به گزارش گروه سیره امامین انقلاب خبرگزاری رسا، بیش از دو اربعین گذشته است؛ اربعینی از غروب آن خورشیدی که خانه ما را، دل ما را، مسیر ما را روشن میکرد. اگر قدم در خانه ما بگذارید، خواهید دید که هر وجبش همیشه آکنده از حضور ایشان بود؛ از حضور پدری مهربان، رهبری حکیم، شهید راه حقیقت، آن مردی که رفتنشان عالمی را مثل دیوارها، پیر کرده است.
قابهای ورودی منزل، پذیرایی، قابهای اتاقها، کنار ساعتها، روی قفسههای کتابخانه و همهشان گواهند: این خانه همیشه پناهگاهی سرشار از حضور و نگاه ایشان بود و البته هست. همان قاب بالاسر آینهها، قاب لبخندی که هر صبح، در نگاهش امید و حکمت جاری بود؛ امیدی که ما را به قله میخواند، صبری که ما را بر ادامه مسیر ثابتقدم میکرد. حالا همان قاب، هر بار که چشمم به آن میافتد، مثل پرچمی سیاه از غربت به اهتزاز درمیآید.
تصویری که روی درِ کمدها، از نگاه آرام او میزبانی میکرد؛ نگاهی که هر بار ما را به پوشش تقوا، به وقار و مراقبت از شأن در میدان بودن، یادآور میشد. بسیجی شدید مبارک است اما بسیجی بمانید. امروز همان نگاه، پشت لایهای از گرد فراق، تسلایی است که میسوزاند. انگار علاوه بر ما خودِ کمدها یتیم شدهاند و درشان را آهستهتر میبندند.
گرد یتیمی بر کتابخانهمان هم نشسته است. کتابخانه شهادت میدهد که ایشان با کتاب زندگی میکرد، با حرفهای ناتمام حقیقت. هر قفسهاش هنوز بوی توصیههای ایشان را دارد. تصویرهای ایشان میان کتابها ماندهاند؛ گاهی کنار یک جلد حماسی، حکمتآموز، تاریخی، تفسیری و گاهی میان اوراق یادداشت. هر کدامشان درس است، وصیت است، راه است. و حالا این کتابخانه، مثل گهوارهای که کودک خود را از دست داده باشد، زیر بار غربت چهل روزه خم شده است.
اما بیش از همه، این لباس مشکی است که رهایم نمیکند. لباسی که با گرد یتیمی او بر تنمان نشست. چطور آن را عوض کنم؟ چطور وانمود کنم که اندوه سبک شده، وقتی مسیر حقیقت هنوز از ما استقامت میخواهد؟ این سیاهی تنها رنگ عزا نیست؛ پرچم عهد ماست. پرچم ایستادن در طوفان.
ای شهید راه حقیقت! شما رفتید، اما حضورتان در فضای خانه ما آکنده است، گویی هر لحظه صدای ملکوتی و آرامشبخش و شوقانگیزتان زمزمه میشود و دوباره فرمان میدهید که: «در مسیر پیشرفت توقف ممنوع». و ما، چهل و اندی روز پس از فقدان شما، با دلی سوخته و قامتی استوار، به خودمان میگوییم: اگرچه غربتتان در همه جا نشسته، اما مسیر شما روشن است. اگرچه در این خانه سکوت سنگین شده، اما اراده ما به صلابت کوه است. ما به راهی که نشان دادید وفاداریم، تا آخرین نفس، تا رسیدن به همان قلهای که همیشه از آن سخن میگفتید.
حالا هر بار با دیدن عکسهایتان به جای «ای رهبر آزاده آمادهایم آماده» زمزمه میکنیم «ای رهبر شهیدم راهت ادامه دارد» و «قسم به خون رهبر ایستادهایم تا آخر».
نویسنده: طیبه قائمی بافقی