تحولات ماههاي اخير در روابط ايران و امريكا بار ديگر توجه تحليلگران را به يكي از شناخته شدهترين مفاهيم سياست خارجي امريكا جلب كرده است. مفهومي كه در ادبيات روابط بينالملل با عنوان تئوري مرد ديوانه شناخته ميشود و بيش از هر چيز با نام ريچارد نيكسون پيوند خورده است. بر اساس اين نظريه يك رهبر سياسي ميكوشد تصويري از خود ارايه دهد كه در آن غيرقابل پيشبيني به نظر برسد تا طرف مقابل در محاسبات خود محتاطتر عمل كند و از بيم واكنشهاي غيرمنتظره به عقبنشيني يا امتيازدهي تن دهد. دونالد ترامپ را ميتوان يكي از برجستهترين سياستمداران معاصر دانست كه رفتار و گفتارش با اين نظريه همخواني قابل توجهي دارد. او از زمان ورود به عرصه سياست بارها نشان داده است كه علاقهاي به چارچوبهاي سنتي ديپلماسي ندارد و ترجيح ميدهد با ايجاد ابهام و غافلگيري رقباي خود را تحت فشار قرار دهد. در نگاه ترامپ غيرقابل پيشبيني بودن نه يك ضعف بلكه يك ابزار قدرت است. او بارها در موضوعات مختلف از جمله پرونده ايران مواضعي اتخاذ كرده كه حتي نزديكترين متحدان امريكا را نيز دچار سردرگمي كرده است. در قبال ايران نيز همين الگو به روشني قابل مشاهده است. ترامپ در حالي كه از فشار حداكثري و تهديد سخن ميگويد همزمان از آمادگي براي توافق نيز حرف ميزند. يك روز از احتمال دستيابي به توافقي جديد سخن به ميان ميآورد و روز ديگر از لزوم اعمال فشارهاي بيشتر صحبت ميكند. گاه لحن او به سمت ديپلماسي و مذاكره متمايل ميشود و گاه ادبيات تهاجمي بر سخنانش غلبه پيدا ميكند. اين تناقض ظاهري براي بسياري از ناظران گيج كننده است اما در چارچوب تئوري مرد ديوانه ميتوان آن را بخشي از يك راهبرد دانست. هدف چنين راهبردي آن است كه طرف مقابل نتواند رفتار آينده امريكا را پيشبيني كند. هنگامي كه يك كشور در برابر مجموعهاي از سناريوهاي متفاوت قرار ميگيرد ناچار است در تصميمگيريهاي خود محتاطتر عمل كند. ترامپ تلاش ميكند اين تصور را ايجاد كند كه هر گزينهاي ممكن است روي ميز باشد و هيچ كس از تصميم نهايي او اطمينان ندارد. به همين دليل است كه اظهارات او درباره ايران گاه از مذاكره و توافق تا تهديد و فشار در نوسان است.
با اين حال پرسش مهم اين است كه آيا ايران مخاطب مناسبي براي اجراي چنين راهبردي است؟ پاسخ به اين پرسش را بايد در واقعيتهاي منطقهاي و تغييرات موازنه قدرت جستوجو كرد. ايران امروز با ايران دو يا سه دهه پيش تفاوتهاي قابل توجهي دارد. در طول سالهاي گذشته توان بازدارندگي كشور به شكل محسوسي افزايش يافته و مجموعهاي از ظرفيتهاي دفاعي و نظامي در اختيار جمهوري اسلامي قرار گرفته است كه در محاسبات قدرتهاي خارجي نقش تعيين كنندهاي ايفا ميكند.
توسعه صنايع موشكي، پيشرفت فناوريهاي پهپادي، تقويت سامانههاي دفاعي و تجربه حضور در بحرانهاي پيچيده منطقهاي موجب شده است كه هرگونه تهديد نظامي عليه ايران با هزينههاي سنگين و غيرقابل پيشبيني همراه باشد. در جهان امروز بازدارندگي تنها به معناي برخورداري از تجهيزات نظامي نيست بلكه به معناي توانايي تحميل هزينه به طرف مقابل نيز هست. ايران طي سالهاي اخير نشان داده در صورت مواجهه با تهديد قادر است پاسخهايي ارائه بدهد كه دامنه آثار آن فراتر از يك رويارويي محدود خواهد بود.
