دست داشت و میتوانست این سردرگمی را برطرف کند.
ترامپ در نخستین سخنان خود پس از جنگ اعلام کرد که هدف این عملیات از میان برداشتن «تهدیدهای قریبالوقوع» ایران است. او بعدتر توضیح داد که منظور از این تهدیدها، تلاش ادعایی ایران برای دستیابی به سلاح هستهای است و تأکید کرد که آمریکا «بارها برای رسیدن به توافق تلاش کرده بود» اما «ایران آن را نپذیرفت». این روایت با آنچه وزیر امور خارجه عمان گفته بود سازگار نبود. میان روایت البوسعیدی، وزیر أمور خارجه محترم عمان و ترامپ، دستکم برای من روشن بود که کدامیک صادقتر است.
ترامپ در ادامه سخنانش فهرستی از دیگر اهداف این جنگ ارائه داد؛ مواردی از جمله نابودی توان موشکی ایران و از میان بردن نیروی دریایی کشور. او در نهایت از مردم ایران خواست که «کنترل دولت خود را به دست بگیرند» و بهاینترتیب، عملا براندازی را هم به سیاهه اهداف خود اضافه کرد.
ترامپ پس از این اظهارات اولیه، در مدتی کوتاه مجموعهای از پیامهای متناقض منتشر کرد که بر ابهام مواضع او افزود. او در روز دهم اسفند اعلام کرد که «جنگ عملا تمام شده است» و افزود که ایران «دیگر نیروی دریایی ندارد، سامانههای ارتباطیش از کار افتادهاند، نیروی هوایی مؤثری در اختیار ندارد» و بخش عمده توان موشکی و پهپادی آن نیز نابود شده است. با این حال، چند ساعتی نگذشته بود که لحن او تغییر کرد. این بار جنگ را ناتمام توصیف کرد و گفت: «ما از بسیاری جهات پیروز شدهایم؛ اما هنوز به اندازه کافی پیروز نشدهایم.» در نتیجه از نگاه او جنگ باید تا شکست کامل رهبری سیاسی و دستگاه نظامی ایران ادامه مییافت. اما مدتی بعد بار دیگر به موضع خود بازگشت و از نزدیک بودن پایان جنگ سخن گفت. این موضع همچنین در تضاد آشکار با اظهارات وزیر جنگ آمریکا قرار داشت که در حساب کاربری خود در شبکههای اجتماعی نوشته بود: «جنگ تازه شروع شده است.»
بنابراین نه سخنان ترامپ و نه اظهارات دیگر مقامات اسرائیلی و آمریکایی کمکی به فهمیدن منطق این جنگ نمیکردند؛ جنگی که تنها در نخستین ساعات خود جان ۱۶۸ کودک را گرفته بود. به همین خاطر تلاش برای فهم این جنگ را از خلال گفتههای مقامهای آمریکایی و اسرائیلی کنار گذاشتم و مسیر دیگری را انتخاب کردم: تمرکز روی آنچه انجام میدهند، بهجای آنچه میگویند. برای این کار کافی بود ببینم چه اهدافی را بمباران میکنند تا بتوانم بفهمم چرا چنین جنگی را علیه کشور من به راه انداختهاند. هرچه باشد، حرف زدن بهنسبت ریختن بمب و موشک آسانتر و کمهزینهتر است و شاید دنبال کردن ردّ همین بمبها و موشکها بتواند به ما کمک کنند منطق این جنگ را بهتر بفهمیم. برای این کار باید ببینیم آمریکا و اسرائیل تسلیحات نظامیشان را صرف چه اهدافی کردهاند. از این منظر، یادداشت پیش رو را میتوان تلاشی برای حل یک معمای شخصی دانست: چرا آمریکا و اسرائیل گمان کردند که فروریختن چنین حجمی از درد و ویرانی بر کشور من تصمیمی منطقی است؛ آن هم در شرایطی که واقعیتهای موجود نشان میداد ضرورتی برای انتخاب این مسیر اشتباه وجود ندارد.
