به گزارش خبرنگار ایرنا تهران، هر سال ۱۲ ژوئن مصادف با ۲۲ خرداد به عنوان روز جهانی مبارزه با کار کودکان یادآور واقعیتی تلخ در بسیاری از جوامع است؛ کودکانی که به جای تحصیل، بازی و تجربه روزهای آرام کودکی، ناچارند برای گذران زندگی کار کنند. این روز فرصتی است تا جامعه بیش از گذشته به وضعیت کودکان کار توجه کند و برای کاهش این پدیده و حمایت از حقوق کودکان گامهای جدیتری برداشته شود.
«مهدیه سادات شاهمرادی» رییس انجمن هنردرمانی ایران و روانشناسی که سالها در حوزه توسعه فردی و استعدادیابی پژوهش و تدریس کرده و این روزها یکی از مدافعان جدی «بازنگری در مفهوم کودک کار» است با وی در این زمینه به گفت و گو نشستیم.
کودک کار دیروز و کودک کار امروز
رییس انجمن هنردرمانی ایران و روانشناسی بر این موضوع که جای هیچ گونه سوءتفاهمی در مذمت کار اجباری کودکان وجود ندارد، تاکید کرد و افزود: کوچکترین تردیدی در مبارزه با استثمار کودکان وجود ندارد و آنچه در بنگلادش، هند، پاکستان و حتی در حاشیه کلانشهرهای خودمان میبینیم قابل تامل است؛ کودکانی ۸، ۹ ساله که ۱۲ تا ۱۴ ساعت کار میکنند، در معرض مواد سمی و ابزار خطرناک قرار دارند، از تحصیل و بازی و حتی غذای کافی محروماند. جنایتی که باید با تمام قوا با آن جنگید. هرگز از این دست کارها دفاع نمیکنم و نخواهم کرد. مشکل از جایی آغاز میشود که ما هر نوع فعالیت هدفمند و مولد کودک را، بدون هیچ تمایزی، در همان دستهبندی کار کودک قرار میدهیم و با همان شدت با آن مقابله میکنیم. این یک خطای مفهومی بزرگ است. خطایی که به بهای نابودی فرصتهای بیشمار برای کشف استعداد و هویتیابی نوجوانان تمام میشود.
شاهمرادی با اشاره به نگاهی از گذشته، اظهار داشت: نسل پدربزرگها و مادربزرگها از کودکی و نوجوانی در کنار پدر و مادر خود کار میکردند نه در معنای استثمار و اجبار بلکه به مثابه بخشی طبیعی از فرآیند رشد. کودکی که در مزرعه پدری گندم درو میکرد، نه تنها نیروی کار بود، بلکه صبر را میآموخت، نظم را تمرین میکرد، با فصلها و آب و هوا آشنا میشد و از همه مهمتر، اگر استعدادش در کشاورزی یا مدیریت یا حتی محاسبات بود، همانجا کشف میشد. نوجوانی که در کارگاه نجاری پدرش چوب میبرید، هندسه را عملاً یاد میگرفت، خلاقیتش را در طراحی یک میز یا صندلی به کار میگرفت و اگر ذوق معماری داشت، همان سالها مسیرش را پیدا میکرد.
به باور این روانشناس، کودکان و نوجوانانِ دیروز، در بزرگسالی نه از روی اجبار، نه از سر سردرگمی، بلکه از روی آگاهی و علاقه قلبی مسیر شغلی خود را انتخاب میکردند و سالها پیش از کنکور و انتخاب رشته دانشگاهی، طعم واقعیت کار را چشیده بودند، نقاط قوت و ضعف خود را شناخته بودند و میدانستند برای چه کاری ساخته شدهاند.امروز اما قضیه کاملاً متفاوت است. ما با این مبارزه کور و مطلق با هر نوع کار کودک، آن چرخه طبیعی استعدادیابی را کاملاً قطع کردهایم. فرزندان ما تا ۱۸ سالگی در فضایی کاملاً تئوری و ایزوله از دنیای واقعی کار و مهارت نگهداری میشوند. آنها ریاضیات پیچیده میخوانند اما نمیدانند یک بودجه ساده خانگی را چگونه ببندند. فلسفه میخوانند اما نمیتوانند یک وسیله برقی ساده را تعمیر کنند. شعر حافظ را حفظ هستند اما هیچگاه در یک پروژه عملی، با چالش واقعی روبهرو نشدهاند و مهمتر از همه استعداد حقیقی خود را نمیشناسند. چطور قرار است استعداد در خلأ کشف شود؟ استعداد در مواجهه با واقعیت در حل مسئله عملی، در ساخت یک محصول ملموس خودش را نشان میدهد. متاسفانه این ناآگاهی و سردرگمی حتی تا مقاطع بالاتر دانشگاهی هم ادامه دارد.

