شناسهٔ خبر: 78472066 - سرویس سیاسی
نسخه قابل چاپ منبع: اقتصاد نیوز | لینک خبر

آتش بس برای هر دو طرف فرصت بازآرایی است

حسام‌الدین آشنا: آتش‌بس نه موقت است و نه دائمی | مسئله امروز ایران عبور از آتش بس به صلح نیست؛ عبور از واکنش به راهبرد است

اقتصادنیوز: حسام الدین آشنا می گوید: انسجام اجتماعی با دستور اداری ایجاد نمی شود. انسجام از به رسمیت شناختن تنوع جامعه می آید. ایرانی فقط آن کسی نیست که در قالب رسمی مورد تأیید قرار می گیرد؛ ایرانی آن دختر معترض، آن خانواده داغدار، آن سرباز، آن کارآفرین آسیب دیده، آن کارمند خسته، آن دانشجوی مهاجرت اندیش و آن شهروندی هم هست که با همه نقدهایش در لحظه خطر نگران ایران می شود.

صاحب‌خبر -

 

به گزارش اقتصادنیوز به نقل از خبرآنلاین، حسام الدین آشنا رئیس پیشین مرکز بررسی‌های استراتژیک ریاست جمهوری، در یک سخنرانی در پژوهشکده مطالعات راهبردی گفته که «دوران جنگ، فارغ از نتیجه میدانی، یک آزمون ادراکی بود — نه فقط آزمون توان نظامی، بلکه آزمون اینکه مردم، حاکمیت و دشمن چه تصویری از یکدیگر داشتند و این تصویر در آتش جنگ چگونه تغییر کرد.»

موضوع سخنرانی آشنا، «درس آموخته های راهبردی جنگ و پساجنگ» بوده که در ادامه مشروح سخنان وی می‌آید:

***********

 

اجازه بدهید بی مقدمه وارد اصل بحث شوم. ما در موقعیتی نیستیم که بتوانیم با تعارفات معمول، صورت مسئله را نرم تر از آنچه هست نشان دهیم. حتی وقتی صدای سلاح خاموش می شود، جنگ تمام نشده است. آتش بس توقف آتش است، نه توقف بحران؛ و پساجنگ، اگر درست فهم نشود، می تواند دشوارتر از خود جنگ باشد.

من بحث خود را در ۵ بخش کوتاه طرح می کنم: نخست، وضعیت نهادها و روابط قدرت در ایران پیش از آغاز جنگ؛ دوم، ایران در جنگ؛ سوم، تحولات نهادها، نمادها و روابط قدرت پس از آتش بس؛ چهارم، چالش های وضعیت گذار و پنجم مسیرهای برون رفت.

۱. ایران پیش از جنگ؛ بحران بازنمایی قدرت

در سال ۱۴۰۴، ایران با نوعی بحران بازنمایی قدرت روبه رو بود. منظورم این است که میان قدرت رسمی، قدرت واقعی، قدرت پاسخگو و قدرت اقناع کننده فاصله افتاده بود.

از یک سو، ساختارهای رسمی دولت، انتخابات، مجلس، دستگاه دیپلماسی و نهادهای اجرایی حضور داشتند؛ از سوی دیگر، بخش مهمی از تصمیم های مؤثر در حوزه امنیت، سیاست خارجی، رسانه و اقتصاد در شبکه ای پیچیده تر از نهادهای رسمی شکل می گرفت. این وضعیت البته تازه نبود، اما پیش از جنگ به مرحله ای رسیده بود که هزینه های آن دیگر فقط نظری یا حقوقی نبود؛ به هزینه راهبردی تبدیل شده بود.

مسئله اصلی این نبود که کشور فاقد قدرت بود. ایران قدرت داشت: تجربه بقا، توان بازدارندگی، ظرفیت دفاعی، عمق اجتماعی، حافظه تاریخی و مهارت عبور از بحران. مسئله این بود که اجزای قدرت در یک روایت و یک سازوکار هماهنگ کنار هم قرار نمی گرفتند. قدرت سخت وجود داشت، اما قدرت توضیح دادن، قدرت اقناع کردن، قدرت شنیدن بازخورد و قدرت تبدیل تصمیم به همراهی اجتماعی به همان اندازه تقویت نشده بود.

