نيره خادمي
در ليست پزشكي قانوني درباره جزييات مجروحان و جانباختگان حمله موشكي به لامرد آمده است: «تركش در زانو، تركش در پا در ساق در پهلو، قطع شريان، فلج نخاعي، نابينايي و...» در ساعت ۵ عصر روز نهم اسفند هنوز آن ۷۲۰ هزار تركش «تنْگْسْتِن» كه در بدنه موشكهاي امريكايي قرار داشت بالاي شهر لامرد رها نشده بود. زهرا و فاطمه غلامي روبهروي سوپرماركت ايستاده بودند و به آرشام كه از پشت شيشههاي سوپرماركت دست تكان ميداد، ميخنديدند. آنيتا قاسمي توپ به دست در حال دويدن بود، زهرا دهدشتي كنار كودكانش در حياط خانه سعي داشت سفره افطاري را آماده كند و سيدرضا موسوي هم كه تازه ماشين را استارت زده بود تا دم در خانه، مادرش زهرا غلامي را سوار كند. هر كدام از آدمهايي كه از آنها نام برده شد حالا يا جان باختهاند يا نامشان به عنوان مجروح در ليست پزشكي قانوني نوشته شده است. با گذشت بيشتر از سه ماه از آن روزها «اعتماد» در گفتوگو با برخي شاهدان، مجروحان، خانواده مجروحان و جانباختگان و رييس بيمارستان لامرد به روايتها و ميزان رسيدگيها و نقدها و گلايهها پرداخته است. هر كدام از شاهدان حمله به لامرد روايتهاي خود از حمله به اين شهر را دارند اما يك جمله در ميان سخنانشان بيشتر از همه تكرار شده است: «بيمارستان پر از خون بود.» برخي آنها از عفونتهاي چندين باره زخمهاي ناشي از تركشهاي آلوده و سمي سخن ميگويند و رييس بيمارستان حاج محمود حاج حيدر لامرد هم تاييد ميكند كه آن عفونتها متفاوت بوده و طبق گفتهها مسموميت با سرب هم وجود داشته است.
خندههايي كه خشك شد
يكي از آن چهار موشكي كه عصر آن روز بالاي سر لامرد در شعاع ۳۶۰ درجه منفجر شد درست پشت سوپرماركتي بود كه زهرا و فاطمه غلامي روبهروي آن ايستاده بودند. دقيقهاي قبل آرشام پسر زهرا، هوس خوراكي كرده بود بنابراين پدر ماشين را همان روبهرو پارك كرد تا خوراكي بخرند. ثانيهاي بعد، هنگامي كه آرشام داشت از داخل مغازه براي خاله و مادر دست تكان ميداد، موشك بالاي سرشان منفجر شد. بعد ديگر صدا به صدا نميرسيد، موشك و تركشهايش تصوير خندهها را به گريه تبديل كردند.
جواد، برادر خواهران غلامي دقايقي قبل داخل يكي از خيابانهاي لامرد بود كه صداها را شنيد و بعد ديد كه چطور در كسري از ثانيه بسياري از مردم لامرد به كوچه و خيابان آمدند تا ببینند چه خبر است. حدود 10 دقيقه شايد هم بيشتر كلا همه آنتنها رفت. بعد دايياش تماس گرفت و گفت كه به بيمارستان برود. چه خبر بود؟ نميدانست. به بيمارستان رفت و صحنههاي وحشتناكي را ديد. «خيلي شلوغ بود و به قدري مجروح آورده بودند و خون ريخته بود كه داشتند با تي خونها را از كف بيمارستان تميز ميكردند.»