وی گفت: برای این که بدانیم مشکل از کجاست و راه حل چیست، شاید بهتر باشد نگاهی به تجربه کشورهایی بیندازیم که سالهاست این مرز را به درستی تشخیص دادهاند. آلمان، بیتردید یکی از مشهورترین نمونههاست. سیستم آموزش دوگانه آلمان بیش از نیم قرن است که کار میکند و یکی از صادرات فکری این کشور به جهان محسوب میشود. در این سیستم، دانشآموزان از ۱۵ یا ۱۶ سالگی، بخشی از هفته را در مدرسه و بخش دیگر را در یک شرکت واقعی در یک کارخانه، یک کارگاه، یک مطب یا یک فروشگاه تحت نظر یک استادکار مجرب، مهارت میآموزند و حتی حقوق دریافت میکنند. در سال ۲۰۲۵، حدود ۴۶۱ هزار قرارداد کارآموزی جدید در این سیستم منعقد شد و هماکنون بیش از ۱.۲ میلیون جوان آلمانی در این مسیر در حال آموزش هستند. البته آمارها نشان از کاهش ۲.۸ درصدی این قراردادها نسبت به سال قبل دارد.
شاهمرادی در ادامه این سخنان خاطر نشان کرد: این کاهش را نباید به معنای شکست الگو تفسیر کرد. آلمان این روزها با رکود اقتصادی خفیفی مواجه است و بسیاری از شرکتها توانایی جذب کارآموز جدید را ندارند. همچنین یک ناهماهنگی موقتی میان مهارتهایی که آموزش داده میشود و نیازهای واقعی بازار وجود دارد اما خود مؤسسه فدرال آموزش حرفهای آلمان (BIBB) بارها تأکید کرده که “کسی که امروز آموزش ندهد، فردا نیروی متخصص کم خواهد آورد” و سیاستگذاران آلمانی همچنان به گسترش این سیستم اصرار دارند. در فرهنگ آلمانی، یک استادکار ماهر (مایستر) اعتبار اجتماعی کمتری از یک فارغالتحصیل دانشگاهی ندارد. این یک دستاورد فرهنگی بزرگ است. به فرزندتان میگویند چه میخواهی بشوی؟ میگوید برقکار ماهر. هیچکس به او نمیخندد. هیچکس نمیگوید چرا درس نمیخوانی. چون جامعه میداند که یک برقکار خبره چه ارزشی دارد و چه درآمدی کسب میکند. حالا این را با فرهنگ خودمان مقایسه کنید که هنوز بسیاری از خانوادهها افتخار میکنند فرزندشان پزشک یا مهندس شده، اما اگر بگوید میخواهم مکانیک بشوم، نگاهها عوض میشود.
