نویسنده: حسین دلیر، روزنامهنگار
دیپلماسی ایرانی: گزارش چندی پیش «آکسیوس» از گفتوگوی پرتنش دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو را میشود در حد مکالمهای عصبی میان دو سیاستمدار همسو دید و از آن عبور کرد. کمی اگر بر این رخداد مکث کنیم، نشانه نوعی ترک در انگاره هماهنگی مطلق واشینگتن و تلآویو است. لحن ترامپ در این تماس تلفنی از مرز ادب گذشته و بابت تشدید تنشها در لبنان خشمگین شده است. او نتانیاهو را مسئول سختتر شدن مسیر توافق احتمالی واشینگتن با تهران میداند. نتانیاهو اما بعدتر با کوچکنمایی ماجرا، اختلاف را رویهای تاکتیکی جلوه داد که حتی در بهترین خانوادهها بروز مییابد. همین تلاش برای عادیسازی روایت، عمق شکاف را آشکارتر میکند.
ترامپ همان است که در دوره اول حضور در کاخ سفید، یکی از نزدیکترین رؤسای جمهور آمریکا به دولتهای راستگرای اسرائیل بود. حالا همان فرد در موضوع لبنان، آشکارا با نتانیاهو به اختلاف دیدگاه میرسد. این چرخش، تحلیلی متفاوت میطلبد و باید آن را در ساحتی دیگر کاوید. در حال حاضر جنگ ابزار ارزانی برای سیاست خارجی، بازار انرژی و فضای داخلی آمریکا به شمار نمیرود. بنابراین، آکسیوس دریچهای میگشاید به سپهری که چند فشار توأمان بر نقطهای متمرکز را نمایان میسازد. از تنش با ایران و فرسایش جنگ در لبنان گرفته تا افزایش قیمت بنزین در آمریکا، بدبینی رأیدهندگان نسبت به ماجراجویی نظامی و نیاز ترامپ به باز ماندن کانالی برای گفتوگو با تهران.
در افکار عمومی داخلی ما، تغییر لحن ترامپ اغلب دنبالهی بازی تبلیغاتی، چانهزنی و تلاش برای فشار بیشتر تعبیر میشود. این نگاه تکخطی، ریشه در تجربه دارد و نمیشود بهسادگی چشم بر آن پوشید. اما محدود کردن روایت تفسیر تکبعدی، دگرگونیهای مهمتر را کتمان میکند. ترامپ نه ناگهان دیپلماتی منعطف شده و نه رویکردش به ایران، نیل به خوشبینی کرده است؛ آنچه بر این تغییر ذائقه مؤثر گشته، محاسبه هزینه-فایده کاربرد زور است. او تا جایی از زبان قدرت نظامی و تحریم استفاده میکند که یقین یابد میتواند آن را با امتیاز قابل تقاضا معاوضه سازد. از نقطهای به بعد، این ابزارها به تهدیدی علیه خود او بدل میشود؛ مرحلهای که مشاوران کاخ سفید را وامیدارد تا سناریوها را بازنگری کنند، حتی اگر لحن رسمیشان هنوز سخت و نمایشی باقی بماند.
لبنان در این تحلیل از حاشیه به متن محاسبات وارد میشود. برای نتانیاهو، جنگ در جبهه شمالی امتداد دکترین فشار چندلایه بر ایران است و از نگاه او بد نیست اگر ناامنی به گستره بیشتری از منطقه تسری یابد. این منطق، درگیری را بخشی از برنامهریزی برای تقابل با جمهوری اسلامی میداند. چنین رویهای تا آنجا ادامه دارد که تهران در پروندههای موشکی، هستهای و منطقهای عقبنشینی کند و دیگر تهدیدی برای رژیم صهیونیستی تلقی نشود. از نگاه ترامپ اما تشدید جنگ در لبنان به گرهای تبدیل شده که ریسک درگیری مستمر با ایران را بالا برده و مسیر مذاکره را سنگلاخی میکند. بنابراین اختلاف واشینگتن و تلآویو از بحث راهبرد و روش سیاسی عبور کرده و به تعریف پایان معقول و مقرون بهصرفه رسیده است. تلآویو به فشار تا مرز تسلیم طرف مقابل – حزبالله – میاندیشد؛ واشینگتن اما به نقطهای برای مدیریت بحران و اقناع افکار داخلی خود.