همين واقعيت باعث شده است كه محاسبات امنيتي درباره ايران پيچيدهتر از گذشته باشد. اگر در تئوري مرد ديوانه هدف آن است كه طرف مقابل از پيامدهاي مقاومت هراس داشته باشد در مورد ايران اين معادله يك سويه نيست. طرف مقابل نيز ناچار است هزينههاي اقدام خود را محاسبه كند. به همين دليل هرگونه تصميم درباره تشديد تنش يا اقدام نظامي با ملاحظات فراوان همراه است.
عامل مهم ديگر تجربه تاريخي روابط ايران و امريكا است. طي چهار دهه گذشته تهران بارها با فشارهاي سياسي، اقتصادي و امنيتي مواجه شده و در نتيجه نوعي فرهنگ مقاومت در برابر فشار خارجي در ساختار تصميمگيري كشور شكل گرفته است. بسياري از تصميمگيران ايراني بر اين باورند كه عقبنشيني در برابر فشار نه تنها به كاهش مطالبات طرف مقابل منجر نميشود بلكه زمينه را براي طرح خواستههاي بيشتر فراهم ميكند. چنين برداشتي باعث شده است كه تهديد به تنهايي نتواند نتايجي را كه طراحان آن انتظار دارند به همراه داشته باشد.
از سوي ديگر ساختار تصميمگيري در ايران نيز با بسياري از كشورهاي منطقه تفاوت دارد. تصميمهاي كلان امنيتي و راهبردي حاصل فرآيندي چندلايه و مبتني بر بررسيهاي گسترده است. بنابراين تأثيرپذيري از فشارهاي رواني و رسانهاي محدودتر از آن چيزي است كه برخي سياستمداران امريكايي تصور ميكنند.
به بيان ديگر تئوري مرد ديوانه زماني بيشترين كارايي را دارد كه طرف مقابل تحت تأثير مستقيم شخصيت و رفتار رهبر رقيب قرار بگيرد اما در مورد ايران عوامل ساختاري و ملاحظات راهبردي نقش پررنگتري در تصميمسازي دارند. البته اين بدان معنا نيست كه سياست ابهام ترامپ فاقد اثرگذاري است. بدون ترديد چنين رويكردي ميتواند بر فضاي سياسي و اقتصادي تأثير بگذارد و بر روند مذاكرات نيز اثرگذار باشد. اما ميان اثرگذاري و موفقيت تفاوت وجود دارد. ممكن است تهديدها سطحي از فشار را ايجاد كنند اما الزاما به تغيير رفتار مورد نظر امريكا منجر نشوند.
به نظر ميرسد ترامپ در قبال ايران به دنبال نوعي ديپلماسي اجبار است. راهبردي كه در آن تهديد فشار اقتصادي نمايش قدرت نظامي و پيشنهاد مذاكره به صورت همزمان مورد استفاده قرار ميگيرد. هدف آن است كه ايران مصالحه را كمهزينهتر از مقاومت ارزيابي كند. اما موفقيت چنين راهبردي زماني ممكن است كه طرف مقابل فاقد ظرفيتهاي لازم براي تحمل فشار باشد. در حالي كه واقعيتهاي منطقهاي و توان بازدارندگي ايران تصوير متفاوتي را نشان ميدهد.
از اين منظر رفتارهاي متناقض و گاه عجيب ترامپ را بايد بيش از آنكه نشانه آشفتگي دانست بخشي از يك تاكتيك فشار و چانهزني تلقي كرد؛ تاكتيكي كه بر ايجاد ابهام استوار است و ميكوشد طرف مقابل را در وضعيت انتظار و ترديد نگه دارد. اما تجربه روابط تهران و واشنگتن نشان داده است كه تئوري مرد ديوانه در برابر ايران با محدوديتهاي جدي روبهرو است. كشوري كه از توان بازدارندگي قابل توجه برخوردار است و در برابر فشارهاي خارجي سابقهاي طولاني دارد لزوما با تهديدهاي لفظي يا نمايشهاي سياسي و رسانهاي به عقبنشيني وادار نخواهد شد.
در نهايت آينده روابط ايران و امريكا نه با ميزان تهديدها بلكه با درك واقعبينانه دو طرف از موازنه قدرت تعيين خواهد شد. شايد به همين دليل باشد كه در پرونده ايران تئوري مرد ديوانه بيش از آنكه يك راهبرد تعيين كننده باشد ابزاري براي افزايش قدرت چانهزني در مذاكرات است. ابزاري كه ميتواند بر فضاي سياسي اثر بگذارد اما به تنهايي قادر نيست مسير روابط دو كشور را مشخص كند.
دكتراي سياستگذاري عمومي