مهدیه سادات شاهمرادی از دانمارک و فنلاند به عنوان دو نمونه درخشان دیگر یاد کرد و افزود: در دانمارک، نزدیک به ۱۰۰ درصد از دانشآموزانی که مسیر آموزش حرفهای را انتخاب میکنند، دست کم ۵۰ درصد از زمان آموزش خود را در محیط کار واقعی میگذرانند. یعنی شما یک نوجوان ۱۶ ساله را میبینید که صبح در شرکت مشغول است، بعدازظهر به مدرسه میرود. ارزیابی او نه با یک آزمون تئوری خشک، بلکه با یک نمایش توانمندی انجام میشود. یک پروژه واقعی میگیرد، انجام میدهد و یک هیئت سه نفره شامل معلم، نماینده صنعت و یک متخصص مستقل کارش را ارزیابی میکنند. فنلاند از سال ۲۰۱۸ یک اصلاحیه انقلابی در نظام آموزش حرفهای خود انجام داده است. آنها نظام “زمانمحور” را کنار گذاشتهاند و نظام “شایستگیمحور” را جایگزین کردهاند. یعنی نمیگویند تو باید سه سال درس بخوانی. بلکه میگویند: چه مهارتهایی داری؟ چه مهارتهایی کم داری؟ بیا مهارتهای کمداشته را یاد بگیر، هر وقت تمام شد، تمام شدع است. هر دانشآموز یک “طرح توسعه شخصی” دارد که بر اساس استعدادها و تجربیات قبلی او نوشته میشود. در فنلاند، ۱۸ درصد بودجه مدارس حرفهای صرفاً بر اساس کارآمدی آن مدرسه تعیین میشود. یعنی اگر فارغالتحصیلان شما وارد بازار کار شوند یا تحصیلات عالی را ادامه دهند، بودجه بیشتری میگیرید و اگر نه، بودجه کم میشود. این یعنی مدرسه ناگزیر است به آینده شغلی دانشآموز فکر کند، نه فقط به نمره امتحان.
شاهمرادی با اشاره به این تجربهها، یک پرسش اساسی مطرح کرد آن اینکه چرا ما نمیتوانیم از این تجربهها بیاموزیم؟ چرا هر نوجوان ۱۶ ساله ایرانی که در یک مغازه یا کارگاه مشغول یادگیری است، باید برچسب کودک کار” بخورد؟ چرا نمیتوانیم میان کار اجباری و خطرناک و کارآموزی مهارتآموز و داوطلبانه تفاوت قائل شویم؟
مرز میان استثمار و مشارکت کجاست؟
یکی از حساسترین مسایل در حوزه کار کودک، تلاش برای تعیین ملاکهای عملی و روشن برای تشخیص «کار استثماری» از «مشارکت سازنده» است. شاهمرادی در پاسخ به این سوال که مرز تشخیص ما چیست؟ گفت: مرزها گاهی خاکستریاند اما به این معنا نیست که نمیتوانیم شاخصهای روشنی تعریف کنیم. من پیشنهاد میکنم یک طیف چهاربعدی در نظر بگیریم. بعد اول ایمنی و سلامت است. کار استثماری جایی است که کودک در معرض خطرات جدی مانند مواد سمی، ابزار سنگین، کار در شب، کار در ارتفاعات، کار در گرما و سرمای شدید قرار می گیرد. کار سازنده و مهارتآموز، کاری است که با سن و تواناییهای جسمی و روانی کودک همخوانی داشته باشد.بٌعد دوم تحصیل و بازی است. اگر کاری باعث شود کودک از مدرسه بازبماند، زمانی برای بازی و استراحت نداشته باشد، تکالیفش را نتواند انجام دهد، مصداق روشن استثمار است. در حالی که اگر کار در ساعات محدود و در کنار تحصیل انجام شود و حتی به انگیزه و هدفمندی کودک کمک کند، در دسته مشارکت سازنده قرار میگیرد.بٌعد سوم رضایت و اختیار است؛ کار استثماری همیشه با اجبار همراه است مانند اجبار ناشی از فقر، اجبار خانواده، اجبار کارفرما. در آن سو، کار سازنده، کاری است که کودک با رضایت و حتی با اشتیاق انجام میدهد. من نوجوانانی را دیدهام که با ذوق و شوق تمام، ساعتها در کارگاه پدرشان میمانند و یاد میگیرند. این را نمیشود نامش را کار کودک گذاشت. این عشق به یادگیری و مهارتآموزی است.بٌعد چهارم یادگیری و آیندهسازی است. کار استثماری کاری است تکراری، بدون ارزش افزوده برای رشد فردی. یک کودک ۱۰ ساله که هشت ساعت مداوم پلاستیکها را دستهبندی میکند، هیچ مهارت جدیدی یاد نمیگیرد، هیچ استعدادی در او کشف نمیشود، هیچ دری به سوی آینده باز نمیشود درحالی که کار سازنده، کاری است که کودک در آن چیز جدیدی یاد میگیرد، مهارتی کسب میکند با چالش روبهرو میشود و راهحل پیدا میکند، استعداد خود را میشناسد و میفهمد دوست دارد در آینده چه کاره شود.
