شناسهٔ خبر: 78525850 - سرویس سیاسی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه شرق | لینک خبر

نگاهی به ابعاد دیپلماتیک جنگ 12روزه در اولین سالگرد آن در گفت‌وگو با سیدجلال دهقانی‌فیروزآبادی فیروزآبادی: ‌ نمی‌توان مسئولیت جلوگیری از جنگ را فقط بر دوش دیپلماسی گذاشت

جنگ 12روزه و بازتعریف سیاست خارجی

جنگ 12‌روزه را باید یکی از نقاط عطف در پیوند میان میدان و دیپلماسی دانست؛ رخدادی که نشان داد سیاست خارجی و تحولات امنیتی نه در دو مسیر جداگانه، بلکه در رابطه‌ای متقابل و تأثیرگذار بر یکدیگر عمل می‌کنند. این جنگ در شرایطی آغاز شد که تهران خود را برای دور ششم مذاکرات عمان آماده می‌کرد و از همین رو، وقوع آن عملا فضای اعتماد و امکان پیشرفت دیپلماتیک را با چالش جدی مواجه کرد.

صاحب‌خبر -

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

جنگ 12‌روزه را باید یکی از نقاط عطف در پیوند میان میدان و دیپلماسی دانست؛ رخدادی که نشان داد سیاست خارجی و تحولات امنیتی نه در دو مسیر جداگانه، بلکه در رابطه‌ای متقابل و تأثیرگذار بر یکدیگر عمل می‌کنند. این جنگ در شرایطی آغاز شد که تهران خود را برای دور ششم مذاکرات عمان آماده می‌کرد و از همین رو، وقوع آن عملا فضای اعتماد و امکان پیشرفت دیپلماتیک را با چالش جدی مواجه کرد.

در عین حال، پیامدهای جنگ تنها به توقف یا کندی روند مذاکرات محدود نماند، بلکه محاسبات بازیگران منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای را نیز دگرگون کرد. از سوی دیگر، دیپلماسی نیز در شکل‌گیری و پایان این جنگ نقشی تعیین‌کننده داشت؛ زیرا ظرفیت‌های سیاسی، کانال‌های ارتباطی و تلاش برای مدیریت بحران مانع از گسترش درگیری به یک جنگ فراگیرتر شد. با‌این‌حال، بازگشت ایران به میز مذاکره در زمستان 1404 و در ادامه وقوع جنگ 40روزه نشان داد‌ حتی پس از پایان نبرد، سایه جنگ بر روند گفت‌وگوها باقی مانده و بی‌اعتمادی حاصل از آن همچنان یکی از مهم‌ترین موانع پیش‌روی دیپلماسی محسوب می‌شود. از این‌رو، برای واکاوی ابعاد دیپلماتیک و سیاست خارجی جنگ 12‌روزه و بررسی تأثیرات متقابل معادلات میدانی، نظامی و دیپلماسی در این رخداد مهم، با ‌سید‌جلال دهقانی‌فیروزآبادی، دبیر فعلی شورای راهبردی روابط خارجی و رایزن فرهنگی پیشین جمهوری اسلامی ایران در امارات متحده عربی، به گفت‌وگو نشسته‌ایم تا از دید این استاد روابط بین‌الملل، پیامدهای این جنگ بر مناسبات خارجی ایران و نیز جایگاه دیپلماسی در مدیریت و مهار بحران‌های ناشی از آن را‌ بررسی کنیم.

   

‌برای ورود به بحث ابعاد دیپلماتیک جنگ 12‌روزه، آن‌هم در اولین سالگرد آن، دوست دارم مطلع گفت‌وگو با این سؤال باشد که آیا در بهار و تابستان 1404، دیپلماسی قربانی جنگ شد یا آنکه ناکارآمدی دیپلماسی به شکل‌گیری جنگ انجامید؟

جنگ و دیپلماسی هر یک دارای منطق، کارکرد و الزامات خاص خود هستند و نمی‌توان منطق حاکم بر یکی را به دیگری تعمیم داد. از این‌رو، معتقد بوده‌‌ و همچنان هستم که دیپلماسی عامل بروز جنگ نبود. بارها نیز این دیدگاه را مطرح کرده‌ام.‌ هرچند ممکن است در این ارزیابی، خطا وجود داشته باشد و دیگران با من موافق نباشند، اما برداشت من این است که تصمیم برای حمله به ایران بسیار پیش‌تر اتخاذ شده بود. همان‌گونه که بعدها دونالد ترامپ نیز اعلام کرد، این تصمیم سال‌ها و حتی دهه‌ها پیش در دستور کار قرار داشته است. دیپلماسی هم قربانی جنگ نشد؛ اگرچه بی‌تردید تحت تأثیر جنگ قرار گرفته است.

‌چرا تصمیم در بهار و تابستان 1404 عملیاتی شد؟

اینکه چرا این تصمیم در آن مقطع زمانی به مرحله اجرا درآمد، به مجموعه‌ای از عوامل بازمی‌گردد که ازجمله مهم‌ترین آنها هم‌زمانی حضور ترامپ در ایالات متحده و بنیامین نتانیاهو در اسرائیل بود. به‌ویژه نقش ترامپ در این میان تعیین‌کننده به نظر می‌رسید؛ زیرا بارها از سوی مقامات دولت‌های پیشین آمریکا عنوان شده بود ‌نتانیاهو طرح حمله به ایران را به دولت‌های مختلف آمریکا ارائه کرده، اما با موافقت آنان مواجه نشده بود. بنابراین حضور مجدد ترامپ در کاخ سفید زمینه پذیرش و اجرای این طرح را فراهم کرد. از این منظر و در پاسخ به پرسش اول، نمی‌توان ادعا کرد که دیپلماسی موجب شکل‌گیری جنگ شده است. از سوی دیگر، معتقد نیستم‌ دیپلماسی نیز قربانی جنگ شد.

