به گزارش گروه رسانهای شرق،
فاروق مظلومی، منتقد- در این جستار ابتدا به ژانر کلاسیک پرتره میپردازم، سپس توضیح میدهم چرا آثار آنالی طاهریان در ژانر کلاسیک پرتره و خوشبختانه در هیچ طبقهبندی و ژانری قرار نمیگیرد. بعد به دگردیسی موضوع در این نقاشیها و کلا در هنر میپردازم و در پایان به ارتباط صحیح با این آثار اشاره خواهم کرد.
اصطلاح ساختن به جای نقاشی، بین نقاشان ایرانی متداول بوده است. منظور از اشاره به واژه ساختن، توجه به تکامل تدریجی یک اثر است. پرتره را چشمهای مدل و نقاش و چشمهایی که این دو دیدهاند، میسازد. پرترهها موزه پنهان چشمها هستند. اگر مدل پرتره [صاحب موزه] زنده باشد، نبودنش در حیاتش فعال شده است، چون پرتره نه حرف میزند و نه غذا میخورد.
این تجربه مهم نبودن در زمان بودن است و اگر صاحب پرتره مرده باشد پرترهاش مثل دم عیسوی او را زنده میکند تا دوباره چشم در چشم زندگان بدوزد؛ یعنی بودن در زمان نبودن. اگر پرتره کسی را میبینیم که نمیدانیم زنده است یا مرده، تعلیق بین بودن و نبودن را تجربه میکنیم. پرترهها هم میکشند و هم زنده میکنند.
هر کسی که پرترهاش ساخته میشود، وارد جهانی از بودن و نبودن میشود. پرترهها مسئله بودن یا نبودن را حل نمیکنند اما ترس ما را از این مسئله کم میکنند. از پرترهها ممنونیم که ما را گیج و مست میکنند، یک مستی و گیجی هملتگونه.
آنالی طاهریان نقاش پرتره نیست اگرچه در آثارش فیگورهای انسانی هم هست. در نقاشیهای این هنرمند فیگورهای انسانی در کنار دیگر فیگورهای خط و سطح با شدت و نیروی یکسان در خدمت بازنمایی حسی هستند به همین دلیل طاهریان از ژانر کلاسیک نقاشی پرتره فاصله گرفته است. حتی نقاشهای پرتره هم خود انسان را بازنمایی نمیکنند. آنها نوعی از احساس را که به بودن انسان مربوط است، بازنمایی میکنند، احساسی که فقط قابل دریافت است نه قابل بیان. نمونه بارز این دریافت حسی آثار فرانسیس بیکن است.
شباهت شکلهای نقاشیهای آنالی طاهریان به انسان نباید این اشتباه را به وجود آورد که او نقاش انسان است و تصویر انسان را روی کاغذ یا بوم انتقال میدهد چون او انتقالدهنده نیست. البته خوب میدانم کسانی هستند که با تزریق روایتهای عوامپسند مثل دغدغه تنهایی انسان معاصر که این روزها ابزار شبهمنتقدها شده است، نقاشیهای طاهریان را به راوی یک نسخه دستدوم از جامعه و نوستالژی تقلیل میدهند.
افرادی که یک نسخه خلاقانه از واقعیتهای اجتماعی یا فردی خلق میکنند، افرادی باهوش و خالق و انتقالدهنده از جایی به جای دیگر هستند و این کار برای همه ممکن است چون امکان آموختن دارد. به همین دلیل است که سوزان سانتاگ منتقد بزرگ هنر گفته است: هنر مفهومی انتقام آدمهای باهوش و خلاق از هنر است؛ یعنی هنر مفهومی ناهنری است که از ابزار هنری برای پیشبردن مقاصد خودش استفاده میکند.