برای پیریزی این تحلیل تمام پستهای مرتبط با جنگ را از هفت کانال تلگرام خبری فارسیزبان در دوره جنگ جمعآوری کردم. سپس مطالب جمعآوریشده را با ChatGPT 5.3 تحلیل کردم تا تمامی موارد حمله به ایران را همراه با مکان، زمان و هدف آن استخراج کنم و هر هدف را در یکی از این شش دسته قرار دهم: غیرنظامی، نظامی، زیرساختی، هستهای، مرتبط با براندازی و سایر موارد.
این دستهبندی بر اساس ماهیت اهداف شکل گرفته است: اهداف «نظامی» شامل پایگاههای نظامی، تأسیسات تسلیحاتی و زیرساختهای مرتبط با صنایع موشکی است. مقصود از اهداف «غیرنظامی» مناطق مسکونی و فضاهای پرجمعیتی هستند که ماهیت نظامی ندارند. اهداف «زیرساختی» تأسیسات انرژی، فرودگاهها، دانشگاهها، شبکههای حملونقل و زیرساختهای سلامت را دربرمیگیرند. اهداف «هستهای» به تأسیسات اتمی ایران اشاره دارند. و اهداف «مرتبط با براندازی» شامل ساختمانهای دولتی، نهادهای امنیتی و اطلاعاتی، چهرههای ارشد حاکمیت و مراکز رسانهای دولت است. در ادامه نتایج اصلی این تحلیل را ارائه میدهم.
مهمترین یافته پژوهش من این بود که هرگاه شدت حملات آمریکا و اسرائیل افزایش پیدا میکرد، تمامی اهداف ششگانه مذکور نیز بیشتر مورد حمله قرار میگرفتند؛ از اهداف نظامی و مرتبط با براندازی گرفته تا اهداف غیرنظامی و زیرساختی. دو دسته آخر، یعنی اهداف غیرنظامی و زیرساختی، اهدافی مرتبط با زیست مردم هستند. بنابراین، علیرغم ادعای طرفداران بیشرم جنگ، زیست مردم نیز بخشی جداییناپذیر از راهبرد کلی آمریکا و اسرائیل در این جنگ بود.
به بیان سادهتر، این که در یک روز مشخص چه تعداد هدف غیرنظامی یا زیرساختی مورد حمله قرار میگرفت، تا حد زیادی به شدت کلی حملات در همان روز بستگی داشت. آمریکا و اسرائیل ایران را به شکلی گزینشی هدف قرار نمیدادند. دادهها به ما میگویند که این جنگ، جنگی علیه ایران در کلیت آن بوده و حمله به غیرنظامیان و زیرساختها صرفا خسارات جانبی جنگ نبوده است. چرا که اگر این حملات صرفا تصادفی یا ناخواسته بودند، انتظار میرفت پراکندگی بیشتر و ظاهری بیقاعدهتر داشته باشند. اما آنچه در دادهها میبینیم چیز دیگری است: حملات علیه غیرنظامیان و زیرساختها نیز همچون سایر دستههای هدف، از الگویی نسبتا منسجم و تکرارشونده پیروی میکنند.
علاوه بر آن، این الگو در سراسر جنگ تقریبا بدون تغییر باقی میماند. این موضوع نشان میدهد که احتمالا با تصمیمهایی بزرگ در سطوح بالای فرماندهی و سیاستگذاری طرف هستیم؛ نه با اقداماتی پراکنده و موردی از سوی نیروهای میدانی. چنین الگوی منظم و معناداری از مورد هدف قرار دادن غیرنظامیان میتواند برای تصمیمگیرندگان بالارده پیامدهای حقوقی و سیاسی مهمی را در زمینه ارتکاب جنایات جنگی به همراه داشته باشد.
