«در آغاز پنج دقيقه سكوت ميكنم براي تمام كساني كه هرگز سكوت نكردند... كساني كه در انتخاب بين حقيقت و دروغ، چه در ادبيات و چه در زندگي... لحظهاي درنگ نكردند!»
انگاري 40 سال پيش بود زماني كه من نوجوان و كمي هم جوان در كتابفروشي هاشمي سهراه ضرابخانه كار ميكردم؛ براي اولينبار با پرويز خرسند آشنا شدم... آمده بود كتاب بخرد... با هم كلي گپ زدیم و حال كرديم... بعدها با هم در شوراي انتشاراتي هاشمي هم بوديم كه پاتوق جمعي از نويسندگان و مترجمان بود همچون دكتر براهني؛ پرويز خرسند؛ رضا سيدحسيني،؛ عطا بهمنش؛ سعيد باستاني؛ دكتر هوشنگ كاووسي و... در آن مجموعه هم كتابدار بودم و هم در زمينه هنري و طراحي روي جلد كتابها با خانم مهنوش مشيري همكاري ميكردم .
يادم هست خرسند از تبريز و مطبوعات و شاعران و نويسندههايش زياد ميپرسيد يك روز وقتي صحبت به تبريز مهآلود و بهرنگي و ساعدي و براهني كشيده شد... چشماش خيس و پراشك شده بود... بعد نشست و گفت: برام از ساعدي و براهني بيشتر تعريف كن... و من چند ديدار كوتاهي را كه در نوجواني در باشگاه فرهنگيان و كتابفروشي شمس تبريز با ساعدي داشتم برايش تعريف كردم و نيز ديدارها و حرفهايم را از براهني و شهريار... .
خرسند خيلي دلش ميخواست و اصرار هم داشت براهني را از نزديك ببيند...تا به حال شايد فرصتي پيش نيامده بود... خلاصه ... يك جمعه خلوتي دم ظهر زنگ زدم و... قراري گذاشتم و رفتيم ديدن دكتر...دست، بر قضا رضا سيدحسيني و سيروس طاهباز هم بودند. نشستيم و كلي از اين در و آن در ادبيات و فلسفه و مطبوعات و شريعتي و مسائل ايران و جهان حرف زديم. صداي خنده براهني هنوز هم در گوشم هست و طنزهاي شيطنتآميز اين مشهدي نازنين پرويز خرسند كه گاهي چنان طناز ميشد نگفتني!! آن روز خرسند ما رو تا حد كشت خنداند!! خرسند سواي طنزهاي هميشگياش؛ مرد نازنيني هم بود. يادم هست زماني براهني ميخواست از شدت نياز و فشار بيپولي كتابخانهاش را با مبلغي ناچيز در اختيار بنياد تاريخ بگذارد، اما خرسند نگذاشت و گفت: شما اگر از گرسنگي هم بميري نبايد اين كار و بكني... آن هم براي يك بنياد حكومتي!!!... حيف اعتبار و شأن شما نيست؟
بعدها با خرسند رفيقتر شديم و مهمان منزلش و كتابخانهاش و سفره ناهارش و گفتوگوهاي ادبي و شعرخواني و نقد كتاب و حتي ديروقتها مهمان گرمي و خواب و رختخوابش... و محبتهايي كه ماهداد همسرش داشت و بچههايشان يادش بخير... تا اينكه يك روز برفي كه با هم رفتيم بازديد و چايخوري به انتشارات فرانكلين پيش آقاي محمدي. همانجا پيشنهاد همكاري در يك فصلنامه را به من داد كه تازه سردبيرش شده بود و... بعد از آن دفتر كارمان و آتليه هنري من شد، خيابان الهيه بود. منزل زيبا و قديمي و ويلايي (و البته مصادرهاي) خانم منير فرمانفرماييان ... پاتوق سابق فروغ و سپهري و تناولي و مميز. هر وقت خرسند ميآمد برام كادوي پيپ تازه ميآورد با توتون كاپيتان بلك يافندك خوش دست تازه ...
يك روز وقتي آمد، گفت: ديشب پشت تلفن كيميايي از تو حرف ميزد من تعجب كردم و نيز بسيار خوشحال. گفت: مسعود ميگفت من وقتي رفتم به كتابفروشي هاشمي جواني اونجا بود كه با رفتارش منو شوكه كرد، ميگفت گويا با خانم محبوبه بيات بلند شدند اومدند كتابفروشي براي فيلم تيغ و ابريشم دنبال مطلب و منبع و سوژه بودند. خرسند ميگفت: همين كه در بدو ورود خانم محبوبه بيات رو كه هنرپيشهاي چهرهدار بود كناري زدي و رفتي سمت كيميايي و بغلش كردي و بوسيديش سخت به دلش نشسته بود، ميگفت: خصوصا زماني كه رفتي و از زيرزمين براش چند كتاب دستنويس پيدا كردي كه گويا اون جوري كه مسعود ميگفت در طرح قصه اكشن فيلمش تيغ و ابريشم به دردش خورده ...خلاصه وقتي يادم اومد كلي ذوق كردم و همين دوستي مشترك من و كيميايي و خرسند را سبب شد .