‌ چرا؟

دلیل این امر آن است که پس از پایان جنگ 12‌روزه، با وجود فراز و فرودها و دشواری‌های موجود، روند دیپلماسی و مذاکرات میان ایران و ایالات متحده بار دیگر از سر گرفته شد و گفت‌وگوهای غیرمستقیم در مسقط ادامه یافت. همین واقعیت نشان می‌دهد که جنگ 12روزه به پایان دیپلماسی منجر نشد و مسیر تعاملات دیپلماتیک همچنان تداوم یافت.

‌اما جنگ 12‌روزه دیپلماسی را به‌شدت تضعیف کرد؛ درست است؟

واقعیت آن است که جنگ 12‌روزه موجب تضعیف اعتبار دیپلماسی و افزایش بی‌اعتمادی نسبت به مذاکره، به‌ویژه مذاکره با آمریکا‌ شد. همان‌گونه که می‌دانیم، در ایران همواره دو دیدگاه درباره امکان اعتماد به آمریکا و دستیابی به توافق پایدار از طریق مذاکره وجود داشته است. پس از جنگ 12‌روزه و تحولات بعدی، به‌درستی این باور که نمی‌توان به مذاکره و توافق با آمریکا اعتماد کرد، تقویت شد و در افکار عمومی و محافل سیاسی گسترش بیشتری یافت. از این‌رو، اگر قرار باشد دیپلماسی بار دیگر جایگاه و کارکرد مؤثر خود را بازیابد، باید نوعی اعاده حیثیت از دیپلماسی و مذاکره صورت گیرد.

البته باید توجه داشت که دیپلماسی صرفا به مذاکره محدود نمی‌شود و مذاکره نیز تنها در رابطه با آمریکا معنا پیدا نمی‌کند. ناکامی یک مذاکره در‌ موضوع یا ‌ پرونده‌ای خاص نباید به کل ظرفیت و کارکرد دیپلماسی به‌عنوان یکی از مؤلفه‌های قدرت ملی تعمیم داده شود. به باور من، اعاده اعتبار دیپلماسی از طریق اتخاذ رویکردی فعال، خلاق، مبتکرانه، مقاوم و مقتدر امکان‌پذیر است. مهم‌تر از همه، دیپلماسی باید در عمل کارآمدی خود را نشان دهد و بتواند منافع ملی کشور را تأمین کند. به‌ویژه در شرایط کنونی که بار دیگر موضوع مذاکرات ایران و آمریکا مطرح است، ضروری است که دستگاه دیپلماسی در عرصه عمل نشان دهد که قادر است در جهت تأمین و صیانت از منافع ملی ایران ایفای نقش کند. از‌ این‌رو، بار مسئولیت دستگاه دیپلماسی سنگین‌تر از هر زمان دیگری است و باید از یک سو کنش‌مند باشد و از سوی دیگر مورد حمایت منطقی قرار گیرد.

‌ با توجه به نکاتی که فرمودید، آیا می‌توان گفت دیپلماسی نتوانست وظیفه اصلی خود، یعنی دور نگه‌داشتن کشور از جنگ را انجام دهد و در جنگ 12‌‌روزه‌ وزارت خارجه‌ مردود شد؟

خیر؛ همان‌گونه که پیش‌تر نیز اشاره کردم، دیپلماسی و قدرت نظامی دو عنصر مکمل قدرت ملی هستند و هیچ‌یک جایگزین دیگری نمی‌شود. بنابراین نباید انتظار داشت ‌‌دیپلماسی همان کارکردی را داشته باشد که از قدرت نظامی انتظار می‌رود و برعکس. این دو حوزه در تعامل با یکدیگر معنا پیدا می‌کنند و هر یک نقش خاص خود را در تأمین امنیت و منافع ملی بر عهده دارند. به اعتقاد من، دیپلماسی می‌تواند در تقویت بازدارندگی و تسهیل فرایند دفاع نقش‌آفرینی کند، اما نمی‌توان مسئولیت کامل جلوگیری از وقوع جنگ را صرفا بر عهده دیپلماسی گذاشت. ارزیابی عملکرد دیپلماسی باید با توجه به مأموریت‌ها، ظرفیت‌ها و محدودیت‌های ذاتی آن صورت گیرد، نه بر‌اساس انتظاراتی که اساسا در حوزه کارکرد قدرت نظامی تعریف می‌شوند. البته در قالب بازدارندگی سیاسی، دیپلماسی نیز باید نقش و سهم خود در بازدارندگی همه‌جانبه را ایفا کند.

‌ ‌اگر واقعا معتقدید ‌بازگشت ترامپ به کاخ سفید، زمینه را برای وقوع جنگ فراهم کرد‌ و نیز تصمیم جنگ از سال‌ها قبل گرفته شده و به باور طیفی هم رخدادهایی همچون هفتم اکتبر و عملیات وعده صادق 1 و 2، جنگ را اجتناب‌ناپذیر کرده بود، آیا دیپلماسی نباید آن‌قدر هوشمند و پیش‌نگر می‌بود که از شکل‌گیری چنین شرایطی جلوگیری کند؟

دیپلماسی در آن مقطع کاملا فعال و هوشیار بود.