به باور وی با همین چهار معیار میتوان در بیشتر موارد، مرز را تشخیص داد. یک نوجوان ۱۶ ساله که تابستان در یک تعمیرگاه موتورسیکلت، در محیطی ایمن و با نظارت یک استادکار، سه ساعت در روز کار میکند، در حالی که درس مدرسهاش را خوب میخواند و خودش هم از این کار لذت میبرد، کودک کار نیست، او در حال کشف استعداد و یافتن مسیر شغلی خود است. حال اگر همین نوجوان به دلیل فقر خانواده مجبور باشد روزی ده ساعت کار کند، از تحصیل بازبماند و هیچ آیندهای جز همان تعمیرگاه نداشته باشد، آنجا دیگر مصداق روشن کار استثماری است.
وظائف نهادها چیست؟
شاهمرادی به نقشها و مسئولیت ها اشاره کرد و اظهار داشت: اگر قرار است این بازنگری عملی شود از کجا شروع کنیم؟ چه کسی باید چه کار کند؟ مثلث خانواده، مدرسه و رسانه و اینکه هر سه ضلع این مثلث باید هماهنگ حرکت کنند لازم و ضروری است. بزرگترین مشکل خانوادههای امروزی به ویژه در طبقه متوسط شهری، این است که میخواهند آینده فرزندشان را متناسب با تبلیغات روز بسازند. آنها از قبل تصمیم گرفتهاند که فرزندشان پزشک شود، مهندس شود، وکیل شود. بعد او را در کلاسهای متعدد و برنامههای فشرده میاندازند، بدون آنکه هیچگاه بپرسند: استعداد واقعی فرزند من چیست؟ چه کاری را دوست دارد؟ چه چیزی برای او لذتبخش و در عین حال مفید است؟
نسخه این روانشناس برای خانوادهها، «فرصتسازی» به جای «آیندهسازی» است. بگذارید نوجوانتان در خانه مسئولیتهای واقعی بپذیرد. خرید هفتگی را خودش مدیریت کند تا برنامهریزی مالی و اولویتبندی را یاد بگیرد. یک وسیله ساده خراب را خودش تعمیر کند تا حل مسئله عملی و خلاقیت را بیاموزد. یک وعده غذا را خودش بپزد تا صبر، دقت و خلاقیت در او نهادینه شود. این کارهای کوچک، که شاید به نظر ساده بیایند، همان بسترهایی هستند که استعدادها در آنها شکوفا میشوند.: این سبک از فرزندپروری، سختتر از روش سنتی است. شما باید صبور باشید، باید نظارت کنید، باید گاهی شکست فرزندتان را ببینید و تحمل کنید، باید راهنمایی کنید نه اینکه خودتان کار را انجام دهید. اما نتیجهاش نسلی است که خودش را میشناسد، به تواناییهایش اعتماد دارد و از مسیر زندگیش آگاه است.
سهم آموزش و پرورش از نگاه شاهمرادی، بسیار سنگینتر از خانواده است.مدرسه امروز ما، متأسفانه، هنوز در قرن نوزدهم گیر کرده است. یک معلم پشت تخته، ۳۰ دانشآموز پشت نیمکت، حفظ کردن دهها فرمول و تاریخ و قانون، امتحان پایان سال و بعد نمره. این مدل شاید برای عصر صنعتی مناسب بود، اما برای دنیای امروز که نیازمند خلاقیت، حل مسئله و مهارتهای عملی است، دیگر جواب نمیدهد.
