شناسهٔ خبر: 78525290 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه اعتماد | لینک خبر

كي‌يركگارد روياروي هگل

انسان در جست‌وجوي معنا

صاحب‌خبر -

عليرضا عباسي

سده بيستم صحنه دو خروشِ بزرگ در برابر سيستم‌سازي‌هاي فلسفي بود، يكي خروش فلسفه تحليلي و ديگري خروش فلسفه‌هاي اگزيستانسي. اين هر دو، با همه تفاوت‌هايي كه در روش، سبك و مراد داشتند خراش‌هاي ژرفي بر چهره سيستم‌سازي‌هاي فلسفي، كه هگل بارزترين آنها بود انداختند و در گسستن از سيستم كلان هگلي هم‌داستان بودند.

نگرش تحليلي در فلسفه انگليسي- امريكايي سده بيستم، در مقام خروشي ستيهنده (والبته گاه سنجيده) در برابر هگل و هگل‌گرايي پديد آمد. در برابر نگرش كل گرايانه‌ هگلي، كه تمامِ واقعيت را در افق خِرد و روح گزارش مي‌داد و جهان را چون كلّيتي زنده و در هم تنيده مي‌فهميد، نسل نويني از فيلسوفان مانند جورج ادوارد مور و برتراند راسل پرچمِ مخالفت برافراشتند و با پافشاري بر وضوح معنايي، تحليل منطقي و استقلال واقعيت از ذهن، بنيان‌هاي فلسفه تحليلي را بنا نهادند. اينان بر آن بودند كه جهان نه بازتابي از ذهن و ساختار خِرد، بلكه ساحتي مستقل است كه مي‌تواند با ابزار تحليل دقيق شناخته و توصيف شود. آير كه خود از مدافعانِ فلسفه تحليلي بود ايدئاليسم را به سبب ابهام مفهومي، بي‌اعتنايي به تحليل منطقي دقيق و گرايش به سيستم‌سازي‌هاي كلان و آزمون ناپذير مورد انتقاد قرار مي‌دهد و مي‌گويد: « از جمله خرافه‌هايي كه پس از رها كردن مابعدالطبيعه از آن خلاص مي‌شويم اين نظر است كه شغل فيلسوف تأسيس نظام قياسي است. البته منظور ما رد اين نظر نيست كه فيلسوف مي‌تواند از استدلال قياسي مستغني شود. ما فقط حق او را به اينكه پاره‌اي مبادي و اصول اوليه وضع كند و سپس آن را با نتايجشان به عنوان تصورِ تامِ واقعيت عرضه بدارد انكار مي‌كنيم» (آير، 1336، ص 37) .از نظر فيلسوفان تحليلي، فلسفه تلاشي است در نقد، تحليل و بررسي بنيان‌ها، روش‌ها و نتايج دانش‌ها و نيز گزاره‌هايي كه در عرف عام به كار مي‌روند، نه معماري سيستم‌هاي كلان متافيزيكي.انگيزه فيلسوفان تحليلي از رويارويي با هگل و هگل‌گرايي، تكيه و تأكيد بر جنبه‌هايي از فلسفه است كه بتواند هرچه بيشتر به علم و زبان علمي نزديك‌تر باشد. به نظر مور و راسل «بسياري از زياده‌روي‌هاي نظام‌هاي ايدئاليستي نتيجه ابهام مفهوم‌هاي به كار رفته در آنهاست، از اين رو كوشيدند تا با تحليل آن مفهوم‌ها، نادقيق بودن و ناروا بودن بسياري از قضاوت‌هاي متافيزيكي را آشكار كنند» (نقيب‌زاده، 1399، ص 238) .در ادامه به بررسي نقادانه رويارويي سورن كي‌يركگارد، فيلسوف دانماركي، با هگل و سنت هگل‌گرايي خواهيم پرداخت، زيرا كي‌ير‌كگارد به حق پدرِ فلسفه‌هاي اگزيستانسي ناميده شده و انديشه‌هاي او سرآغازِ گسستي بنيادين از فلسفه‌هاي سيستم‌ساز به شمار مي‌آيد. كاوش در اين رويارويي، ما را به سرچشمه‌هاي زاينده عناصري رهنمون مي‌شود كه بعدها در آثار انديشمندان اگزيستانسياليست گسترش يافت. بدين‌سان، فهمِ دقيقِ نسبت انتقادي او با هگل، نه تنها سرآغازي براي درك مباني فلسفه‌هاي اگزيستانسي، بلكه كليدي براي تبيين دگرگوني‌هاي فكري سده‌هاي بعدي نيز به شمار مي‌رود.