در چنین وضعیتی، چرخه اطلاعاتی ـ تصمیمی دچار اختلال میشود. اطلاعات به بالا می رسد، اما همیشه کامل، بی طرف و فارغ از ملاحظه نهادی نیست. تصمیم گرفته می شود، اما همیشه به بازخورد اجتماعی و کارشناسی ملتزم نمی ماند. خطا رخ می دهد، اما مسئولیت آن میان اشخاص، دستگاه ها و روایت های رسمی پخش می شود. اگر ارزیابی های غلط ارائه شده باشد، مسئله فقط افراد نیستند؛ نهادها و سازوکارهای تولید آن ارزیابی ها نیز باید پاسخگو باشند.

پیش از جنگ، جامعه نیز در وضعیتی پیچیده بود. مردم برآشفته از شورشی بی فرجام و واکنشی پرابهام در فتنه‌ای مهندسی شده گرفتار شده بودند. از یک طرف لازم می‌دانستند که از ایران دفاع کنند، اما از طرف دیگر راضی نبودند این دفاع به معنای رضایت از شیوه های حکمرانی مصادره شود. ملت ایران در بزنگاه های تاریخی نشان داده است که میان سرزمین، فرهنگ، امنیت ملی و منازعات سیاسی روزمره تفکیک قائل میشود. اما نباید از این بلوغ ملی نتیجه گرفت که شکاف اعتماد حل شده است. همراهی مردم در لحظه خطر سرمایه ای بزرگ است؛ اما اگر پس از عبور از خطر به رسمیت شناخته نشود، به سرعت فرسوده می شود.

بنابراین، ایران پیش از جنگ فقط با تهدید خارجی روبه رو نبود؛ با مسئلهای داخلی در فهم و سازماندهی قدرت نیز مواجه بود. قدرت ملی زمانی ساخته می شود که دولت، نیروهای مسلح، دستگاه دیپلماسی، رسانه، اقتصاد و جامعه در نسبتی قابل فهم با یکدیگر قرار گیرند. اگر این نسبت گسسته شود، حتی ظرفیت های واقعی نیز در لحظه بحران کمتر از اندازه واقعی خود ظاهر می شوند.

۲. ایران در جنگ؛ شناخت ظرفیت‌ها و ظرافت‌ها

دوران جنگ، فارغ از نتیجه میدانی، یک آزمون ادراکی بود — نه فقط آزمون توان نظامی، بلکه آزمون اینکه مردم، حاکمیت و دشمن چه تصویری از یکدیگر داشتند و این تصویر در آتش جنگ چگونه تغییر کرد.

آنچه مردم از حاکمیت فهمیدند

جنگ لحظه‌ای بود که پرده‌های عادی زندگی کنار رفت. مردم در این لحظه دیدند که چه کسی واقعاً تصمیم می‌گیرد، چه کسی اطلاعات را کنترل می‌کند، و چه نسبتی میان آنچه سال‌ها گفته شده بود و آنچه در میدان اتفاق افتاد وجود دارد. بخشی از جامعه که سال‌ها از حاکمیت فاصله داشت، در لحظه تهدید به ایران بازگشت — نه لزوماً به نظام، بلکه به سرزمین. این تمایز را نباید نادیده گرفت. بازگشت به سرزمین در لحظه خطر، سرمایه است؛ اما اگر با بازگشت به نظام یکی انگاشته شود و از آن بهره‌برداری سیاسی شود، همان سرمایه را می‌سوزاند.

در عین حال، بخشی از جامعه که انتظار داشت حاکمیت در لحظه بحران عملکرد بهتری داشته باشد، با غافلگیری‌ها، تأخیرها و ابهام‌های اطلاعاتی روبه‌رو شد و این تجربه را در حافظه خود ثبت کرد. جنگ برای مردم ایران نه یک روایت یکپارچه، بلکه یک تجربه چندلایه بود — و هر لایه‌ای از آن درک متفاوتی از حاکمیت به جا گذاشت.

جنگ همچنین لحظه‌ای بود که حاکمیت، چه بخواهد چه نخواهد، با واقعیت جامعه روبه‌رو شد. ایران جامعه‌ای است که یاد گرفته در غیاب دولت زندگی کند — شبکه‌های غیررسمی، همبستگی‌های محلی، انعطاف اجتماعی در مقابل بحران. این ظرفیت در دوران جنگ خود را نشان داد. اما همین جامعه نشان داد که دیگر از بالا هدایت نمی‌شود، از پایین سازمان می‌یابد؛ و این برای حاکمیتی که عادت دارد ابتکار عمل را در دست داشته باشد، هم یک منبع قدرت بود و هم یک چالش کنترل. مهم‌تر از همه، جنگ نشان داد که شکاف اعتماد که سال‌ها انکار می‌شد یا به حساب «دشمن» گذاشته می‌شد، یک واقعیت داخلی است که نه با تبلیغ پر می‌شود و نه با فشار. این درس اگر گرفته شود، ارزشمندترین دستاورد پساجنگ است؛ اگر گرفته نشود، پرهزینه‌ترین اشتباه.

