بیش از ۱۰۰ روز از آن روزی که عزیز دل امت و پدری مهربان به همراه یاران و خانوادهشان به دست اشقی الاشقیای زمانه به شهادت رسیدند، میگذرد؛ اما این داغ هنوز سرد نشده و خونخواهان امام امت با نزدیکتر شدن به ماه محرمالحرام بیش از همیشه با قلبی آکنده از غم، پرچم خونخواهی را به دست گرفتهاند تا انتقام امام امت و یاران باوفایشان را بگیرند.
در میان یاران باوفایی که در روز واقعه با امام خود تا بهشت پر کشیدند، نام شهید پاسدار محمدرضا ثقفیفر که از سال ۷۱ بهعنوان محافظ بیت رهبری و دستیار ویژه رهبر شهید انقلاب در خدمت امام شهیدمان بود، برجستهتر است. او که متولد چهارم مرداد سال ۱۳۴۸ در روستای غنیآباد بشرویه است، جهاد در راه خدا را از نوجوانی با حضور در جبهههای دفاع مقدس هشت ساله آغاز کرد و از سال ۱۳۶۸ به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد.
او در همان اوایل جوانی تصمیم گرفت با همسر برادر شهیدش که دختر خالهاش بود، ازدواج کند و با وجود همه مخالفتها توانست نظر خانوادهها و همسرش را جلب کند و اکنون حاصل این ازدواج دو دختر و دو نوه است.
برای اطلاع بیشتر از زندگی این شهید والامقام به سراغ فاطمه قنبری، همسر شهید پاسدار محمدرضا ثقفیفر، محافظ بیت رهبری و دستیار ویژه رهبر شهید انقلاب رفتیم تا پای صحبتهای او بنشینیم.
او درباره چگونگی ازدواجش با این شهید میگوید: من همسر دو شهید هستم. ابتدا با برادر همسرم ازدواج کرده بودم که در عملیات کربلای ۵ در سال ۶۵ به شهادت رسید. همسرم هنگامی که حدود ۱۵ سال داشت، با برادر بزرگش (همسر اولم) که پنج سال از او بزرگتر بود، به جبهه میرفت. وقتی همسر اولم به شهادت رسید، از ازدواج اولم یک پسر سه ماهه داشتم و یک سال و نیم پس از شهادت همسر اولم، شهید محمدرضا ثقفیفر از من خواستگاری کرد و گفت: «شما جوان هستید و باید ازدواج کنید. من هم میخواهم یادگار برادرم را خودم بزرگ کنم». دفعه اول مخالفت کردم. پس از یک سال دوباره بحث ازدواج را مطرح کرد و من باز هم مخالفت کردم.
همسر شهید میافزاید: همسرم سال ۱۳۶۸ موضوع خواستگاری را با رئیس بنیاد شهید مطرح کرد و آنها این موضوع را با دو خانواده در میان گذاشتند. خانوادهها با ازدواجمان موافقت کردند. سپس خانواده همسرم با رئیس بنیاد شهید برای خواستگاری به خانه ما آمدند. همان شب چفیهای را پهن کردند و روی آن قرآن و یک شاخه گل بهعنوان سفره عقد گذاشتند و به همین سادگی، رئیس بنیاد شهید خطبه عقدمان را خواند. پس از یک سال به خانه خودمان رفتیم. همان موقع بود که همسرم وارد سپاه پاسداران شد. دو سالی در بشرویه زندگی کردیم و بعد خبر رسید که بیت رهبری نیرو جذب میکند. به همین خاطر همسرم برای آزمون به تهران رفت و وقتی برگشت، خیلی خوشحال بود که در این آزمون ورودی قبول شده است.
قنبری ادامه میدهد: محل زندگیمان تغییر نکرد و فقط همسرم برای کار به تهران رفت و آمد داشت. سال ۸۲ از این رفت و آمد خسته شده بود و خواست یکی دو سالی را در تهران زندگی کنیم. اگر هم زندگی در تهران را دوست نداشتم، به بشرویه برگردیم. برای دو سال رفتیم؛ اما تا اسفند سال گذشته که همسرم در کنار رهبر معظم انقلاب به شهادت رسید، در تهران زندگی کردیم.