دادههای روزهای پایانی جنگ نیز نکته مهم دیگری را آشکار میکنند. سهم حملات به زیرساختهای حیاتی از میانگین ۵۵.۴ درصد در طول سیوچهار روز نخست جنگ، در پنج روز آخر به ۷۴.۶ درصد افزایش یافت. همزمان حمله به اهداف غیرنظامی نیز از ۵۵ درصد به ۴۴.۴ درصد کاهش پیدا کرد. مجموع این درصدها از ۱۰۰ فراتر میرود؛ چرا که یک حمله میتوانست بیش از یک نوع هدف را دربرگیرد. در مقابل، سایر دستههای اصلی یعنی اهداف مرتبط با براندازی، نظامی و هستهای تغییر چشمگیری را تجربه نکردند. این موضوع از اهمیت ویژهای برخوردار است؛ چرا که نشان میدهد استراتژی روزهای پایانی جنگ با چرخشی ناگهانی به سمت براندازی، اهداف نظامی و یا هستهای همراه نبوده است.
در عوض، آنچه بیشتر از هر چیز دیگر تغییر کرد، الگوی هدفگیری زیرساختهای حیاتی بود. هرچه جنگ به آتشبس نزدیک میشد، آمریکا و اسرائیل بیش از پیش به سراغ زیرساختهایی میرفتند که حکمرانی و تداوم زندگی جمعی را ممکن میکند. آنها بنیانهای مادیای را هدف قرار دادند که هر جامعه و هر حکومتی برای ادامه حیات به آنها نیاز دارد. با این حساب، منطق مرحله پایانی این حملات برجای گذاشتن کشوری بود که آسیبهای جنگ در آن با آتشبس پایان نمییابد و آثار ویرانی را تا سالها با خود حمل خواهد کرد.
بمبها کجا فرود آمدند؟
در طول جنگ، بهترتیب زیرساختهای حیاتی ۲۵.۶ درصد، اهداف مرتبط با براندازی ۲۴.۴ درصد و اهداف غیرنظامی ۲۳.۵ درصد از کل حملات را به خود اختصاص دادند. این سه مورد بیشترین سهم از حملات را به خود اختصاص داده بودند و فاصله میان آنها اندک بود. حمله به اهداف نظامی نیز ۲۰.۷ درصد از کل حملات را تشکیل میداد. این یعنی حمله به اهداف غیرنظامی و زیرساختهای حیاتی، هر یک بهتنهایی، از حمله به اهداف نظامی بیشتر بوده است.
با این اوصاف میتوان گفت غیرنظامیان و زیرساختهای کشور در حاشیه این جنگ قرار نداشتند؛ بلکه در مرکز آن ایستاده بودند. به بیان دیگر، بهازای هر هدف نظامی، حدود ۱.۱۴ هدف غیرنظامی نیز مورد حمله قرار گرفته بود. این نمیتواند الگوی جنگی باشد که تنها بر اهداف نظامی متمرکز است؛ بلکه آمار و ارقام به ما نشان میدهند با جنگی روبهرو هستیم که قرار است خشونت آن به تاروپود زندگی اجتماعی نیز کشانده شود.
غیرنظامیان، اهداف مرتبط با براندازی و اهداف نظامی
دادهها همچنین از وجود رابطهای مثبت و بسیار قوی میان هدفگیری غیرنظامیان و اهداف مرتبط با براندازی و نظامی حکایت دارند. این رابطه را میتوان در نمودارهای زیر مشاهده کرد. آنها نشان میدهند این سه دسته در طول زمان تقریبا همگام با هم حرکت میکنند.
ضریب همبستگی میان اهداف غیرنظامی و اهداف مرتبط با براندازی ۸۴.۰ است. این رقم نشاندهنده رابطهای بسیار قوی و معنادار میان این دو دسته است. ضریب میان اهداف غیرنظامی و نظامی نیز ۷۳.۰ است که بهطور مشابه از وجود رابطهای قابلتوجه میان این دو حکایت میکند. به بیان دیگر، با شدت گرفتن حملات به اهداف مرتبط با براندازی و اهداف نظامی، حمله به غیرنظامیان نیز افزایش یافته است.