‌ پس چرا جنگ شد؟

من نمی‌خواهم ادعا کنم‌ عملکرد دستگاه دیپلماسی هیچ‌گونه نقص یا کاستی نداشته است، اما معتقدم نباید از دیپلماسی انتظاری فراتر از کارکرد ذاتی آن داشت. اگر انتظار داشته باشیم دیپلماسی همان نقشی را ایفا کند که بر عهده قدرت نظامی و بازدارندگی است، در‌واقع از یک ابزار و مؤلفه قدرت ملی انتظار انجام وظیفه‌ای را داریم که اساسا به حوزه دیگری تعلق دارد. به اعتقاد من، حتی پس از هفتم اکتبر و بلکه پیش از آن نیز دیپلماسی ایران فعال بود. با‌این‌‌حال، همان‌گونه که پیش‌تر اشاره کردم، باور دارم که تصمیم برای حمله به ایران از قبل اتخاذ شده بود. در این زمینه معمولا به کانال دیپلماتیک میان آقای عراقچی و استیو ویتکاف پیش از جنگ 12روزه اشاره شده و این پرسش مطرح می‌شود که چرا آن کانال نتوانست مانع وقوع جنگ شود؟ پاسخ من این است که اگر تصمیم به جنگ از پیش اتخاذ شده باشد‌ که به نظر من چنین بود و طرف مقابل تصور کند که از طریق مذاکره نیز نمی‌تواند به اهداف مد‌نظر خود دست یابد، در آن صورت دیپلماسی عملا امکان جلوگیری از جنگ را نخواهد داشت. به باور من، هدف اصلی از آن فشارها و مذاکرات، دستیابی به نوعی تسلیم بی‌قیدوشرط بود. حتی در نامه‌ای که ترامپ برای رهبر انقلاب ارسال کرده بود، عملا دو گزینه پیش‌‌روی ایران قرار داده شده بود؛ «یا پذیرش خواسته‌های طرف مقابل ‌یا مواجهه با اقدام نظامی». در چنین شرایطی، وقتی طرف مقابل اساسا به دنبال یک راه‌حل واقعی دیپلماتیک نیست، هر اندازه هم ‌دیپلماسی فعال و پویا باشد، نمی‌تواند تصمیم از پیش گرفته‌شده برای حمله را تغییر دهد. در بهترین حالت، دیپلماسی می‌تواند هزینه‌های توسل به زور توسط دشمن را افزایش دهد یا وقوع آن را به تأخیر بیندازد. فراتر از این، اساسا دیپلماسی و مذاکره بخشی از راهبرد نظامی ترامپ بود و دیپلماسی ایران باید آن را خنثی یا کم‌اثر می‌کرد.

‌ اگر فرض کنیم ‌هیچ‌یک از طرفین از ابتدا تصمیم قطعی برای ورود به جنگ نداشته‌اند، آن‌وقت چطور؟

اگر فرض کنیم‌ هیچ‌یک از طرفین از ابتدا تصمیم قطعی برای ورود به جنگ نداشته‌اند، موضوع متفاوت خواهد بود؛ اما بر‌اساس تحلیلی که من دارم، ایالات متحده، به‌ویژه شخص ترامپ و البته تحت تأثیر و تشویق نتانیاهو، تصمیم خود را برای حمله گرفته بودند. حتی معتقدم ‌از منظر ترامپ، دیپلماسی بخشی از راهبرد نظامی محسوب می‌شد؛ به این معنا که مذاکره می‌توانست هزینه‌های سیاسی و تبلیغاتی جنگ را کاهش دهد. این راهبرد از طریق نوعی «مقصرسازی» دنبال می‌شد؛ یعنی ایجاد این تصور در افکار عمومی آمریکا، افکار عمومی ایران و همچنین جامعه بین‌المللی که ایالات متحده خواهان حل مسئله از طریق مذاکره بوده، ولی ایران از پذیرش آن خودداری کرده است. تصور کنید اگر پیش از جنگ 12‌روزه هیچ مذاکره‌ای میان ایران و آمریکا صورت نگرفته بود و ایران نیز به صراحت‌ اعلام می‌کرد که حاضر به مذاکره نیست، در آن صورت پس از حمله نظامی، بخش مهمی از افکار عمومی داخی، ایران را مسئول وضعیت ایجادشده و جنگ می‌دانست و در نتیجه آن حمایت مردمی محقق نمی‌‌شد. اما هنگامی که ایران وارد فرایند مذاکره می‌شود و در میانه همان مذاکرات هدف حمله قرار می‌گیرد، وضعیت کاملا متفاوت خواهد بود. در چنین شرایطی حتی افرادی که نگاه مثبتی به ایران ندارند نیز به دشواری می‌توانند این اقدام را توجیه کنند؛ زیرا روشن است که ایران با وجود تردیدها و بی‌اعتمادی‌های موجود وارد مذاکره شده، اما طرف مقابل در جریان همان مذاکرات هم به دیپلماسی خیانت کرده و هم به میز مذاکره حمله کرده و مسیر نظامی را برگزیده است. تحلیل من از آن مقطع، بر همین مبنا استوار است.

‌ برخی منتقدان معتقدند شیوه مذاکره ایران یکی از عواملی بود که ترامپ یا اسرائیل را به سمت اقدام نظامی سوق داد. از دیدگاه آنان، مذاکرات پنج‌دوره‌ای مسقط نوعی «مذاکره برای مذاکره» یا «مذاکره فرسایشی» بود که هدف آن طولانی‌کردن روند گفت‌وگوها تا زمان فعال‌شدن مکانیسم ماشه بود. ‌شما این ارزیابی را می‌پذیرید؟

خیر؛ من چنین برداشتی ندارم. به اعتقاد من، ایران وارد مذاکرات نشده بود که صرفا زمان بخرد یا فرایند گفت‌وگوها را طولانی کند. برعکس، تصور من این است که اگر کسی از مذاکره به‌عنوان ابزاری تاکتیکی بهره می‌برد، آن طرف ایالات متحده و شخص ترامپ است. همان‌گونه که اشاره کردم، مذاکره برای ترامپ بیش از آنکه یک مسیر واقعی حل‌وفصل اختلافات باشد، ابزاری برای توجیه اقداماتی بود که از پیش در دستور کار قرار داشت. او یا احتمال می‌داد‌ ایران اساسا وارد مذاکره نشود‌، یا آنکه در جریان گفت‌وگوها با طرح مطالبات حداکثری توسط آمریکا، مذاکرات به بن‌بست برسد که همین‌گونه نیز شد. در هر دو صورت، این وضعیت می‌توانست زمینه را برای توجیه اقدام نظامی فراهم کند؛ همان روندی که در نهایت نیز شاهد آن بودیم.