بعدها با كيميايي و خرسند رفاقتي چند دهساله شروع شد و هنوز هم ادامه دارد. ياد روزهايي كه با خرسند ميرفتيم كارگاه آزاد فيلم ديدن كيميايي، ياد خندههاي گيتي همسر مسعود و كودك شيطانش پولاد را كه بغل ميكرديم و اكنون مردي شده. حرف و خاطره از اين همكاري و دوستي زياد هست، خرسند چيز ديگري است. نويسنده، عاشق، مشتي، رفيق، روزنامهنگار و... ياد مهمانيها و دستپختهاي خانم ماهداد. عزيز و دوستداشتني... نويسنده و تهيهكننده برنامه در انتهاي شب راديو... بچههايش مانا و ماني... نويسندهاي بزرگ كه بيرحمانه فراموش و به منزلش تبعيد شد! فريادي كه اكنون خاموش شده است مثل يك آتشفشان... خاموش؛ ازدست اين روزگار غدار.
اگر بخواهم شخصيت خرسند را نمادين براي شما بگويم، ميشود اين: لوطي و ضعيفنواز بود.
حسرت پشت حسرت داشت؛ آزاديخواهي حقيقي بود،اما اين روزها؛ پشيمان از باورهاي توهمي گذشته؛ سيگار پشت سيگار؛ كتاب پشت كتاب؛ عاشق پيپهاي مدل جديد و توتونهاي كادويي خوشبو؛ سوال پشت سوال؛ تكگويي طولاني و بدون وقفه و تكيه كلام هميشگياش: چيز... چيز ... چيزه!
كنار استاد خرسند ياد گرفتم چگونه درست و با احساس و بدون تعارف بخوانم و بنويسم. خواندن و نوشتن؛ چه با قلم و كتاب و چه با اينترنت انسان را از همه چيز نجات ميدهد؛ از بيسوادي؛ فقر؛ چپ؛ ديكتاتوري؛ عشق؛ تنهايي؛ پيري؛ چاقي؛ جدايي؛ نفرت؛ مرگ و حتي از خودشيفتگي!
به دوستانم هميشه به نقل از خرسند ميگويم: وقتي براي مدت طولاني ناپديد ميشوم، اينجا دنبالم بگرديد: كتاب و مجله و اينترنت... قطعا مرا در حال غرق شدن در درون زيباييهاي دنياي روشنگر؛ لذتبخش و پر از اطلاعات تازه «كتاب» خواهي يافت!
چند ماه قبل من و دكتر بهزادي آخرين جشن تولد پرويز خرسند را در منزلش با همراهي همسرش خانم توكلي و همكارم مسعود پيوسته برگزار كرديم و كلي عكس و لبخند و حرف و خاطره... در آنجا به استاد گفتم: اگر قرار باشد روزي من درباره تو جسارت كنم و حرفي بزنم آن چه باشد بهتر است؟ از مبارزه و زندان و حماسه و آرمان بگويم يا ايدئولوژي و فريب و خيانت؟ از ماركس و شريعتي و اميرپرويز پويان صحبت كنم يا بهرنگي و گلسرخي و شاملو و مصطفي رحيمي؟ از مطبوعات زرد و عشق و جميله بگويم يا از خماري و كافه و مستي و بيخيالي؟ اما خرسند حرفي زد كه واقعا شوكه شدم او گفت: اينها همه را بيخيال شوكه راه به جايي نميبرند و نبردند... منم زخم خورده و تبعيدي همين كلمات سنگين ولي توخالي آدمها و باورها و ساليانم!!! ولش كن... مرا به شعرهاي خوب خودت مهمان كن كه حقيقيتر است تا حالش را ببريم. يكي از شعرهايي را كه خرسند خيلي دوست داشت برایتان ميخوانم:
«برخيز و بيا به سوي مستي /اي دوست اگر دلي شكستي ... /فانوس فقير خانه من / بيوقفه ترانه ميسرايد/گيسوي توام گرفته دربر/ كز باد سحر به پنجه تر/راهي به ستاره ميگشايد/ من آبم و آب جاري از چشم /كي ميرسي اي نشانه من /ميخواهمت از هميشه اي يار/ كز پچپچههاي كوچه تار/ يك شب به سراغ من بيايي /من پرده سرنگون عشقم / آيينهاي و دهانت خيس ات / لبريز دعاي عاشقانه است/اي مست؛ / برخيز و بيا به سوي مستي!»
يك نويسنده تبعيدي مهربان در وطنش!
علي سرهنگي
صاحبخبر -
∎