اعتراض به سيستم‌سازي كلان
نقد كي‌يركگارد برهگل نقطه عطفي تاريخي است كه طي آن، گذر از ايدئاليسمِ عيني به فلسفه‌هاي اگزيستانسي امكان‌پذير شد. هگل كوشيده است تا تمامِ واقعيت را در يك سيستم انديشه جا دهد و با به كار بردن روش ديالكتيك، طرحي فراگير از تحول جلوه‌هاي گوناگون طبيعت، تاريخ، فرهنگ و دين به دست دهد. براي هگل آنچه معقول است واقعي است و آنچه واقعي است معقول است. يعني تمام انديشه و نظامِ واقعيت يكي است. مطلق كه به گمان هگل «تنها جستار‌مايه و درون‌مايه فلسفه است » (كاپلستون، 1367، ص 196) به ضرورت خودانديشي، خود را در طبيعت تحقق مي‌بخشد و بدين‌ترتيب «انديشه »، «واقعي » شده و «واقعيت » كه محل تحقق انديشه قرار گرفته «معقول » مي‌شود. هگل نه‌تنها انديشه و واقعيت را لازم و ملزوم مي‌داند بلكه قوانين نظام انديشه و نظام واقعيت را هم يكسان مي‌داند. بنابراين قوانين، چيزي انتزاعي و نتيجه تجريدِ ذهن نيستند.با اين حال سيستم فلسفي هگل را مي‌توان به دليل انتزاعي بودن و گرايش به فروكاستنِ فرد به امرِ جمعي مورد انتقاد قرار داد و اين همان كاري بود كه كي‌يركگارد كرد. در حالي كه هگل بر انديشه نظري تكيه و تأكيد دارد، كي‌يركگارد بر اگزيستانس و فرديت پافشاري مي‌كند. انديشه هگل بر شالوده «مفهوم » و حركت ديالكتيكي آن استوار است؛ حركتي كه در آن، واقعيت نه چون كثرتي پراكنده بلكه همچون نمود و تجلي خودگشاي روح فهم مي‌شود. در اين چارچوب، فرد در درون يك كليت تاريخي- اجتماعي قرار مي‌گيرد و به همين دليل از نظر هگل، آگاهي فردي دستاورد نيروهايي است كه پيش از فرد وجود دارند، نيروهايي چون تاريخ، نهادها، دولت و اخلاق. مفهوم روح در فلسفه هگل همان چارچوبي است كه روند شكل‌گيري اين نيروها را امكان‌پذير مي‌كند. سيستم هگلي چنان انتزاعي و فراگير است كه فرد انساني فقط و فقط به لحظه‌اي گذرا در حركت روح مطلق فرو كاسته مي‌شود.
گفتني است كه در مخالفت با چنين تأكيدي بر انديشه نظري در همان زمان هگل« شلينگ، فيلسوف آلماني، فلسفه هگل را فلسفه منفي مي‌ناميد زيرا بر آن بود كه اين فلسفه به «هستي » (اگزيستانس)، يعني واقعيت مشخص و فردي نمي‌پردازد بلكه تنها در شبكه‌اي از مفهوم‌هاي كلي است. كي‌‎يركگارد اين انديشه شلينگ را پي گرفت» (نقيب‌زاده، 1399، ص244) . در نظر كي‌يركگارد از بس غرق در انديشه‌هاي ژرف بوده‌ايم كه فراموش كرده‌‌ايم واقعيتِ مشخصِ فردي چيست.بدين سان كي‌يركگارد اصل اين‌هماني واقعي و معقول را كه زير بناي انديشه هگل است نمي‌پذيرد. انديشه، انديشه است و درست به همين دليل چيزي است غير از اگزيستانس يا واقعيتِ مشخص و فردي. سيستم هگلي «كل » را مي‌فهمد اما «فرد » را از ياد مي‌برد. از نظر كي‌يركگارد زندگي انسان كه با اضطراب، انتخاب، ترس، گناه و ايمان آميخته است در چارچوب يك سيستم منطقي حل نمي‌شود.« تكيه كي‌يركگارد بر احساسي است كه از ژرفاي زندگاني و از نهانخانه دل مي‌جوشد، احساسي كه به هر نسبت ژرف‌تر باشد به همان نسبت ناگفتني‌تر و پنهان‌تر است و به هر نسبت شديدتر باشد به همان نسبت محدودتر» (نقيب زاده، 1399، ص244) .
