شناسهٔ خبر: 78506753 - سرویس علمی-فناوری
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه اعتماد | لینک خبر

آيا هوش مصنوعي مي‌تواند آينده را « بفهمد»؟

كامران مشفق آراني

صاحب‌خبر -

هانس گئورگ گادامر مفهومي دارد به نام «افق معنا»، اينكه هر موجودي كه درون زمان زندگي مي‌كند، آينده را از دريچه‌اي تجربه مي‌كند كه با ترس، اميد، خاطره و مرگ‌آگاهي شكل گرفته. آينده‌پژوهي مدرن هم همين را پيش‌فرض مي‌گيرد: سناريوها زماني معنا دارند كه كسي قرار است آنها را زندگي كند.
حالا تصور كنيد كسي به ما بگويد هوش مصنوعي مي‌تواند آينده را پيش‌بيني كند. اين جمله را مي‌شنويم و سري تكان مي‌دهيم، انگار چيز عجيبي نشنيده‌ايم. اما اگر يك لحظه در همين جمله بمانيم، در همين فاصله كوچك ميان «پيش‌بيني كردن» و «فهميدن»، چيزي هست كه ارزش توقف دارد. چيزي كه شايد مهم‌ترين پرسش اين دوره باشد و ما از كنارش رد مي‌شويم، چون لباس فني پوشيده.
پيش‌بيني و فهم دو چيز جدا هستند؛ دماسنج دما را اندازه مي‌گيرد، اما سرما را احساس نمي‌كند. يك نقشه راه را نشان مي‌دهد، اما خستگي پاها را نمي‌داند. هوش مصنوعي مي‌تواند با دقتي حيرت‌انگيز بگويد كه 10 سال ديگر نرخ بيكاري در فلان كشور چقدر خواهد بود، كدام شغل‌ها از بين مي‌روند يا چه بيماري‌هايي گسترش مي‌يابند. اما آيا مي‌داند اين اعداد براي آدمي كه نگران آينده فرزندش است چه معنايي دارد؟ آيا مي‌داند كه يك «آينده» بد يا خوب را كسي بايد زيست تا اصلا معنا پيدا كند؟
مشكل اينجاست كه هوش مصنوعي در زمان زندگي نمي‌كند. اين جمله ساده به نظر مي‌رسد، اما باري سنگين دارد. ما آدم‌ها آينده را از درون «بودن» تجربه مي‌كنيم؛ از درون اين واقعيت كه روزي خواهيم مرد كه خاطره داريم كه اميد مي‌بنديم و مي‌ترسيم. هايدگر اين را «بودن به سوي مرگ» مي‌نامد. همين آگاهي از پايان است كه آينده را براي ما واقعي مي‌كند كه انتخاب‌هايمان را سنگين مي‌كند كه معنا مي‌دهد به اينكه چه مي‌خواهيم و چه نمي‌خواهيم. وقتي كارگري نگران شغلش در پنج سال آينده است، آن نگراني از جنس چيزي است كه ريشه در تمام تجربه زيسته‌اش دارد؛ از جنس شب‌هايي كه كودكانش خوابند و او حساب و كتاب مي‌كند. هوش مصنوعي هيچ‌كدام از اينها را ندارد. نه مي‌ميرد، نه چيزي را از دست مي‌دهد، نه نگران فرزندانش است. پس وقتي آينده را «مي‌بيند»، از پشت كدام دريچه مي‌بيند؟
آينده‌پژوهي كه ارزش داشته باشد هميشه يك چيز داشته: آدم‌هايي كه سناريو مي‌نويسند، خودشان هم در آن آينده زندگي خواهند كرد يا دست‌كم فرزندانشان. اين «ذي‌نفع بودن» سناريو را از يك تمرين فكري به يك دغدغه اخلاقي تبديل مي‌كند. نقشه‌اي كه براي شهري مي‌كشيد كه خودتان هم در آن نفس مي‌كشيد با نقشه‌اي كه از پشت شيشه مي‌كشيد، فرق دارد. كسي كه قرار است در خانه‌اي زندگي كند دقيق‌تر از هر مهندسي مي‌داند كه پنجره كجا باشد تا نور بگيرد، كجا باشد تا باد نيايد. هوش مصنوعي هميشه پشت شيشه است. هميشه بيرون از خانه مي‌ايستد و از طريق اعداد توصيف مي‌كند كه نور چگونه مي‌تابد، بي‌آنكه بداند نور صبح روي كدام ديوار مي‌افتد و چه حسي مي‌دهد.