ترامپ در نخستین سخنان خود پس از جنگ اعلام کرد که هدف این عملیات از میان برداشتن «تهدیدهای قریبالوقوع» ایران است. او بعدتر توضیح داد که منظور از این تهدیدها، تلاش ادعایی ایران برای دستیابی به سلاح هستهای است و تأکید کرد که آمریکا «بارها برای رسیدن به توافق تلاش کرده بود» اما «ایران آن را نپذیرفت». این روایت با آنچه وزیر امور خارجه عمان گفته بود سازگار نبود. میان روایت البوسعیدی، وزیر أمور خارجه محترم عمان و ترامپ، دستکم برای من روشن بود که کدامیک صادقتر است.
ترامپ در ادامه سخنانش فهرستی از دیگر اهداف این جنگ ارائه داد؛ مواردی از جمله نابودی توان موشکی ایران و از میان بردن نیروی دریایی کشور. او در نهایت از مردم ایران خواست که «کنترل دولت خود را به دست بگیرند» و بهاینترتیب، عملا براندازی را هم به سیاهه اهداف خود اضافه کرد.
ترامپ پس از این اظهارات اولیه، در مدتی کوتاه مجموعهای از پیامهای متناقض منتشر کرد که بر ابهام مواضع او افزود. او در روز دهم اسفند اعلام کرد که «جنگ عملا تمام شده است» و افزود که ایران «دیگر نیروی دریایی ندارد، سامانههای ارتباطیش از کار افتادهاند، نیروی هوایی مؤثری در اختیار ندارد» و بخش عمده توان موشکی و پهپادی آن نیز نابود شده است. با این حال، چند ساعتی نگذشته بود که لحن او تغییر کرد. این بار جنگ را ناتمام توصیف کرد و گفت: «ما از بسیاری جهات پیروز شدهایم؛ اما هنوز به اندازه کافی پیروز نشدهایم.» در نتیجه از نگاه او جنگ باید تا شکست کامل رهبری سیاسی و دستگاه نظامی ایران ادامه مییافت. اما مدتی بعد بار دیگر به موضع خود بازگشت و از نزدیک بودن پایان جنگ سخن گفت. این موضع همچنین در تضاد آشکار با اظهارات وزیر جنگ آمریکا قرار داشت که در حساب کاربری خود در شبکههای اجتماعی نوشته بود: «جنگ تازه شروع شده است.»
بنابراین نه سخنان ترامپ و نه اظهارات دیگر مقامات اسرائیلی و آمریکایی کمکی به فهمیدن منطق این جنگ نمیکردند؛ جنگی که تنها در نخستین ساعات خود جان ۱۶۸ کودک را گرفته بود. به همین خاطر تلاش برای فهم این جنگ را از خلال گفتههای مقامهای آمریکایی و اسرائیلی کنار گذاشتم و مسیر دیگری را انتخاب کردم: تمرکز روی آنچه انجام میدهند، بهجای آنچه میگویند. برای این کار کافی بود ببینم چه اهدافی را بمباران میکنند تا بتوانم بفهمم چرا چنین جنگی را علیه کشور من به راه انداختهاند. هرچه باشد، حرف زدن بهنسبت ریختن بمب و موشک آسانتر و کمهزینهتر است و شاید دنبال کردن ردّ همین بمبها و موشکها بتواند به ما کمک کنند منطق این جنگ را بهتر بفهمیم. برای این کار باید ببینیم آمریکا و اسرائیل تسلیحات نظامیشان را صرف چه اهدافی کردهاند. از این منظر، یادداشت پیش رو را میتوان تلاشی برای حل یک معمای شخصی دانست: چرا آمریکا و اسرائیل گمان کردند که فروریختن چنین حجمی از درد و ویرانی بر کشور من تصمیمی منطقی است؛ آن هم در شرایطی که واقعیتهای موجود نشان میداد ضرورتی برای انتخاب این مسیر اشتباه وجود ندارد.
