نورنیوز- گروه سیاسی: حملات اخیر رژیم صهیونیستی به ضاحیه بیروت در لبنان، و سپس تجاوز اسراییل به نقاطی در خاک ایران، بار دیگر منطقه را از مسیر مدیریت بحران به سمت تشدید تنش سوق داد. در ظاهر، ماجرا با حمله اسرائیل به ضاحیه جنوبی بیروت آغاز شد؛ حملهای که از نگاه تهران تعرض به یکی از مهمترین خطوط قرمز امنیتی ایران محسوب میشد و در نهایت با پاسخ موشکی ایران و سپس حملات متقابل اسرائیل به برخی شهرهای ایران ادامه یافت.
اما اگر از سطح رویدادهای نظامی عبور کنیم، پرسش اصلی این است که هدف واقعی این سلسله اقدامات چه بوده است؟ در شرایطی که آمریکا به عنوان یکی از اصلیترین طرفهای منازعه، مدعی قریبالوقوع بودن تفاهم با ایران شده و خود را از مسئولیت تجاوزات اسراییل، مبرا میداند، آیا میتوان سخن او را پذیرفت و تشدید تنش را صرف متوجه صهیونیستها کرد؟ آیا میان آمریکا و اسراییل شکافی ولو موقت پدید آمده یا اینکه این دو در یک تقسیم کار پیشینی، هدفی واحد را در دو قالب ظاهراً متفاوت تعقیب میکنند؟
برای پاسخ به این پرسش باید میان «میدان جنگ»، «میز مذاکره» و «رقابت راهبردی رقبا» تفکیک قائل شد. آنچه در روزهای اخیر رخ داده، صرفاً تبادل آتش میان ایران و اسرائیل نیست؛ بلکه بخشی از نبردی بزرگتر بر سر آینده مذاکرات تهران و واشنگتن و شکل نظم امنیتی جدید در خاورمیانه است. تحلیل چنین نبرد راهبردی را میتوان در قالب چند سناریوی محتمل برشمرد.
سناریوی نخست؛ اسرائیل در نقش برهمزننده مذاکرات
نخستین و رایجترین تحلیل آن است که اسرائیل با هدف تخریب روند مذاکرات ایران و آمریکا دست به این اقدام زده است. شواهدی نیز برای این فرضیه وجود دارد. در هفتههای گذشته مقامات آمریکایی از نزدیک شدن مذاکرات به مراحل حساس سخن گفته بودند و دونالد ترامپ نیز بارها از تمایل خود برای دستیابی به توافق با ایران سخن گفته بود. از نگاه اسرائیل، هر توافقی که به کاهش تنش میان تهران و واشنگتن منجر شود، میتواند بخشی از راهبرد فشار حداکثری علیه ایران را تضعیف کند. تلآویو سالهاست تلاش کرده پرونده ایران را در چارچوب تهدید امنیتی تعریف کند، در حالی که مذاکرات، موضوع را به عرصه دیپلماسی و مصالحه منتقل میکند.
در این چارچوب، حمله به لبنان و کشاندن ایران به واکنش نظامی میتوانست فضایی ایجاد کند که در آن مسئله اصلی دیگر موضوعاتی مثل تنگه هرمز، غنیسازی، تحریم، رفع محاصره بنادر یا ترتیبات فنی توافق نباشد، بلکه امنیت منطقه و خطر جنگ در صدر دستور کار قرار گیرد.
سناریوی دوم؛ تقسیم کار نانوشته میان واشنگتن و تلآویو
اما این تحلیل یک پرسش مهم را بیپاسخ میگذارد؛ آیا چنین عملیات گستردهای واقعاً میتوانست بدون اطلاع، رضایت یا هماهنگی حداقلی آمریکا انجام شود؟ واقعیت این است که اسرائیل در حوزههای اطلاعاتی، لجستیکی، دفاعی و سیاسی چنان در ساختار امنیتی آمریکا تنیده شده که تصور یک اقدام راهبردی با این سطح از پیامدهای منطقهای بدون آگاهی واشنگتن دشوار به نظر میرسد. بهویژه آنکه هرگونه رویارویی مستقیم میان ایران و اسرائیل، بلافاصله پای منافع و نیروهای آمریکایی در منطقه را نیز به میان میکشد.
بر این اساس، سناریوی دوم بر وجود نوعی تقسیم کار میان آمریکا و اسرائیل استوار است. در این نگاه، ممکن است واشنگتن و تلآویو درباره زمان و شیوه اختلاف داشته باشند، اما درباره ضرورت افزایش فشار بر ایران اشتراک نظر دارند. تفاوت در اینجاست که آمریکا فشار را ابزاری برای کسب امتیازات بیشتر در مذاکرات میداند، در حالی که اسرائیل فشار را راهی برای تضعیف یا حتی شکست کامل مذاکرات تلقی میکند. به بیان دیگر، ممکن است واشنگتن خواهان توافق باشد، اما توافقی که ایران در شرایط فشار و با دست پایینتر وارد آن شود. از این منظر، تشدید تنش الزاماً ضد دیپلماسی نیست؛ بلکه میتواند بخشی از دیپلماسی مبتنی بر فشار باشد.