آشنا

آنچه دشمن از ایران فهمید

دشمن در ارزیابی پایداری اجتماعی ایران خطا کرد. فرض کرد جامعه‌ای که با حاکمیت فاصله دارد، در لحظه فشار از درون فرو می‌ریزد. این اشتباه راهبردی بود. ایران نشان داد که جامعه‌اش از سطحی از انعطاف‌پذیری برخوردار است که حتی تلفات در سطح رهبری را بدون فروپاشی فوری تحمل می‌کند. اما دشمن در یک جا درست دید: شکاف‌های نهادی، ضعف هماهنگی میان مراکز تصمیم‌گیری، و آسیب‌پذیری اطلاعاتی واقعی بودند. این‌ها را نمی‌توان با روایت پوشاند. مهم این است که ما نیز همان چیزی را ببینیم که دشمن دید — نه برای تأیید تحلیل او، بلکه برای اصلاح واقعیت خودمان. دشمنی که می‌داند ماکجا ضعف داریم و ما نمی‌دانیم او چه ضعفی دارد، همواره در موضع برتر است.

۳. پس از آتش بس؛ جابه جایی نمادها و مرکز ثقل قدرت

آتش بس پس از جنگ را نباید پایان ماجرا دانست. جنگ پایان نیافته و آتش‌بس نه موقت است و نه دائمی؛ بلکه مشروط به بازسازی سریع توان هجومی و دفاعی، اقتدار اقتصادی و انسجام اجتماعی است. این جمله، اگر درست فهم شود، یک هشدار راهبردی است: آتش بس نه جای استراحت است، نه جای غرور، نه جای فراموشی؛ آتش بس میدان بازسازی قدرت است.

پس از آتش بس، نخستین تحول، فشردهشدن قدرت است. در شرایط جنگی، قدرت به طور طبیعی به هسته های سخت تر و سریع تر تصمیم گیری نزدیک می شود. این امر تا حدی قابل فهم است؛ جنگ با پراکندگی فرماندهی اداره نمی شود. اما تداوم منطق اقتدار نظامی، امنیتی و رسانه ایِ دوران جنگ در پساجنگ، جامعه را به سمت فرسایش عمیق تر می برد. اگر تمرکز قدرت در زمان جنگ با ضرورت توجیه شود، در پساجنگ باید با پاسخگویی، بازسازی نهادی و بازگشت به سازوکارهای مدنی متعادل شود. در غیر این صورت، تمرکز موقت به انسداد پایدار تبدیل می شود.

دومین تحول، بازتعریف نمادهای قدرت است. در زمان جنگ، موشک، پدافند، فرماندهی، مقاومت، توان ضربه متقابل و اجتماعات شبانه مردمی به نمادهای آشکار قدرت تبدیل می شوند. اما در پساجنگ، نمادهای قدرت فقط نظامی یا حماسی نیستند. ثبات بازار، آرامش روانی جامعه، زبان صادقانه مسئولان، بازگشایی مدارس، تداوم خدمات عمومی، توان دولت در جبران خسارت، و کیفیت گفتگو با مردم نیز نماد قدرت اند. اگر جامعه پس از جنگ نشانه ای از ترمیم نبیند، پیروزی در میدان به رضایت در جامعه تبدیل نمی شود.

سومین تحول، افزایش انتظارات مردمی است. جنگ حافظه می سازد. مردم می بینند چه کسی ماند، چه کسی رفت، چه کسی واقعیت را گفت، چه کسی پنهان کرد، چه نهادی کارآمد بود و کجاها ضعف وجود داشت. این حافظه جنگی در سیاست آینده ایران فعال خواهد ماند. نمی توان انتظار داشت جامعه هزینه بدهد، اما در تفسیر آینده و اصلاح مسیر شریک نشود.

چهارمین تحول، تغییر مرکز ثقل قدرت است. پس از آتش بس، قدرت دیگر صرفاً در توان دفاعی خلاصه نمی شود؛ قدرت در ترکیب دفاع، اقتصاد، دیپلماسی، رسانه و جامعه معنا پیدا می کند. در همین چارچوب، دولت باید جامعه، میدان جنگ، اقتصاد حال و آینده و روابط بین الملل را همزمان ببیند و درباره آینده جنگ در برابر جامعه مسئول باشد. در پساجنگ، هیچ حوزهای به تنهایی امنیت ساز نیست. میدان بدون دیپلماسی ممکن است دستاورد خود را به نظم سیاسی تبدیل نکند؛ دیپلماسی بدون میدان پشتوانه کافی ندارد؛ اقتصاد بدون اعتماد اجتماعی پایدار نمی ماند؛ و جامعه بدون روایت معتبر همراهی خود را از دست می دهد.