اول پيكر خونين خواهر بزرگش زهرا را ديد كه رويش يك پارچه سفيد كشيده بودند. شوكه بود؛ «مگر ميشود خواهر ديگر زنده نباشد؟» در همين فكر بود كه برادرش با دست به طبقه بالا اشاره كرد؛ «يعني چه شده؟ اينجا چه خبر است؟» جواد غلامي پلههاي بيمارستان را بالا رفت و با كمي جستوجو خواهر ديگرش را با جراحتهاي عميق و خونيني يافت؛ «لحظهاي كه انفجار اول و دوم رخ داده دامادمان ميرود داخل مغازه تا آرشام را بياورد و فرار كنند اما وسط راه آخرين انفجار هم رخ ميدهد. تركشها به پايش اصابت ميكند و همانجا با آرشام روي زمين ميافتند. فاطمه هم كه خودش تركش خورده بود داخل ماشين متوجه ميشود خواهرم زهرا دیگر تكان نميخورد و شهيد شده.» زهرا ۳۴ سال داشت و البته اين نام شناسنامهاي او بود اما چون اسم سحر را دوست داشت همه در خانه سحر صدايش ميكردند. قبلا معلم بود و از وقتي فرزندش به دنيا آمد ديگر سر كار نرفت. معلمي را رها كرد تا بيشتر به آرشام برسد. حالا آرشام كه هنوز خيلي كوچك است با همان بيان و تلفظهاي كودكانه گاهي از مادرش حرف ميزند، مثلا ميگويد: «مامانم شهيد شده.» اگر چه هنوز نميداند معناي اين حرف چيست؟ گاهي هم آنطور كه جواد غلامي ميگويد: «بيتاب مادر است و ميپرسد: مامانم كي مياد؟» انگار بعضي وقتها مادرش را (مثلا در خيال يا خواب) ميبيند و ميگويد: «مامانم فلان حرفرو زده و گفته اين كار رو انجام بده.»
خواهر ديگر جواد ۲۴ ساله، دانشجو و مجرد است و به دليل تركشهايي كه به بدنش اصابت كرده هنوز درگير دكتر و درمان است و حالا خانواده نگران هستند كه آسيب او دائمي شود به همين دليل به درمانهاي دولتي و مخصوص مجروحان جنگي اكتفا نكردهاند؛ «چندتا از تركشها را از بدن او در آوردهاند، روده عمل شده و نخاع هم كه آسيب ديده و له شده و تحت درمان است. به دليل آسيبي كه تركش به نخاع وارد كرده، پاهاي فاطمه همچنان حس ندارد و حالا تحت درمان است منتها درمان او زمان طلايي ۶ ماهه دارد و اگر در اين مدت اقدامات لازم به درستي انجام نشود، ممكن است در آينده مشكلساز شود.» او از نبود امكانات ميگويد و اينكه با وجود اقدامات بنياد شهيد و دولت باز هم امكانات براي مجروحان اينچيني جنگ بسيار كم است؛ «رسيدگي خيلي ضعيف است و درمان به كندي جلو ميرود. بيمارستان شلوغ است و افرادي كه براي فيزيوتراپي پذيرش ميشوند زياد هستند، بنابراين به طور طبيعي رسيدگي كم ميشود و آنطوري كه بايد، كار انجام نميشود. ما هم به همين دليل و براي اينكه زمان طلايي درمان را از دست ندهيم او را به مطب خصوصي برديم. اگر درمان در همان بيمارستاني بود كه دولت معرفي كرده بود انجام ميشد براي ما هزينه نداشت اما چون مطب خصوصي است هزينه آن را خودمان پرداخت ميكنيم. به هر حال درمان بايد طوري باشد كه نتيجه دقيق و درست براي خواهرم داشته باشد. روزهاي نخستي هم كه در لامرد بود البته مطبها تعطيل بودند و ما يك نفر را پيدا كرده بوديم كه ميآمد در خانه و فيزيوتراپي را انجام ميداد. در حال حاضر فعلا تمركز روي كمر است كه فيزيوتراپي انجام شود تا حس به پاهايش برگردد.» فيزيوتراپي و روحيه خيلي مهم است البته در كنار كار درماني كه در منزل انجام ميشود تا پيشرفت را ببينند. جابهجايي خواهر جواد تا مطب با آمبولانس بنياد شهيد انجام ميشود و هتلي هم كه