به گزارش خبرنگار سیاسی ایرنا، در میان همه خبرها و روایتهای تلخ، بعضی قصهها فقط «شنیده» نمیشوند؛ در دل داغی میزنند و غصه میشوند.
در تقویمِ غمزده لامرد، نام «آوینا» با لبخندهای ناتمام و پستانکی که هنوز در اشتیاقِ آغوشِ مادر بود، حک شده است. او برای پرواز، خیلی کوچک بود؛ اما در طوفانِ حادثه، چنان بلند بال گشود که آسمانِ این شهر را تا ابد داغدارِ معصومیتِ دو سالهاش کرد. او اکنون تنها یک کودک نیست؛ آوینا، «مظلومیتِ بیصدای» این سرزمین است که در هیاهوی زمان، فریادِ بلندِ دردهای ما شده است. اوینا کوچکترین شهید لامرد به سند جنایت امریکا و اسراییل تبدیل شد.

آوینا، دخترکِ دو سالهای که قرار بود بازیهای کودکانه را در حیاطِ خانه مشق کند، حالا به قصهی ناتمامِ لامرد بدل شده است. او که پاره تنِ مادر بود، در لحظهای که جهان در غبارِ انفجار گم شد، بهسوی ابدیت شتافت. نام او را امروز در کوچههای لامرد، نه فقط با کلمات، که با بغضِ هزاران مادر میخوانند؛ آوینا، نمادِ داغی است که هیچگاه سرد نخواهد شد و ستارهای که بر بلندای مظلومیتِ این شهر میدرخشد.
بمباران شهر لامرد یکی از هولناکترین جنایات جنگ تحمیلی 40 روزه و سند دیگری بر ادعای دروغین حقوق بشری آمریکا بود که در این جنایت در کمتر از ۳۵ ثانیه، ۴ موشک پریزِم که جدیدترین سلاح ارتش آمریکاست برای اولینبار در جهان استفاده شد.
در این جنایت بیش از ۲ تُن مهمات بر سر دو محله مسکونی یک شهر کوچک فروریخت؛ حملهای که تمام قربانیان و مجروحانش، کودکان، نوجوانان ورزشکار، زنان و مردم عادی بودند به طوری که در میان ۱۷۰ شهید و زخمی این حمله، حتی یک فرد نظامی هم دیده نمیشود.
روایت آوینا، همان کودک دو سالهای که هنوز باید جهان را با دستهای کوچک و نگاه معصومش کشف میکرد، از همین جنس است. او نه فرصت بزرگی داشت، نه عمری بلند؛ اما شهادتش آنقدر سنگین بود که خانهای را در ماتم فرو برد و قلب مادری را تا همیشه داغدار کرد.
او رفت، اما نامش ماند؛
و هر بار که از او گفته میشود، جهان برای لحظهای مکث میکند تا یادش بماند که کودکی، حتی در کوتاهترین عمرش، میتواند به بلندای یک غمِ بزرگ در دلها بایستد.
آوینا فقط یک کودک دو ساله نبود؛
او تکهای از لبخند خانه بود، نفسِ گرمِ یک مادر، و روشنیِ کوچکی که هنوز درست نرفته، از آغوش زندگی پر کشید. در دو سالگی، آدمها هنوز از او بیشتر خاطره میسازند تا خاطرهای از او داشته باشند؛ اما آوینا در همان عمر کوتاه، آنقدر عزیز بود که رفتنش یک خانواده را برای همیشه در سکوت و اندوه فرو برد. نامش دیگر فقط یک اسم نیست؛ نشانهای است از مظلومیتِ کودکی که باید در آغوش بازی و خنده بزرگ میشد، نه در میان صدای انفجار و داغِ شهادت.
این روایت مادری درد کشیده است که دختر کوچکش نماد مظلومیت یک شهر شد
آوینا رفت؛ در جنایتی که آمریکا و اسرائیل رقم زدند

من سمیه محمودفر مادر آوینا برزگر هستم؛ شهیدِ دو ساله لامرد هستم که رفتنش، خانهمان را برای همیشه بیصدا کرد.»
مادر آوینا برزگر با صدایی آمیخته به اندوه، از آخرین لحظات کنار فرزندانش میگوید؛ لحظاتی که برای یک مادر، به کابوسی بیپایان تبدیل شد.
او میگوید: من یک پسر ۱۲ ساله به نام امیرعلی و یک دختر ۶ ساله به نام آیلین دارم. آوینا هم فرزند آخرم بود؛ کودکی که تنها دو سال و ۲۰ روز از عمرش گذشته بود که به شهادت رسید.