۴. چالش های وضعیت گذار

اکنون ما در وضعیت گذار قرار داریم؛ نه در جنگ کامل، نه در صلح پایدار. خطر این وضعیت در ابهام آن است. در جنگ، تکلیف روشن تر است؛ در صلح نیز قواعد تا حدی معلوم است. اما آتش بس می تواند همزمان حس آرامش، فرسودگی، غرور و غفلت تولید کند. درست در همین نقطه است که خطای راهبردی شکل می گیرد: وقتی ما آتش بس را پایان بحران بدانیم، در حالی که طرف مقابل آن را فرصت بازآرایی می بیند.

چالش نخست، اعتبار روایت است

پس از هر جنگ، مسئله فقط این نیست که چه اتفاقی افتاده است؛ مسئله این است که آن اتفاق چگونه فهمیده، تفسیر و در حافظه عمومی ثبت می شود. در روزهای جنگ، روایت رسمی می تواند با تکیه بر ضرورت امنیتی، فوریت میدانی و احساسات ملی تا حدی پیش برود؛ اما در پساجنگ، جامعه به تدریج از فضای هیجان فاصله می گیرد و پرسش های دقیق تری مطرح میکند: چرا جنگ آغاز شد؟ چه سطحی از آمادگی وجود داشت؟ کدام تصمیم ها درست بود؟ کجا خطا رخ داد؟ چه کسی پاسخگوست؟ و از این تجربه چه چیزی آموخته شده است؟

در چنین وضعیتی، خطر اصلی شکل گیری یک روایت انتقادی نیست؛ خطر اصلی آن است که روایت رسمی نتواند با واقعیت های تجربه شده جامعه نسبت برقرار کند. اگر مردم میان آنچه زیسته اند و آنچه شنیده اند فاصله ببینند، مسئله از اختلاف روایت فراتر می رود و به فرسایش اعتماد نهادی تبدیل می شود. در این صورت، آسیب فقط متوجه دولت یا رسانه رسمی نخواهد بود؛ اعتبار تصمیم گیری ملی، دیپلماسی، فرماندهی نظامی، و حتی توان بسیج اجتماعی در بحران های بعدی نیز تحت تأثیر قرار می گیرد.

بنابراین، روایت پساجنگ نباید صرفاً پیروزمندانه، تدافعی یا تبلیغاتی باشد. روایت معتبر باید سه ویژگی داشته باشد: به ایستادگی ملی احترام بگذارد، خطاها و غافلگیری ها را انکار نکند و نشان دهد که نظام تصمیم گیری از تجربه جنگ چیزی آموخته است. جامعه از حاکمیت انتظار ندارد همه ضعف ها را در میدان عمومی افشا کند؛ اما انتظار دارد میان پنهان کاری امنیتی و صداقت راهبردی تفاوت گذاشته شود. جنگ را نمی توان فقط با روایت تمام کرد؛ اما بدون روایت معتبر، هیچ پیروزیای به سرمایه سیاسی پایدار تبدیل نمی شود.

خطای بزرگتر آن است که تصور کنیم مسئله فقط ضعف روایت است. گاهی کارآمدی را با تبلیغات جایگزین می کنیم و بعد می گوییم روایت ما ضعیف بوده است. روایت قوی نمی تواند جای واقعیت ضعیف را بگیرد. روایت معتبر از پیوند واقعیت، صداقت و امید ساخته می شود.

چالش دوم، غافل گیری در آتش بس است

آتش بس برای هر دو طرف فرصت بازآرایی است. اگر ما آن را دوران آرامش بدانیم و طرف مقابل آن را دوران بازطراحی بداند، غافل گیری دوم می تواند سخت تر از غافل گیری اول باشد. بازسازی توان دفاعی و هجومی، ترمیم شبکه های اطلاعاتی، بازبینی فرضیات امنیتی، و اصلاح خطاهای ارزیابی باید در همین دوره انجام شود، نه پس از بحران بعدی.