برای پیریزی این تحلیل تمام پستهای مرتبط با جنگ را از هفت کانال تلگرام خبری فارسیزبان در دوره جنگ جمعآوری کردم. سپس مطالب جمعآوریشده را با ChatGPT 5.3 تحلیل کردم تا تمامی موارد حمله به ایران را همراه با مکان، زمان و هدف آن استخراج کنم و هر هدف را در یکی از این شش دسته قرار دهم: غیرنظامی، نظامی، زیرساختی، هستهای، مرتبط با براندازی و سایر موارد.
این دستهبندی بر اساس ماهیت اهداف شکل گرفته است: اهداف «نظامی» شامل پایگاههای نظامی، تأسیسات تسلیحاتی و زیرساختهای مرتبط با صنایع موشکی است. مقصود از اهداف «غیرنظامی» مناطق مسکونی و فضاهای پرجمعیتی هستند که ماهیت نظامی ندارند. اهداف «زیرساختی» تأسیسات انرژی، فرودگاهها، دانشگاهها، شبکههای حملونقل و زیرساختهای سلامت را دربرمیگیرند. اهداف «هستهای» به تأسیسات اتمی ایران اشاره دارند. و اهداف «مرتبط با براندازی» شامل ساختمانهای دولتی، نهادهای امنیتی و اطلاعاتی، چهرههای ارشد حاکمیت و مراکز رسانهای دولت است. در ادامه نتایج اصلی این تحلیل را ارائه میدهم.
مهمترین یافته پژوهش من این بود که هرگاه شدت حملات آمریکا و اسرائیل افزایش پیدا میکرد، تمامی اهداف ششگانه مذکور نیز بیشتر مورد حمله قرار میگرفتند؛ از اهداف نظامی و مرتبط با براندازی گرفته تا اهداف غیرنظامی و زیرساختی. دو دسته آخر، یعنی اهداف غیرنظامی و زیرساختی، اهدافی مرتبط با زیست مردم هستند. بنابراین، علیرغم ادعای طرفداران بیشرم جنگ، زیست مردم نیز بخشی جداییناپذیر از راهبرد کلی آمریکا و اسرائیل در این جنگ بود.
به بیان سادهتر، این که در یک روز مشخص چه تعداد هدف غیرنظامی یا زیرساختی مورد حمله قرار میگرفت، تا حد زیادی به شدت کلی حملات در همان روز بستگی داشت. آمریکا و اسرائیل ایران را به شکلی گزینشی هدف قرار نمیدادند. دادهها به ما میگویند که این جنگ، جنگی علیه ایران در کلیت آن بوده و حمله به غیرنظامیان و زیرساختها صرفا خسارات جانبی جنگ نبوده است. چرا که اگر این حملات صرفا تصادفی یا ناخواسته بودند، انتظار میرفت پراکندگی بیشتر و ظاهری بیقاعدهتر داشته باشند. اما آنچه در دادهها میبینیم چیز دیگری است: حملات علیه غیرنظامیان و زیرساختها نیز همچون سایر دستههای هدف، از الگویی نسبتا منسجم و تکرارشونده پیروی میکنند.
علاوه بر آن، این الگو در سراسر جنگ تقریبا بدون تغییر باقی میماند. این موضوع نشان میدهد که احتمالا با تصمیمهایی بزرگ در سطوح بالای فرماندهی و سیاستگذاری طرف هستیم؛ نه با اقداماتی پراکنده و موردی از سوی نیروهای میدانی. چنین الگوی منظم و معناداری از مورد هدف قرار دادن غیرنظامیان میتواند برای تصمیمگیرندگان بالارده پیامدهای حقوقی و سیاسی مهمی را در زمینه ارتکاب جنایات جنگی به همراه داشته باشد.
