به گزارش گروه سیره امامین انقلاب خبرگزاری رسا، باغچه حیاط را برانداز میکردم که شخمش بزنم و سر و رویش را با سبزیهای جورواجور صفا بدهم. اسفند که میشد بوی بهار را از چند فرسخی حس میکردم و لذت میبردم و برایش برنامه میریختم. حالا نقشه باغچه روی میز من بود و افکارم در انتخاب بذر مناسبی برای آن.
رمضان المبارک داشت به پله دهم نزدیک میشد و ما سرخوش و خرامان در تدارک عید نیمه رمضان بودیم که ناگاه مهمانی ناخوانده بر قلب ایران ما نشست. بین پچ پچ و هیاهوی اهالی سرزمینم گم شدم. چه شده بود؟ واژه تلخ جنگ، به یکباره بند تمام افکارم را از هم گسست. باغچه یادم رفت، ریسههای عید نیمه رمضانم از هم پاشید. بیت؛ بیت را زدن. باورم نمیشد، یعنی نمیخواستم باور کنم. رختشورخانهای در دلم به پا شد، مدام چنگ به دلم میانداختند، تمام وجودم سرگردان بین کوچه پس کوچهی پیامها دنبال رهبرم میگشت.
من که توسن خیالم برای خودش سوارکاری ماهر است، هرگز اجازه ورود به ایام نبودن آقا نداشت، حتی ثانیهای بعد از آقا را متصور نبودم. حالا بین پیامهای ضد و نقیض گیر افتاده بودم. اگر آقا شهید نشده، چرا مانند جنگ دوازده روزه پیامی نمیدهد؟ اگر شهید... نه نمیخواستم حتی تصور شهادتشان را بکنم.
باران چشمهای رهبری در نماز حاج قاسم و یارانش در طلب شهادت، زبان مرا برای آمین به دعای ایشان گشود، اما آمین من شرطش، برای بعد از ظهور امام منتظر بود؛ گفتم آقا بیایید و بعد. اما حالا چه میشنیدم، خبری سهمگین. سحر رمضانی که خودش را به قلب زمین رسانده و فرصت پرواز با نماز مهیا بود، با خبری ناگوار بال پرواز مرا شکست. انا لله و انا الیه راجعون. بغض مجری میخکوبم کرد. چه شده؟ بعد از عمری مجاهدت... چه میشنیدم خدایا. مرا به گرانجانی خویش، چنین باوری نبود. بهت و حیرت، گردباد غم، نالههای «یا حسین» مادرم، تمام سرزمین جانم را با خاک یکسان کرد. اشک راهش را یافته بود و ناله با او دمساز شده بود. پاهای سستم را پشت خودم کشاندم و به گوشهای خزیدم. نزاعی در قلبم ایجاد شده بود، اتفاقی که افتاده بود و تصورات سالهای دور و دراز من با هم نمیخواند.
حالا من بودم و عکسها و فیلمهای رهبرم؛ همانها که وقتی از قاب تلویزیون میدیدم مرا یک راست به سمت خدا میبرد، همانها که وقتی میدیدمش صداقت در آنها موج میزد، آرامشش لبریزم میکرد، نورش را از پشت شیشه تلویزیون به وضوح مییافتم.
بعضی وقتها که میدیدم برخی مدام در جلسات رهبری هستند، شکوائیهای به سمت خدا میفرستادم و میگفتم برای دیدن محبوبت هم باید پارتی داشته باشی، ما که پارتی نداریم چه؟ بعدا شکوائیه را پاره میکردم و میگفتم باشد، همین توفیق دیدنش از تلویزیون مرا بس است و یاد اویس قرنی میافتادم که هرگز محبوبش را از نزدیک ندید ولی به مقام معیت با حضرت پیامبر صلوات الله علیه و آله رسید. دلم خوش بود به نظاره محبوبم از دور. حالا آیا این دیدار به قیامت هم میسر خواهد بود؟ الله اعلم.
صدای رهبرم در گوشم میپیچید که در عزای سید نصرالله فرمود: داغداریم اما عزای ما مثل عزای اباعبدالله است؛ این عزا ما را افسرده و منفعل نمیکند بلکه حرکت ما را بیشتر میکند. باید جان وارفتهام را جمع میکردم و به پا میخواستم، باید بلند میشدم تا در جریان خون رهبر شهیدم در مسیر جدید مقاومت قویتر از گذشته پا به عرصه بگذارم. این مشق ولایت بر ما بود که هیچگاه ناامید نباشید، خدا با ماست.
خدای امام شهید، زنده است و او شاهراهی از بین غم و جنگ و دشمنیها برای جبهه حق خواهد گشود به شرطی که به پا خیزیم. «اِن تَنصُرُوا الله یَنصُرکُم». خدای خامنهای، مردم را مبعوث کرد. مردم عزادار، بساط عزا در خیابانها پهن کردند. دشمن با جنگنده و موشکش خواست رعب و ترسی ایجاد کند. مردم ندا دادند الله اکبر است و تو هیچ نیستی. دشمن فرمانده و دانشمند ما را زد، مردم گفتند رهبر کبیر ما گفته بکشید ما را، ملت ما زندهتر میشود. این زندهتر شدن را میشد به وضوح در میان مردم دید. سی و اندی شب است که مردم با یک دست پرچم ایران عزیز و با یک دست مشت گره کردهشان را به دهان دشمن میکوبند. واقعاً خدای خامنهای چه کرده با دلها و ارادههای مردم؟
امام شهیدم، میدانم آن بالا در آسمانها میان رفقای شهیدت، حالت خوبِ خوب است. اگر احوال ما را جویا باشی، خیلی دلتنگیم، خیلی زیاد. اما عَلَمت زمین نمانده. خیلی به خدا امید و اعتماد داشتی، خدا جواب اعتمادت را خوب داده. مردم سرزمینت، پای کار انقلاب ایستادهاند. آقا دعایمان کن، آنجا که به خدا نزدیکتری، آن بالاها که دستت بازتر است، برای فرزندانت بسیار واسطه شو ای آبرودار میهنم، ای ایرانیتر ایرانی، ای مؤمن به مقصد رسیده.
نویسنده: مریم مظفری