در چنین بستری، تهران نیز با درک این محدودیتها، از ابتدای طرح مذاکره، لبنان را پیوست چانهزنی و رایزنی خود قرار داد. تأکید بر اینکه هر توافق جدی بدون حلوفصل جبهه لبنان ناقص است، این جنگ را به گره اصلی سیاست خارجی ایالات متحده تبدیل کرد. از اینرو آتشبس احتمالی در مرز لبنان، رخدادی است که منافع متضاد ایران و آمریکا را برای لحظهای به هم نزدیک میسازد. ایران میخواهد از فشار بر حزبالله کاسته شود تا میدان در جبهه مقاومت، فرصت بازآرایی یابد؛ ترامپ نیز با مهار تورم انرژی، فرصت خواهد یافت خود را شخصیت اصلی مهار بحرانهای جاری در منطقه معرفی کند. در این میان، اسرائیل بازیگری است که از ادامه تنش سود بیشتری میبرد؛ چون آرامش بهطرف مقابل امکان بازسازی قوا میدهد.
به نظر میرسد تهران، اینک بیش از همیشه به وسوسه جدایی آمریکا از اسرائیل، دستکم در برخی حوزهها میاندیشد؛ تعبیری که فراتر از سطح شعار، نمود عینی دارد. در بخشی از بدنه تصمیمسازی آمریکا هم این پرسش شکل گرفته که همسویی کامل با زیادهخواهی تلآویو تا کجا به سود واشینگتن است؟ تجربه دو دهه اخیر نشان داده که هماهنگی بیچونوچرا با خواستههای اسرائیل، آمریکا را وارد میدانهای پرهزینه و خارج از کنترلی کرده است.
این فاصله را البته نباید بیش از حد بزرگ فرض کرد. تنش میان واشینگتن و تلآویو هر چه هم بزرگ باشد، نمیتواند بر ساختار و ماهیت اتحاد این دو خدشه اندازد. پیوندهای امنیتی،
لابیها و منافع مشترک، این رابطه را در سطحی قرار میدهند که بهسادگی آسیب نمیبیند. اما اولویتها در میز تصمیمگیری واشینگتن قابلیت تغییر دارند. پرونده انرژی، نگرانی از رکود، حساسیت افکار عمومی نسبت به هزینههای انسانی و مالی جنگ و حتی رقابت انتخاباتی؛ حاشیه مانور کسانی که جنگ را تنها راهحل میبینند، تحدید کرده است. در چنین وضعیتی، کاخ سفید بهدنبال فاصلهای کنترلشده با تلآویو خواهد بود؛ نه آنقدر نزدیک که شریک جرم هر ماجراجویی باشد و نه چنان دور که معنای گسست راهبردی پیدا کند و آماج لابیهای متمایل به اسرائیل شود.
برای تهران، این وضعیت واجد دوگانهای روشن است. گزینه تقابل نظامی همچنان در جعبهابزار آمریکا باقی مانده و بعید است بهطور کامل کنار گذاشته شود. در عین حال، واقعگرایی ژئوپلیتیکی برآمده از تجربه جنگهای اخیر و تغییر موازنه قدرت در منطقه، اجازه نمیدهد الگوی عملیات بیمحاسبه تکرار شود. جنگِ دوباره، ممکن و محتمل است؛ اما دیگر تصمیمی کمهزینه تلقی نمیگردد؛ نه برای آمریکا و متحدانش و نه برای ما که ایستادگیمان، حیرت همگان را به دنبال داشت.
در این چارچوب، آتشبس در لبنان میتواند آزمون همکاری مشروط میان ایران و آمریکا باشد؛ نوعی همکاری بدون اعتماد اما مبتنی بر همزمانی نیازها و همگرایی راهبردها. هر دو طرف، آگاهانه نگران سرریز شدن هزینههای جنگ هستند و میدانند اگر سطح تنش از حد کنترل فراتر رود، مدیریت از عهده سیاستمداران خارج میشود. استفاده از این انرژی متضاد برای ساختن فضایی محدود از همکاری، توافق نمیسازد، اما زمینهساز درکی واقعگرا از خطوط قرمز و ظرفیتهای طرف مقابل خواهد بود.
شکاف مقطعی واشینگتن و تلآویو نه آنقدر عمیق است که بتوان روی آن بهعنوان فرصتی تاریخی حساب باز کرد و نه آنقدر سطحی که نادیده گرفتنش بیهزینه باشد. بهرهبرداری تاکتیکی از این شکاف موقت، نیازمند سیاستی است که هزینه همسویی کامل آمریکا با اسرائیل را بالا ببرد و همزمان مسیرهایی برای کاهش تنش ارائه دهد که در آن واشینگتن خود را در موضع تحقیر نبیند؛ سیاستی که در این مسیر، وسوسه جدایی را به خوشبینی راهبردی بدل نکند و ابتکار میدانی را که پشتوانه بازدارندگی است، فرسوده نسازد.