آن روز، تا ساعت ۴ بعدازظهر، همچنان از طریق برنامه شاد، جنایت مدرسه میناب را که بهصورت زنده پخش میشد تماشا میکردم. بعد از آن، چون هم من و هم همسرم روزه بودیم، برای آمادهکردن افطار به آشپزخانه رفتم. بچهها هم آمدند تا عصرانه بخورند. خانه ما حیاط بزرگی دارد. به آنها گفتم بروند در حیاط بازی کنند. هر سه بچه ابتدا بیرون رفتند...
همینجا، روایتِ یک عصرِ معمولی، به غمانگیزترین فصلِ زندگی این مادر تبدیل شد؛ عصری که قرار بود به افطار و آرامش برسد، اما با انفجار، داغی شد که هرگز سرد نخواهد شد.
در لحظهی انفجار، من و دختر بزرگترم، آیلین، داخل آشپزخانه بودیم و آوینا و امیرعلی در حیاط. آوینا تقریباً وسط حیاط ایستاده بود و امیرعلی کنار دیوار ساختمان. امیرعلی سه ترکش به پایش خورد؛دو تا از ترکشها را بیرون آوردند اما یکی هنوز در استخوان مانده و نتوانستند خارجش کنند.
همهچیز در چند ثانیه زیر و رو شد. بچهها ترکش خورده بودند. آنهایی که داخل خانه بودند، با موج انفجار درگیر شده بودند؛ هرکس میخواست همان لحظه بیرون بیاید تا بفهمد این صدا از کجا آمده است. آنهایی هم که نزدیکتر بودند، موج انفجار آنقدر شدید بود که به دیوار کوبیده شدند و شیشههای در و دیوار به صورتشان پاشید. هر کسی به شکلی زخمی شده بود.

همان لحظه بود که فهمیدم ماجرا از چه قرار است. اول فکر میکردند موشک داخل حیاط خانه ما اصابت کرده، اما بعد مشخص شد که نه؛ همه به شکلی زخمی شده بودند و فاجعه، بزرگتر از چیزی بود که در همان لحظه تصور میکردیم.
کنار خانهمان یک کلینیک زیبایی بود که یک دکتر عمومی هم آنجا کار میکرد. دکتر با سرعت بیرون آمد، اول نگاهی به همسایهها انداخت و بعد سریع به سمت من آمد و گفت: «بدو بیا ببرمت بیمارستان، بچه خونریزی داره.»
من نمیخواستم بچهها را با خودم ببرم. آیلین و امیرعلی را نمیخواستم همراه خودم ببرم. امیرعلی هم ترکش خورده بود، اما همان لحظه میگفت: «من خوبم، هیچی نیست.» فقط دنبال من گریه میکرد و مدام میگفت: «آوینامون چیز شده.» حتی اسمی از خودش نمیآورد. من هم از او نپرسیدم که خودش سالم هست یا نه.
بعد به او گفتم به بابا زنگ بزند و همراه ما به بیمارستان نیاید، چون همه تأکید میکردند بچهها را همراه بیمارستان نیاورید. در ذهنم اینطور بود که شاید بیمارستان را هم بزنند.
آیلین از دستم در رفت و دوید داخل ماشین نشست؛ آن هم بدون دمپایی. خودم هم کنار او نشستم. یک زن همسایهمان هم که شیشه خورده بود و زیر چشمش زخمی شده بود، با ما آمد.
وقتی رسیدیم بیمارستان، تقریباً از نفرات اول بودیم. اما خیلی زود سالن اورژانس پر شد. یک خانم آمد و بچه را از من گرفت و برد داخل اورژانس. من دمِ در ایستاده بودم. بعد دست آیلین را گرفتم و با سرعت وارد بیمارستان شدیم. داخل اورژانس، بچه را از او گرفتم و خودم رفتم داخل.
آنجا همه زخمی بودند؛ همه ترکش خورده بودند. کل بیمارستان پر از خون بود. یک تخت بود که دختری روی آن نشسته بود. لباس ورزشی پوشیده بود و میگفت: «انگشتم قطع شده.» پدرش هم کنارش ایستاده بود و همان را تکرار میکرد: «انگشتم قطع شده.»

من آوینا را پایینِ پای آن دختر خواباندم، چون دیگر تختی نبود. خودم هم جلوی او روی زمین نشستم. کاملاً گیج بودم. سردرد خیلی شدیدی داشتم و توی سرم سوت میکشید. اصلاً حوصله دنبال دکتر گشتن را نداشتم؛ دکترها خیلی کم بودند، پرستارها هم کم بودند.
