شناسهٔ خبر: 78523163 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: مفدا | لینک خبر

به مناسبت ۱۲ ژوئن، روز جهانی مبارزه با کار کودکان؛

دلنوشته/ آرزو بازی

آرزو زارع، دانشجوی خوش ذوق علوم پزشکی لارستان، به مناسبت روز جهانی مبارزه با کار کودکان متنی زیبا را با قلم خود، به رشته تحریر در آورده که با هم می خوانیم.

صاحب‌خبر -

به گزارش مفدا لارستان؛ آرزو زارع، دانشجوی خوش ذوق علوم پزشکی لارستان، به مناسبت روز جهانی مبارزه با کار کودکان متنی زیبا را با قلم خود، به رشته تحریر در آورده که با هم می خوانیم.

قد و نیم قد بودند... د.

نه آنقدر بزرگ که مرد یا خانمی شده باشند برای خودشان و نه آنقدر کوچک که...

چشم هایم تار میدید، نمیدانم به خاطر چشمان ضعیفم آن هم در این سن بود یا هاله‌ی اشک سمجی که ول کن نبود. جالب است خودم هم دلیل این اشک ها را نمیدانستم؛ چون نه شوق بود نه...

زوم شدم درون چشم های پرحرفشان؛ یکی آبی بود نه آبی آسمان و دریاها نه! خیلی خاص بود

یکی مشکی پر کلاغی که گویا دو گوی بزرگ سیاه وسط پرده ای نازک سفید جا خوش کرده بودند

دیگری هم فکر کنم عسلی بود؛ آخر نه مشکی بود نه آبی!

خجالتی بودند ولی انگار در مقابل پررویی های من کم می آوردند. دروغ نگویم آنها هم مثل من با دیدنم حال میکردند.

گفتم: خب بیایید یک بازی! بازیِ گفتن و زندگی کردن آرزو ها!

یکیشان گفت: آرزو!؟ مگه اسم نیست تو چرا میگی بازی و زندگی!؟

ماندم چه جوابی دهم! اسم خودم بود اما قفل بزرگی بر دریچه ی ذهنم زده شد! آخر یا او نمی‌دانست آرزو چیست یا من نمیدانستم زندگی چیست؟

یکی دیگرشان گفت: من میدونم آرزو چیه، آرزوی من اینه بتونم اونقدر پول گیرم بیاد که برای خواهرم که ۶ ساله هست جهیزیه بگیرم؛ اخه حتی داخل خاله بازی با بچه ها هم ظرف نداره بازی کنه

آن یکی هم گفت‌: من دلم میخواد دکتر بشم. خانم دکتر خوب ها! که وقتی مریض اومد پیشم بفهمم پول داره یا نه بعد کمکش کنم

آن پسرک ریز نقشی که تا حالا ساکت بود هم بالاخره به حرف آمد: اوف! چه آرزوهایی دارید! اصلا مگه ما بچه خیابونی ها اجازه داریم آرزو کنیم!؟ همین که هر صبح پامیشیم میایم سر این میدون دوتا اسپند دود می کنیم و قربون صدقه زندگی و ماشین بقیه میریم برا یه قرون پول یعنی آرزومون برآورده شده دیگه... ولی باز هم بگم منم دل دارم؛ یعنی آرزو کردم که وقتی بزرگ شدم لیلا را خوشبخت کنم. البته همین حالا هم خوشبخت هستا! چون دختر خونواده پولداری هست؛ ولی خب تعریف من از خوشبختی اینه که بخندونمش و یک دل سیر نگاهش کنم.

قطره ای از همان قطره سمج ها دستم را نوازش داد و تازه متوجه شدم چه پرسیدم و کجا هستم! من هم از همین ها بودم...

آن روز آرزو هام فرق کرد؛ آرزو کردم یک روز بتوانم آرزوی تمامی این بچه ها را برآورده کنم...

نویسنده: آرزو زارع

پوستر: محمد یاسین کمالی