شناسهٔ خبر: 78472465 - سرویس سیاسی
نسخه قابل چاپ منبع: دیپلماسی‌ایرانی | لینک خبر

واکاوی تنش کلامی ترامپ و نتانیاهو

ایران و وسوسه جدا کردن واشنگتن از تل‌آویو

حسین دلیر در یادداشتی برای دیپلماسی ایرانی می‌نویسد: به نظر می‌رسد تهران، اینک بیش از همیشه به وسوسه جدایی آمریکا از اسرائیل، دست‌کم در برخی حوزه‌ها ‏می‌اندیشد؛ تعبیری که فراتر از سطح شعار، نمود عینی دارد.

صاحب‌خبر -

نویسنده: حسین دلیر، روزنامه‌نگار

دیپلماسی ایرانی: گزارش چندی پیش «آکسیوس» از گفت‌وگوی پرتنش دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو را می‌شود در حد مکالمه‌ای ‏عصبی میان دو سیاستمدار همسو دید و از آن عبور کرد. کمی اگر بر این رخداد مکث کنیم، نشانه نوعی ترک در ‏انگاره هماهنگی مطلق واشینگتن و تل‌آویو است. لحن ترامپ در این تماس تلفنی از مرز ادب گذشته و بابت تشدید ‏تنش‌ها در لبنان خشمگین شده است. او نتانیاهو را مسئول سخت‌تر شدن مسیر توافق احتمالی واشینگتن با تهران ‏می‌داند. نتانیاهو اما بعدتر با کوچک‌نمایی ماجرا، اختلاف را رویه‌ای تاکتیکی جلوه داد که حتی در بهترین خانواده‌ها ‏بروز می‌یابد. همین تلاش برای عادی‌سازی روایت، عمق شکاف را آشکارتر می‌کند.‏

ترامپ همان است که در دوره اول حضور در کاخ سفید، یکی از نزدیک‌ترین رؤسای جمهور آمریکا به دولت‌های ‏راست‌گرای اسرائیل بود. حالا همان فرد در موضوع لبنان، آشکارا با نتانیاهو به اختلاف دیدگاه می‌رسد. این چرخش، ‏تحلیلی متفاوت می‌طلبد و باید آن را در ساحتی دیگر کاوید. در حال حاضر جنگ ابزار ارزانی برای سیاست خارجی، ‏بازار انرژی و فضای داخلی آمریکا به شمار نمی‌رود. بنابراین، آکسیوس دریچه‌ای می‌گشاید به سپهری که چند فشار ‏توأمان بر نقطه‌ای متمرکز را نمایان می‌سازد. از تنش با ایران و فرسایش جنگ در لبنان گرفته تا افزایش قیمت ‏بنزین در آمریکا، بدبینی رأی‌دهندگان نسبت به ماجراجویی نظامی و نیاز ترامپ به باز ماندن کانالی برای گفت‌وگو با ‏تهران.‏

در افکار عمومی داخلی ما، تغییر لحن ترامپ اغلب دنباله‌ی بازی تبلیغاتی، چانه‌زنی و تلاش برای فشار بیشتر تعبیر ‏می‌شود. این نگاه تک‌خطی، ریشه در تجربه دارد و نمی‌شود به‌سادگی چشم بر آن پوشید. اما محدود کردن روایت ‏تفسیر تک‌بعدی، دگرگونی‌های مهم‌تر را کتمان می‌کند. ترامپ نه ناگهان دیپلماتی منعطف شده و نه رویکردش به ‏ایران، نیل به خوش‌بینی کرده است؛ آنچه بر این تغییر ذائقه مؤثر گشته، محاسبه هزینه-فایده کاربرد زور است. او تا ‏جایی از زبان قدرت نظامی و تحریم استفاده می‌کند که یقین یابد می‌تواند آن را با امتیاز قابل تقاضا معاوضه سازد. از ‏نقطه‌ای به بعد، این ابزارها به تهدیدی علیه خود او بدل می‌شود؛ مرحله‌ای که مشاوران کاخ سفید را وا‌می‌دارد تا ‏سناریوها را بازنگری کنند، حتی اگر لحن رسمی‌شان هنوز سخت و نمایشی باقی بماند.‏

لبنان در این تحلیل از حاشیه به متن محاسبات وارد می‌شود. برای نتانیاهو، جنگ در جبهه شمالی امتداد دکترین ‏فشار چندلایه بر ایران است و از نگاه او بد نیست اگر ناامنی به گستره بیشتری از منطقه تسری یابد. این منطق، ‏درگیری را بخشی از برنامه‌ریزی برای تقابل با جمهوری اسلامی می‌داند. چنین رویه‌ای تا آنجا ادامه دارد که تهران در ‏پرونده‌های موشکی، هسته‌ای و منطقه‌ای عقب‌نشینی کند و دیگر تهدیدی برای رژیم صهیونیستی تلقی نشود. از نگاه ‏ترامپ اما تشدید جنگ در لبنان به گره‌ای تبدیل شده که ریسک درگیری مستمر با ایران را بالا برده و مسیر مذاکره ‏را سنگلاخی می‌کند. بنابراین اختلاف واشینگتن و تل‌آویو از بحث راهبرد و روش سیاسی عبور کرده و به تعریف پایان ‏معقول و مقرون به‌صرفه رسیده است. تل‌آویو به فشار تا مرز تسلیم طرف مقابل – حزب‌الله – می‌اندیشد؛ واشینگتن اما ‏به نقطه‌ای برای مدیریت بحران و اقناع افکار داخلی خود.‏