همه با حال بد میآمدند، سرشان را میزدند، جیغ میکشیدند و گریه میکردند. اما من خیلی آرام بودم. آوینا روی زمین، کنار من، خوابیده بود و من فقط نگاهش میکردم. توی ذهنم مدام میگفتم: «خدایا، کاش خوابش ببرد تا دردش را حس نکند.»
همانطور که پستانکش توی دهانش بود، کمکم خوابش برد.
صبح که شد، کمی تب داشت، اما با نفس خودش نفس میکشید. حالش بهتر بود، ولی رنگش کاملاً زرد شده بود و لبش سفید بود. من اصلاً در آن حال نبودم که بخواهم لباسش را بالا بزنم و نگاه کنم، اما دو تا سوراخ پشت لباسش دیده میشد.
همراههایی که میآمدند، خیلی سر و صدا میکردند و گریه میزدند. اما مدام بهشان میگفتند:
«هیچی نگید، بذارید فضا آروم باشه. بچهام خوابه. بذارید پرستارا و دکترا کارشون رو بکنند.»
تقریباً نیم ساعت گذشت تا اینکه شوهرم آمد.شوهرم میگفت تقریباً همان لحظهای که ما رسیدیم، بچه خوابش برده بود. بعد خودش بالای سرش نشسته و گفته بود: «خوشگلم…»
و آوینا چشمهایش را باز کرده و نگاهمان کرده بود.
آوینا همیشه وقتی بابایش از سر کار میآمد، اولین نفری بود که به سمتش میدوید. بعد از آن، تقریباً نیم ساعت با هم قایمموشک بازی میکردند. باباش او را روی شانهاش میگذاشت، توی خانه میدویدند و آیلین و امیرعلی را دنبال میکردند. آوینا هم از ته دل میخندید.
تقریباً نیم ساعت بعد از اینکه باباش آمد، به او گفتم که چشمهای آوینا باز شده و نگاهمان کرده بود. اما حدود چهل دقیقه بعد گفتند باید او را برای سونوگرافی ببریم. بعد از سونوگرافی هم گفتند باید سریع به آیسییو، طبقه بالا، منتقلش کنیم.
آنجا هم حدود نیم ساعت طول کشید تا او را برای اتاق عمل ببرند. در آیسییو به او کمکنفس میدادند. کنار تخت ما، شهید دیگری هم بود و کمکهای پزشکی را از او برمیداشتند و روی آوینا میگذاشتند؛ ده دقیقه روی یکی، بعد روی دیگری.
بعدها فهمیدیم آن فرد، آقای امینی بوده است. آقای امینی نخبه بود و در نروژ زندگی میکرد. قبل از جنگ به ایران برگشته بود. همسایه ما نبود، از همشهریهای ما هم نبود؛ فقط در همان بخش کنار ما بود. آن لحظه فقط همسرش همراهش بود، اما بعد چند همراه دیگر هم به آنها ملحق شدند. تقریباً بیشتر کسانی که آنجا بودند، یا مادر همراهشان بود یا همسرشان، و اجازه نمیدادند فرد دیگری وارد شود.

آقای امینی فکر کنم به اتاق عمل نرسید، چون یادم هست همسرش خیلی گریه میکرد و گفته بودند کارش در همان آیسییو تمام شده است.
آوینا را حدود ساعت ۸ بردند اتاق عمل. پرستار اتاق عمل با لحنی خواهشآمیز میگفت: «لطفاً دیگر داخل نیایید. برای اینکه تختها راحت رد و بدل شوند، حتی میلههای درِ اتاق عمل را هم شکستهاند. شما همینجا که بچه را تحویل ما دادید، بمانید و دیگر وارد نشوید.»
بیرون اتاق عمل هم شلوغ شده بود. چند نفر با هم درگیر بودند و دعوا بالا گرفته بود. اما بیشتر خانمها میآمدند و با التماس میگفتند:«تو رو خدا دعوا نکنید، بذارید کادر درمان کارشان را بکنند.»
در آن میان، مردها خیلی رعایت میکردند و بعضی از همراههای بیمار واقعاً کمک میکردند تا پرستارها و دکترها بتوانند وظیفهشان را انجام بدهند.
من که روزه بودم، حدود ساعت هشت، به زور خواهرم و مادرم که پایین بودند، فرستاده شدم بیرون. میگفتند: «دیگه داخل اتاق عمل کاری از دستت برنمیاد، باید بیرون بروی.» فقط باباش ماند و برادرم. ما هم به خانه برگشتیم.
