به گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاعپرس، در میان انبوهی از داستانهای حماسی جنگ تحمیلی، رفاقتهایی وجود دارد که فراتر از مرزهای زندگی و مرگ تعریف میشود. داستان شهیدان «مجتبی ناطقی» و «اکبر چمنی» یکی از این رفاقتهای بینظیر است؛ رفاقتی که از تبریز آغاز شد، در جبهههای خوزستان به اوج رسید و در عملیات الیبیتالمقدس، با شهادت و مفقودالاثر شدن، به ابدیت پیوست. هادی ناطقی، پسرعموی شهید مجتبی ناطقی، پرده از جزئیات این رفاقت، شهادت و بازگشت پیکرهای این دو شهید پس از ۱۷ سال برداشتهاست.

تهران تا تبریز
شهید مجتبی ناطقی، متولد ۲۳ مهر ۱۳۴۴ در تهران، در خانوادهای مذهبی و تحصیلکرده به دنیا آمد. او چهارمین و کوچکترین فرزند خانواده بود و نامش را به افتخار برادرانش، مصطفی و مرتضی، مجتبی گذاشتند. پدرش، ابوالحسن ناطقی، از پرسنل نیروی هوایی بود و به دلیل شغلش، زندگی خانواده را از شهری به شهر دیگر میبرد. مجتبی در یکی از بیمارستانهای تهران به دنیا آمد، در حالی که پدرش در پایگاه نوژه همدان مشغول انجام مأموریت بود. دوران کودکی او در همدان سپری شد و دوران ابتداییاش را در تبریز گذراند.
هادی ناطقی، پسرعموی شهید، با یادآوری روزهای انقلاب، میگوید: «مجتبی مبارزات انقلابیاش را با اوج گرفتن انقلاب از تبریز آغاز کرد. شبها با برادرش به خیابان میرفتند و روی دیوارها عکس میچسباندند.» این فعالیتها، بذر انقلاب را در دل جوانی که هنوز به سن بلوغ نرسیده بود، کاشت.
فعالیت در انجمن اسلامی و علاقه به ورزش و مطالعه
با بازنشسته شدن پدر و نقل مکان خانواده به شاهرود، مجتبی وارد دوران دبیرستان شد. او در این دوران، یکی از فعالان پرشور انجمن اسلامی در دبیرستان امام خمینی (ره) بود. مجتبی علاوه بر فعالیتهای سیاسی، به ورزش و مطالعه علاقه زیادی داشت. او دربارۀ مسائل مذهبی و ایدئولوژی اسلامی مطالعه میکرد و بسیاری از شبها با دوستانش جمع میشدند و به بحث و گفتوگو درباره انقلاب میپرداختند. این دوران، پایههای فکری و اعتقادی او را برای روزهای سخت جنگ تحمیلی مستحکم کرد.
شهادت در عملیات الیبیتالمقدس
مجتبی تا سوم دبیرستان درس خواند و با شروع جنگ، از سوی بسیج به جبهه خوزستان (سوسنگرد) اعزام شد. او به زودی همراه با رفیق صمیمیاش، شهید اکبر چمنی، در عملیات آزادسازی خرمشهر شرکت کرد. این دو، رفقایی بودند که تا پای جان پای عهد رفاقتشان ماندند؛ با هم به جبهه رفتند، با هم جنگیدند، با هم شهید شدند، با هم مفقودالاثر شدند و ۱۷ سال بعد، با هم به خانه بازگشتند.
عملیات الیبیتالمقدس، نقطه اوج این رفاقت بود. هادی ناطقی، روایتی از همرزمانی که در لحظات آخر همراه آنها بودند، نقل میکند: دهم اردیبهشت ۱۳۶۱، در حین انجام عملیات الیبیتالمقدس، شهید اکبر چمنی مجروح شد و در تیررس دشمن قرار گرفت. مجتبی ناطقی، بدون درنگ، خود را به بالای سر رفیقش رساند و او را کول کرد تا به عقب منتقل کند. آنها به همراه چهار نفر دیگر، در پناه لولههای نفتی که در حاشیه جاده کشیده شده بود، در حال فرار از مهلکه بودند. ترکش پهلوی اکبر را دریده و او به شدت خونریزی داشت.
آنها به نیمچه خاکریزی رسیدند که حدود ۲۰۰ متر تا خاکریز اصلی فاصله داشت. مجتبی، اکبر را زمین گذاشت تا کمی خستگی بگیرد. مجتبی، تکواندوکار بود و بدن ورزیدهای داشت. محمدحسین دماوندی، فرمانده دسته، به مجتبی گفت: «از اینجا به بعد باید با سرعت بدویم تا به خاکریز خودمان برسیم. توانش را داری؟» مجتبی پاسخ داد: «بله، دارم.»
مجتبی دوباره اکبر را روی دوشش گذاشت. دیگر لولههای نفتی یا پناهگاهی وجود نداشت و باید این مسافت را در دشتی صاف که کاملاً در دید عراقیها بود، میدویدند. آنها با فاصله ۱۰ متر از هم حرکت میکردند؛ من جلوتر از همه بودم و بعد از من محمدحسین دماوندی. وقتی به لب خاکریز رسیدیم، گلولهای به خاکریز خورد و من را پنج متر آن طرفتر پرتاب کرد.
در درمانگاه سپاه منطقه که به هوش آمدم، متوجه شدم آن گلوله تانک، دماوندی را هدف گرفته بود. گلوله دیگری هم به اکبر و مجتبی خورده بود و آنها با گلوله مستقیم تانک به شهادت رسیده بودند. تا سالها، از پیکرهای عزیزشان چیزی بازنگشت.
۱۷ سال انتظار و شادی
پس از شهادت این دو شهید، پیکرهای آنها مفقودالاثر شد و خانوادهها سالها در انتظار خبری از آنها بودند. ۱۷ سال بعد، خبر تفحص پیکرهای شهیدان مجتبی ناطقی و اکبر چمنی به خانواده رسید و دلهایشان شاد شد. هادی ناطقی با احساسی عمیق میگوید: این دو کبوتر با یک بال آسمانی شدند.
انتهای پیام/ 119
∎