شناسهٔ خبر: 78478934 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه مردم‌سالاری | لینک خبر

اجاره‌نشینی کابوس نسل جوان

صاحب‌خبر -
کافی است تقویم را نگاه کنید. ماه که به نیمه می‌رسد، پیامک موجر مثل لرزه‌ای بر ستون فقرات زندگی می‌افتد. گویی نه یک پیام متنی، که اعلامیه‌ رسمی یک شکست اقتصادی است. اینجا، در تهرانِ بی‌در و پیکر، در شیراز و اصفهان و مشهد، و در همه‌ شهرهایی که روزگاری نام «کلان‌شهر» را یدک می‌کشیدند، نسلی سربرآورده که من نامش را «نسل کولرهای بی‌صاحب» می‌گذارم.
دقت کرده‌اید؟ در هر اسباب‌کشی اجباری، اولین قربانی، کولر آبی است که روی پشت‌بام جا می‌ماند. نمادی از سرمایه‌ای که نمی‌توانی با خودت ببری. این کولرِ جامانده، استعاره‌ای از کل زندگی یک جوان طبقه‌ متوسط شهری است: سرمایه‌اش در حال دود شدن است، اما نمی‌تواند تکانش بدهد. نمی‌تواند ریشه بدواند. چرا که مسکن، از یک «نیاز پایه» به یک «ابزار قدرت» برای دارایی‌ها و یک «کابوس بیداری» برای نداری‌ها بدل شده است.
بگذارید از زاویه‌ اعداد به این ماجرا نگاه کنیم، چرا که تراژدی واقعی نه در احساسات، که در معادلات ریاضی نهفته است. براساس گزارش‌های میدانی از نبض بازار مسکن، در سال‌های اخیر شاخص «نسبت اجاره به درآمد» از مرز بحرانی شصت درصد عبور کرده است. در اقتصاد شهری، این نسبت اگر از سی درصد بالاتر برود، بدان معناست که خانواده در آستانه‌ «فقر خدماتی» قرار می‌گیرد. یعنی هزینه‌ی درمان، آموزش و حتی خورد و خوراک، فدای یک سقف بالای سر می‌شود. حال تصور کنید عدد این نسبت هفتاد درصد باشد. این دیگر فقر نیست، این خودزنی اقتصادی یک ملت است که جوانش را وادار می‌کند برای زنده ماندن، زندگی نکند.
اما این تله‌ کرایه، صرفا یک بحران مالی نیست؛ یک «مهندسی اجتماعی وارونه» است. جامعه‌شناسی به نام رابرت پاتنم از مفهوم «سرمایه‌ اجتماعی» حرف می‌زند؛ شبکه‌ اعتماد و پیوندهایی که یک محله را می‌سازد. اجاره‌نشینی اجباری و کوچ سالانه، تروریسمی علیه همین سرمایه‌ اجتماعی است. جوان امروز، همسایه‌اش را نمی‌شناسد. چرا باید بشناسد؟ او می‌داند که بهار سال بعد، یا به خاطر افزایش پنجاه درصدی اجاره، یا به خاطر هوس موجر برای فروش ملک، باید کوله‌بارش را جمع کند و از آن محله برود. این «کوچ اجباری سالانه»، شهر را به یک اردوگاه موقت تبدیل کرده است. اردوگاهی که در آن، هیچ‌کس برای درختان کوچه دل نمی‌سوزاند، هیچ‌کس سطل زباله‌ جلوی در را تمیز نمی‌کند. مگر او «اهل» اینجاست؟ او فقط یک مستأجر است، یک رهگذر.
