مصطفی صادقی: ترامپ چند ساعت بیشتر نتوانست نقش «اراده برتر» را بازی کند. ابتدا از «ضربات بسیار سخت» گفت، از کنترل خارک حرف زد، از تسلط بر زیرساختهای نفتی ایران و بازار انرژی سخن به میان آورد؛ اما کمی بعد همان حملهای را که با لحن فاتحان وعده داده بود، لغوشده اعلام کرد.
این رفتوبرگشت، فقط تناقض گفتاری رئیسجمهور آمریکا نیست؛ شکاف در منطق قدرت آمریکاست. ترامپ میخواست با تهدید، واقعیت تازهای بسازد؛ با صدای جنگ، حقیقت سیاسی تولید کند و با زبان بمب، مسیر مذاکره را جابهجا کند.
در منطق او، قدرت یعنی توانایی نامگذاری: حمله را «فشار»، محاصره را «ابزار توافق»، تهدید خارک را «دیپلماسی انرژی» و زور را «مقدمه صلح» بنامد. اما ایران این بازی زبانی را نپذیرفت. تهران اجازه نداد خشونت، لباس قانون بپوشد و اجبار، نام دیپلماسی بگیرد.
سخن گفتن ترامپ از خارک فقط یک تهدید نظامی نبود؛ اعترافی بود به اینکه مسئله واشنگتن با ایران فقط پرونده هستهای، آتشبس یا امنیت منطقه نیست؛ مسئله، کنترل است: کنترل منابع، کریدورها، انرژی و تصمیم سیاسی ایران.
آنجا که رئیسجمهور آمریکا از تصرف زیرساخت نفتی سخن میگوید، دیگر نمیتوان پشت واژههایی مثل صلح و توافق پنهان شد. زبان تروثسوشیال، ناخودآگاه امپراتوری را لو داد.
اما درست همانجا که ترامپ میخواست اراده خود را بهعنوان قانون صحنه تحمیل کند، با دیوار اراده ایران روبهرو شد. ایران نه از میز گریخت، ، نه میدان را تعطیل کرد، نه خیابان را از تصمیم جدا گذاشت.
این همان چیزی است که واشنگتن نمیفهمد: قدرت ایران در یک نقطه انباشته نشده؛ در یک منظومه پخش شده است. میدان، دیپلماسی و خیابان سه نام برای یک ارادهاند.
ترامپ خیال میکرد میتواند ایران را به سوژه ترس تبدیل کند؛ کشوری که زیر فشار، خود را با خواست قدرت مسلط تنظیم کند. اما ایران نه سوژه ترس شد و نه سوژه تسلیم. صورت مسئله را عوض کرد: آمریکا میخواست بگوید انتخاب ایران میان توافق زیر بمب یا جنگ است؛ ایران پاسخ داد انتخاب واقعی آمریکا میان احترام به وزن ایران یا پذیرش هزینه ماجراجویی است.
این همان شکست دیپلماسی اجبار است. دیپلماسی اجبار فقط تهدید نظامی نیست؛ یک فناوری قدرت است. میخواهد ذهن طرف مقابل را پیش از میدان تسخیر کند، شکست را پیش از وقوع در زبان و روان او بنشاند و او را قانع کند که راهی جز عقبنشینی ندارد.
اما وقتی تهدید به تصمیم ایران شکل نمیدهد، وقتی بلوف به اضطراب تبدیل میشود، وقتی حمله وعدهدادهشده به تعلیق میرسد، آن فناوری قدرت از کار میافتد.
ادعای ترامپ درباره لغو حمله به دلیل رسیدن مذاکرات به «بالاترین سطح»، در کنار تأکید او بر ادامه محاصره دریایی، دقیقاً همین تناقض را نشان میدهد. او میگوید حمله را لغو کرده، اما محاصره را نگه میدارد؛ از توافق سخن میگوید، اما ابزار اجبار را کنار نمیگذارد.
ایران اما در برابر این انضباطبخشی ایستاده است. فشارهای اخیر آمریکا نشانه دست بالای واشنگتن نیست؛ نشانه قفل شدن راه آمریکا در برابر ایستادگی ایران است. اگر طرف ایرانی از خطوط خود عقب نشسته بود، ترامپ نیازی نداشت از خارک، بمباران و بازار نفت حرف بزند.
در این میان، میدان، دیپلماسی و خیابان تعیینکنندهاند. میدان هزینه تجاوز را بالا میبرد. دیپلماسی نمیگذارد این هزینه در متن سیاسی به سود دشمن مصادره شود. خیابان نیز به این مقاومت، معنا و پشتوانه میدهد.
ترامپ میخواست با بلوف جنگ، ایران را از درون محاسبه خود بیرون بکشد؛ اما اتفاق معکوس افتاد. او از «ضربات سخت» به «لغو حمله» رسید؛ از تهدید خارک به ادعای پیشرفت مذاکره رسید؛ از نمایش قدرت به مدیریت عقبنشینی لفظی رسید.
این عقبنشینی فقط تغییر لحن نیست؛ اعتراف به موازنه است. قدرتی که ناچار میشود چند ساعت بعد از تهدید، آن را تعلیق کند، دیگر نمیتواند خود را تنها نویسنده صحنه بداند.
ایران با بمب امضا نمیکند، چون زور را زبان مشروع سیاست نمیداند. توافق اگر قرار است شکل بگیرد، باید از مسیر احترام به حق و وزن ایران بگذرد؛ نه از مسیر تهدید خارک، محاصره دریایی و نمایشهای عصبی تروثسوشیال.
ترامپ میخواست حقیقت را با تهدید بسازد؛ ایران نشان داد حقیقت سیاست در میدان ارادهها ساخته میشود، نه در هیاهوی تروثسوشیال.