شناسهٔ خبر: 78475442 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: جمله | لینک خبر

گزارش مردمی جمله از بزرگ‌ترین جشن خیابانی عید ولایت در پایتخت؛ تهران یکپارچه «یا علی» شد

تهران یکپارچه «یا علی» شد

به گزارش جمله، از همان لحظه‌ای که وارد میدان امام حسین(ع) می‌شوی، تهران دیگر شهر معمولی نیست. انگار خیابان از زمین جدا شده و تبدیل به یک جریان زنده شده باشد، جریانی که از میدان امام حسین(ع) شروع می‌شود و تا میدان آزادی ادامه دارد، بدون وقفه، بدون خالی شدن، بدون سکوت. آسمان بالای سر جمعیت پر از پرچم است.

صاحب‌خبر -

پرچم‌های بزرگ ایران در کنار پرچم‌های سبز یا علی(ع) در باد تکان می‌خورند و مثل یک سقف متحرک، روی سر مردم سایه انداخته‌اند. نور عصر که روی این پرچم‌ها می‌افتد، خیابان را از یک مسیر معمولی به یک صحنه زنده و درخشان تبدیل می‌کند.
پایین‌تر، زمین هم زنده است. موج جمعیت آرام اما پیوسته حرکت می‌کند. نه شتاب دارد، نه توقف کامل. انگار خیابان خودش نفس می‌کشد؛ یک نفس طولانی که از شرق تا غرب شهر کشیده شده است.
صداها در هم رفته‌اند. مداحی از چند موکب، صلوات‌های جمعی، صدای بلندگوها، خنده بچه‌ها، و همهمه مردمی که هر کدام در یک نقطه ایستاده‌اند. هیچ صدایی غالب نیست، اما همه با هم یک «حال مشترک» ساخته‌اند و بوی شهر… بوی شربت خنک، چای تازه‌دم، غذای نذری. هر چند قدم یک ایستگاه. هر ایستگاه یک مکث کوتاه در دل این موج انسانی.
موکب‌ها فقط ایستگاه پذیرایی نیستند؛ ستون‌های این مسیرند. یکی شربت می‌دهد، یکی غذا، یکی فقط آب و خرما، یکی بسته فرهنگی. دست‌ها بی‌وقفه در حرکت‌اند. لیوان‌ها پر می‌شوند، خالی می‌شوند، دوباره پر می‌شوند. خستگی در چهره‌ها هست، اما در رفتار نه.

بچه‌ها؛ قلب تپنده خیابان
اما چیزی که این مسیر را از هر تجمع دیگری جدا می‌کند، حضور بچه‌هاست. اینجا جشن برای آن‌ها ساخته شده. کودکانی که روی شانه پدرها نشسته‌اند، دست‌هایی که پرچم کوچک تکان می‌دهند، پاهایی که در میان جمعیت می‌دوند و دوباره گم می‌شوند. در بخش‌هایی از مسیر، شهربازی‌های سیار و فضاهای بازی برپا شده؛ تاب، سرسره، بادکنک، بازی‌های ساده اما پرهیجان. صدای خنده بچه‌ها از همه صداها بلندتر است. گاهی حتی مداحی در آن گم می‌شود. این تضاد عجیب نیست؛ این ترکیب طبیعی این جشن است.

روایت مردم؛ وسط شلوغی، وسط زندگی
مادر جوان در میان ازدحام جمعیت:
«این همه آدم کنار هم… بچه‌هام واقعا دارند یک چیز واقعی می‌بینند نه فقط حرف»
پدر خانواده با کودک روی شانه:
«بچه‌‌ام از صبح فقط ذوق کرده… مدام وایمیسته نگاه می‌کنه»
خادم موکب، در حال پر کردن شربت:
«دست خسته میشه، ولی دل نه… مردم که خوشحال باشن، ما هم سرحالیم»
نوجوانی که بین جمعیت حرکت می‌کند:
«اینجا همه با هم هستند… حتی اگر همدیگر را نشناسند»
بانوی سالمندی در گوشه مسیر:
«این جمعیت یعنی دل مردم هنوز یکی هست»
صحنه‌ای که مسیر را برای لحظه‌ای متوقف کرد
در یکی از موکب‌ها، نگاه‌ها ناگهان ثابت شد. یک پاکبان، داخل یک سینی بزرگ ساندویچ چیده بود و خودش آن‌ها را به مردم تعارف می‌کرد. لباس کارش خاکی بود، اما رفتار آرام و بی‌ادعایش بیشتر از هر چیز دیده می‌شد وقتی از او پرسیدم، گفت:
«حقوق یک ماه خودم گذاشتم کنار برای امروز… خواستم منم سهمی داشته باشم»
همان جمله کافی بود تا چند ثانیه، ریتم جمعیت عوض شود. کسی دست نزد، کسی شعار نداد؛ فقط نگاه‌ها ماند. صحنه‌ای ساده اما سنگین، وسط یک جشن بزرگ.

شهری که خودش را نگه می‌داشت
در طول مسیر، یک نکته واضح بود: این جشن از بالا کنترل نمی‌شد، از داخل جریان داشت. زباله‌ها جمع می‌شد، دوباره جمعیت می‌آمد، دوباره مسیر تمیز می‌شد. موکب‌ها کنار هم کار می‌کردند، بدون فاصله، بدون رقابت. خیابان خودش را مدیریت می‌کرد؛ با حضور مردم، نه با دستور.

شب که رسید، جمعیت نرفت
با تاریک شدن هوا، نورپردازی‌ها روشن‌تر شد. پرچم‌ها در شب جلوه بیشتری گرفتند. اما جمعیت کم نشد. فقط آرام‌تر شد. قدم‌ها کندتر، نگاه‌ها طولانی‌تر.
از امام حسین(ع) تا آزادی هنوز پر بود؛ هنوز زنده، هنوز در جریان. تهران در روز غدیر، فقط میزبان یک جشن نبود. خودش تبدیل شد به جشن. شهری که وقتی مردمش کنار هم می‌ایستند، خیابان را از یک مسیر عبور، به یک تجربه زندگی تبدیل می‌کند.