و حالا می‌رسیم به پیچیدگی ماجرا. برخی اقتصاددانان به اصطلاح نئوکلاسیک، با آن نمودارهای بی‌روح عرضه و تقاضا، نسخه می‌پیچند که مشکل، کمبود ساخت‌وساز است. اما این تحلیل، کودکانه است. مشکل اصلی، نه کمبود دیوار و آجر، که «مالی‌سازی» سرپناه است. وقتی مسکن از کالایی مصرفی به کالایی سرمایه‌ای و سفته‌بازانه بدل می‌شود، دیگر تولید آن هم دردی را دوا نمی‌کند. چون واحدهای تولید شده، نه برای سکونت، که برای پارکینگ سرمایه و حفظ ارزش در برابر تورم خریداری می‌شوند. آمار رسمی از خانه‌های خالی، آن هم درست در همان مناطقی که جوانان به‌دنبال یک اتاق درب و داغان می‌گردند، گواه این فاجعه است. خانه‌هایی که نه سقف، که گاوصندوق‌های بتنی سرمایه‌داران هستند.
فاجعه وقتی عمیق‌تر می‌شود که ردپای این کابوس را در «ابرتصمیم‌های زندگی» نسل جوان ببینیم. نرخ ازدواج در سراشیبی سقوط است. اما این سقوط، ریشه در بی‌اخلاقی یا تنبلی ندارد. محاسبه سرانگشتی است: جوانی که باید ماهانه بیست میلیون تومان اجاره بدهد و هشت میلیون تومان پول جیبش را خرج خوراک کند، چگونه می‌تواند وام ازدواجی را بازپرداخت کند که قسط ماهانه‌اش ده میلیون تومان است؟ این یک بن‌بست ریاضی است. فرزندآوری هم که دیگر شوخی تلخی بیش نیست. «اتاق کودک» تبدیل به یک کالای لوکس شده است. نسلی که خودش در یک اتاق ده متری، هم پذیرایی دارد هم آشپزخانه هم اتاق خواب، چگونه جرأت دارد موجود دیگری را به این قفس دعوت کند؟ این چنین است که هرم سنی کشور، بی‌سروصدا، در حال فروپاشی است و مهندسان این فروپاشی، آنهایی هستند که مسکن را به ابزار رانت تبدیل کرده‌اند.
اما کابوس را می‌شود به هم زد. راه‌حل نه در شعارهای پوپولیستی «اجاره‌بها را فریز کنید» است که نتیجه‌ی عکس می‌دهد و نه در پرداخت وام‌های قفل‌ شده. راه‌حل، یک جراحی عمیق در ساختار مالیاتی و سیاستگذاری زمین است. اگر دولت شجاعت داشته باشد، باید تیغ مالیات را از گردن مستأجر و حقوق‌بگیر بردارد و روی گلوی زمین‌های بایر درون‌شهری و خانه‌های خالی و املاک تجاری بگذارد. «مالیات بر عایدی سرمایه» نه یک توصیه، که یک ضرورت فوری است. باید سود سفته‌بازی را چنان خشکاند که سرمایه‌گذار ترجیح بدهد پولش را به جای خرید آپارتمان و حبس آن، در تولید بگذارد. در کنار آن، توسعه‌ی صندوق‌های اجاره‌داری حرفه‌ای و اعطای سند به مستأجران خوش‌حساب، می‌تواند از «موقتی بودن» که زهر زندگی است، بکاهد. تاوان دیرکرد در این جراحی، چیزی نیست جز خالی شدن تدریجی شهرها از طبقه‌ متوسط و تبدیل کلان‌شهرها به جزایری برای اشراف و حلبی‌آبادهایی برای خدمتکارانشان.
نسل جوان، این روزها حتی از ترسیدن هم خسته شده است. او دیگر کابوس نمی‌بیند، چون خوابش نمی‌برد. پشت فرمان تاکسی اینترنتی در نیمه‌های شب، بیدار است تا کرایه‌ی ماه بعد جور شود. این بیداری تلخ، شاید روزی به بیداری یک ملت بدل شود. و آن روز، دیگر نه پیامک موجر، که صدای فروریختن دیوارهای بی‌اعتمادی، لرزه بر اندام هر سیاستگذاری خواهد انداخت.