در شيراز دراختيار آنها قرار دادهاند براي بنياد شهيد است اگرچه ميگويد كه هتل شرايط خوبي ندارد و اين روحيه خواهرش را ضعيف ميكند؛ «محوطه آنجا شلوغ است و اين استراحت خواهرم را هم كم ميكند. خواهرم به يك هتل خوب نياز دارد. آن هتل، بيشتر براي اسكان موقت است چون آشپزخانه و اتاق جدا ندارد آنهم در شرايطي كه حالا جز مادرم و چند نفر ديگر از اعضاي خانواده، زنداييام هم براي انجام يكسري از كارها آنجاست. خدمات ديگري هم موردنياز است چون اگر زمان طلايي از دست برود شما ديگر هر كشوري هم كه او را بفرستيد و هر قدر هم كه هزينه كنيد بيفايده است.» فاطمه غلامي اين روزها نهتنها به واسطه شرايط جسمي و جراحتي كه براي او ايجاد شده حال روحي چندان خوبي ندارد كه يادآوري آن لحظههاي انفجار صداها و تصاوير وحشتناك هم برايش سخت است، صورت خواهرش زهرا از جلوي چشمهايش نميرود و غمگين است؛ «خيلي كم درباره آن لحظهها صحبت ميكند يعني مثلا شما دو تا سوال كه از او بپرسيد دگرگون ميشود. او و ديگر خواهر شهيدم در آن لحظه با هم بودند و داشتند ميخنديدند كه موشكها منفجر شدند. همان لحظه سريع در داخل ماشين مينشينند بعد خواهرم را كه تكان ميدهد ميبيند تكان نميخورد و خودش هم آنجا حالش بد ميشود و غش ميكند. خواهرم اين صحنههاي دردناك و وحشتناك را تجربه كرده و هيچ وقت از يادش نميرود.»
آزمايش يك سلاح جديد در لامرد
ماجراي لامرد اما از خيلي جهات با انفجارهاي ديگر حتي در همين ايران هم متفاوت است. روزنامه نيويوركتايمز فروردين امسال در گزارشي تحقيقي با استناد به تحليلهاي تصويري و بررسي ويدیوهاي تاييد شده، فاش كرد كه در نخستين روز جنگ در 28 فوريه (9 اسفند)، يك موشك بالستيك كوتاهبرد جديد امريكايي موسوم به PrSM به يك سالن ورزشي و يك مدرسه ابتدايي در شهر لامرد استان فارس اصابت كرده؛ موشكي كه پيش از اين در هيچ عمليات واقعي جنگي به كار گرفته نشده بود.
در اين حمله با بيش از دو تُن مهمات بر سر دو محله مسكوني يك شهر كوچك فروريخت. به گفته سيدموسي موسوي، نماينده مردم لامرد در مجلس؛ اين موشكها پيش از برخورد به زمين و در ارتفاع حدود ۳۰ تا ۴۰ متري منفجر شدند و به همين دليل هيچ گودالي روي زمين به عنوان محل اصابت وجود ندارد؛ «طي فقط ۳۵ ثانيه، حدود ۷۲۰ هزار گلوله بر سر مردم يك شهر كوچك فرود آمده است.» شدت انفجارها در لامرد به حدي بود كه بعد از گذشت يكصد روز، هنوز ديوار خانهها و خيابانهاي شهر سوراخسوراخ است و در يكي از خانهها كه هنوز بازسازي نشده، جاي اصابت بيش از ۷۰۰ ساچمه تنگستِن مشهود است؛ «بسياري از مجروحان همچنان دهها ساچمه در بدن خود دارند. برخي نابينا شدهاند، برخي دچار قطع عضو شدهاند و بعضي خانوادهها هنوز درگير درمان فرزندانشان هستند. آن شب، بيمارستان لامرد صحنهاي بود كه هيچگاه از ذهنم پاك نميشود؛ نوجواناني كه هنوز لباس ورزشي بر تن داشتند، كودكاني كه پيكرشان پر از ساچمه بود و خانوادههايي كه در ميان اضطراب و گريه، چشمانتظار نجات عزيزانشان بودند.» به گفته او چهار روز پس از حمله به لامرد، يعني در تاريخ ۱۳ اسفندماه، سنتكام به صورت رسمي در صفحه خود اعلام كرد كه براي نخستينبار از موشك «PrSM» يا «پريزِم» استفاده كرده و اين يك جنايت آگاهانه و برنامهريزي شده عليه مردم عادي بود.