دادههای روزهای پایانی جنگ نیز نکته مهم دیگری را آشکار میکنند. سهم حملات به زیرساختهای حیاتی از میانگین ۵۵.۴ درصد در طول سیوچهار روز نخست جنگ، در پنج روز آخر به ۷۴.۶ درصد افزایش یافت. همزمان حمله به اهداف غیرنظامی نیز از ۵۵ درصد به ۴۴.۴ درصد کاهش پیدا کرد. مجموع این درصدها از ۱۰۰ فراتر میرود؛ چرا که یک حمله میتوانست بیش از یک نوع هدف را دربرگیرد. در مقابل، سایر دستههای اصلی یعنی اهداف مرتبط با براندازی، نظامی و هستهای تغییر چشمگیری را تجربه نکردند. این موضوع از اهمیت ویژهای برخوردار است؛ چرا که نشان میدهد استراتژی روزهای پایانی جنگ با چرخشی ناگهانی به سمت براندازی، اهداف نظامی و یا هستهای همراه نبوده است.
در عوض، آنچه بیشتر از هر چیز دیگر تغییر کرد، الگوی هدفگیری زیرساختهای حیاتی بود. هرچه جنگ به آتشبس نزدیک میشد، آمریکا و اسرائیل بیش از پیش به سراغ زیرساختهایی میرفتند که حکمرانی و تداوم زندگی جمعی را ممکن میکند. آنها بنیانهای مادیای را هدف قرار دادند که هر جامعه و هر حکومتی برای ادامه حیات به آنها نیاز دارد. با این حساب، منطق مرحله پایانی این حملات برجای گذاشتن کشوری بود که آسیبهای جنگ در آن با آتشبس پایان نمییابد و آثار ویرانی را تا سالها با خود حمل خواهد کرد.
بمبها کجا فرود آمدند؟
در طول جنگ، بهترتیب زیرساختهای حیاتی ۲۵.۶ درصد، اهداف مرتبط با براندازی ۲۴.۴ درصد و اهداف غیرنظامی ۲۳.۵ درصد از کل حملات را به خود اختصاص دادند. این سه مورد بیشترین سهم از حملات را به خود اختصاص داده بودند و فاصله میان آنها اندک بود. حمله به اهداف نظامی نیز ۲۰.۷ درصد از کل حملات را تشکیل میداد. این یعنی حمله به اهداف غیرنظامی و زیرساختهای حیاتی، هر یک بهتنهایی، از حمله به اهداف نظامی بیشتر بوده است.
با این اوصاف میتوان گفت غیرنظامیان و زیرساختهای کشور در حاشیه این جنگ قرار نداشتند؛ بلکه در مرکز آن ایستاده بودند. به بیان دیگر، بهازای هر هدف نظامی، حدود ۱.۱۴ هدف غیرنظامی نیز مورد حمله قرار گرفته بود. این نمیتواند الگوی جنگی باشد که تنها بر اهداف نظامی متمرکز است؛ بلکه آمار و ارقام به ما نشان میدهند با جنگی روبهرو هستیم که قرار است خشونت آن به تاروپود زندگی اجتماعی نیز کشانده شود.
غیرنظامیان، اهداف مرتبط با براندازی و اهداف نظامی
دادهها همچنین از وجود رابطهای مثبت و بسیار قوی میان هدفگیری غیرنظامیان و اهداف مرتبط با براندازی و نظامی حکایت دارند. این رابطه را میتوان در نمودارهای زیر مشاهده کرد. آنها نشان میدهند این سه دسته در طول زمان تقریبا همگام با هم حرکت میکنند.
ضریب همبستگی میان اهداف غیرنظامی و اهداف مرتبط با براندازی ۸۴.۰ است. این رقم نشاندهنده رابطهای بسیار قوی و معنادار میان این دو دسته است. ضریب میان اهداف غیرنظامی و نظامی نیز ۷۳.۰ است که بهطور مشابه از وجود رابطهای قابلتوجه میان این دو حکایت میکند. به بیان دیگر، با شدت گرفتن حملات به اهداف مرتبط با براندازی و اهداف نظامی، حمله به غیرنظامیان نیز افزایش یافته است.