بعد با ما تماس گرفتند و گفتند آوینا را از اتاق عمل بیرون آوردهاند. تقریباً ساعت ۱۰ بود که او را بیرون آوردند، اما کاملاً بیهوشش کرده بودند تا درد را حس نکند.
صبح ساعت ۷ که به بیمارستان رفتم، گفتند قرار است دوباره یک عمل دیگر هم روی آوینا انجام دهند. آن موقع او را در بخش زایمان نگه داشته بودند، چون بخش مراقبتهای ویژه و بخشهای دیگر خیلی شلوغ بودند. بعد از آن، آوینا را به NICU منتقل کردند.
کنارش مینشستم، صورتم را روی صورتش میگذاشتم و برایش قصه میخواندم. مدام در گوشش میگفتم:
«قوی باش، تو برمیگردی.»
ساعتها کنار تختش میماندم و برایش داستان میگفتم، انگار با صدا و نفس خودم میخواستم نگهش دارم.
حدود ساعت ۹:۳۰ تا ۱۰ بود که دوباره بردندش اتاق عمل. همان صبح، یکی از چیزهایی که خیلی از ما میپرسیدند این بود که چرا زیر بچه اتاق گرم بوده و حتی برایش بخاری گذاشته بودند. من هم با تعجب میپرسیدم:
«برای چی بخاری روشن کردین؟»
و آنها جواب میدادند:
«نباید بدنش سرد بشه، باید گرم بمونه.»
صورتش تقریباً داغ بود، اما بدنش با آن فرق داشت. یک بار که دستم به دستش خورد، پرستار سریع دستم را کنار زد و گفت:
«نه، دستش را نباید بگذاری، دستش یخ است.»
همانجا بود که خیلی گریه کردم و میگفتم:
«دروغ میگویید»
اما آنها میگفتند:
«نه، داریم بهش دارو میدهیم، برای همین دستش خنک شده.»
با این حال، من نمیخواستم باور کنم که اتفاقی افتاده. هنوز امید داشتم. اما ساعت ۱۱ او را دوباره بردند اتاق عمل و حدود یک ساعت هم آنجا بود. بعد به ما گفتند که آوینا تمام کرده است.

واقعاً برایم خیلی سخت بود؛ اصلاً باورم نمیشد که چنین اتفاقی روز اول جنگ برای ما بیفتد، آن هم در شهری که امکاناتش کم است و اصلاً نظامی نیست. شهر ما بیشتر یک شهر تجاری است و منطقه هم بیشتر حالت تجاری داشت. حالا هم خانهمان موشک خورده بود و کاملاً خراب شده بود.
بعد از آن به روستا آمدیم و در خانه داداشم مستقر شدیم زیرا چیزی از خانه مان نمانده است. امیرعلی را هم تقریباً یک روز بعد از دفن آوینا بردیم برای عمل. پایش این چند روز مدام خونریزی داشت و هرچه پانسمانش میکردند فایده نداشت.
خودش هم مدام میگفت: «این چیه؟»
میگفتند چون وقتی موشک خورده بود، از بالا توی هوا منفجر شده و نمای ساختمان ریخته پایین. کاشی، موزاییک، سرامیک و این چیزها هم ریخته بود توی حیاط. میگفتند تکههای کاشی و مصالح ساختمان به پایش خورده. من اصلاً فکرم به آن سمت نمیرفت که بگویم ترکش بوده.
بعد بچهها گفتند باید از پایش عکس بگیریم. او را بردیم و عکس گرفتیم. در نگاه اول، سه جای پایش خونریزی داشت، اما توی عکس معلوم شد یک جای دیگر هم ترکش خورده؛ جایی که اصلاً خونریزی نکرده بود.
تقریباً یک یا دو روز بعد، امیرعلی را عمل کردیم. آن ترکشِ ران پایش را نتوانستند دربیاورند، چون رفته بود توی استخوان. اما ترکش ساق پا که تاندون را پاره کرده بود و یک ترکش دیگر هم که در مچ پایش بود، بیرون آوردند.
مادر اوینا در مورد وضعیت سکونتشان میگوید: شهرداری استان چون خانه دیگر قابل سکونت نبود گفتند برایتان تخریب میکنیم، اما هنوز کسی برای تخریب نیامده است.