تركشهاي آلودهاي كه باعث عفونت زخمها ميشود
سلاحي كه براي اولينبار تست ميشد يك سلاح عادي نبود، بنابراين زخمهاي ناشي از تركش و ساچمههاي آن هم عادي نيست و آنطور كه برخي از نزديكان مجروحان ميگويند، زخمها در طول اين دو، سه ماه به واسطه آلودگي تركشها چندينبار دچار عفونت شده است. جواد غلامي البته درباره خواهرش معتقد است كه چون رسيدگي خيلي جدي و ويژه انجام دادهاند از عفونت شديد به دور بوده اما عروس عمه جوانش كه تركش به پايش اصابت كرده است، اين تجربه را داشته. زهرا غلامي كه خانهشان روبهروي ورزشگاه لامرد است، عصر روز نهم دم در خانه منتظر بوده تا پسرش سيدرضا موسوي با ماشين برسد و با هم جايي بروند اما به محض اينكه پسرش رسيد موشكها هم بالاي سرشان منفجر شدند. تركشها به سر سيدرضا موسوي كه ۱۸ سال داشت، اصابت كرد و همانجا جان او را گرفت. همزمان تركش به زانوي زهرا غلامي، مادر سيدرضا موسوي هم اصابت كرد. اصابتي كه تا با حال چندينبار باعث عفونت پاي زهرا خانم شده است؛ «ما در آن روزها و هفتههاي اول با اتفاقاتي كه افتاد شرايط بسيار بدي داشتيم و واقعا از هيچ كس خبر نداشتيم ولي متوجه شديم كه پاي عروس عمهام چند بار عفونت كرده و بعد متوجه شدند به خاطر تركشهاي سمي و عجيب و غريب است.»
ليلا بهزادي، مشاور فرماندار لامرد هم اين موضوع را تاييد ميكند و به «اعتماد» ميگويد كه اين شرايط را در ميان زخميها ديده و روايتهايي از آن شنيده است. به گفته او مادر يكي از شهدا هم درباره جراحت يكي از دخترهايش عفونت را تاييد كرده و حتي گفته است كه شنيده نمونه تركشها را به آزمايشگاه اصفهان رساندهاند تا مشخص شود كه بدنه تركشها آلوده به چه ماده، ويروس يا قارچي بوده است؛ «يكي از اعضاي كادر درمان بيمارستان ميگفت برخي مجروحها دچار آسيبهاي شديدي شده بودند اما نسبت به آن آسيب درد نداشتهاند يا اينكه عفونتشان، عفونتهايي مشكوك بوده كه با عفونت معمول متفاوت بوده است. موضوع البته هنوز در دست بررسي است و درباره آن به هيچ نتيجه قطعي نرسيدهاند.» او از كودك 10 ساله ديگري به نام آنيتا قاسمي سخن ميگويد كه به اين مساله مبتلاست و عفونت را تجربه كرده است.
آنيتا قاسمي در آن لحظههاي انفجار توپ به دست وسط سالن واليبال ورزشگاه لامرد نشسته بود و چشم به دهان خانم مربي دوخته بود تا حركات جديد ورزشي و نكتههاي مرتبط با آن را از او ياد بگيرد. يكدفعه لرزه به زمين افتاد و همه با اين لرزهها از زمين بلند شدند؛«صدا بلند بود و اينقدر بقيه جيغ ميزدند كه من با خودم ميگفتم الان گوشهايم كر ميشود. اصلا فكر نميكردم جنگ شود ولي با ديگران شروع كردم به جيغ زدن.»