بخشی از بیوگرافی و رویکرد هنرمند را که منتشر شده است، میخوانیم:
«آنالی طاهریان متولد ۱۹۹۱ در ایران است. هنرمند و صداپیشهای است که فعالیت چندرسانهای او به کاوش در ابعاد احساسی و روانشناختی تجربه انسانی میپردازد. او دارای مدرک کارشناسی ارشد هنر (MFA) از دانشگاه میدلسکس لندن، کارشناسی ارشد هنر از دانشگاه علم و فرهنگ تهران و کارشناسی هنرهای تجسمی (BFA) از دانشکده مرکزی هنر و معماری تهران است.
آثار او ریشه در مفاهیمی چون رنج انسانی، آسیبپذیری و تابآوری دارند و بهویژه بر تجربه زیسته زنان تمرکز میکنند. او با الهام از روانشناسی و لایههای پنهان ذهن انسان، نقاشی را نهتنها بهعنوان ابزاری برای بیان، بلکه بهمثابه شیوهای برای زیستن دنبال میکند. ترکیب متریالها و مدیومهای گوناگون در آثارش، زخمهای عاطفی، اندوههای ناگفته و قدرت ماندگار روح انسان را آشکار میسازد.
در کنار فعالیتهای تجسمی، تجربه او بهعنوان صداپیشه نیز درک عمیقتری از احساس، ریتم و حضور به زبان هنریاش بخشیده و کیفیتی فراگیر و حسی به آثار او داده است».
دگردیسی سوژه مثلا انسان در یک نقاشی فقط توسط کسی ممکن است که هنرمند باشد. هنرمند وارد موضوع میشود که از آن خارج شود و وضعیت جدیدی ابداع کند، حتی اگر در پورتفلیوی آنالی طاهریان از انعکاس رنج انسانی میخوانیم، قطعا این انعکاس مستقیم و آگاهانه نیست و ناخودآگاه است چراکه تمام تجربههای زندگی ما در بدن ذخیره میشوند و بدن زیسته ما را تشکیل میدهند (LIVED BODY) و همه اتفاقات زندگی ما به شکل ناخودآگاه توسط بدن دچار دگردیسی ) Evoulation ( میشوند. در صورت آگاهانه و ذهنیبودن موضوع برای ساخت اثر هنری، هنرمند در جایگاه گزارشگر قرار میگیرد و نقاشی به عنوان یک رسانه مانند شبکههای تلویزیونی میشود. قطعا نقاشی ابزار بیان است اما ابزارِ بیانها و شعارهایی که گالریهای پروپاگاندایی مخصوصا برای هنرمندان خاورمیانه راه میاندازند، نیست.
همانطور که گفتم در آثار آنالی طاهریان فیگورهای انسانی در کنار فیگورهای نامشخص مثل خط و رنگ در خدمت بیان ناشناختههای حسی هستند که فقط در هنر قابل تجربه و قابل حس هستند و به هیچ موضوع و روایت خارجی مربوط نیستند. آنها در مورد رویداد یا واقعیتی خارج از خودشان نیستند. آنها در مورد خودشان هستند. خودشان چیست؟ ما نمیدانیم. اگر کشف میکردیم که چه هستند و چه میگویند کارمان با آنها تمام میشد. اگرچه بخش سرمایهداری هنر برای ایجاد و تحریک حس تملک خریداران با تفسیرهای گوناگون اثر هنری را کالبدشکافی میکنند، غافل از اینکه ستون نقد در روزنامه میز تشریح نیست.
ارتباط با آثار طاهریان نیازمند ورود به تماشاگری بدنمند Embodied Spectatorship است، همان چیزی که ویویان سوبچاگ در مورد فیلم مطرح میکند. چون این آثار نیازمند صرف وقت طولانی نگریستن هستند تا جایی که ذهن از کشف معنا ناامید شود و اتصالش را از ذهن که حاوی تحلیلهای طولانی و تفسیرهای مطلوب است، قطع کند و فقط نگاه کند، نبیند؛ تماشاگری بدنمند یک فرهنگ است.