این پژوهشگر سه پیشنهاد مشخص مطرح میکند: اول تبدیل مدارس به آزمایشگاه کشف استعداد. بایستی «زنگهای مهارتآموزی تشریفاتی و تئوری را برداریم و به جای آن، کارگاههای واقعی با ابزار واقعی راه بیندازیم. نجاری، فلزکاری، برقکشی، برنامهنویسی، رباتیک، عکاسی، طراحی گرافیک، مکانیک ساده. بگذارید بچهها دستشان را کثیف کند. بگذارید اشتباه کنند. بگذارید چیزی بسازند که ببینندش، لمسش کنند، به آن افتخار کنند.
وی دومین راهکار را پیادهسازی «نظام استاد-شاگردی مدرن» عنوان کرد و افزود: دانشآموزان ۱۴ تا ۱۸ ساله باید بخشی از هفته را در یک کسبوکار واقعی بگذرانند. یک مطب پزشکی، یک کارگاه نجاری، یک شرکت برنامهنویسی، یک فروشگاه بزرگ، یک کارخانه کوچک. در کنار یک متخصص، کارآموزی کنند. مسئولیت واقعی بپذیرند. با مشتری واقعی صحبت کنند. مشکل واقعی را حل کنند. این تجربه، هیچ کلاس درسی نمیتواند جای آن را بگیرد.
سومین راهکار از دیدگاه این استاد دانشگاه تغییر نظام ارزشیابی است: نمره ۲۰ از حفظیات، هیچچیز را درباره توانایی واقعی یک دانشآموز نشان نمیدهد. ما به ارزیابیهای پروژهمحور و شایستگیمحور نیاز داریم. یک نوجوان باید یک پروژه واقعی تعریف کند، روی آن کار کند، نتیجه را ارائه بدهد و یک هیئت متخصص – معلم، نماینده صنعت و یک متخصص روانشناسی – کارش را ارزیابی کند.
شاهمرادی با اشاره به تجربه کشورهای پیشرو گفت: سازمان همکاری اقتصادی و توسعه (OECD) نیز در گزارشهایش بارها تأکید کرده که یکی از شاخصهای موفقیت نظامهای آموزش حرفهای، مشارکت فعال کارفرمایان در تدوین سرفصلها و ارزیابی دانشآموزان است. یعنی صنایع باید پای کار بیایند، بگویند ما به چه مهارتهایی نیاز داریم. در طراحی دورهها مشارکت کنند، کارآموز بپذیرند و در ارزیابی نهایی حضور داشته باشند. این یک همکاری برد-برد است که هم صنعت نیروی ماهر میگیرد، هم نوجوان مهارت یاد میگیرد و هم مدرسه از انزوا خارج میشود.

شاهمرادی بر نقش رسانهها در این بازنگری تأکید کرد و گفت: رسانهها میتوانند مسیر فرهنگ یک جامعه را تغییر دهند اما متأسفانه در ایران، رسانهها هنوز درگیر همان کلیشههای تکراریاند.
وی به جراحی زبانی اشاره کرد و اذعان داشت: واژهها سرنوشتسازند. وقتی یک نوجوان ۱۶ ساله در یک شرکت نرمافزاری کارآموزی میکند و مبلغی هم به عنوان حقوق دریافت میکند، اگر رسانه برچسب “کودک کار” به او بزند، یعنی تمام تلاش او برای مهارتآموزی و کشف استعداد را نفی کرده است. چرا نگوییم کارآموز نوجوان؟ چرا نگوییم هنرجوی خلاق؟ چرا نگوییم نوجوان کارآفرین؟
شاهمرادی از سینما و سریالها هم انتقاد کرد و گفت: کلیشه پسر درسخوان و بیعرضه در کارهای عملی و پسر کارگر و زرنگ ولی بیسواد دیگر کهنه شده است. الگوهای تلفیقی بسازیم. نوجوانی که هم درسش را خوب میخواند، هم در کارگاه پدرش مهارت میآموزد، هم استعدادش را کشف میکند و هم به موفقیت میرسد. این الگوها تأثیر تربیتی عمیقی دارند.