در چنین بستری، تهران نیز با درک این محدودیت‌ها، از ابتدای طرح مذاکره، لبنان را پیوست چانه‌زنی و رایزنی خود ‏قرار داد. تأکید بر اینکه هر توافق جدی بدون حل‌وفصل جبهه لبنان ناقص است، این جنگ را به گره اصلی سیاست ‏خارجی ایالات متحده تبدیل کرد. از این‌رو آتش‌بس احتمالی در مرز لبنان، رخدادی است که منافع متضاد ایران و ‏آمریکا را برای لحظه‌ای به هم نزدیک می‌سازد. ایران می‌خواهد از فشار بر حزب‌الله کاسته شود تا میدان در جبهه ‏مقاومت، فرصت بازآرایی یابد؛ ترامپ نیز با مهار تورم انرژی، فرصت خواهد یافت خود را شخصیت اصلی مهار ‏بحران‌های جاری در منطقه معرفی کند. در این میان، اسرائیل بازیگری است که از ادامه تنش سود بیشتری می‌برد؛ ‏چون آرامش به‌طرف مقابل امکان بازسازی قوا می‌دهد.‏

به نظر می‌رسد تهران، اینک بیش از همیشه به وسوسه جدایی آمریکا از اسرائیل، دست‌کم در برخی حوزه‌ها ‏می‌اندیشد؛ تعبیری که فراتر از سطح شعار، نمود عینی دارد. در بخشی از بدنه تصمیم‌سازی آمریکا هم این پرسش ‏شکل گرفته که همسویی کامل با زیاده‌خواهی تل‌آویو تا کجا به سود واشینگتن است؟ تجربه دو دهه اخیر نشان داده ‏که هماهنگی بی‌چون‌وچرا با خواسته‌های اسرائیل، آمریکا را وارد میدان‌های پرهزینه و خارج از کنترلی کرده است.‏

این فاصله را البته نباید بیش از حد بزرگ فرض کرد. تنش میان واشینگتن و تل‌آویو هر چه هم بزرگ باشد، ‏نمی‌تواند بر ساختار و ماهیت اتحاد این دو خدشه اندازد. پیوندهای امنیتی،

لابی‌ها و منافع مشترک، این رابطه را در ‏سطحی قرار می‌دهند که به‌سادگی آسیب نمی‌بیند. اما اولویت‌ها در میز تصمیم‌گیری واشینگتن قابلیت تغییر دارند. ‏پرونده انرژی، نگرانی از رکود، حساسیت افکار عمومی نسبت به هزینه‌های انسانی و مالی جنگ و حتی رقابت ‏انتخاباتی؛ حاشیه مانور کسانی که جنگ را تنها راه‌حل می‌بینند، تحدید کرده است. در چنین وضعیتی، کاخ سفید ‏به‌دنبال فاصله‌ای کنترل‌شده با تل‌آویو خواهد بود؛ نه آن‌قدر نزدیک که شریک جرم هر ماجراجویی باشد و نه چنان ‏دور که معنای گسست راهبردی پیدا کند‏ و آماج لابی‌های متمایل به اسرائیل شود.‏

برای تهران، این وضعیت واجد دوگانه‌ای روشن است. ‏گزینه تقابل نظامی همچنان در جعبه‌ابزار آمریکا باقی مانده و ‏بعید است به‌طور کامل کنار گذاشته شود. در عین حال، واقع‌گرایی ژئوپلیتیکی برآمده از تجربه جنگ‌های اخیر و ‏تغییر موازنه قدرت در منطقه، اجازه نمی‌دهد الگوی عملیات بی‌محاسبه تکرار شود. جنگِ دوباره، ممکن و محتمل ‏است؛ اما دیگر تصمیمی کم‌هزینه تلقی نمی‌گردد؛ نه برای آمریکا و متحدانش و نه برای ما که ایستادگی‌مان، حیرت ‏همگان را به دنبال داشت.‏

در این چارچوب، آتش‌بس در لبنان می‌تواند آزمون همکاری مشروط میان ایران و آمریکا باشد؛ نوعی همکاری بدون ‏اعتماد اما مبتنی بر هم‌زمانی نیازها و همگرایی راهبردها. هر دو طرف، آگاهانه نگران سرریز شدن ‏هزینه‌های جنگ ‏هستند و می‌دانند اگر سطح تنش از حد کنترل فراتر رود، مدیریت از عهده ‏سیاست‌مداران خارج می‌شود. استفاده از ‏این انرژی متضاد برای ساختن فضایی محدود از همکاری، توافق ‏نمی‌سازد، اما زمینه‌ساز درکی واقع‌گرا از خطوط ‏قرمز و ظرفیت‌های طرف مقابل خواهد بود.‏

شکاف مقطعی واشینگتن و تل‌آویو نه آن‌قدر عمیق است که بتوان روی آن به‌عنوان فرصتی تاریخی حساب باز کرد و ‏نه آن‌قدر سطحی که نادیده گرفتنش بی‌هزینه باشد. بهره‌برداری تاکتیکی از این شکاف موقت، نیازمند سیاستی است ‏که هزینه همسویی کامل آمریکا با اسرائیل را بالا ببرد و هم‌زمان مسیرهایی برای کاهش تنش ارائه دهد که در آن ‏واشینگتن خود را در موضع تحقیر نبیند؛ سیاستی که در این مسیر، وسوسه جدایی را به خوش‌بینی راهبردی بدل ‏نکند و ابتکار میدانی را که پشتوانه بازدارندگی است، فرسوده نسازد.‏