ما هم آمدیم خانه برادرم در روستا. کلاً وسایلشان اینجاست. وسایل خودم را هم بین چند خانه پخش کردهام؛ خانه مادرشوهرم، خانه پدرم… عملاً وسایلم را پخش کردم و الان از وسایل خانه برادرم استفاده میکنم.
سمیه محمودیفر در پاسخ به این پرسش که درباره این جنایت جنگی و شهادت غیرنظامیان چه میگوید، چنین روایت میکند: اینهایی که میگفتند آمریکا میخواهد بیاید کمکمان کند توهم و واقعاً دروغ بود.
کلاً مردم عادی را زدند. زیرساختهایی را هدف قرار دادند که مردم از طریق آنها زندگی میکردند؛ پالایشگاهها و جاهایی که مردم از آن نان درمیآوردند. اینها همه جنایت بود.»

وی با ابراز ناراحتی از کمک کشورهای همسایه به امریکا و اسراییل گفت: «آوینای ما در بحرین هم فامیل دارد. پدربزرگ آوینا آنجا در بحرین زندگی میکرد. یعنی پنج تا عموی آوینا هم آنجا هستند و ما با هم در ارتباط بودیم.
او با بغض میگوید این جنایتها فقط علیه یک کشور نبوده، بلکه علیه خویشاوندان و نزدیکان خودشان هم انجام شده است؛ مردمی که بخشی از خانواده و تبارشان در بحرین زندگی میکنند. به گفته او، در این مدت حتی نتوانستهاند با هم پیام رد و بدل کنند، چون از ترس اینکه برایشان دردسری پیش بیاید، ارتباط هم برایشان سنگین و نگرانکننده شده است. از نگاه او، اینکه عدهای با تکیه بر پول و حمایت آمریکا به جان مردم بیفتند، چیزی نیست جز یک فاجعه و خیانتی دردناک.
وقتی از حال و روز بچهها میپرسی، باز هم داغ دلش تازه میشود. میگوید دخترش ایلین هر وقت مینشیند، چون ساعتها با آوینا بازی میکرده، مدام یاد او میافتد و خاطرههایش را تعریف میکند؛ از قایمموشکبازیها، از اینکه آوینا زیر میز قایم میشد، بین یخچال و لباسشویی پنهان میشد یا زیر تخت میرفت. این تصویرها هنوز از ذهن دخترش بیرون نرفته است.
پسرش هم از آن روز به بعد دیگر به آن خانه برنگشته؛ حتی یکبار هم. با اینکه وسایلش هنوز همانجا مانده، فقط گاهی سفارش میکند که اگر رفتید، فلان چیزم را از فلان کمد بیاورید، اما خودش دیگر حاضر نیست برگردد. هر بار هم که صحبت از بازگشت و درستکردن خانه میشود، بچهها میزنند زیر گریه؛ چون برایشان آن خانه دیگر یادآور آرامش نیست، بلکه پر از خاطرههای تلخ و سنگین شده است.

جنایت لامرد، تنها یک حادثه نیست؛ بلکه سندی غیرقابلانکار از جنایتی است که باید در حافظه جهان ثبت شود. اکنون چشمِ خانوادههای داغدار و مردمِ لامرد، به مجامع بینالمللی دوخته شده است تا با خروج از سکوتِ مرگبار، این کشتار بیرحمانه را بهعنوان جنایت علیه بشریت پیگیری کنند.
پیگرد قضایی عاملان این فاجعه، کمترین حقی است که برای تسکین آلامِ مادرانِ داغدیده و بازگرداندنِ معنا به واژهی «عدالت» وجود دارد؛ چرا که خونِ آوینا، صدایی است که سکوتِ نهادهای حقوقبشری را به چالش میکشد.»
آوینای دو ساله، در حالی که باید بازیهای کودکانهاش را در حیاط خانه مشق میکرد، به قربانیِ یک جنایتِ جنگیِ فراموشناشدنی تبدیل شد. امروز، نه تنها نامِ او که نامِ تکتکِ کودکان و قربانیانِ لامرد، فریادی است بر سرِ نهادهای بینالمللی که ادعای دفاع از حقوق بشر را دارند. وقت آن رسیده است که این روایتهای سوزناک از آوار و خون، از مرزهای جغرافیایی فراتر رود و در دادگاههای بینالمللی، ناقوسِ محاکمهی عاملان این جنایات را به صدا درآورد. خونِ آوینا، نه فقط داغِ یک خانواده، که مطالبهی حقِ زیستنِ هزاران کودکی است که در سایهی جنگ، به دستِ ظلم قربانی میشوند.»