بهار که از راه میرسد، شهر لباس تازه میپوشد؛ نسیمی نرم از لابهلای شاخهها میگذرد و خیابانها را به نو شدن دعوت میکند. زیر آفتاب کمرنگ صبحگاهی، درختان توت با شاخههای خمیده و میوههای سفید و سیاهشان، همچون دستهای پر از بخشش ایستادهاند؛ دستهایی که بیپاسخ ماندهاند، یا شاید در جایی نادرست گشوده شدهاند. رهگذری که از کنار پیادهرو میگذرد، گاهی بیاختیار قدمهایش کُند میشود. چشمش به دانههای رسیدهای میافتد که در ارتفاعی نزدیک، برق میزنند؛ انگار چیزی در دلش کشیده میشود، چیزی شبیه خاطره کودکی، شبیه خنکای باغی دور. اما هماندم، سایه سنگین دود و غبار شهر یادآوری میکند که این میوهها دیگر برای چیدن نیستند؛ که این توتها، هرچقدر هم وسوسهانگیز، دیگر آن توتهای پاک باغهای کودکی نیستند.
کودکی کوچک با چشمانی پر از خواهش، دستی بهسوی شاخه دراز میکند و مادر آرام دست او را پس میکشد؛ با نگاهی که هم تهی از شادی است و هم سرشار از محافظهکاری. اینجا، در شهرِ پر دود و عبور، زیبایی هم گاهی بیاستفاده میماند؛ نعمتی که پیش از رسیدن به دست کسی، بر زمین میریزد و تبدیل میشود به لکهای تیره بر آسفالت. زیر قدمها، توتهای لهشده همچون لکههایی از یک شعر ناتمام پخش شدهاند؛ شیرینیِ بیصاحبِ زمینی که در گرمای نیمروز بوی تلخی میگیرد. پاکبانان هر صبح با زحمت، این شعرهای ریخته را جارو میکنند؛ گویی میکوشند رد سخاوت هدررفتهای را از صورت شهر پاک کنند. اما این چرخه، هر روز و هر بهار تکرار میشود؛ فصلی که باید جشن حیات باشد، به فصل کثیفی و حسرت بدل میشود.
درخت توت، در ذات خود درختی پربرکت است، اما در دل خیابانهای شلوغ، میوهاش به زحمت تبدیل میشود و سایهاش به حسرت. انتخابی که شاید روزی به نیت زیبایی و سازگاری انجام شد، اکنون چون آینهای در برابر ما قرار گرفته تا نشان دهد هر بخششی، هر نعمتی، باید در جای درست خود بنشیند. شاید وقت آن رسیده باشد که با نگاهی خردمندانهتر به تماشای خیابانهایمان بنشینیم و از خود بپرسیم آیا نمیتوان این سایه را داشت، اما این اندوه و آلودگی را نه؟ مسیر اصلاح، نه از حذف سبزی، که از انتخاب هوشمندانه میگذرد.میتوان بهجای این درختانِ میوهده که در غبار ماشینها غرق شدهاند، از «توتهای نر یا زینتی» استفاده کرد؛ درختانی که قامت و پایداری توت را دارند، اما میوهای نمیدهند تا زیر چرخ خودروها له شود. میتوان به «زبانگنجشک»های استوار اعتماد کرد که در برابر آلودگی سینه سپر میکنند و بیآنکه زمین را به لکههای چسبناک آغشته کنند، سایهای امن میبخشند. «نارون»های چتری با آن وقار دیرینهشان یا «اقاقیا»های خوشبو میتوانند همنشینان بهتری برای پیادهروهای ما باشند؛ درختانی که هم سبز میمانند و هم حرمت نعمت خدا را در میان دود و غبار به حراج نمیگذارند. حتی «چنار»، این پادشاه دیرپای خیابانهای ایران، اگر در جای درست خود بنشیند، میتواند هویتی پاکیزه و باشکوه به معابر ما ببخشد.
راهکار در این نیست که از نعمت درخت میوه چشم بپوشیم، بلکه راهکار در بازگرداندن هر نعمتی به جایگاه اصلی خویش است. درختان میوه باید در «پارکهای مثمر» یا «باغراههایی» دور از لبه آسفالت و دود بزرگراهها کاشته شوند؛ جایی که زمین زیر پایشان نه سیاهیِ قیر، که سبزیِ چمن باشد. جایی که شهروند بتواند با دستانی شسته و خاطری آسوده، میوه بچیند و طعم بهار را زیر زبانش حس کند، نه آنکه از دور با حسرتی آمیخته به اکراه، به تماشای هدر رفتن برکت بنشیند.شهر ما به تدبیر نیاز دارد تا بهار وقتی در پیادهرو قدم میزنیم، زیر پایمان نه لکههای سیاه و لغزنده، که سایهای خنک و پاکیزه باشد. زمان آن رسیده است که مدیریت فضای سبز شهری، دست از تکرار الگوهای قدیمی بردارد و با جایگزینی گونههای «سایهگستر و پاکیزه»، آرامش را به خیابانها بازگرداند. بگذاریم درختان توت در باغها بمانند و برای کودکانمان خاطره بسازند و خیابانهایمان را به درختانی بسپاریم که تنها رسالتشان، بخشیدن نفسی تازه و سایهای بیدردسر به عابران خسته شهر است. اینگونه، هم حرمت نعمت حفظ میشود و هم حق شهروند در داشتن شهری پاکیزه و زیبا ادا خواهد شد.
ثریا مطهرنیا، یکی از ۱۰ معلم برگزیده دنیا، معلم اهل بیجار است که سال گذشته بازنشسته شد و پاداش پایان خدمت خود را هم وقف کار خیر (اعطای جایزه به معلمان برتر کشور) کرد.
سلاخی برکت در مسلخ بیتدبیری / میراثِ تلخ کج کاشتی در فضای سبز شهری
بهار که از راه میرسد، شهر لباس تازه میپوشد؛ نسیمی نرم از لابهلای شاخهها میگذرد و خیابانها را به نو شدن دعوت میکند.
صاحبخبر -
∎