‌ تا اینجای تحلیل به نظر می‌رسد خیلی مرز خاص و تفکیک جدی بین آمریکا و اسرائیل در جنگ 12 روزه نمی‌بینید. این در صورتی است که آمریکا در جنگ 40 روزه طرف ایران بود؟

بله درباره جنگ 12 ‌روزه من تفکیک معناداری میان آمریکا و اسرائیل قائل نیستم. چون به نظر می‌رسد میان آنها نوعی تقسیم کار وجود داشت. در آغاز تصور بر این بود که نیازی به ورود مستقیم آمریکا به جنگ نیست و حمایت‌های اطلاعاتی، پدافندی و مشارکت در رهگیری موشک‌ها کفایت خواهد کرد. اما در ادامه، به‌ویژه در مراحل پایانی جنگ، ظاهرا ترامپ به این جمع‌بندی رسید که شرایط برای مداخله مستقیم مناسب‌تر شده یا آنکه حمله به تأسیسات هسته‌ای ایران می‌تواند نتایج تعیین‌کننده‌ای داشته باشد؛ بنابراین در پاسخ به پرسش قبل، من این فرضیه را که ایران در پی یک مذاکره فرسایشی بوده است، نمی‌پذیرم و برعکس، معتقدم استفاده ابزاری از مذاکره در طرف مقابل مشاهده می‌شد.

‌ در همین چارچوب، آیا می‌توان گفت بن‌بست دیپلماتیک پیش از جنگ شکل گرفته بود؟ به‌ویژه آنکه یک روز پیش از آغاز جنگ، قطع‌نامه شورای حکام صادر شد؛ قطع‌نامه‌ای که پس از حدود دو دهه بار دیگر موضوع ابعاد نظامی پرونده هسته‌ای ایران را مطرح کرد. آیا این وضعیت نشانه بن‌بست دیپلماسی بود یا آنکه اسرائیل نگران پیشرفت روندها و تحولات جدید در برنامه هسته‌ای ایران شده بود؟

موضوع موسوم به «ابعاد احتمالی نظامی» برنامه هسته‌ای ایران در جریان مذاکرات پیش از برجام به‌طور کامل بررسی و پرونده آن بسته شد. از این رو، احیای مجدد این موضوع را نمی‌توان صرفا یک تحول فنی یا حقوقی دانست. به نظر من، بازگرداندن دوباره این بحث به دستور کار، بخشی از راهبردی بود که می‌توانست زمینه سیاسی و تبلیغاتی لازم برای توجیه اقدام نظامی علیه ایران را فراهم کند. اگر براساس گزارش‌های پیشین خودِ نهادهای بین‌المللی و دستگاه‌های اطلاعاتی غربی، برنامه هسته‌ای ایران دست‌کم از سال 2003 به بعد ماهیتی صلح‌آمیز داشته و تحت نظارت قرار داشته است، طرح مجدد ادعای ابعاد نظامی نیازمند توضیح و استدلالی بسیار قوی‌تر بود. از این منظر، به نظر می‌رسد این موضوع نیز در چارچوب همان روند آماده‌سازی افکار عمومی و مشروعیت‌بخشی به فشارها و اقدامات بعدی قرار داشت. در این میان، نقش آژانس بین‌المللی انرژی اتمی و به‌ویژه رافائل گروسی، مدیرکل آن نیز قابل توجه است. به اعتقاد من، گزارش‌هایی که در این مقطع ارائه شد، واجد رویکردی سیاسی و یک‌سویه بود. اکنون نیز به همین صورت است، به طوری که در گزارش‌های اخیر اصلا به این واقعیت پرداخته نمی‌شود که تأسیسات هسته‌ای ایران برخلاف موازین حقوق بین‌الملل و حتی اصول مندرج در اساسنامه آژانس هدف حمله قرار گرفته‌اند. نمی‌توان صرفا از محدودیت دسترسی سخن گفت، بدون آنکه به دلایل و زمینه‌های ایجاد آن محدودیت‌ها اشاره کرد. به باور من، آژانس در این دوره بیش از هر زمان دیگری تحت تأثیر ملاحظات سیاسی قرار گرفته و تنها بخشی از واقعیت را روایت می‌کند. در حالی که هر مسئله‌ای دارای ابعاد مختلف است، تمرکز صرف بر یک بخش و نادیده‌گرفتن بخش دیگر، پرداختن ناقص به معلول و نادیده‌گرفتن علت، تصویری ناقص و جهت‌دار ارائه می‌دهد. از همین رو، همان زمان نیز معتقد بودم این اقدامات در حال فراهم‌کردن زمینه‌های سیاسی و حقوقی لازم برای توجیه حمله به ایران هستند. در واقع، این روند به‌نوعی بستر مشروعیت‌بخشی برای تجاوز نظامی را فراهم می‌کرد.