این روانشناس با اشاره اینکه رسانهها باید تصویر متوازنی از کار و مهارت ارائه دهند، اظهار داشت: به جای نمایش صرف تصاویر غمانگیز از کودکان آجر به دست در حاشیه شهرها که البته ضروری و مهم است، از نوجوانانی هم گزارش تهیه کنید که در مسیر مهارتآموزی موفق شدهاند. از آنهایی که در ۱۷ سالگی یک محصول نرمافزاری ساختهاند، یک مغازه کوچک راه انداختهاند، یک اختراع ساده ثبت کردهاند. این گزارشها به خانوادهها نشان میدهد که مسیر عزت و موفقیت شغلی، لزوماً از پشت میزهای کنکور نمیگذرد. باید از مبارزه مطلق و کور به مدیریت هوشمند برسیم و باید یک کمیته تخصصی متشکل از روانشناسان کودک، اقتصاددانان کار، حقوقدانان، نمایندگان آموزش و پرورش و نمایندگان صنایع تشکیل شود. وظیفه این کمیته تدوین منشور ملی حقوق و مشارکت سازنده کودکان و نوجوانان با تفکیک سهگانه باشد.

وی این سه دسته را چنین شرح داد و گفت: دسته اول بررسی ممنوعیت کار کودک به معنای واقعی باشد که شامل مشاغل خطرناک مانند معادن، کار با مواد شیمیایی، کار در شب، کار در ارتفاعات و دماهای شدید، کار اجباری، کارِ مانع از تحصیل، کار با ساعات غیرمتعارف است. برخورد قانونی سخت و قاطع با کارفرمایان متخلف، و حمایتهای اجتماعی و توانمندسازی برای کودکان قربانی در این حوزه ضروری است. دسته دوم کار مجاز مشروط با محدودیت ساعات و نظارت است. مانند کار سبک در مغازه خانوادگی، مشاغل خدماتی ساده با ساعات محدود حداکثر سه تا چهار ساعت در روز، با مجوز کتبی والدین، نظارت مددکار اجتماعی است و شرط اساسی آن اینست که تحصیل و سلامت و بازی کودک مختل نشود.دسته سوم مشارکت سازنده و مهارتآموز است. این دسته شامل کارآموزیهای رسمی در نظام آموزش و پرورش (مشابه سیستم دوگانه آلمان)، پروژههای عملی مدارس، کارآموزی تابستانی در کسبوکارهای دارای مجوز، فعالیتهای داوطلبانه مهارتمحور است. برای این دسته، تسهیلات مالیاتی برای کارفرمایان، گواهینامه مهارت برای دانشآموزان و اعتبار اجتماعی و رسانهای پیشبینی شود. این منشور، هم به پدیده شوم استثمار کودکان حمله میکند و هم میدان را برای رشد و کشف استعداد نسل آینده در دل واقعیتهای زندگی باز میکند. بدون این بازتعریف و تفکیک، دو اتفاق تلخ میافتد. اول آنکه “مقابله با کار کودک” به یک شعار تکراری و بیاثر تبدیل میشود. دوم اینکه استعدادهای بیشماری در پستوی خانهها و پشت میزهای خشک کلاسهای تئوری مدفون و خاموش میشوند.
وی در پاسخ به این نگرانی که چنین دیدگاهی ممکن است بهانهای برای توجیه بهرهکشی از کودکان شود، گفت: هرکسی که بخواهد از حرف من بهرهکشی از کودکان را توجیه کند یا نیت سوء دارد یا حرف من را کامل نخوانده است. مبارزه با استثمار نباید به قیمت نابودی فرصتهای سالم مهارتآموزی تمام شود. این تیغ جراحی میخواهد، نه قداره. کشور ما برای ساختن فردایی آباد، نیازمند نسلی است که سه ویژگی داشته باشد، دانش نظری و مهارت عملی داشته باشد و استعداد خود را بشناسد و به آن اعتماد داشته باشد. چنین نسلی در کلاسهای ۳۰ نفره و پشت میزهای کنکور متولد نمیشود. چنین نسلی در کارگاههای واقعی، در کنار استادکاران متبحر و در دل پروژههای عملی و خلاقانه متولد میشود.