او درباره خصوصیات اخلاقی همسر شهیدش بیان میکند: هیچ وقت عصبانیت همسرم را ندیدم، حتی گاهی وقتها که من عصبانی میشدم و رفتار تندی داشتم، او عصبانی نمیشد و با خنده و خوشرویی پاسخ من را میداد. با تمام سختیهای کاری که داشت؛ اما وقتی وارد خانه میشد، با خوشرویی، حوصله و اخلاق نیکو با ما رفتار میکرد. وقتی هم در منزل بود، در همه امور مربوط به منزل؛ از جمله جارو کردن، ظرف شستن، آشپزی و موارد دیگر به من کمک میکرد. رابطه همسرم با دخترانم خیلی صمیمی بود و آنها را خیلی دوست داشت. اکنون پس از گذشت ۱۰۰ روز از شهادتش، هنوز با جای خالیاش کنار نیامدهایم و نمیتوانیم فکر کنیم که دیگر نیست.
همسر شهید جنگ رمضان درباره سادهزیستی همسرش خاطرنشان میکند: من در ۳۸ سالی که با او زندگی کردم، هیچ وقت نتوانستم مثل او سادهزیست باشم؛ چه از نظر خرید لباس و چه از نظر خورد و خوراک. همسرم هیچ وقت برای خودش لباس نمیخرید و فقط من و بچهها بهعنوان هدیه برای روز تولد و روز پاسدار برایش لباس میخریدیم. اگر ما برایش لباسی تهیه نمیکردیم، شاید یک لباس را ۱۰ سال میپوشید. یک هفته پیش از شهادتش، وقتی کمد لباسهایش را باز کرد، گفت: «این لباسهایی را که خریدید، هیچ کدام استفاده نمیشود». گفتم: «نه، استفاده میشود». وقتی به زادگاهش روستای غنیآباد بشرویه میرفتیم، مانند همه روستاییها کشاورزی میکرد و با همان لباس پس از کشاورزی، جمعهها به نماز جمعه میرفت.
قنبری با بیان اینکه او از اتفاقات محل کار و اینکه در بیت رهبری چه کاری انجام میدهد، برایمان نمیگفت، اظهار میکند: به ما بیشتر از زندگی ساده رهبر شهید انقلاب میگفت و تأکید میکرد زندگی ایشان را الگوی خودمان قرار دهیم. همچنین از نظم و برنامهریزی در زندگی حضرت آقا برایمان تعریف میکرد؛ از اینکه شبها زود میخوابند و یک ساعت پیش از اذان صبح بیدار میشوند. از رابطه رهبر شهید انقلاب با اعضای خانوادهشان هم برایمان تعریف میکرد و همیشه میگفت خیلی برای خانوادهشان ارزش قائل هستند و آنها را دوست دارند.
او با اشاره به اینکه همسرم میگفت ثانیه ثانیه برای حضرت آقا با ارزش است، یادآور میشود: وقتی نوهام به دنیا آمده بود، دخترم از پدرش خواست که نوهمان را با خودش پیش رهبر شهید انقلاب ببرد تا حضرت آقا در گوشش اذان و اقامه بخوانند. همسرم گفت: «بابا جان، من هیچوقت این کار را نمیکنم؛ چرا که برای ایشان ثانیه ارزشمند است. بگذارید برای این مسائل مزاحمشان نشوم».
همسر شهید پاسدار محمدرضا ثقفیفر درباره وفاداری بینظیر همسرش به امام شهیدمان میگوید: همسرم ۳۰ سال بهعنوان محافظ با عشق و علاقه در خدمت خانواده رهبر شهید انقلاب بود. پس از آنکه بازنشسته شد، حضرت آقا به آقا سید مجتبی گفته بودند که همسرم را صدا بزنند تا با او صحبت کنند. رهبر شهیدمان به همسرم فرموده بودند: «آقای ثقفی کجا میخواهی بروی؟» همسرم گفته بود: «آقا جان، بازنشسته شدهام. همین قدر لیاقت داشتم که پیش شما باشم». حضرت آقا فرموده بودند: «شما همشهری من و خراسانی هستید. کجا میخواهید بروید؟ از این به بعد بیا در اتاقم دستیارم باش». همسرم با شنیدن این حرف رهبر شهیدمان خیلی خوشحال شده بود. وقتی به خانه برگشت، به من و دخترم گفت گوشیهایتان را خاموش کنید و در اتاق بگذارید و بیایید کارتان دارم. نیم ساعتی اشک میریخت. گفتم: «شما که خدمتتان را انجام دادهاید، چرا ناراحت و نگران هستید؟» همسرم پاسخ داد: «کاری به من پیشنهاد دادهاند که اصلاً لیاقتش را ندارم». گفتم: «حتماً لیاقتش را داشتید که به شما گفتند». سپس ماجرای صحبتش با حضرت آقا را برایمان تعریف کرد.