 اسرائیل و شخص نتانیاهو در جنگ 12روزه واقعا جنگ تمام‌عیار می‌خواست؟

درخصوص اسرائیل و شخص نتانیاهو نیز تردیدی ندارم که اولویت اصلی آنان همواره گزینه نظامی بوده و همچنان این‌گونه است. حتی اگر بپذیریم که ناچار از راه‌حل‌های سیاسی و دیپلماتیک سخن گفته می‌شود، این گزینه‌ها هرگز در اولویت نخست آنان قرار نداشته‌اند. از نگاه من، هدف اصلی نتانیاهو و اسرائیل استفاده از پرونده هسته‌ای به‌عنوان ابزاری برای اعمال فشار و به تعبیر خودشان «تهدیدزدایی» از ایران و محور مقاومت بوده است. به همین دلیل، توافق میان ایران و آمریکا هیچ‌گاه در اولویت راهبردی اسرائیل قرار نداشته و امروز نیز چنین است. حتی تحولات اخیر نیز نشان می‌دهد که صرف‌نظر از اینکه آنها در قالب تقسیم کار عمل کرده باشند یا از طریق متقاعدکردن و تحت فشار قراردادن ترامپ، همچنان ترجیح اصلی‌شان استفاده از ابزار فشار و اقدام نظامی است، نه دستیابی به یک توافق پایدار و تضمین‌شده.

‌ اگر به گفته شما بخشی از مسئولیت متوجه گروسی، آمریکا و اسرائیل است، آیا نباید سهمی از نقد را نیز متوجه تهران دانست؟ شما تأکید دارید که تصمیم برای جنگ 12 روزه از پیش گرفته شده بود؛ ولی امکان جلوگیری از جنگ وجود نداشت؟ نمی‌شد جلوی آن را گرفت؟

به اعتقاد من، در شرایطی که تصمیم برای جنگ از پیش اتخاذ شده باشد، امکان جلوگیری از آن بسیار محدود بود. در اینجا می‌توان از همان تعبیر معروف استفاده کرد که «فردِ خواب را می‌توان بیدار کرد، اما کسی که خود را به خواب زده است، نمی‌توان بیدار کرد». من این ارزیابی را نه از موضع سیاسی، بلکه به عنوان یک ناظر و تحلیلگر روابط بین‌الملل مطرح می‌کنم. در جمهوری اسلامی ایران با وجود همه مخالفت‌هایی که از گذشته نسبت به مذاکره با آمریکا وجود داشت و همچنان نیز وجود دارد، در نهایت در بهار 1404 تصمیم گرفت وارد مذاکره شود. این تصمیم نیز بی‌هزینه نبود و ایران آگاهانه هزینه‌های سیاسی و داخلی آن را پذیرفت. اما مسئله اصلی این بود که ایالات متحده مطالبات و انتظاراتی حداکثری و یک‌جانبه را مطرح می‌کرد و در واقع خواستار پذیرش بی‌قیدوشرط آنها از سوی ایران بود. همان‌گونه که پیش‌تر اشاره کردم، رویکرد ترامپ مبتنی بر این بود که ایران باید خواسته‌های تعیین و دیکته‌ شده را بپذیرد و در غیر این صورت با گزینه نظامی مواجه خواهد شد. چنین وضعیتی را نمی‌توان مذاکره نامید. مذاکره زمانی معنا پیدا می‌کند که موضوعات مورد اختلاف روی میز قرار بگیرد، امکان چانه‌زنی وجود داشته باشد و طرفین بتوانند در ازای امتیازدادن، امتیازی نیز دریافت کنند. اما زمانی که یک طرف صرفاً سندی را دیکته کند و از طرف مقابل بخواهد بدون قید و شرط آن را امضا کند، دیگر با فرایند مذاکره مواجه نیستیم، بلکه با نوعی دیکته سیاسی روبه‌رو هستیم. ازاین‌رو، همچنان معتقدم ترامپ بیش از آنکه به دنبال دستیابی به یک توافق واقعی باشد، در پی ایجاد زمینه‌ای برای توجیه اقدام نظامی بود. جنگ، از منظر من، محصول ناکامی او در وادارکردن ایران به پذیرش شرایط مورد نظرش بود. البته ممکن است عده‌ای استدلال کنند که چون ایران این خواسته‌ها را نپذیرفت، جنگ رخ داد. اگر مسئله را از این زاویه نگاه کنیم، می‌توان گفت ایران در برابر مطالباتی که از نظر من ماهیتی تسلیم‌طلبانه داشت مقاومت کرد و در نتیجه طرف مقابل به این جمع‌بندی رسید که به‌علت تسلیم‌ناپذیری ایران، از مسیر مذاکره به اهداف خود نخواهد رسید و باید گزینه دیگری را فعال کند. اما این وضعیت را نمی‌توان به حساب شکست دیپلماسی یا مذاکره برای مذاکره گذاشت. افزون بر این، اساساً حل‌وفصل موضوعی با این میزان از پیچیدگی در مدت‌زمانی کوتاه امکان‌پذیر نیست. حتی بسیاری از تحلیلگران آمریکایی نیز پیش و پس از جنگ تأکید کرده‌اند که مناقشه‌ای با سابقه چند دهه را نمی‌توان ظرف چند روز یا چند هفته حل‌وفصل کرد. موضوع مورد بحث، یکی از پیچیده‌ترین منازعات بین‌المللی معاصر است. بنابراین انتظار اینکه چنین پرونده‌ای در مدت کوتاهی به نتیجه نهایی برسد، انتظاری واقع‌بینانه نیست. این ارزیابی صرفا دیدگاه ما نیست، بلکه بسیاری از ناظران و تحلیلگران غربی نیز بر همین نکته تأکید کرده‌اند.