اگزيستانس كه از محوري‌ترين مفاهيم در همه فلسفه‌هاي اگزيستانسي است، واژه‌اي است كه دلالت بر بودن انسان مي‌كند، بودني ويژه و يگانه كه تحقق خويش است در افقِ امكان‌ها. اگزيستانس بيانگر بُعدي از انسان است كه در آن، او از پيش داده شده نيست بلكه همواره در حال شدن، برگزيدن و فرا رفتن از وضعيت موجود خويش و از خود به در شدن (1) است. انسان راستين انساني است اصيل كه احساس و انديشه‌اش از درون خودش سرچشمه مي‌گيرد. اگزيستانس در قالب يك انديشه نظري و سيستم عقلاني فهم نمي‌شود بلكه بايد آن را زندگي كرد و به گفته ياسپرس« انديشه بايد خانه‌اي باشد براي زندگاني و اگر جز اين بود بايد ويران شود» (نقيب زاده، 1399، ص 253) .
كي‌يركگارد در كتاب «پي‌نوشت غيرعلمي نهايي » با بيان روشني، رويارويي خود را با انديشه نظري مطرح كرده مي‌گويد: « وجود داشتن (اگزيستانس) با راهنمايي انديشه محض مانند سفر در دانمارك است به ياري نقشه كوچكي از اروپا كه در آن دانمارك از سر سوزني بزرگ‌تر نيست، آري حتي ناممكن‌تر از آن است» (بلاكهام، 1376، ص‌55) . مخالفت كي‌يركگارد با انديشه نظري در واقع مخالفت با سيستم‌سازي فلسفي‌‌‌است‌.از‌نظر‌او بنا‌‌كردن ‌يك سيستم اگزيستانسي محال است زيرا ويژگي سيستم اين است كه كامل و جامع باشد اما اگزيستانس در راه است و هميشه ناتمام. بنابراين سيستم و اگزيستانس رويارويي معنايي دارند. سيستم فلسفي طرحي جامع، بسته و نهايي است كه همه اجزاي واقعيت را در كليتي منسجم و كامل گرد مي‌آورد اما اگزيستانس كه گشوده و ناتمام است هرگز در قالب سيستم نمي‌گنجد. پس فروكاستن آن به ساختاري كامل و پايان يافته تحريف معناي آن است. اگزيستانس گشودگي، ناتمامي و در راه بودن است و هر كوششي براي تبديل آن به سيستمي كامل انكار همين ويژگي است. سيستم با خاتميت يكسان است اما اگزيستانس و فرديت روياروي خاتميت است. اگر واقعيت سيستمي كامل داشته باشد، فهم آن تنها از منظر الهي امكان‌پذير است زيرا خدا وراي زمان و مكان است ولي دسترسي به چنين افقي هرگز براي انسان امكان‌پذير نيست. بنابراين هر سيستم فلسفي كه مدعي خاتميت باشد گرفتار نوعي خطاي شناختي است. حقيقت انساني نه در ساختن سيستم‌هاي فراگير بلكه در زيستن اصيل و مواجهه دروني با امكان‌ها آشكار مي‌شود و وظيفه فلسفه نه سيستم‌سازي بلكه روشنگري وضعيت انسان در حالِ شدن است.