با صدا و موج انفجار درِ سالن بسته شده بود و همه دخترها خودشان را به در چسبانده بودند تا اينكه مربي فوتبال پسران ورزشگاه به دادشان رسيد و در را باز كرد؛ «فكر ميكنم شهيد نجفي در را باز كرد و بيرون رفتيم.» آنيتا هم شوكه بود كه يكدفعه يادش افتاد كيفش را برنداشته است، بنابراين به سمت سالن برگشت تا كيف را بردارد اما همين كه به درِ سالن رسيد دوباره داخل سالن را زدند. اين بار لرزش يا صداي زيادي حس نكرد و فقط به سمت جلو پرتاب شد. از آنجا به بعد را ديگر زياد يادش نميآيد جز اينكه مثلا دوستش را ديده كه سوار ماشين شده يا خانمي كه انگار او را بلند كرده است؛ «اصلا نميتوانستم بنشينم و دراز كشيده بودم كه يك نفر با لباس سربازي آمد، من را بلند كرد و داخل ماشين برد. داخل ماشين پر از آدمهايي بود كه تركش خورده بودند. رفتيم بيمارستان. داخل سالن بيمارستان خوابيده بودم و كسي هم آن لحظه كه آنجا بودم بالاي سرم نبود و مادرم بالاي سرم نبود، خيلي سخت گذشت.» آنيتا عاشق واليبال است و از حدود ۸ ماه پيش كلاس واليبال را شروع كرده بود. فعلا كه كلاسها تعطيل است و البته با وجود جراحتهايي كه دارد تا چند ماه نميتواند بازي كند اما وقتي بهتر شد، حتما ميخواهد آن را ادامه بدهد. مرضيه مير، مادر آنيتا زمان برد تا روز اول آنيتا را در بيمارستان پيدا كند. دختر كوچكش دراز به دراز روي صندلي سالن بيمارستان افتاده بود و زني هم داشت بالاي سرش دعا ميخواند. زخم محل لگن او خيلي خونريزي داشت اما آنيتا شوكه بود و فقط نگاه ميكرد؛ «ساعت ۱۲ شب گفتند تركش پارگي زيادي ايجاد كرده و بايد عمل شود. دخترم دو ساعت اتاق عمل بود و بعد هم كه او را بيرون آوردند شكمش باز بود، گفتند نميتوانيم عمل كنيم بايد او را به شيراز ببريد.» ساعت حدود ۴ صبح آنيتا را در حالت بيهوشي و شكم باز با آمبولانس به شيراز بردند و تا دو، سه روز اقدامات درماني روي او انجام شد؛ مثلا در حالت بيهوشي باندها را تعويض ميكردند چون تركش بافت را سوزانده و آن را پاره كرده بود. دو، سه روز كه گذشت كمي وضع بهتر شد تا توانستند شكم را با حدود ۲۵ بخيه بدوزند؛ «براي اينكه عفونت نگيرد روده بزرگ را بيرون آوردند و از آن زمان تا همين حالا داخل كيسه است تا بافتهاي زير شكم ترميم شود.» درحالي كه همچنان يك عمل ديگر براي جمع كردن رودههاي آنيتا و شايد عملهاي بيشتري باقي مانده باشد، مادر او ميگويد كه فعلا با گذشت سه ماه جاي تركشها خارش دارد و بيحس است اما دختر او هم قبلا عفونت داشته است؛ «تركشها يكي در ران و يكي هم به پشت انگشتش خورده است و گويا چون مسموم بود، آنيتا اشتهايش را از دست داده بود. حدودا دو ماه بياشتها بود هر غذايي كه به او ميداديم نميخورد و اگر ميخورد بالا ميآورد. به قدري غذا نخورده بود كه پوست و استخوان شده بود. فقط به او مايعات ميدادم و احساس ميكنم به همين علت از بدن خارج شد. ميگفتند اين حالت به خاطر آلوده بودن تركش به فسفر بوده است. البته خدا را شكر عفونت از بدنش خارج شد و الان اشتهايش بهتر شده. همان ابتدا دو هفته در آيسيیو بود و آنجا هم خيلي مراقب بودند كه زخمها عفونت نكند در خانه هم من خيلي مراقب بودم و مدام با سرم زخم را شستوشو ميدادم و باندها را عوض ميكردم.»