‌ پس از جنگ 12روزه بار دیگر بحث نسبت «میدان» و «دیپلماسی» مطرح شد. برخی معتقدند در شرایط جدید، میدان بر دیپلماسی غلبه یافته و حتی آن را به حاشیه رانده است. ارزیابی شما از این موضوع چیست؟

من اساسا معتقدم این دوگانه، دوگانه‌ای نادرست و تا حد زیادی مصنوعی است. از منظر من، تقابل «میدان» و «دیپلماسی» از ابتدا نیز یک دوگانه واقعی نبوده است. برای توضیح این موضوع می‌توان از یک مثال ساده استفاده کرد. تصور کنید از یک نجار بپرسید که ارّه مهم‌تر است یا چکش؟ طبیعی است که او چنین پرسشی را بی‌معنا تلقی می‌کند؛ زیرا هریک از این ابزارها برای کارکرد خاصی طراحی شده‌اند و در کنار یکدیگر معنا پیدا می‌کنند. 

ساختن یک میز مستلزم استفاده هم‌زمان و صحیح از مجموعه‌ای از ابزارهاست و مهم‌تر از خود ابزارها، دانستن زمان و شیوه به‌کارگیری آنهاست. در سیاست خارجی نیز وضعیت به همین شکل است. سیاست خارجی مجموعه‌ای از ابزارها و ظرفیت‌ها را در اختیار دولت‌ها قرار می‌دهد. هنر و دانش سیاست‌گذاری در این است که بدانیم هر ابزار را در چه زمان، در چه سطح و با چه هدفی به کار بگیریم. ازاین‌رو، من معتقد نیستم میدان، دیپلماسی را بلعیده باشد، بلکه برعکس، در بسیاری از موارد، ازجمله در همین جنگ رمضان، میدان به کمک دیپلماسی آمده است.

به‌ویژه زمانی که طرف مقابل، مانند دولت ترامپ، براساس رهیافتی قدرت‌محور وارد مذاکره می‌شود. خود ترامپ و اطرافیانش نیز بارها از مفهوم «صلح از طریق قدرت» سخن گفته‌اند. حداقل معنای این رویکرد آن است که دیپلماسی با پشتوانه و حمایت قدرت نظامی دنبال شود؛ چیزی که در ادبیات روابط بین‌الملل از آن با عنوان «دیپلماسی قهرآمیز» یاد می‌شود. این رهیافت معمولا سه مؤلفه اصلی دارد: نخست، استفاده از قدرت و تهدید نظامی برای پشتیبانی از مذاکرات؛ دوم، طرح مطالبات حداکثری؛ و سوم، اعطای امتیازات محدود و تدریجی به طرف مقابل. اگر با چنین رویکردی مواجه باشیم، طبیعی است که طرف مقابل نیز باید به شکلی متقارن عمل کند و از ظرفیت‌های قدرت ملی خود برای پشتیبانی از دیپلماسی بهره بگیرد.

از این منظر، آنچه من از آن با عنوان «دیپلماسی مقاوم» یاد می‌کنم، دقیقا به همین معناست؛ یعنی دیپلماسی‌ای که از مقاومت ملی و میدان حمایت می‌کند و در عین حال خود نیز از پشتوانه مقاومت مردم و میدان برخوردار است. ضمنا در پشت میز مذاکره نیز برای تأمین منافع ملی در برابر زیاده‌خواهی طرف مقابل مقاومت می‌کند. البته یکی از کارکردهای اصلی دیپلماسی، جلوگیری از بحران و جنگ است و تا جایی که امکان داشته باشد باید از وقوع درگیری جلوگیری کند و در صورت بروز بحران و وقوع جنگ، باید از تصاعد و تشدید آن جلوگیری کند. اما این بدان معنا نیست که دیپلماسی همیشه موفق خواهد بود. در ادبیات روابط بین‌الملل معمولا گفته می‌شود جنگ زمانی رخ می‌دهد که دیپلماسی به بن‌بست برسد یا ناکام بماند. این قاعده صرفا درباره ایران صادق نیست، بلکه یک اصل کلی در روابط بین‌الملل محسوب می‌شود. به طور طبیعی، دولت‌ها ابتدا از ابزارهای دیپلماتیک استفاده می‌کنند و فقط زمانی که این ابزارها کارایی خود را از دست بدهند و طرف مقابل به استفاده از زور متوسل شود، مسئله دفاع و پاسخ متقابل مطرح می‌شود.

ازاین‌رو من همچنان معتقدم تقابل میان میدان و دیپلماسی تصویری نادرست از واقعیت ارائه می‌دهد. این دو در حقیقت دو روی یک سکه‌اند؛ هریک کارکرد خاص خود را دارند و در نهایت مکمل یکدیگر هستند. پیش‌تر نیز گفته‌ام دیپلماسی و میدان را می‌توان به دو قطار تشبیه کرد که روی دو ریل موازی حرکت می‌کنند و در ایستگاه منافع ملی و امنیت ملی به یکدیگر می‌رسند. هیچ‌یک نباید معطل دیگری بماند و هر دو باید وظیفه خود را برای تأمین منافع ملی انجام دهند. بنابراین من معتقد نیستم میدان، دیپلماسی را بلعیده باشد. آنچه رخ داده این است که در برابر فشار و تهدید طرف مقابل، از ابزارهای متناسب و متقارن برای دفاع از منافع ملی استفاده شده است. در واقع میدان از دیپلماسی حمایت و دست آن را پر کرده است. یعنی در مقابل دیپلماسی اجبار آمریکا، ایران نیز در مقابل از دیپلماسی قهرآمیز استفاده کرده است.