چالش سوم، بازسازی انسجام اجتماعی است

انسجام اجتماعی با دستور اداری ایجاد نمی شود. انسجام از به رسمیت شناختن تنوع جامعه می آید. ایرانی فقط آن کسی نیست که در قالب رسمی مورد تأیید قرار می گیرد؛ ایرانی آن دختر معترض، آن خانواده داغدار، آن سرباز، آن کارآفرین آسیب دیده، آن کارمند خسته، آن دانشجوی مهاجرت اندیش و آن شهروندی هم هست که با همه نقدهایش در لحظه خطر نگران ایران می شود. اگر این تنوع دیده نشود، جامعه به منبع امنیت تبدیل نمی شود؛ به میدان فرسایش تبدیل میشود.

چالش چهارم، نسبت میان بقا و ارتقا است

یکی از خطرهای پساجنگ این است که کشور در منطق بقا متوقف شود. بقا لازم است، اما کافی نیست. دشمن ممکن است دقیقاً همین را بخواهد: ایران زنده بماند، اما نتواند ارتقا پیدا کند؛ دفاع کند، اما توسعه نیابد؛ مقاومت کند، اما حکمرانی خود را اصلاح نکند؛ بحران را دفع کند، اما آینده را نسازد.

۵. مسیرهای برون رفت

من اهل نسخه نویسی ساده برای مسائل پیچیده نیستم، اما در این جلسه می توان سه توصیه روشن را طرح کرد.

نخست، اصلاح چرخه اطلاعاتی ـ تصمیمی. کشور نیازمند سازوکاری است که ارزیابی های دقیق، حتی اگر تلخ و ناخوشایند باشند، به بالاترین سطوح تصمیم گیری برسند. اطلاعات نباید برای تأیید پیش فرضها تولید شود. ارزیابی امنیتی اگر به ابزار رضایت بخشی نهادی تبدیل شود، خطرناک است. باید روشن شود کجا خطای شناختی داشتیم، کجا خطای اطلاعاتی، کجا خطای هماهنگی، و کجا خطای روایت.

دوم، مدیریت آتش بس با هشیاری راهبردی. این دوره باید به دوره بازسازی همزمان توان دفاعی، اقتدار اقتصادی، انسجام اجتماعی و ظرفیت دیپلماتیک تبدیل شود. اگر فقط زیرساخت فیزیکی ترمیم شود اما اعتماد عمومی، حافظه نهادی و نظم تصمیم گیری ترمیم نشود، ما فقط ظاهر کشور را بازسازی کردهایم، نه قدرت ملی را.

سوم، بازگشت به مردم؛ نه در شعار، بلکه در سازوکار. مردم را نباید فقط در لحظه تهدید فراخواند و در لحظه تصمیم کنار گذاشت. جمهوریت، اگر درست فهم شود، نه مانع امنیت، بلکه پشتوانه امنیت است. اگر طراحی دشمن بر شکاف میان مردم و حاکمیت بنا شده باشد، مهمترین پاسخ راهبردی، ترمیم همان شکاف است. این ترمیم با تبلیغات انجام نمی شود؛ با افزایش معنادار حق انتخاب، گردش مستمر نخبگان، صداقت خبری، کاهش تبعیض، و پذیرش نقد انجام می شود.

هیچ راهبرد پساجنگی بدون جامعه دوام نمی آورد. جامعهای که هزینه داده، باید در فهم آینده شریک شود. مردم فقط مخاطب پیام نیستند؛ بخشی از امنیت ملی اند. در پساجنگ، حکمرانی باید از «مدیریت افکار عمومی» به «بازسازی رابطه با جامعه» عبور کند. این تفاوت کوچک نیست؛ اولی تکنیک ارتباطی است، دومی پروژه‌ای ملی است.

در پایان عرض می کنم:

جنگ به ما نشان داد که ایران هنوز از ظرفیت بقا، انعطاف و ایستادگی برخوردار است. این سرمایه کوچکی نیست. اما همین سرمایه اگر درست مصرف نشود، می تواند به غرور تبدیل شود؛ و غرور، مقدمه غافل گیری بعدی است.

درس راهبردی جنگ این نیست که فقط قوی تر شویم؛ درس راهبردی جنگ این است که قدرت را کامل تر بفهمیم. قدرت فقط توان ضربه زدن نیست؛ توان دوام آوردن، تصمیم گرفتن، توضیح دادن، ترمیم کردن و قانع کردن نیز هست.

بنابراین، اگر بخواهم در یک جمله بگویم، مسئله امروز ایران عبور از آتش بس به صلح نیست؛ عبور از واکنش به راهبرد است. این گذار زمانی ممکن می شود که نهادهای قدرت از رقابت بر سر تفسیر گذشته، به همکاری برای ساختن آینده برسند. جنگ، ظرفیت بقا را نشان داد؛ پساجنگ باید ظرفیت حکمرانی را نشان دهد.