خروش كي‌يركگارد در برابر ايدئاليسم هگلي
در فلسفه هگل خرد ساختارِ واقعيت و واقعيت، تجلي خرد است و شكاف ميان ذهن و جهان در روح برطرف مي‌شود. بنابراين فرد چونان لحظه‌اي است از حركت روح مطلق در تاريخ و در نسبتش با كل، معنا مي‌يابد. اما در فلسفه كي‌يركگارد فرد نه جزئي حل شده در كل بلكه درگير در زندگي، متناهي و در حال انتخاب است. يك هگلي در انديشه محض سير مي‌كند و غرق در تفكر عقلاني است اما يك انسان برخوردار از اگزيستانس، فعالانه و با شور زندگي مي‌كند. بيهوده بودن سيستم‌سازي هگل در همين جاست كه ما را با انديشيده بدون انديشمند، با انسانيت بدون وجود فردي و با جمعيتي بدون افراد رها مي‌كند. گويي فيلسوفي چون هگل از ما انتظار دارد كه كلِ جنگل را با ناديده گرفتن تك‌تك درختان بنگريم.
نقد حقيقت عيني
هگل حقيقت را در مطلق و عينيت جست‌وجو مي‌كرد اما كي‌يركگارد حقيقت را در سوبژكتيويته يا درون دانستگي مي‌دانست و حقيقتِ سوبژكتيو، باطني و دروني است. از نظر كي‌يركگارد حقيقت فقط بيانِ واقعيت نيست؛ حقيقت ايده‌اي كه با امر متناظر بيروني‌اش مطابق باشد نيست؛ حقيقت چيزي عيني و ابژكتيو نيست كه بتوان آن را از آنِ خود كرد بلكه فراتر، حقيقت راه اگزيستانس است و انسان آن را زندگي مي‌كند. فرد حقيقت است.« حقيقت در ضمن پيوندي معنوي يعني تقرر ظهوري (اگزيستانس) انضمامي كه هر كس با خود و ديگران و خدا دارد تحقق پيدا مي‌كند» (مستعان، 1374، ص 75) .كي‌يركگارد در كتاب «پي‌نوشت غيرعلمي نهايي » بارها تاكيد كرده است كه حقيقت در سوبژكتيويته است. اين سخن يك بحث معرفت شناختي نيست بلكه موضعي اگزيستانسي است و نشان مي‌دهد كه زندگي فرد را نمي‌توان از حقيقت جدا كرد. بدين سان پرسش از حقيقت، همزمان پرسش از شيوه زندگي كردن را به ميان مي‌آورد. بنابراين كي‌يركگارد هر جست‌وجويي را براي بنيان نهادن سيستمي عيني از حقيقت نابسنده مي‌داند. « هگل خواسته است همه امور را تبيين كند .به نظر كي‌يركگارد امور را نبايد تبيين كرد، بايد آزمود و به وجدان دريافت. بدين وجه به جاي كوشش براي يافتن حقيقت كلي و محرز براي همه و تام و تمام، بايد سعي در درك حقيقتي خصوصي و جزئي و نفساني داشت» (وال، ورنو، 1372، ص 98) .حقيقت همواره توسط يك فرد انساني پرسيده مي‌شود، در نتيجه حقيقت نمي‌تواند چيزي مستقل از وضعيت اگزيستانسي پرسشگر باشد. دانشي كه نسبتي با سوژه يا فرد انساني نداشته باشد فقط يك انتزاع است. كي‌يركگارد در واقع پرسش «حقيقت چيست » را به پرسش «چگونه بايد با حقيقت رابطه برقرار كرد » تبديل مي‌كند. بنابراين حقيقت هميشه به «من » به عنوان يك هستنده مربوط مي‌شود نه فقط به ذهن انتزاعي. كي‌يركگارد شناخت عيني را ناروا نمي‌داند بلكه بر آن است كه اگر با چگونگي وجود من پيوند نداشته باشد از لحاظ اگزيستانسي ناروا و غير بنيادي است. شناخت بنيادين آن است كه مرا درگير انتخاب، تعهد، ايمان و مسووليت كند، نه فقط فهميده شود. چنين شناختي فقط در اخلاق و دين رخ مي‌دهد، يعني ارزش آنها در اين است كه زيسته شوند. حقيقتي كه در جانِ فرد رسوخ نكرده باشد و به انتخاب و عمل نينجامد از نظر كي‌يركگارد دانشي سرد و بي‌روح است. فيلسوفان اگزيستانسي حقيقت را نه در انسجام نظري بلكه در كيفيت زندگي مي‌بينند، رخدادي در متن زندگي. حقيقت در سوبژكتيويته است و عالي‌ترين نمود آن شور و شيفتگي است. شور در اينجا به معناي هيجاني زودگذر نيست بلكه به معناي تعهدِ تامِ وجود انساني است.