‌‌ در این شرایط جنگی و با تحلیل شما، دیپلماسی باید تعطیل شود؟

‌این به‌هیچ‌وجه به معنای تعطیلی دیپلماسی نیست. دیپلماسی حتی در زمان جنگ نیز متوقف نمی‌شود. اتفاقا در شرایط بحران و جنگ، ضرورت دیپلماسی بیش از هر زمان دیگری احساس می‌شود؛ زیرا نخستین وظیفه آن جلوگیری از گسترش بحران و تشدید درگیری‌هاست و در مرحله بعد باید دستاوردهای حاصل از میدان را به سرمایه‌های پایدار سیاسی، امنیتی و اقتصادی تبدیل کند.

‌ در پایان به تحولات منطقه‌ای هم نگاه کنیم. جنگ 12‌روزه بسیاری از معادلات منطقه را به چالش کشید. برخی معتقد بودند‌ این جنگ می‌تواند به نوعی پوست‌اندازی راهبردی در منطقه منجر شود. از سوی دیگر، مقامات جمهوری اسلامی ایران، از رهبر انقلاب تا دیگر مسئولان، بارها هشدار داده بودند در صورت وقوع جنگی دیگر علیه ایران، اولا ایران در موضع دفاعی قرار خواهد داشت و آغازگر جنگ نخواهد بود، ثانیا اهداف و پایگاه‌های آمریکا را نیز در محاسبات خود قرار خواهد داد. با‌این‌حال، چرا جنگ 12‌روزه نتوانست زمینه‌ساز نوعی هم‌گرایی امنیتی منطقه‌ای شود و جنگ 40‌روزه همه چیز را در غرب آسیا به هم ریخت؟ چرا کشورهای منطقه به سمت نوعی وحدت راهبردی یا سازوکار امنیت جمعی حرکت نکردند؟ آیا آنچه امروز شاهد آن هستیم، اجتناب‌ناپذیر بود؟

به اعتقاد من، مجموعه‌ای از سوءمحاسبات در شکل‌گیری جنگ 12‌روزه و همچنین تحولات بعدی و به‌‌ویژه جنگ 40‌روزه یا جنگ رمضان نقش داشت.

‌ چه سوء‌محاسباتی؟

نخستین سوءمحاسبه آمریکا و اسرائیل این بود که تصور می‌کردند جمهوری اسلامی ایران در ضعیف‌ترین مقطع حیات خود قرار دارد و در نتیجه توان دفاع مؤثر از خود را نخواهد داشت. سوءمحاسبه دوم به این فرض بازمی‌گشت که حملات هوایی می‌تواند زمینه نارضایتی داخلی و حتی شورش علیه نظام سیاسی را فراهم کند. در آن مقطع، این دیدگاه در بسیاری از محافل آمریکایی-اسرائیلی مطرح می‌شد که تغییر نظام سیاسی در ایران نیازمند نیرو و عملیات زمینی نیست و صرفا از طریق نیروی هوایی می‌توان به چنین هدفی دست یافت؛ زیرا به زعم آنان، نیروی زمینی این پروژه را مردم ایران تشکیل خواهند داد. از سوی دیگر، آمریکا، اسرائیل و حتی بسیاری از کشورهای منطقه تصور نمی‌کردند‌ در صورت گسترش بحران، جمهوری اسلامی ایران از تمام‌ ظرفیت‌ها و ابزارهای خود برای دفاع از امنیت و منافع ملی بهره گیرد. آنان به‌درستی برآورد نکرده بودند که ایران در چارچوب حق دفاع مشروع‌ مندرج در ماده ۵۱ منشور ملل متحد‌ و با اتکا بر تمامی ظرفیت‌های راهبردی خود وارد عمل خواهد شد.

به نظر می‌رسد بخشی از این سوءبرداشت‌ها ناشی از تجربه‌های پیشین بود؛ زیرا ایران در موارد متعدد تلاش کرده بود از گسترش درگیری‌ها جلوگیری کند و با خویشتنداری مانع توسعه بحران شود. اما این بار شرایط متفاوت بود. هنگامی که طرف مقابل به‌صراحت از تغییر نظام سیاسی در ایران سخن می‌گوید، موضوع صرفا یک منازعه محدود نیست، بلکه به مسئله بقا تبدیل می‌شود. در چنین شرایطی، جمهوری اسلامی ایران ناگزیر بود از تمامی ابزارهای لازم برای حفظ امنیت ملی، تمامیت ارضی و بقای خود استفاده کند. به همین دلیل، واکنش ایران در این مقطع با بسیاری از تجربه‌های پیشین تفاوت داشت. با‌این‌حال، تصور می‌کنم اگر این جنگ به‌طور کامل پایان‌یافته تلقی شود، در آینده شاهد نوعی بازآرایی و بازمعماری نظم منطقه‌ای خواهیم بود. بخشی از این تحول به فعال‌شدن ظرفیت‌های راهبردی نهفته ایران بازمی‌گردد؛ ظرفیت‌هایی که پیش از این کمتر مورد استفاده قرار گرفته بودند. برای نمونه، برخی مؤلفه‌های ژئوپلیتیکی ایران، از‌جمله موقعیت راهبردی آن در منطقه و اهرم‌هایی همچون تنگه هرمز، بار دیگر اهمیت خود را در معادلات امنیتی منطقه نشان دادند. اما شاید مهم‌ترین تحول راهبردی جنگ‌های 12روزه و 40‌روزه آن بود که پیوند میان امنیت ملی ایران، امنیت منطقه خلیج فارس و امنیت بین‌المللی را به‌طور عملی آشکار کرد. این دو جنگ نشان داد‌‌ این سه حوزه را نمی‌توان از یکدیگر تفکیک کرد. به‌ویژه هنگامی که مسئله بقا مطرح باشد، امنیت ملی یک کشور می‌تواند به‌طور مستقیم بر امنیت منطقه‌ای و حتی امنیت بین‌المللی تأثیر بگذارد. از این منظر، یکی از مهم‌ترین پیامدهای جنگ، تأیید این گزاره بود که امنیت ایران، امنیت منطقه و امنیت بین‌المللی به یکدیگر پیوند خورده‌اند و نمی‌توان آنها را به‌ صورت مجزا‌ بررسی کرد.