سناریوی سوم؛ آزمون اراده و خطوط قرمز ایران
سناریوی سوم بر این فرض استوار است که هدف اصلی حمله، آزمودن محاسبات راهبردی ایران بوده است. در ماههای گذشته تهران بارها اعلام کرده بود که امنیت لبنان و تحولات مربوط به حزبالله از معادلات امنیت ملی ایران جدا نیست. حمله به ضاحیه جنوبی بیروت عملاً آزمونی برای سنجش اعتبار این موضع بود. این پرسش برای طراحان حمله وجود داشت که آیا ایران در شرایط حساس مذاکرات از واکنش نظامی صرفنظر خواهد کرد یا حاضر است هزینههای احتمالی آن را بپذیرد؟
پاسخ موشکی ایران نشان داد که تهران نمیخواهد این تصور شکل بگیرد که برای حفظ مذاکرات حاضر است از خطوط قرمز امنیتی خود عقبنشینی کند. در واقع ایران کوشید این پیام را منتقل کند که مذاکره و بازدارندگی دو مسیر موازی هستند و یکی به بهای حذف دیگری دنبال نخواهد شد.
به نظر میرسد سناریوی دوم شاید واقعبینانهترین تفسیر از رخدادهای اخیر باشد. بر اساس این تحلیل، هدف اصلی نه نابودی مذاکرات، بلکه تغییر توازن قدرت در آستانه مرحله نهایی آن است. در مذاکرات پیچیده بینالمللی، طرفها معمولاً تلاش میکنند پیش از رسیدن به توافق نهایی، از ابزارهای سیاسی، اقتصادی و حتی امنیتی برای افزایش قدرت چانهزنی خود استفاده کنند. حملات اخیر را نیز میتوان در همین چارچوب فهم کرد. در این نگاه، اقدام نظامی نه جایگزین مذاکره، بلکه مکمل آن است. طرفی که بتواند در میدان فشار بیشتری ایجاد کند، امیدوار است در پشت میز مذاکره نیز امتیازات بیشتری به دست آورد.
منطقه در آستانه «تعلیق پرتنش»
در تحلیل نهایی نباید دچار دوگانهسازی سادهانگارانه شد. واقعیت این نیست که آمریکا به دنبال صلح و اسرائیل به دنبال جنگ است. همانگونه که واقعیت این نیست که میان دو طرف هیچ اختلافی وجود ندارد. اشتراک اصلی واشنگتن و تلآویو در اعمال فشار بر ایران است. هر دو خواهان محدود شدن قدرت منطقهای و راهبردی ایران هستند و هر دو از ابزار فشار برای رسیدن به این هدف استفاده میکنند.
اما اختلاف آنها بر سر نحوه بهرهبرداری از این فشار است. آمریکا فشار را برای دستیابی به یک توافق مطلوبتر میخواهد؛ اسرائیل فشار را برای جلوگیری از شکلگیری هر توافقی که بتواند به تثبیت موقعیت ایران منجر شود. به همین دلیل، حتی اگر بپذیریم که میان دو طرف درباره جزئیات و اهداف نهایی تفاوتهایی وجود دارد، دشوار است تصور کنیم حملات اخیر کاملاً مستقل از محاسبات و رضایت آمریکا طراحی و اجرا شده باشد.
مهمترین نتیجه تحولات اخیر شاید نه آغاز یک جنگ تمامعیار باشد و نه فروپاشی کامل مذاکرات. منطقه اکنون وارد وضعیتی شده که میتوان آن را «تعلیق پرتنش» نامید؛ وضعیتی که در آن همه بازیگران هنوز از جنگ گسترده پرهیز میکنند، اما همزمان میکوشند از ابزار نظامی برای بهبود موقعیت خود در عرصه سیاسی و دیپلماتیک بهره ببرند.
در چنین شرایطی، هر موشک و هر حمله جدید تنها یک اقدام نظامی نیست؛ بلکه بخشی از رقابت بر سر آینده مذاکرات، توازن قوا و نظم امنیتی خاورمیانه است. به همین دلیل، آنچه امروز در آسمان تهران، بیروت و سرزمینهای اشغالی دیده میشود، صرفاً دود و آتش جنگ نیست؛ بلکه سایه سنگین نبردی است که سرنوشت دیپلماسی منطقه را نیز تعیین خواهد کرد.
∎