رهيافت كي‌يركگارد به شور و شيفتگي شايد از طريق داستان نامزدي‌اش بوده است. او در اندرون خود شور و عشقي مي‌يافت كه قابل بيان نبود. به نظر كي‌يركگارد به جاي تفكر نظري و شناخت عقلي هگلي بايد شور و شيفتگي را قرار داد.« متفكرِ درون ذاتي (سوبژكتيو) سري پرشور دارد، در صورتي كه متفكر انتزاعي براي اينكه گزارشگر واقعيت باشد بي‌طرف و بي‌غرض است» (وال، ورنو، 1372، ص 119) .
نقدعقل ديالكتيكي
از لحاظ عيني حقيقت هميشه داراي نوعي پارادوكس است. هرگاه انسان با حقيقتي جاويد رو به رو مي‌شود آن حقيقت خود را به صورت پارادوكس نمايان مي‌كند زيرا ذهن انسان محدود و متناهي است و نمي‌تواند امرنامحدود و نامتناهي را در چارچوب مفاهيم عقلاني بسته و سيستماتيك قرار دهد. حقيقتِ عيني هرگز براي انسان به يقين تبديل نمي‌شود بلكه همواره عنصري از عدم قطعيت باقي مي‌ماند. اين نااطميناني در دل آدمي دلواپسي به وجود مي‌آورد. دلواپسي و اضطرابي كه به نوعي در همه فلسفه‌هاي اگزيستانسي مطرح شده است حالتي است اساسي در انسان كه از نظر كي‌يركگارد تنها با آزمون ايمان تسكين مي‌يابد. اما چنين ايماني هرگز با ساختن مفاهيم انتزاعي و بنا نهادن سيستم‌هاي فلسفي به دست نمي‌آيد. ديالكتيك هگل حركتي عقلاني از تضادها به آشتي است اما كي‌يركگارد معتقد بود كه در ساحت اگزيستانسي، تعارض‌ها هميشه به آشتي عقلاني نمي‌رسند. ايمان جهشي است وراي اخلاق و عقلِ عمومي، نه نتيجه فرآيند ديالكتيكي. تلاش هگل تبيين دين در چارچوب فلسفه و فروكاستن ايمان به مرحله‌اي از خودآگاهي عقلي بود. كي‌يركگارد اين اقدام را خيانت به مسيحيت مي‌دانست . از نظر او مسيحيت يك آموزه نظري نيست بلكه مبتني بر ايماني است ژرف كه مستلزم نوعي دل به دريا زدن است. انديشه نظري هيچگاه نمي‌تواند خواست خدا از ابراهيم براي قرباني كردن فرزندش را بفهمد. به همين دليل چنين خواستي در نظر كسي كه فقط بر مبناي نظري مي‌انديشد غيرمنطقي و پارادوكسيكال مي‌نمايد. بنابراين اثبات حقيقت دين به روش ديالكتيك عقلاني از نظركي‌يركگارد كاري است بيهوده. از سوي ديگر دستگاه‌هاي رسمي دين مانند كليسا كه دين را به تشريفاتي ظاهري محدود كرده‌اند و با اين كار ايمان و عمق و شور را از بين برده‌اند مورد مخالفت كي‌يركگارد هستند.بر زمينه ايمان است كه مساله راز هم مطرح مي‌شود. بنابر فلسفه هگل، اگر معقول واقعي و واقعي معقول باشد يعني بيرون و درون يكي باشد ديگر رازي نمي‌ماند. اما كي‌يركگارد خوب مي‌داند كه حرف‌هاي ناگفتني زيادي دارد كه نمي‌توان گفت . به همين دليل بود كه او از شيوه غير مستقيم در بيان استفاده كرده است.