قنبری درباره ماههای آخر زندگی دنیایی همسر شهیدش عنوان میکند: پس از جنگ ۱۲ روزه، دیگر آرامش نداشت و بیشتر دوست داشت در بیت رهبری باشد. وقتی هم به خانه میآمد، گوشهگیر و غمگین شده بود و بیشتر برای دلش مینوشت. یک هفته پیش از شهادتش حالش خیلی دگرگون شد و نگران بود. به من گفت: «دخترخاله دعا کن اگر میخواهد یک تار مو از سر آقا کم شود، در شیفت من باشد». گفتم: «مگر قرار است اتفاقی بیفتد؟» گفت: «شما دعا کن».
او با بیان اینکه شب آخر که در منزل بود، از صحبتها و نوع خداحافظیاش میشد فهمید دلش آگاه شده که زمان شهادتش نزدیک است، میافزاید: سال ۱۴۰۴ برایش سال پرباری بود. همه روزهای ماه رجب و ماه شعبان را روزه گرفت و یک روز را بدون روزه نگذراند. با توجه به اینکه سنگ کیسه صفرا داشت، به او گفتم: «با این کار ماه رمضان نمیتوانی روزه بگیری». پاسخ داد: «تا ماه رمضان خدا بزرگ است».
همسر شهید پاسدار محمدرضا ثقفیفر ادامه میدهد: صبح روز نهم اسفند شیفتش نبود و شیفت همکارش بود؛ اما به خاطر اینکه برای جان حضرت آقا نگران بود و دغدغه داشت، به همکارش زنگ زد و گفت: «مادر همسرت حالش خوب نیست. تو برو شمال. من به جای تو برای شیفت میروم».
قنبری در پاسخ به این پرسش که شما چگونه متوجه شدید بیت رهبری مورد اصابت قرار گرفته، بیان میکند: روز نهم اسفند که خبر دادند بیت رهبری را زدهاند، باورمان نشد. گفتیم شایعه است. آن شب تا صبح نگران بودیم و شب عجیبی را گذراندیم. باور نمیکردیم چنین اتفاقی افتاده است تا وقتی که در تلویزیون پرچم سیاه زدند.
او خاطرنشان میکند: ما دو داغ را با هم دیدیم و قلبمان جوری سوخته که انگار با هیچ چیزی خوب نمیشود. همان طور که همسرم دلبسته حضرت آقا بودند، ما هم خیلی بیشتر از او دلبسته رهبر شهیدمان بودیم. وقتی در مراسم سخنرانیهای حضرت آقا شرکت میکردم، به جای آنکه به سخنانشان گوش دهم، به چهرهشان نگاه میکردم و با خودم میگفتم اگر ایشان نباشند، ما چکار کنیم؟ ما هنوز داغدار هر دو عزیزمان هستیم و باور نکردهایم که به شهادت رسیدهاند و فکر میکنیم به مأموریت رفتهاند و با هم برمیگردند.
همسر شهید ثقفیفر، محافظ و دستیار ویژه رهبر شهید انقلاب: سوگوار دو داغیم
در میان یاران باوفایی که در روز واقعه با امام خود تا بهشت پر کشیدند، نام شهید پاسدار محمدرضا ثقفیفر که از سال ۷۱ بهعنوان محافظ بیت رهبری و دستیار ویژه رهبر شهید انقلاب در خدمت امام شهیدمان بود، برجستهتر است.
صاحبخبر -
∎