اما داستان پيچيده‌تر از اين است و بايد صادق بود. هوش مصنوعي نه ‌فقط پيش‌بيني مي‌كند، بلكه در حال ساختن آينده‌اي است كه خودش در آن نخواهد بود. تصميماتش در سياست، اقتصاد، پزشكي، آموزش، در زندگي ميليون‌ها انسان رسوخ مي‌كند. اين تناقض عجيبي است: ابزاري كه افق معنا ندارد را دارد شكل مي‌دهد به آينده‌اي كه ديگران بايد در آن معنا پيدا كنند. معمار خانه‌اي مي‌شود كه هرگز در آن زندگي نمي‌كند و از سرما و گرماي آن خبر ندارد و ما بي‌آنكه زياد به اين تناقض فكر كنيم، كليدها را به دستش مي‌دهيم.
اين يك بحران فلسفي جدي است، نه به اين معنا كه هوش مصنوعي بد است يا بايد كنار گذاشته شود، بلكه به اين معنا كه اگر آينده‌پژوهي مبتني بر هوش مصنوعي جاي آينده‌پژوهي انساني را بگيرد، چيزي گم مي‌شود كه جبران‌پذير نيست: همان لرزشي كه در صداي آدم هست وقتي از آينده فرزندانش حرف مي‌زند. همان جديتي كه در چشم كشاورز هست وقتي به آسمان نگاه مي‌كند. همان دلشوره‌اي كه معنا مي‌دهد به همه اين سناريوها و نقشه‌ها. بدون آن لرزش، آينده‌پژوهي فقط يك بازي با اعداد است.
گادامر مي‌گويد: فهميدن يعني «افق‌ها را با هم آميختن»، افق من و افق پديده‌اي كه با آن روبه‌رو هستم. اين آميختن است كه درك را ممكن مي‌كند كه فرق مي‌گذارد ميان خواندن يك ماجرا و زيستن آن. اما اگر يكي از اين افق‌ها اصلا وجود نداشته باشد، اگر هوش مصنوعي افق نداشته باشد، اين آميختن ممكن نيست. آنچه باقي مي‌ماند محاسبه است، نه فهم. الگو است، نه معنا.
شايد راه اين باشد كه هوش مصنوعي را نه جايگزين انسان در آينده‌پژوهي، بلكه ابزار دست او بدانيم. محاسبه را به ماشين بسپاريم و معنا را به انسان. اما اين تقسيم كار فقط وقتي ممكن است كه بدانيم مرز كجاست كه بدانيم «پيش‌بيني» و «فهم» يك چيز نيستند و اين دانستن، خودش يك انتخاب آگاهانه است كه بايد از جايي بيرون از الگوريتم‌ها بيايد، از همان جايي كه ترس و اميد هستند.
در دوره‌اي كه هوش مصنوعي با سرعتي سرسام‌آور وارد همه‌چيز مي‌شود، اين پرسش كه «آيا ماشين مي‌تواند آينده را بفهمد» شايد مهم‌ترين پرسشي باشد كه از خودمان مي‌توانيم بپرسيم. نه به خاطر ماشين، به خاطر خودمان. براي اينكه بدانيم چه چيزي از ماست كه نمي‌توان به هيچ الگوريتمي سپرد؛ همان چيزي كه وقتي به آينده فكر مي‌كنيم، قلبمان را كمي تندتر مي‌كند و شايد حفظ همين تندي قلب، مهم‌ترين كاري باشد كه در اين دوره مي‌توانيم بكنيم.