بر همین اساس، پیش‌بینی من این است که کشورهای جنوبی خلیج فارس بیش از گذشته به اصل «امنیت به‌هم‌پیوسته» توجه خواهند کرد؛ یعنی این واقعیت که ناامنی در هر بخش از منطقه می‌تواند امنیت همه بازیگران را تحت تأثیر قرار دهد. نکته دوم آن است که به نظر می‌رسد دوران اتکای کامل به امنیت عاریتی و برون‌سپاری امنیت به آمریکا رو به پایان است. تجربه این جنگ نشان داد حضور نظامی آمریکا و استقرار پایگاه‌های خارجی در منطقه نه‌تنها الزاما به معنای افزایش امنیت نیست، بلکه در برخی شرایط می‌تواند خود به عاملی برای افزایش ناامنی و تهدید تبدیل شود.

به همین دلیل، احتمال زیاد می‌دهم کشورهای منطقه در آینده به سمت متنوع‌سازی منابع امنیت‌ساز حرکت کرده و در سیاست خارجی و امنیتی خود نوعی توازن میان قدرت‌های مختلف از‌جمله آمریکا، اروپا، چین و روسیه ایجاد کنند. در مورد ایران نیز تصور می‌کنم منطق ژئوپلیتیک منطقه در نهایت کشورهای همسایه را ناگزیر خواهد کرد ‌جایگاه و نقش قدرت ایران را در محاسبات راهبردی خود به رسمیت بشناسند و آن را به ‌عنوان یک واقعیت پایدار منطقه‌ای لحاظ کنند. در همین چارچوب، به‌تازگی اخباری درباره پیشنهاد عربستان برای شکل‌گیری نوعی پیمان عدم تعرض منطقه‌ای منتشر شد؛ طرحی که شباهت‌هایی با الگوی «کنفرانس امنیت و همکاری در اروپا» یا همان مدل هلسینکی دارد.

‌ اتفاقا این ایده را آقای ظریف نیز در خرداد 1396 مطرح کرده بود.

دیگران نیز‌ چنین ابتکاراتی را مطرح کرده بودند. جمهوری اسلامی ایران در دوره‌های مختلف و با عناوین گوناگون، طرح‌هایی در این زمینه ارائه کرده است. موضع رسمی ایران نیز همواره بر ضرورت شکل‌گیری یک نظام امنیتی درون‌زا، مشارکتی و مبتنی بر حضور همه کشورهای منطقه استوار بوده است. البته درباره طرح منتسب به عربستان هنوز ابهاماتی وجود دارد و برخی معتقدند این موضوع به‌طور رسمی اعلام نشده است. با‌این‌حال، از نظر من حتی اگر در حد یک فرضیه نیز باشد، فرضیه‌ای جدی و شایان تأمل است.

در‌واقع‌ یکی از سناریوهای محتمل آینده می‌تواند حرکت به سمت ایجاد نوعی سازوکار منطقه‌ای مشابه کنفرانس امنیت و همکاری در اروپا باشد؛ مدلی که می‌توان آن را در قالب «کنفرانس امنیت و همکاری خلیج فارس» تصور کرد. خود من نیز در سال‌های گذشته در نوشته‌ها و محافل مختلف به چنین الگویی اشاره کرده‌ام. به اعتقاد من، جنگ اخیر چند واقعیت مهم را آشکار کرد: نخست آنکه گزینه نظامی به‌تنهایی قادر به حل مسئله ایران نیست، دوم آنکه ایران از ظرفیت درخور توجهی برای تاب‌آوری برخوردار است‌ و سوم آنکه برخی مؤلفه‌های ژئوپلیتیکی و راهبردی ایران که پیش‌تر کمتر فعال شده بودند، اکنون در محاسبات منطقه‌ای جایگاه برجسته‌تری یافته‌اند.

همچنین این جنگ نشان داد‌ امنیت منطقه ماهیتی به‌هم‌پیوسته دارد و نمی‌توان آن را به‌ صورت جزیره‌ای تعریف و تأمین کرد. از این ‌رو، منطق قدرت و واقعیت‌های ژئوپلیتیکی ایجاب می‌کند ‌در آینده نوعی موازنه جدید و متناسب با شرایط نوظهور شکل گیرد و بر پایه آن، ترتیبات امنیتی تازه‌ای در منطقه ایجاد شود. تجربه تاریخی نیز نشان می‌دهد‌ پس از جنگ‌ها، زمانی که بازیگران به این نتیجه می‌رسند که راه‌حل نظامی قادر به حل منازعات نیست، معمولا در کنار حفظ توان بازدارندگی خود تلاش می‌کنند سازوکارهایی برای ایجاد ثبات و امنیت مشترک پایدار طراحی کنند. به نظر می‌رسد منطقه خلیج فارس نیز به این خودآگاهی رسیده و در نهایت به سوی چنین روندی حرکت خواهد کرد. سیاست‌های ایران‌هراسی، ایران‌گریزی، ایران‌ستیزی و ایران‌زدایی در منطقه در عمل شکست خورده‌اند. امیدوارم همسایگان ما، این‌ بار سیاست منطقی «ایران‌پذیری» و «ایران‌شریکی» را در پیش گیرند.

 

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.