نقد مفهوم آزادي هگلي
در زمينه آزادي نيز كي‌يركگارد روياروي هگل قرار مي‌گيرد. در انديشه هگل سير تاريخ به سوي آزادي جريان دارد و در واقع اين انسان‌ها هستند كه تاريخ را به سوي غايتش مي‌رانند. هگل مي‌گويد: « روح آزاد است. غايت روح جهاني تحقق بخشيدن به ذاتش و دست يافتن به موهبت آزادي است» (هگل، 1356، ص 81) . روح از نظر هگل امري ايستا نيست بلكه از طريق تاريخ و تعارض‌ها خود را مي‌پرود. در اين نگاه تاريخ فقط زنجيره‌اي از رويدادهاي تصادفي نيست بلكه فرايندي معنادار و عقلاني است كه طي آن آزادي تحقق مي‌يابد.اما از طرف ديگر« هگل برآن بود كه ارزش هر چيز در نسبت آن است با كل. ارزش ملت در وابستگي آن است به تمدن و تاريخ، و ارزش تاريخ در آن است كه نمايان‌شدگي ايده يا خداست. از اين ديدگاه چگونگي‌هاي فردي بي‌اهميت بود. آنچه اهميت داشت جنبه اجتماعي و همگاني بود؛ تحول و تكامل فرد نيز چيزي نبود جز گذر از فرديت به حالت اجتماعي» (نقيب‌زاده، 1399، ص 248) . بنابراين آزادي فردي و تصميم‌گيري در سيستم هگل ارج و وزني ندارد اما از نظر كي‌يركگارد امري بسيار مهم است.
نتيجه‌گيري
رويارويي كي‌يركگارد با هگل و هگل‌گرايي همه‌جانبه است. او تلاش كرده با تمام مفاهيم و عناصر فلسفي هگل رويارويي فلسفي كند. البته نقد او بر فلسفه هگل نقد شكاكانه يا انتقاد صرف براي ايجاد تشكيك نبود؛ او اگر عنصري از عناصر فلسفي هگل را نقد مي‌كند يا ضعف‌هاي آن را بازگو مي‌كند در عوض چيز جديدي هم براي جايگزين كردن دارد. مفهوم‌هاي جديدي را كه او جايگزين كرده است هر كدام در فلسفه ساير فيلسوفان اگزيستانسي موثر بوده و در جاي خود گسترش يافته‌اند. تكيه و تأكيد او بر مسووليت فردي و جست‌وجوي معنا همان دغدغه‌هاي اگزيستانسي زندگي مدرن امروزي است.
فهرست منابع: 
1- آير، آلفردژول، (1366)، زبان، حقيقت، منطق، ترجمه منوچهر بزرگمهر، موسسه انتشارات علمي دانشگاه صنعتي آريامهر
2- بلاكهام، (1376)، شش متفكر اگزيستانسياليست، ترجمه محسن حكيمي، چاپ سوم، نشرمركز
3- كاپلستون، فردريك، (1367)، تاريخ فلسفه، جلد 7، از فيشته تا نيچه، ترجمه داريوش آشوري، انتشارات علمي و فرهنگي
4- مستعان، مهتاب، (1374)، كي‌يركگارد، متفكر عارف‌پيشه، نشر روايت
5- نقيب‌زاده، ميرعبدالحسين، (1399)، درآمدي به فلسفه، چاپ نوزدهم، انتشارات طهوري
6- وال، ژان، (1372)، پديدارشناسي و فلسفه‌هاي هست بودن، ترجمه يحيي مهدوي، انتشارات خوارزمي
7- هگل، (1356)، عقل در تاريخ، ترجمه حميد عنايت، موسسه انتشارات علمي دانشگاه صنعتي آريامهر
پاورقي
1- به گفته سعدي: از در درآمدي و من از خود به در شدم/ گفتي كزاين جهان به جهان دگر شدم