او البته خودش هم دو ماه بعد از انفجار كه به سالن ورزشگاه رفته و يكي از ساچمهها را در دست گرفته، دستش دچار سوزش شده، بنابراين به نوعي و به طور شهودي به يقين رسيده كه چيزي در آن تركشها وجود داشته؛ «ساچمهها اندازه نخود بود ولي خيلي سنگين بود. بعد از اينكه يكي از آنها را در دست گرفتم احساس كردم دستم ميسوزد بعد دستم را شستم تا نيم ساعت بعد بهتر شد.» در اين مدت به آنها خيلي سخت گذشته مثلا همگي بارها به آن صحنههاي خونآلوده و پيكرهاي بيجان در بيمارستان فكر كردهاند. خيال از دست دادن، بارها در ذهنشان پر كشيده و حالا كه مادر از آن حرف ميزند بغض ميكند؛ «اتفاق بدي بود كه گذشت و تموم شد و رفت. الان كه اوضاع روبهراه شده و به آنيتا ميگويم خيلي زياد فكر نكن اما زخمهايي كه ايجاد شد و دردها مثل شوك بود. الان كه رو به بهبودي است اما من در آن دو ماه حالت هيجاني عجيبي داشتم. حتي كسي به من سلام ميكرد گاهي متوجه نميشدم. خودش هم خيلي سختي كشيد و گريه ميكرد. در آيسييو آرامبخشهاي زيادي به او ميدادند و شايد خيلي درد را نميفهميد ولي خانه كه بوديم گاهي خيلي درد ميكشيد و گريه ميكرد. دكترش هم ميگفت نهايت مسكنها و داروها را به او دادهايم و بايد تحمل كند. شب تا صبح بيدار بوديم و تبهاي سنگيني را تحمل كرد.
محمدجواد سجادي، رييس بيمارستان حاج محمود حاج حيدر لامرد هم به عنوان يكي از متخصصاني كه اين موضوع را از نزديك رصد كرده در گفتوگو با «اعتماد» تاييد كرد كه چندين تن از مجروحان اين حمله موشكي همان زمان با عفونتهاي شديد به بيمارستان بر ميگشتند و حتي چندين روز در بيمارستان بستري بودند؛ «يكي از بيماران ۳۰ روز بستري بود. البته با اين عفونتها ميآمدند ولي اينكه آزمايشي روي آن انجام شده باشد تا بدانيم دقيقا دليل چه بوده، در جريان آن نيستم ولي محل اصابت عفونتهاي شديدي ايجاد كرده بود. به هر حال اگر محل اصابت مربوط به تير كلاش باشد احتمال عفونت خيلي كمتر است.» به گفته او عفونتها متفاوت بوده است؛ «به ما گفتهاند از سرب بوده و مسموميت با سرب هم وجود داشته است. البته عفونت محل زخم بالاخره اتفاق ميافتد و ممكن است در سلاح جنگي ديگري هم اتفاق بيفتد ولي در اين اصابت، شدت بيشتري داشت. بالاخره سلاح تروريستي به قصد ترور و كشتار جمعي بوده است كه در منطقه مسكوني استفاده شده بود.» او از همان دقايق اول حمله موشكي به لامرد در بيمارستان بود و با چشمان خود ميديد كه چطور در عرض يك تا دو دقيقه محوطه بيمارستان پر از مجروح و كساني شد كه جان خود را پيشتر به علت شدت جراحات از دست داده بودند. در همان بيمارستان حدود ۳۲ عمل جراحي انجام شد اما به علت زياد بودن مراجعات و شايد كمبود امكانات مجبور شدند چند بيمار را هم به شيراز ارجاع بدهند كه آنيتا قاسمي هم يكي از آنها بود.
نهم اسفند حمله اسراييل و امريكا به ايران با صداهاي مهيب انفجار در مركز تهران كليد خورده بود و به فاصله كمي فاجعه ميناب را رقم زد و درحالي كه هيچكس فكرش را هم نميكرد، يكي از عجيبترين سلاحهاي كشتارجمعي امريكايي در شعاع ۳۶۰ درجه بالاي سر مردم لامرد تست شد. چهار موشك به فاصله كمتر از ۳۵ ثانيه چهار نقطه از شهرستان ۳۰ هزار نفري لامرد را هدف قرار داد، جان ۲۱ غيرنظامي ازجمله ۵ كودك گرفته شد و بيش از ۱۳۰ نفر مجروح شدند كه تعداد زيادي از آنها دچار معلوليت دائمي شدهاند.
بيمارستان حاج محمود حاج حيدر لامرد آن روز در هياهويي سرخ بود، آنقدري كه مادر آنيتا قاسمي هم در پايان حرفهايش اينطور آن فضا و شرايط را توصيف ميكند: «همه راهرو و اتاقها پر از مجروح بود. بيمارستان بوي خون گرفته بود، كف بيمارستان پر از خون شده بود و احساس ميكرديد روي خون حركت ميكنيد.»